برشی از خاطرات محمود نجیمی:

یکی از این روزها به بلوغ رسیدم

یکی از این روزها به بلوغ رسیدم
در راه یکی از بسیجی‌ها پرسید: ‌می‌دانید از وقتی پشت این خاکریز آمده‌ایم گردان‌های ابوالفضل و امیر‌المومنین چند بار بمباران شده‌اند؟ بعد گفت: من شمرده‌ام هنوز یک ساعت به غروب مانده و تا الان صد و هشتاد بار بمباران شده‌ایم. درهر بمباران هم از شش تا چهل تا هواپیما شرکت داشته. این غیر از گلوله‌های توپ و خمپاره و کاتیوشایی است که بر‌سرمان ریخته.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صاحب نیوز، زمستان سال ۱۳۶۴ بعد از بهبود نسبی زخم‌هایی که درعملیات بدر برداشته بودم به شهرک دارخوین – مقر لشکر امام حسین (علیه السلام) – رفتم. بعد از دو سه روز ماندن و ملاقات‌هایی که با نیروهای قدیم اطلاعات و کادر گردان‌ها داشتم، مطلع شدم عملیات نزدیک است؛ اما غیر از بچه‌های اطلاعات که برای شناسایی منطقه و فراهم کردن مقدمات عملیات به منطقه مورد نظر رفته بودند، هیچ کس دیگری از منطقه عملیاتی خبر نداشت. سه گردان در اصفهان مشغول آموزش شنا، سه گردان در غرب کشور سرگرم پدافند از منطقه عملیاتی والفجر‌۴ (هزار قله) و دو گردان در مرخصی بودند و بقیه گردان‌ها و واحدها درشهرک حضور داشتند و برخی مشغول دیدن آموزش‌های تخصصی خود بودند.

, شبکه اطلاع رسانی دانا , صاحب نیوز,  زمستان سال ۱۳۶۴ بعد از بهبود نسبی زخم‌هایی که درعملیات بدر برداشته بودم به شهرک دارخوین – مقر لشکر امام حسین (علیه السلام) – رفتم. بعد از دو سه روز ماندن و ملاقات‌هایی که با نیروهای قدیم اطلاعات و کادر گردان‌ها داشتم، مطلع شدم عملیات نزدیک است؛ اما غیر از بچه‌های اطلاعات که برای شناسایی منطقه و فراهم کردن مقدمات عملیات به منطقه مورد نظر رفته بودند، هیچ کس دیگری از منطقه عملیاتی خبر نداشت. سه گردان در اصفهان مشغول آموزش شنا، سه گردان در غرب کشور سرگرم پدافند از منطقه عملیاتی والفجر‌۴ (هزار قله) و دو گردان در مرخصی بودند و بقیه گردان‌ها و واحدها درشهرک حضور داشتند و برخی مشغول دیدن آموزش‌های تخصصی خود بودند.,

 با فرا رسیدن ماه بهمن بیشتر گردان‌ها و واحدها به شهرک دارخوین برگشتند. اما با آمدن آنها شهرک به‌خاطر راز و نیازهای عاشقانه‌شان حال وهوا و جلوه خاصی پیدا کرده بود. این یعنی عملیات نزدیک بود. وقت آن بود که به یک گردان پیاده بروم. با برادر ابوشهاب فرمانده عملیات لشکر- صحبت کردم و خودم را به اردوگاه شهید عرب و به جمع همرزمان در گردان حضرت ابوالفضل رساندم. برادر حسن قربانی- فرمانده گردان- مثل گذشته به گرمی از من استقبال کرد. او در فرماندهی کم نظیر بود و در خلوص و ایثار و شجاعت، سرمشق؛ هرچند من در چند عملیات گذشته با او نبودم از رشادت‌هایش زیاد شنیده بودم. روزها درگردان، آموزش‌های گوناگون از جمله بلم‌سواری، کلاس‌های عقیدتی، رزم‌شبانه و… برقرار بود. به‌رغم بارندگی و سردی هوا و سختی آموزش‌ها، بچه‌ها با نشاط بودند و حال و هوای خوبی داشتند. روزی حسن آقا –فرمانده گردان – بچه‌ها را جمع کرد و با کلام شیوا و جذابش همه را از اوضاع جنگ  و عملیات آینده آگاه کرد. بدون این‌که نامی از منطقه عملیاتی ببرد، گفت: بچه‌ها، تا می‌توانید دعا کنید؛ که اگر دراین عملیات لطف خدا شامل حال رزمندگان نشود، پیروزی به دست نمی‌آید و تلفات زیادی خواهیم داد… حرف‌های حسن آقا شور و حال عجیبی به نیروها داد.

,

A0945818

, A0945818, A0945818,

از همان شب به بعد، بچه‌ها یک ساعت پیش از اذان بیدار می‌شدند و نیمه شب را به رازو نیاز با خداوند می‌گذراندند. آن موقع شب اگر وارد مسجد می‌شدی از کثرت بچه‌ها فکر می‌کردی که نماز جماعت برپاست؛ بچه‌هایی که خستگی آموزش‌های سخت نظامی، آنان را از عبادت شبانه باز نداشته بود. دیدن این صحنه‌ها، بقیه را هم دلگرم و امیدوار‌ می‌کرد که خدا این عبادت‌های مخلصانه را بی‌جواب نمی‌گذارد. انتظارها کم‌کم به پایان می‌رسید. از نوع آموزش‌ها و رفت و آمد مسئولان به منطقه عملیاتی حدس می‌زدیم که از شهرک تا منطقه، دو سه ساعت بیشتر راه نباشد.

,

حدس ما اطراف آبادان یا هورالعظیم بود. صبح روز دهم بهمن همراه با کادر گردان، سوار تویوتای گردان شدم  و به طرف آبادان حرکت کردیم. شهر خالی از سکنه بود. از آبادان گذشتیم و با پشت سرگذاشتن شهر، راه خسروآباد و اروند کنار را درپیش گرفتیم. در خسروآباد به مدرسه‌ای رفتیم که مقر فرماندهی لشکر بود. آنجا با دیدن حاج حسین خرازی و استقبال گرم او از مسئولان گردان، خستگی راه از تن بچه‌ها بیرون رفت. بعد از توجیهات لازم  و راهنمایی حاج حسین برای دیدن منطقه به پای بلندترین دکل دیده‌بانی منطقه رفتیم. جلوی دکل را از پایین تا بالا با گونی پوشانده بودند تا افرادی که بالا می‌روند در دید دشمن نباشند. بچه‌ها دو نفر دونفر از دکل بالا‌‌ می‌رفتند و منطقه عملیاتی را دید می‌زدند و توجیه می‌شدند. نوبت به من رسید. به سختی حدود هفت متر از دکل بالا رفتم ولی به خاطر جراحتی که درعملیات بدر برداشته بودم و عصب دستم قطع شده و دستم هنوز حرکت عادی‌اش را پیدا نکرده بود نتوانستم بالاتر بروم و به پایین برگشتم. از این‌که نتوانسته بودم منطقه را از بالای دکل ببینم ناراحت بودم.

,

 چند روزی بیشتر به شروع عملیات باقی نمانده بود. نیروهای گردان کم‌کم با وضع منطقه عملیاتی آشنا می‌شدند. کار توجیه نیروها را حسن آقا و مسئولان گروهان‌ها انجام می‌دادند. بعد از جلساتی که با فرماندهان لشکر‌های سپاه در قرار‌گاه گذاشته شده، مسئولان به این نتیجه می‌رسند که از اروند رود عبور و شهر فاو را تصرف کنند…  و امام هم به برادر محسن گفته بودند: بروید با قوت عملیات کنید که دست خدا پشت سر شماست و حتما پیروز هستید… با شنیدن فرموده امام، صدای درهم گریه و خنده فضای مسجد را پر کرد. حاج حسین ادامه داد: باید بند پوتین‌های‌مان را تا آخر ومحکم ببندیم و قبراق از اروند عبور کنیم و جنگ سختی را آن طرف انجام دهیم  و تا تثبیت کامل فاو مقاومت کنیم… نوزدهم بهمن بود و در تاریکی شب، منورهای پراکنده دشمن و تیراندازی‌های متفرق دیده                   می‌شد.

,

اوایل شب هوا صاف بود؛ ولی هر چه از شب می‌گذشت ابر سیاهی بیشتر و بیشتر آسمان اروند و منطقه فاو را می‌پوشاند. این – به چشم من- اولین امداد الهی در این عملیات بود. با این شرایط جوی دشمن احتمال حمله نیروهای ما را نمی‌داد. پس از خوردن شام روی پشت بام خانه‌ای رفتم تا ببینم در گیری درکجا آغاز می‌شود. به دلم شور افتاده بود. از خودم پرسیدم: پس غواصان کی و از کجا به خط عراقی‌ها می‌زنند؟ نکند عملیات عقب افتاده باشد؟ دلم هزار راه رفت.غرق دراین افکار زبانم گرم صلواتی بود. که بچه‌ها نذر کرده بودند و سهم من شده بود که ناگهان در گوشه‌ای از اروند درگیری شروع شد. فاصله ما تا آنجا دو سه کیلومتر بیشتر نبود. و آتش درگیری به خوب دیده می‌شد. ساعت دو د‌ه دقیقه عملیات با رمز یا فاطمه‌الزهرا سلام (الله‌علیها) شروع شده بود. تا مدتی فقط صدای تیراندازی سلاح‌های سبک می‌آمد و نور گلوله‌های رسام و گاهی منوری دیده می‌شد. طولی نکشید که آتش درگیری به همه‌جای منطقه کشیده شد.

,

jang

, jang, jang,

من فریاد زدم: بچه‌ها به خط زدند. درگیری شروع شد. دعا کنید خط زودتر شکسته شود. با شروع درگیری توپخانه دوربرد و ادوات خودی موجود در منطقه شروع به شلیک به طرف مواضع دشمن کردند. تا آن شب چنان آتشی از خودی‌ها ندیده بودم. اگر عراقی‌ها چهار گلوله توپ شلیک می‌کردند، جواب‌شان دوازده گلوله بود. منورهای عراقی سراسر منطقه را مثل روز روشن کرده بود. آتش سلاح‌ها سرانجام ما را از پشت بام به پایین کشاند. … شب کم کم گذشت نماز صبح‌مان را خواندیم و بعد از زیارت عاشورا منتظر دستور حرکت ماندیم. اوائل صبح حسن آقا فرمانده گردان از جلوآمد و گفت: الحمدلله به لطف خدا و کمک ائمه اطهار به خصوص امام زمان (علیه السلام) زحمات بچه‌ها به نتیجه رسیده خط را خیلی راحت شکسته و تا پشت جاده  فاو- البحار پیش رفته‌اند و خط پدافندی محکمی برای جلوگیری از پاتک دشمن تشکیل‌ داده‌اند… بعد دستور داد گردان در دو ستون تا کنار جاده آسفالته خسرو‌آباد پیش برود…وقتی به اولین خاکریز در میانه نخلستان رسیدیم مشغول ساختن سنگر شدیم. این خاکریز خط سوم پدافند بود. در خط یک و دو گردان‌های حضرت موسی‌بن جعفر(علیه السلام) و یا زهرا (سلام الله‌علیه) مستقر بودند. در سمت راست ما هم گردان امیر‌المومنین پدافند می‌کرد. حسن آقا گفته بود که دشمن می‌خواهد پاتک اولش را شروع کند … باید آماده حرکت به جلو باشید. بعد از سه ساعت خبردار شدیم که رزمندگاه خودی بعد از جنگی سخت توانسته‌اند پاتک دشمن را درهمان خط اول سرکوب کنند. پس از آن منطقه کمی آرام‌تر شد.

,

بسیجی

, بسیجی, بسیجی,

 بچه‌های تدارکات دست به‌کار شدند و برای کسانی که درانفجارها تجهیزات‌شان آسیب دیده بود ماسک و برای همه غذا آوردند. در راه یکی از بسیجی‌ها پرسید: ‌می‌دانید از وقتی پشت این خاکریز آمده‌ایم گردان‌های ابوالفضل و امیر‌المومنین چند بار بمباران  شده‌اند؟ بعد گفت: من شمرده‌ام هنوز یک ساعت به غروب مانده  و تا الان صد و هشتاد بار بمباران شده‌ایم. درهر بمباران هم از شش تا چهل تا هواپیما شرکت داشته. این غیر از گلوله‌های توپ و خمپاره و کاتیوشایی است که بر‌سرمان ریخته. تعجب کردم که درچنان وضعی چه حوصله‌ای داشته که چند و چون حمله‌های هوایی را با دقت حساب و یادداشت کرده. از او خواستم که شب آمار کاملش را برایم بیاورد و به سنگر خود برگشتم.

,

بعد از نماز دستور حرکت به جلوآمد. به سرعت آماده حرکت شدیم بچه‌ها از این‌که آن خاکریز را ترک می‌کردند و رو به جلو می‌رفتند خوشحال بودند. بیست و یکم بهمن و شب دوم عملیات بود در راه چهل پنجاه گلوله توپ و خمپاره در کنار ستون گردان بر زمین خورد؛ اما این انفجارها در نظر بچه‌ها عادی شده بود و کسی اهمیتی به آن نمی‌داد با این حال تا به خاکریز جاده فاو –البحار برسیم دو مجروح دادیم. خاکریزی که پشت آن مستقر شدیم حدود سیصد متر با خط اول فاصله داشت. چند سنگر آماده گونی‌ساز هم درآن بود. اوائل شب آتش دشمن کم بود؛ ولی پس از مدتی انواع آتش مثل باران بر سر بچه‌ها باریدن گرفت. چهل و هشت ساعت از عملیات گذشته بود وعراقی‌ها با جمع‌آوری تانک‌ها و ادوات جنگی خود قصد پاتک درمناطق دیگر برای بازپس‌گیری فاو را داشتند…

,

انتهای پیام/

, انتهای پیام/]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه