قصه ماندن و مقاومت

یک قدم جلوتر از خواسته دشمن

یک قدم جلوتر از خواسته دشمن
روزهای اول اینقدر می زدند تا وقتی که خون از سر و صورت ما جاری می شد و دیگه نمی شد نماز رو ادامه بدیم که حالا دیگه رهامون می کردند. تصمیم گرفتیم که جماعت شروع کنیم و گفتیم که یک قدم جلوتر از خواسته عراقی ها حرکت کنیم...
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا،حجت الاسلام علیرضا باطنی، رزمنده و آزاده دوران دفاع مقدس است که هم اکنون جانشینی مرکز مدیریت حوزه علمیه اصفهان را بر عهده دارد. حجت الاسلام باطنی در خاطرات خود که در جمع صمیمی طلاب حوزه علمیه اصفهان مطرح شده است از سختی ها و زیبایی های دوران اسارت می گوید و معتقد است انقلاب خمینی عزتی به رزمندگان دوران دفاع مقدس داده بود که موجب شده بود در چشم دشمن ابهت داشته باشند و امروز هرچه بر شعارهای انقلاب بایستیم عزت ما روز افزون خواهد شد. معتقد است هر چه از ارزش های تمام نشدنی دفاع مقدس جامعه مان را پر کنیم و صفای معنوی و آن حال و هوا را ایجاد کنیم، جامعه مان مؤمن تر خواهد شد. این سخنرانی توسط سرویس مقاومت صاحب نیوز تنظیم و پیاده سازی شده است.

, شبکه اطلاع رسانی دانا, حجت الاسلام علیرضا باطنی، رزمنده و آزاده دوران دفاع مقدس است که هم اکنون جانشینی مرکز مدیریت حوزه علمیه اصفهان را بر عهده دارد. حجت الاسلام باطنی در خاطرات خود که در جمع صمیمی طلاب حوزه علمیه اصفهان مطرح شده است از سختی ها و زیبایی های دوران اسارت می گوید و معتقد است انقلاب خمینی عزتی به رزمندگان دوران دفاع مقدس داده بود که موجب شده بود در چشم دشمن ابهت داشته باشند و امروز هرچه بر شعارهای انقلاب بایستیم عزت ما روز افزون خواهد شد. معتقد است هر چه از ارزش های تمام نشدنی دفاع مقدس جامعه مان را پر کنیم و صفای معنوی و آن حال و هوا را ایجاد کنیم، جامعه مان مؤمن تر خواهد شد. این سخنرانی توسط , سرویس مقاومت صاحب نیوز, تنظیم و پیاده سازی شده است.,
حجت الاسلام علیرضا باطنی

حجت الاسلام علیرضا باطنی در کنار فرزندان

, حجت الاسلام علیرضا باطنی, حجت الاسلام علیرضا باطنی,

حجت الاسلام علیرضا باطنی در کنار فرزندان

,

قصد دارم برایتان از خاطرات دوران دفاع مقدس و اسارت صحبت کنم… نیروهای عراقی در این خاطرات است که تعریف می شوند نه در خاطرات پشت خاکریز! توی جلسه ی یکی از گردان های لشگر امام حسین علیه السلام وقتی دعوت کرده بودند و من خدمتشان بودم بهشون گفتم که خاطرات شما از روبه رو و جلوی عراقی هاست، ما اما خاطراتمان از پشت سرشان بود و خیلی خندیدند. امروز وقتی ما می گوییم «عراقی ها» خیلی ها فکر می کنند جنگ ما جنگ دو گروه مسلمان بوده است. مسلمان و مسلمان، و تحلیل هایی می گذارند که آن تحلیل ها واقعا تعجب آور است. چرا بعد از فتح خرمشهر جنگ تمام نشد؟ چرا فلان جا حضرت امام فلان دستور را دادند؟ همه ی این ها حاکی از حداقل عدم شناخت حزب بعث و نیروهای عراقی بوده است. ما مردم عراق را جدا می کنیم. مردم عراق هم اسیر صدام بوده اند منتهی در یک جغرافیای وسیعی اما آن فکری که عراق را اداره می کرد و جنگ را اداره می کرد اون فکر و اون تفکر و اون نظام هیچ سنخیتی با مبانی دینی نداشت. من روز دوم اسارتم بود در کربلای چهار که عملیات آبی خاکی انجام شد. در کربلای چهار می دونید سال شصت و پنج، ما تقریبا غواص هامون ساعت پنج وارد آب شدند و باید چهار ساعت فین می زدند تا می رسیدند به ساحل عراقی ها. لباس غواصی آدم رو روی آب نگه می دارد، باید وزنه می بستند تا حداکثر پنج سانتی متر یا ده سانت زیر سطح آب قرار می گرفتند. از طریق آن لوله ای که دهنشان بود تنفس می کردند و بوسیله ی طنابی که فرمانده ی گروهان در دست گرفته بود راه را پیدا می کردند. او باید با قطب نمایش هدایت می کرد ستون را تا برسد به مقصد، بقیه یک متر به یک متر، دو متر به دو متر ادامه ی طناب را می گرفتند تا ستون پیوسته و دنبال هم حرکت بکند. تقریبا ساعت نه و ده بود که بچه ها تو ساحل عراقی ها تونستند به خاکریز اون ها بزنند و بعد هم قایق ها نیروهای پیاده را ببرند. موقعیت جغرافیایی منطقه ی ما اینجوری بود که از یک قسمتی باید نیروها می آمدند توی اروند که عریض ترین قسمت اروند بود. شرق بصره عریض ترین قسمت اروند رو داره. یه طرف سمت چپ جزیره ی «ام رصاص بود»، سمت راست «جزیره ی ماهی» بود باید تنگه ی ام رصاص- ماهی را عبور می کردند تا به جزیره ی روبرو بزنند. در رسیدن به «جزیره ی زنجانیه» ما موفق بودیم، در رسیدن به جزیره ی ام رصاص هم موفق بودیم ولی کسانی که باید به جزیره ی ماهی می زدند اونها موفق نشدند چون جزر و مد آب آن ها را آورده بود تو جزیره ی ام رصاص. و لذا از پشت چهار لول های عراقی و تیربارهای عراقی هم روی قایق ها مسلط بود و هم روی نیروهای پیاده. به هر حال  وقتی جزیره ی زنجانیه را رسیدیم خط اول و دوم عراقی ها سقوط کرد، هفت یا هشت نفر بودیم. تو نخلستان ها یک چهار راهی بود که ما نمی دانستیم ولی تو اون یکی دو ساعتی که تو چهار راه بودیم برامون روشن شد که موقعیت بسیار مهم و حساسی داشت. یک تانک از آنجا محافظت می کرد. وقتی که اون تانک منهدم شد، دیگه اون چهار راه در اختیار ما بود. تو نخلستان ها هم بودیم. هر چی ماشین که می آمد، ماشین فرماندهی بود غیر از یک ایفای مهمات که اومد که سرنشین و بغل دستی اش از بین رفتند و مهمات مورد نیازمون رو تخلیه کردیم، بقیه ماشین ها همه ماشین فرماندهی بود و هیچ کدام هم نتوانستند سالم بر گردند. اون ها نمی دانستند که چهار راه در اختیار ماست وقتی رسیدند دیگه راه برگشت نداشتند. یکی دو ساعت بعد بچه ها گفتند که یه فرمانده گردانی دویست متر عقب تر است و قراره یه تدبیری برای دور زدن این جزیره انجام بشود. که خوب دیدیم که یکی از دوستان است و قرار شد نیروهای غواصی که رسیدند از سمت چپ، ما از سمت راست دور بزنیم.

, نیروهای عراقی در این خاطرات است که تعریف می شوند نه در خاطرات پشت خاکریز,

دوران تبلیغ ۴ ساله!

, دوران تبلیغ ۴ ساله!, دوران تبلیغ ۴ ساله!,

حالا قصه اش مفصل است که یک جایی تو عقبه ی عراقی ها من رفتم شناسایی، چادرهای عراقی روشن بود و اونها به مخیله شان هم نمی رسید که پای نیروهای ما به این مناطق هم برسد. تو اون شناسایی من هفت هشت متری اون ها بودم و برآورد استعداد نیرو و تجهیزات و امکانات و این چیزها را کردم منتهی بقیه ای که دنبال من بودند دستور عقب نشینی برایشان آمده بود و من نمی دانستم. از آن وقت به بعد من تنها شدم و توی قرارگاه های تانک و زرهی عراقی ها گیر افتادم. یه کوله پشتی داشتم، دوتا عمامه توش بود. یکی اش مال خودم بود و یکی هم مال یکی از دوستان که شب عملیات با هم بودیم. اون کوله پشتی رو یه جایی چال کردم و خودم رو سبک کردم و از معبری که باز کرده بودیم تصمیم گرفتم که بر گردم. البته وقتی که آمدم و دیدم که بچه ها نیستند دو راه بیشتر نداشتم. راه اول برگشت بود و راه دوم ادامه دادن بود تا با نیروهایی که هستند و از سمت چپ قرار بود بیایند الحاق کنیم. یه تسبیحی داشتم که باهاش استخاره کردم. من خودم خیلی کم استخاره می کنم برای خودم چون استخاره مورد دارد و جا دارد و برای هر چیزی نمی شود. یادم است استخاره کردم که ادامه بدهم خوب آمد و ترک آن هم بد آمد. اون وقت فکر می کردم که برای این بد آمده است که من ته اون ستون توی اون چهارراه دو تا تأمین گذاشتم و اگر برگردم به اون ها هم که نگفتم که من بر می گردم، ممکن است به جای عراقی ها من رو بزنند. اینجوری فکر می کردم و بعدها فهمیدم که حکمت استخاره واقعا چی بوده؛ چون مقدر الهی این بود که چهار سال یه دوره ی تبلیغی برای من پیش بینی شده بود تو عراق! اون جایی که بچه ها همه مفقود بودند، نام و نشانی نداشتند و تو اون شرایط بیشترین نیاز انسان به مسائل شرعی و معنوی و روحی بود که حالا یه گوشه اش را عرض می کنم برایتان.

, و بعدها فهمیدم که حکمت استخاره واقعا چی بوده؛ چون مقدر الهی این بود که چهار سال یه دوره ی تبلیغی برای من پیش بینی شده بود تو عراق! اون جایی که بچه ها همه مفقود بودند، نام و نشانی نداشتند و تو اون شرایط بیشترین نیاز انسان به مسائل شرعی و معنوی و روحی بود,

خلاصه وقتی تصمیم گرفتم که از این مجموعه ای که تانک ها و عدوات پشتیبانی عراقی ها که آماده ی پاتک بودند، برگردم، پشت خط دوم با عراقی ها رو در رو شدم و منتهی شد به اسارتم. اصرار من به این دو نفری که من رو می بردند به سنگر فرماندهی شان این بود که اجازه بدهید که نماز بخوانم و اجازه نمی دادند. می گفتم که خدایا بهتر از این نمی شه؛ لباسم خونی بود، وضو نداشتم، در حال راه رفتن بودم و نزدیک طلوع آفتاب بود که شروع کردم با قرائت نماز خواندن. نیروهای عراقی می دویدند از سنگرهاشون بیرون که اسیر ببینند و من تنها بودم. قاعده اش این بود که اون جا اسیر نگیرند چون تو معرکه بود، منتهی من رو چون از پشت سرشون گرفته بودند فکر می کردند که یه نیروی اطلاعاتی گرفته اند؛ خوب من هم ریشم بلند بود. این سربازهایی که می دویدند که بزنند این ها می گفتند که یُصلی، یُصلی یعنی داره نماز می خونه. وقتی که رفتیم تو سنگر فرماندهی دیدم که دارند رو کالک عملیاتی ما کار می کنند و یه نفرشون گفت که چهار روزه منتظرتون هستیم و چرا دیر اومدید؟ و شواهد و قرائن هم همین رو دلالت می کرد چون همه چیز نشون می داد که عراقی ها آمادگی کامل رو داشتند. گرچه شاید عنایت حضرت حق این بود که کربلای چهار مقدمه ی کربلای پنج باشد.

,

خلاصه تا عصر من رو آنجا نگه داشتند. گاهی می اومدند می زدند و یه کلاه بافتی داشتند و با اون چشم های من رو بسته بودند و من از وسط سوراخ های اون می دیدم. وسط روز بود که اومدند زوم کردند تو صورت من، گفتم که حتما فهمیدند که من دارم می بینم. از من می پرسیدند که این جا کجاست؟ می گفتم که عراق است. گفتند که تو  کی هستی؟ گفتم که ایرانی. می گفتند که پس تو متجاوز هستی؛ بهشون می گفتم که خرمشهر را کی گرفت؟ می گفتند ما. گفتم بهشون که خرمشهر مال کی بود؟ می گفتند که شما. بهشون گفتم که شما شروع کردید، و وقتی که کم می آوردند اذیت می کردند.

,

اینجا جای این حرف ها نیست

, اینجا جای این حرف ها نیست, اینجا جای این حرف ها نیست,

عصر اون روز من فکر می کردم که من تنها اسیر این عملیات هستم بعد من رو بردند تو ایفا که چند اسیر دیگر هم بودند. وقتی من رو از توی لندکروز پیاده کردند کسی داد زد که اِه حاج آقا رو. یه کس دیگه ای گفت که این کیه؟ روحانی یه؟ یه نفر دیگه بهشون گفت که هیچی نگو این جا جای این حرف ها نیست. ولی عراقی ها نمی فهمیدند که این ها چی دارند می گند. وقتی پای ایفا بودیم همه چیزمان رو گرفته بودند مثل شونه ی کوچیکی که داشتم، ساعتی که داشتم و… ازم پرسیدند که این چیه؟ گفتم که شونه است و ازشون شونه را گرفتم و موها و صورتم رو شانه کردم. و خیلی ناراحت شدند و یه مقدار من رو زدند و بعد من رو بردند توی مقر. توی اون مقر خیلی از بچه های مجروح مون که سخت مجروح شده بودند شهید شدند چون اجازه نمی دادند که زخم هایشان را ببندند و همینطوری رها کردند. توی کانکسی مثل اتاق های قطار باری، یه ده بیست نفری رو تلنبار کرده بودند روی هم. وقتی که در رو باز می کردند افراد می ریختند بیرون. من رو بردند برای بازجویی. یه کسی بود که فارسی هم حرف می زد. بهش گفتم که می شه این جا نماز خوند؟ پا شد یه سیلی زد تو گوش من که برق از چشمانم پرید و گفت که تو فکر کردی ما کافر هستیم؟ بهش گفتم که من یعنی به تو احترام کردم و تو مسئول این جا هستی. این وقتی فهمید که اشتباه کرده وقتی که من رو برگردوند به اون کسی که مأمور بود گفت ببر نمازش رو بخونه. سیزده روز تو یه اتاقی مثل اینجا که هیچ سوراخی هم نداشت و سی سانت آب کفش بود، این جا ما را نگه داشتند. سیزده روز. البته یه روز هم ما رو بردند بصره گرداندند… چهار تا اسیر بودیم و هشت تا نگهبان. بردند یه قسمتی از شهر… افرادی که آمده بودند تماشا عمده شان نظامی و خانواده نظامی بودند. میخ تو کمر بچه ها می کردند، مشت می زدند، فحاشی می کردند.

,

بغداد- پادگان الرشید

, بغداد- پادگان الرشید, بغداد- پادگان الرشید,

بعد از سیزده روز بردند بغداد؛ استخبارات و بعد هم پادگان الرشید. تو پادگان الرشید ما چهل نفر بودیم توی یه اتاق دو در سه. همه همزمان نمی توانستند بنشینند. باید یه عده ای می ایستادند تا یه عده ای بتونن بنشینند. حالا خیلی بچه ها مجروح بودند و یا جراحات خیلی سختی داشتند. شب که می شد مصیبت بود. چند تا طرح عوض کردیم و یکی اش جواب داد؛ در طول اتاق چهارتا گروه ده تایی می کردیم بچه ها را. بعد شمارش می زدیم. سه رو که می گفتیم اینها باید خودشون رو رها می کردند روی زمین. یه گروه ایستاده بودند و روشون به دیوار بود، این طرف هم همینطور، دو تا گروه هم وسط پشت به پشت اونها ایستاده بودند. وقتی که من سه می گفتم اینها باید خودشون رو جا گیر می کردند و رها می کردند روی زمین. چند بار تکرار می کردم تا همه بتونن بشینند، چون اگر یک نفر تأخیر می کرد، اون ردیف بالا می ایستاد. اونهایی که روشون به سمت دیوار بود باید پاهاشون را سینه ی دیوار رها می کردند و سرشان رو می گذاشتند روی شونه ی این وری، این وری هم سرش رو می گذاشت روی شونه ی اون، این وسط هم پاهاشون توی هم می رفت. این ردیف هم همین طور. اینجوری می شد همه را روی زمین قرار داد. از هر کسی شاید یه وجب یا دو وجبش روی زمین بود و بقیه اش هم روی همدیگر بود یا روی دیوار. بعضی که نمی توانستند دیگه تا صبح می ایستادند. اون هم جای دو تا پا نبود که بگذارند روی زمین، روی یه پا می ایستادند. جالب اون جا بود که خیلی عراقی ها محدودیت ها را زیاد کردند تا بچه ها با هم درگیر بشوند و دوگانگی ایجاد بشه. مثلا غذاشان یه بشقاب بزرگی بود. صبحانه «شربه» می دادند. الآن هم شما عراق بروید سوپشان شربه است. این عدس ها را با برنج آبکی می پزند بهش می گویند سوپ. بعد یه ظرف به ما می دادند برای چهل نفر! ما هم بشقاب نداشتیم، قاشق نداشتیم، چیزی نداشتیم. باید قلوپی بچه ها می خوردند. بستگی به نفس فرد داشت. به هر کسی یه قلوپ می رسید. حالا اگر نفس ات رو بلند می گرفتی شاید بیشتر از معمول بتونی بخوری. ظهر و شب اش هم مشابه همین بود. دیدند که نه، این سخت گیری ها اثری نکرد و بچه ها به جون هم دیگر نیفتادند. مثلا همان جا بچه ها ختم صلوات بر می داشتند، دعای توسل می خواندند، برنامه های فرهنگی داشتند.

,

یکی از بچه ها شهید شد

, یکی از بچه ها شهید شد, یکی از بچه ها شهید شد,

تو همین شرایط اینجوری یادمه که یه بار یکی از بچه های خراسان شهید شد. ایشون پاهاش تیر خورده بود. بنده مترجم بودم؛ چون کتابی و فصیح با عراقی ها صحبت می کردم، بچه ها اگر چیزی می خواستند یا حرفی یا کاری با عراقی ها داشتند، صحبت می کردم. این تیری که توی ساق پای ایشون خورده بود (خیلی هم آدم لاغر و نحیفی بود)، از این طرف که نگاه می کردی اون طرف پیدا بود سوراخ این تیر و رد این تیر. یادمه مگس هایی که روی پای ایشون می نشستند از این طرف وارد می شدند و از اون طرف خارج می شدند. مجروح های ما اون جا نه آبی داشتند و نه باندی بود و نه امکاناتی بود. توی اون دو ماهی که اون جا بودیم اگر باندی پیدا می شد همینجوری باند را بچه ها می شستند و دو مرتبه می بستند. یک دفعه یکی از رفقا دو سه برابر پایش ورم کرده بود. همش چرک بود. دیگه حالا اینکه چطوری زنده موندند خدا می دونه. لطف حضرت حق است. خلاصه ایشان بعد از نماز صبح شهید شد. یادمه پشت میله های سلول بچه ها جنازه ی ایشان را گذاشتند جلوی در و نماز میت رو خوندند. همه ی این ها و همه ی فشارهایی که در دوره ی اسارت به ما آوردند برای این بود که بچه ها را از نظر اعتقادی تهی کنند و بچه ها به هم حرف بزنند و با هم درگیر بشند ولی این اتفاقات نیفتاد.

, همه ی این ها و همه ی فشارهایی که در دوره ی اسارت به ما آوردند برای این بود که بچه ها را از نظر اعتقادی تهی کنند و بچه ها به هم حرف بزنند و با هم درگیر بشند ولی این اتفاقات نیفتاد. ,

تو زندان الرشید یه روز همه رو آوردند بیرون و به دو ستون کردند و گفتند که هر کسی باید یه سیلی به طرف مقابل اش بزند و اون هم یه سیلی به این بزند. اگر کسی کوتاهی می کرد و محکم نمی زد عراقی ها هر دو را می زدند. یکی از بچه های اصفهان، آقای شهبازی ایشان یه دست اش جان باز شده بود تو یه عملیات دیگه. یادمه دستش را تر کرد و گفت که فلانی محکم بزن که عراقی ها نخواند بزنند. طرف مقابلش شهید محمد رضایی بود. دو نفر از بچه ها تو اردوگاه شهید شدند که جنازه ی اون ها گوشتی آمد و جنازه را سالم دفن کرده بودند که حالا مفصل است و جای این بحث اینجا نیست. ایشان این دستش را آورد عقب و تا آقای رضایی دستش رو آورد این جاخالی داد، یک عراقی بغل دستش ایستاده بود و با همین ضربه ای که آورد اومد زیر گوش این عراقی! و عراقی دو دستی سرش رو گرفت و نشست کنار دیوار. البته عراقی ها ایشون رو تا مرز شهادت کتک زدند و دیگه تنفسش دچار مشکل شد ولی همین باعث شد که دیگه سیلی زدن جمع بشه.

,

اردوگاه یازده در تکریت

, اردوگاه یازده در تکریت, اردوگاه یازده در تکریت,

اولین اردوگاه مفقودین مال تکریت است. یه جای وحشتناکی عراقی ها درست کرده بودند و اسمش را اردوگاه گذاشته بودند. اتاق های شکنجه داشت. زندان انفرادی داشت. افراد آموزش دیده ی ماهر شکنجه گر داشت. مثلا گاهی انبردستی رو بر می داشت و می رفت بین بچه ها شروع می کرد لاله ی گوش یکی از بچه ها رو فشار می داد تا خون از کنارش بزنه بیرون. این دلش خنک که می شد رها می کرد. سبیل های بچه ها رو با انبردست می کند. یادمه که یه وقتی نماز صبح رو خونده بودم که من رو صدا زدند از پشت پنجره. آخه از بیست و چهار ساعت سه ساعت به ما استراحت می دادند به عنوان هواخوری و بیست و یک ساعت در سلول هایمان بودیم. اون سه ساعت هم عمده اش به آمار می گذشت که بیایند شمارش بکنند. صدا کردند من رو. وقتی رفتم شروع کردند به کندن، همین جوری خون راه افتاد. بعد بچه ها اومدند و گفتند که عیبی نداره این تعقیب نماز است. چون حالا به زعم عراقی ها کسی رفته بود چیزی گفته بود و من رو طلبه و روحانی می شناختند. یه وقتی من رو بردند بیرون و گفتند که تو توی ایران روحانی بودی؟ من بهشون گفتم که کی گفته؟ گفتند که نه منظورمون این است که می خواهیم اینجا یه مسجد بسازیم تو می تونی اداره کنی؟ گفتم نه. حالا فلک کرده بودند من رو، اذیت کرده بودند من رو و می خواستند در بین این اذیت ها چیزی رو هم از ما بگیرند در بین راه. یه دوستی داشتیم آقای فراهانی از ملایر. بهشون گفتند که تو توی ایران امام جماعت بودی؟ گفت که نه. بهش گفتند که ولی توی بصره دوبار نماز جماعت خوندی. که بعد بردندش زیر برق و به نقاط حساس بدنش برق وصل می کردند که هنوز عوارض اش هست. بعدا من بهش گفتم که چرا این حرف رو زدی؟ گفت که یکی از بچه ها که حدس می زدیم جاسوس باشه رفته و گفته بود.

,

بعضی بچه ها حافظ کل قرآن شدند

, بعضی بچه ها حافظ کل قرآن شدند, بعضی بچه ها حافظ کل قرآن شدند,

اونجا روز به روز به اراده ی بچه ها خیلی فشار آوردند ولی می دیدند که معنویت بچه ها روز به روز داشت بیشتر می شد. توسلشون، دعاشون، نمازشون. گرچه با همه ی این ها مخالفت می کردند. ما توی اردوگاه هیچ کتابی در اختیار نداشتیم. قلم کاغذ خودکار همه ممنوع بود. بعد از یک سال اصرار و پا فشاری ما یه جلد قرآن دادند. این قرآن رو الآن یکی از دوستان آورده. ما رو بعدا از اون اردوگاه تبعید کردند ولی بچه هایی که اونجا بودند یه آقای اردلی نامی است از اصفهان، ایشان اون قرآن رو از اردوگاه آورده. این قرآن رو وقتی به ما دادند اون وقت فکر کنم ما صد و ده بیست نفر بودیم توی آسایشگاه. می گفتند دو نفره یا بیشتر حق ندارید قرآن رو استفاده کنید بلکه یه نفره باید استفاده کنید. بلند نباید بخوانید. یه طاقچه ای درست کردند چوبی و گفتند که قرآن باید اونجا باشه و وقتی که می خواهید استفاده کنید دستتون باشه. خوب ما ساعت نداشتیم که زمان رو بتونیم تنظیم کنیم بین بچه ها. یه ساعت آبی درست کردیم. یه ظرف کوچکی رو بچه ها سوراخ کردند توی یه ظرف بزرگتر وقتی ته نشین می شد، پیمانه ی قرآن یه نفر تمام می شد و اینجوری بیست و چهار ساعت می چرخید قرآن. شاید به هر کسی پنج دقیقه یا هفت هشت دقیقه فرصت می رسید. و عجیب است که همین جوری بعضی از بچه ها حافظ کل شدند. اون قرآن رو که من دیدم شیرازه اش سیصد و شصت درجه دور زده بود و روی هم خوابیده بود. ما یه تک مداد از آسایشگاه عراقی ها تک زده بودیم که تو هفت تا سوراخ باید قایم می کردیم. مثلا توی درز لباس مخفی می کردیم چون دائم تفتیش می کردند. کل خونه و وسایل ما یه کیسه بود و هیچ چیز دیگه ای نداشتیم با یکی یا دو تا پتو. اون لغاتی که سخت تر است و احساس می کردیم بچه ها نیاز داشته باشند، زیرش یکی از دوستانی که خوش خط بود و ریز نویس، ایشون یادداشت می کرد که بچه ها تو خوندن بتونند استفاده کنند. می دونید که تو این شرایط دعا خیلی می تونه به آدم کمک کنه ولی ما کتاب دعایی نداشتیم، مفاتیح نداشتیم. تصمیم گرفتیم دعای کمیل را جمع کنیم. شاید شش ماه طول کشید. از حافظه ی بچه ها استفاده کردیم هر کسی یه قسمتی را کمک داد و سر هم کردیم تا شد دعای کمیل. دیگه حفظ کردند بچه ها.

,

عراقی ها هول کردند

, عراقی ها هول کردند, عراقی ها هول کردند,

سال اول بود که خیلی به من می پرداختند و گیر می دادند و کم کم تو روحیه ی بقیه هم داشت تأثیر می کرد چون می آمدند شکنجه می کردند و اذیت می کردند. حالا همه رو عمومی اذیت می کردند و گاهی هم سفارشی. غیر از من مسئول آسایشگاه رو آوردند و اون رو هم خیلی زدند. وقتی فرستادند داخل، چون سرش خیلی درد گرفته بود وقتی اومد داخل خیلی داد و بیداد می کرد. عراقی ها اومدند تهدیدش کردند دیدند که فایده ای نداره، رفتند برایش قرص آوردند. تو همین بین بود که یکی از بچه های قزوین قلبش گرفت و بچه ها پاهایش رو بلند می کردند و قلبش رو ماساژ می دادند. فهمیدم که فرصت خوبی است! البته خود من دیگه هیچ رمقی توی بدنم نبود و این مگس هایی که روی زخم های صورتم نشسته بود نمی توانستم بزنم. یکی از رفقای اصفهان آقای شاهنظری معاون گردان بود که اسیر شده بود بهش گفتم که فلانی من الآن بیهوش می شم. اون فهمید من چی می گم. یکی از بچه ها رو صدا زد گفت که برید آب بیارید این بنده خدا نیم ساعت است که بیهوش است کسی نمی دونسته. دیگه بچه ها اون دوتا رو ول کردند و اومدند دور و اطراف ما و آب ریختند و زیرپوشم رو در آوردند. عراقی ها هول کردند دیدند که سه نفر همزمان باهم افتادند! در رو باز کردند و گفتند که همه برند بیرون و فقط مریض ها بمونند. تو بیرون اومدن خروجی ها رو یه جوری محدود کرده بودند که هم زمان فقط یک نفر بتونه بره، که اگر یه وقت شورشی چیزی شد، نتونند از آسایشگاه بیایند بیرون. تو بیرون اومدن یکی از بچه های قزوین، آقای صباغی، سرش محکم خورده بود توی نبشی، چون باید دولّا می شدند و می اومدند بیرون. شکاف عمیقی برداشته بود و خون زیادی ازش رفت. شدیم چهار نفر. عراقی ها دست و پاشون رو گم کردند. نمی دونم اون ایّام چه خبر بود که فرمانده شون گفته بود که نزنیدشون. رفتند دکترشون رو آوردند، دکتر گفته بود که مگه نگفتند که نزنید، چرا زدید؟

,

مثلا تو سازمان ملل صحبتی درباره ی تبادل اسرا می شد، اینها فکر می کردند که حالا تبادل انجام می شود و یه مقدار محتاطانه رفتار می کردند، گرچه بچه ها همه مفقود بودند و دست عراقی ها هم باز بود. به هر حال پزشکشون اومد و من رو معاینه کرد و گفت که چیزیش نیست. ضربان گرفت و نبض گرفت گفت که چیزیش نیست. یکدفعه گفت خاموش و ضربه مغزی شده و از اینجا تکونش ندید. کسی حرف نزنه اینجا، کسی سیگار نکشه، این باید بره بیمارستان. خلاصه بچه ها هم ناراحت شدند. اومدند فشار دادند دیدند که نمی تونند دهنم رو باز کنند گفتند برید آتیش سیگار بیارید بذارید روی قلبش که شوک بهش وارد بشه تا بتونیم دهنش رو باز کنیم. رفتند آتیش سیگار بیارند دیدم اوضاع داره خراب می شه، کم کم شُل کردیم دهانمون رو. دوباره اومدند دیدند که می تونند دهان ما رو باز بکنن، زیرپوش من رو گوشه ی دهانم گذاشتند که دهانم رو ببندم. عصر اون روز من و کسی که سرش به نبشی خورده بود رو اعزام کردند به بیمارستان. بیمارستان تکریت. یه راهرویی سه چهار تا اتاق داشت گذاشته بودند برای اسرا که با مردم ارتباط و تماس نداشته باشند. سه چهار روز اول من بیهوش بودم اونجا. وقت نماز که می شد بهوش می آمدم، یه چیزی هم پیدا می کردم و می خوردم و دوباره مثلا بیهوش می شدم. این بیمارستان رفتن ما باعث شد که با یه عراقی آشنا بشیم به نام اسماعیل. درجه دار بود، شیعه بود و کرد بود. بعدها اون رو فرستادند اردوگاه و او شد پل ارتباطی ما درباره ی بعضی از مسائل بیرون. این اسماعیل وقتی که با بقیه بود بدتر از بقیه رفتار می کرد چون می ترسید که مورد سوء ظن قرار بگیره ولی وقتی که تنها می شد با ما رفیق بود. مسأله شرعی می اومد می پرسید حتی تعبیر خواب می اومد می پرسید، باهاش بحث های زیاد سیاسی می کردیم. غرضم اینجای مطلب بود. من شب ساعت یک یا دو نصف شب بود زیر پنجره نشسته بودم اسماعیل نگهبان بود دید من بیدارم صدا زد. دیدم فرصت خوبی است بهش گفتم که ما یه دعای کمیل می خواهیم گفت الآن میارم. رفت آسایشگاهشون یه کاغذ آچهار آورد. گفت اینم دعای کمیل. وقتی باز کردم دیدم دعای افتتاح است. وقتی که اومد تحویل بگیرد بهش گفتم که این دعای افتتاح است و ما دعای کمیل می خواستیم. بعد اون دعای کمیلی که خودمون سر هم کرده بودیم روی دوتا کاغذ زرورق سیگار و خیلی ریز نوشته بودیم را آوردم. می خواستیم بدیم یه بند دیگه چون بچه های بند خودمون حفظ کرده بودند. بهش گفتم که دعای کمیل این است. اگر جایی کلمه ای رو اشتباه نوشتیم یا جا انداختیم یا اضافه نوشتیم اصلاح کن و برامون بیار. گفت باشه. گرفت و رفت هنوز که نیاورده؛ بیست و هفت هشت سال گذشته هنوز که نیاورده!

,

یک قدم جلوتر از خواسته دشمن

, یک قدم جلوتر از خواسته دشمن, یک قدم جلوتر از خواسته دشمن,

چون گذشت ایام دست ما نبود ما محرم رو تقریبی برگزار می کردیم مثلا دو سه روز زودتر یا دیرتر می شد. ایّام تاسوعا و عاشورا که می شد عراقی ها می ریختند و بچه ها رو می زدند تا یکی دو هفته ای که استقرار پیدا می کردند. ماه رمضان هم همین جوری بود. ماه رمضان هم نمی دونستیم که کی اول ماه رمضان است. کی شب قدر است، کی آخر ماه رمضان است. دیگه ما مُفتی اردوگاه بودیم و فتوا می دادیم و یه روزی رو می گفتیم که اول ماه رمضان است. شب قدری یادم است که یکی از دوستان خوش ذوق رو یه لایه ی باریکی از صابون کوتاه ترین سوره ی قرآن رو نوشته بود و اون سال یادمه خیلی از بچه ها دعای قرآن بسر گرفتن رو انجام می دادند. ولی متقابلا عراقی ها چه می کردند. وقتی روزهای اول ما داشتیم نماز می خواندیم سر نماز اینقدر ما رو می زدند تا نماز رو بشکونیم. مثلا اینقدر می زدند تا وقتی که خون از سر و صورت ما جاری می شد و دیگه نمی شد نماز رو ادامه بدیم که دیگه رهامون می کردند و کاری بکار ما نداشتند. بعد ما تصمیم گرفتیم که جماعت شروع کنیم و گفتیم که یک قدم جلوتر از خواسته ی عراقی ها حرکت کنیم تا به اونچه که هستیم اکتفا بکنند. با روزه گرفتن بچه ها مخالف بودند. مثلا یه کاری می کردند که فشار روزه بر بچه ها مضاعف بشه. مثلا روز می بردند بیرون تو هوای خیلی گرم همه رو به خط می کردند و می گفتند که با دست زمین خاکی رو جارو کنید. بهانه ای پیدا می کردند مثلا کار عقب جلو می شد، باز می زدند و بچه ها رو آش و لاش می کردند. یا زمین رو گِل می کردند و با کابل بچه ها رو می زدند و می گفتند که گل بخورید تا روزه شون خراب بشه. و با هر فعالیت مذهبی با شدت برخورد می کردند. خوب بچه ها هم یه جوری خودشون رو حفظ می کردند ولی خیلی سخت بود. وقتی دیدند که کتک ها فایده ای نداره یه تلویزیون ویدئو شد مستمسک شون. ما بند سه بودیم قرار بود اول بند دو بروند که بچه ها رو جمع بکنند و یه فیلم چند ستاره ی سوپر بذارند، خود عراقی ها هم می اومدند تماشا. یکی از بچه ها شعبان اسدی بود که اسیر شده بود و کار برقی اش هم خوب بود. پشت بند ما یه اتاقک کوچیکی بود که عراقی ها درست کرده بودند که برود وسیله های برقی که خراب شده بودند رو درست بکنه. ما این دغدغه رو به شعبان گفتیم که چکار بکنیم؟ گفت که برق این آسایشگاه از اون دکّه ی ما می گذرد. یه کاری بکنید که این تلویزیون و ویدئو رو بیارند تو آسایشگاه ما تا من روی برق اینجا کار بکنم، فاز رو وارد نول بکنم. وقتی عراقی ها اومدند و شروع کردند به دیدن اگر کسی نگاه نمی کرد می زدنش. همه باید دو زانو می نشستند و نگاه می کردند. خودشون هم نیمکت گذاشته بودند که این فیلم رو ببینند. وقتی ایشون فاز رو وارد نول کرد هم تلویزیون سوخت و هم ویدئو. دود از هر دوتاشون بلند شد. خیلی عراقی ها ناراحت شدند. ولی خوب دیگه کسی دست به تلویزیون نزده بود، خودشون هم بودند و به مخلیه شون هم نمی رسید که ممکنه از نول این اتاق کاری صورت گرفته باشه. بعد بردند که تلویزیون رو شعبان تعمیر کنه. شعبان بهشون گفت که قابل تعمیر نیست ولی اونا اصرار کردند. شعبان گفت اگر قابل تعمیر بود این تلویزیون من یه بلایی سرش آوردم که دیگه قابل استفاده نباشه. یه هفته ی بعد یکی از عراقی ها به من گفت که ما شما رو مجبور کردیم که برید تلویزیون و فیلم های مستهجن ببینید، اینها دعا کردند و تلویزیون سوخت.

,

حقیقت هم همین است که رزمندگان ما و همین بچه بسیجی ها تو چشم عراقی ها از یک ابهتی برخوردار بودند. اینجوری معتقد بودند و این رفتارها رو انجام می دادند. خدا یه عزتی به انقلاب ما و امام خمینی داده بود که دشمن می ترسید. و ما هر چه بر این شعارهای انقلاب بایستیم عزت ما روز افزون می شود. و هر چه از ارزش های تمام نشدنی دفاع مقدس جامعه مان رو پر کنیم و صفای معنوی و آن حال و هوا رو ایجاد کنیم، جامعه مان مؤمن تر می شود. و خیلی از مشکلات ما بخاطر فاصله گرفتن از اون فضا است. و ای کاش جوانان و نوجوانان ما  در دوره ی معاصر و دوره های آینده با وصیت نامه ی شهدا و با خاطرات دفاع مقدس و با ارزش های انقلاب انس بیشتری پیدا می کردند تا بیمه بشوند و از بسیاری از خطرات دور بمانند.

, خدا یه عزتی به انقلاب ما و امام خمینی داده بود که دشمن می ترسید. و ما هر چه بر این شعارهای انقلاب بایستیم عزت ما روز افزون می شود. و هر چه از ارزش های تمام نشدنی دفاع مقدس جامعه مان رو پر کنیم و صفای معنوی و آن حال و هوا رو ایجاد کنیم، جامعه مان مؤمن تر می شود, و با ارزش های انقلاب انس بیشتری پیدا می کردند تا بیمه بشوند و از بسیاری از خطرات دور بمانند.,

انتهای پیام/

, انتهای پیام/]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه