به مناسبت سالروز شهادت"شهید علیرضا موحد دانش"
شهیدی که با یک دست دشمن را عاجز کرده بود!+تصاویر
شهید علیرضا موحد دانش با وجود اینکه در عملیات بازی دراز یک دستش قطع شده بود، فرماندهی گردان حبیب بن مظاهر را بر عهده گرفت و نقش فعالی در مراحل سهگانه "الی بیتالمقدس" و آزادی خرمشهر ایفا کرد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پایگاه خبری تحلیلی کریمه، آن جوان را میبینی؟ بیرمق نشسته روی زمین! تکیه داده به صخره، اسلحه از دست چپش افتاده، دست راستش را فرو برده در جیب اورکتش؛ صورت سبزهاش حالا مثل برف سفید است برفی که روی آن خون پاشیده! آن جوان دیگر رمقی برای جنگیدن ندارد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پایگاه خبری تحلیلی کریمه،, پایگاه خبری تحلیلی کریمه،, پایگاه خبری تحلیلی کریمه،,جنگیدن که نه، روی پا ایستادن! از آن هم کمتر لب جنباندن، جنبیدن! این جملات در رثای شهید گرانقدر "علیرضا موحد دانش"، در کتابی تحت عنوان «یک آسمان هیاهو» منتشر شده است.
,شهیدی که در سال 1337 در خانوادهای مذهبی در حومهی تهران دیده به جهان گشود؛ از همان دوران کودکی روحیهی اکرام به نیازمندان را در خویش به وجود آورده بود؛ برادر شهیدش در دوران ابتدایی یکبار به پدر گفته بود که علیرضا با پولهای توجیبی که به او میدهید دفتر و مداد میخرد و به بچههای فقیر میدهد...
,وی پس از اخذ مدرک دیپلم در سال 1355 وارد دانشگاه تبریز شد و در رشتهی مهندسی برق به کسب علم مشغول شد؛ اما هنگامیکه مبارزات انقلابی مردم اوج گرفت، علیرضا نیز به جمع مبارزین پیوست و ادامه تحصیل را به آینده موکول کرد...
,تا اینکه علیرضا در سال 1358 به سپاه پاسداران پیوست و حراست از بیت حضرت امام خمینی (ره) را به عهده گرفت، غائلهی کردستان و عملیات بازی دراز به عنوان آغاز سفر بیپایان علیرضا به صحنهی پیکار با دشمنان اسلام و ایران بود. (منبع: پروندهی شهید در لشگر10 سیدالشهدا)
,در همین عملیات بود که یک دستش قطع شد... صبح عملیات، حاج علی برای بیدار کردن بچهها، به سمت یکی از چادرها رفت، غافل از اینکه شب قبل عراقیها پاتک زده، چند تا از چادرها را گرفته بودند. هنگامیکه حاجی وارد چادر شد، سربازان عراقی او را به رگبار بستند، خیلی سریع پشت یکی از صخرهها سنگر گرفت، اما لغزش پا روی ریگها باعث سقوط او شد و در اثر اصابت سر به تختهسنگی، برای مدتی بیهوش شد. پس از به هوش آمدن، یکی از عراقیها نارنجکی را به سمت او پرتاب کرد. حاجی که قصد داشت نارنجک را به سمت دشمن بازگرداند، آن را در دست گرفت اما نارنجک منفجر شد و دست حاج علی را از مچ قطع کرد.
,
خاطراتی شنیدنی از آن شهید بزرگوار
, خاطراتی شنیدنی از آن شهید بزرگوار,* شبی که خداوند فاطمه را به ما عطا فرمود حدود 9 ماه از شهادت حاج علی گذشته بود. آمبولانسی آمد و ما به همراه همسر علیرضا راهی بیمارستان شدیم. من در تمام مسیر حضور حاجی را حس میکردم. احساس میکردم او سوار برلندکروزی که همیشه با آن به خانه میآمد، در جلوی آمبولانس حرکت میکند و راه را برای عبور ما باز مینماید. میدانستم که او هم نگران حال همسرش است و با حضورش قصد دارد به ما آرامش بدهد. شاید اگر از همسر او هم سؤال کنید بگوید که: «تعجبآور است اما من علیرضا را دیدم که به من لبخند میزد و برایم دعا میخواند.» (راوی: پدر شهید موحد دانش)
,
** چند روز قبل از شهادت علیرضا من که در خارج از کشور به سر میبردم، خواب عجیبی دیدم؛ در خواب دیدم که تمام کوچهمان را چراغانی کرده و دیوارهایش را از پرچم پوشاندهاند؛ خانم فاطمه زهرا (س) جلوی در خانه ایستادهاند و مردم بین خودشان نقل پخش میکنند؛ دریافتم که شاید برای علیرضا اتفاقی افتاده است و همینطور هم بود، چند روز بعد همسرم از ایران تماس گرفتند و خبر شهادت او را به من رساند.
,سیزدهم مرداد سال 1362 و عملیات والفجر 2 بود. علیرضا که زخمی شده بود، در آخرین لحظات به سختی خودش را به بیسیم عراقیها رسانده، سیم آن را با دندان جوید تا مانع ارتباط آنان با عقبه گردد. پس از قطع سیم که دشمن متوجه این کار علی شد، او را به رگبار بسته، راهی دیار بهشت گرداند. پیکرش، همانطور که آرزو داشت پس از مدتها، به وطن بازگشت و در گلزار شهدا به خاک سپرده شد. ( راوی: مادر شهید)
,
*** شهید موحد دانش یکی از خاطراتش را برای یکی از همرزمانش اینگونه تعریف کرده است:
,بعد از عملیات «بازی دراز» با دلی شکسته رو به خدا کردم و گفتم: «پروردگارا! ما که توفیق شهادت نداشتیم، قسمت کن در همین جوانی کعبهات را، حرم رسولت را، غریبی بقیعت را زیارت کنم...» مشغول دعا و درخواست از درگاه پر از لطف خداوند بودم که شهید پیچک آمد. دستی به شانهام زد و گفت: «حاج علی، مکه میروی؟!» یکدفعه جا خوردم و با تعجب پرسیدم: «چطور مگر؟» خندید و ادامه داد: «برایم یک سفر جور شده است اما من به دلیل تدارک عملیات نمیتوانم بروم. با خود گفتم شاید شما دوست داشته باشید به مکه بروید!» سر به آسمان بلند کردم. دلم میخواست با تمام وجود فریاد بکشم: «خدایا شکرت...» (راوی: همرزم شهید)
,
وصیتنامه شهید
, وصیتنامه شهید,بسمالله الرحمن الرحیم
,اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمد رسولالله (ص)، اشهد ان على ولیالله
,سلامعلیکم
,در زمانى قلم به نیت وصیت بر کاغذ میلغزانم که هیچگونه لیاقت شهادت را در خود نمىبینم. وقتى به قلبم رجوع مىکنم غیر از سیاهى و تباهى و معصیت چیزى نمىیابم و به همین دلیل است که از پروردگار توانا عاجزانه میخواهم که تا مرا نیامرزیده است از دنیا نبرد.
,پروردگارا با گناهى زیاد از تو که لطف و کرمت را نهایتى نیست، تقاضاى عفو و بخشش دارم و الهى بندهاى که تحمل از دست دادن یک دست را ندارد چگونه بر آتش دوزخت توان دارد، خدایا توبهام را بپذیر و از گناهانم بگذر که غیر از تو کسى را ندارم و غیر از تو امیدى ندارم.
,مردم بدانید راهى را که در آن گام نهادهایم که همانا راه حسین (ع) است و به اختیار انتخاب کرده و تا آخرین نفس و آخرین رمقى که به تن داریم در سنگر رضاى خدا خواهیم ماند و به دشمن زبون کافر خواهیم فهماند که ملتى که پشتیبانش خداست و پیشاپیشش امام زمان فى سبیل الله در مقابل تمامى متحدان کفر خواهد ایستاد و انشاء الله پیروز خواهد شد.
,پدر و مادر عزیزم همانگونه که در شهادت برادرم صبر کردید و استقامت ورزیدید اکنون نیز صبر پیشه کنید. در حدیث است که هرگاه پدر و مادرى در مرگ دو فرزندشان استقامت کنند خداوند کریم اجرى عظیم (بهشت) نصیبشان میکند.
,شما خوب میدانید که شهید عزادار نمىخواهد، رهرو میخواهد. برادرم شما هم با قلم و قدم و زبانتان پشتیبان انقلاب و امام عزیز باشید.
,مادر عزیزم به مادران بگو همانطور که من رهرو خون؟؟؟ مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیرى کنید که فردا در محضر خدا نمىتوانید جواب زینب (س) را بدهید که تحمل72 تن شهید را نمود.
,پدر و مادر عزیزم به خاطر تمام بدیها و ناسپاسیهایى که به شما کردم مرا ببخشید و حلالم کنید و از همه براى من حلالیت بخواهید، از همسرم که امانتى است از من نزد شما خوب محافظت کنید که مونس آخرین روزهایم بود.
,برادران عزیز، برادرى داشتم که در راه خدا فدا شد قبلاً در وصیتنامهام با او صحبت و درد و دل میکردم اکنون به شما توصیه میکنم که برادران عزیزم نکند در رختخواب ذلت بمیرید که حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد مبادا در غفلت بمیرید که على (ع) در محراب عبادت شهید شد و مبادا در بیتفاوتی بمیرید که علىاکبر حسین در راه حسین (ع) و با هدف شهید شد.
,پدر و مادر و همسر عزیزم، مراقبت کنید آنان که پیرو خط سرخ امام خمینى نیستند و به ولایت او اعتقاد ندارند بر من نگریند و بر جنازه من حاضر نشوند. در زنده بودنمان که نتوانستیم درشان اثرى بگذاریم، شاید در مرگمان فرجى باشد و بر وجدان بیانصافشان اثر گذارد.
,والسلام
,
سرانجام وی در سیزدهم مرداد ماه 1362 در حالی که به نیروهای گردان علیاصغر در تصرف و تثبیت ارتفاع استراتژیک 2519 کمک میکرد از فاصلهی نزدیک مورد اصابت گلولهی دشمن واقع شد و دعوت حق را لبیک گفت...
,آری، شهید موحددانش در دوران حیات دنیایی اگرچه آینه تمام نمای یک اسطوره بود اما بر مظلومیت ایشان همین بس که به خاطر ادای تکلیف، ردای فرماندهی را از تن به درآورد و مانند چند تن از همرزمانش که همگی در دورهای، از فرماندهان لشکر سیدالشهدا (ع) بودند، به هنگام شهادت یک بسیجی ساده بود.
, آری، شهید موحددانش در دوران حیات دنیایی اگرچه آینه تمام نمای یک اسطوره بود اما بر مظلومیت ایشان همین بس که به خاطر ادای تکلیف، ردای فرماندهی را از تن به درآورد و مانند چند تن از همرزمانش که همگی در دورهای، از فرماندهان لشکر سیدالشهدا (ع) بودند، به هنگام شهادت یک بسیجی ساده بود.,اما جای این پرسش خالیست که چرا شهیدانی مانند علیرضا موحددانش و ... نباید در جامعه شناخته شده باشند و تازه بعد از 30 سال یادمان بیفتد که بنرهایی از عکس این شهیدان که مزین به یک جمله از آنهاست بسنده کنیم.
, اما جای این پرسش خالیست که چرا شهیدانی مانند علیرضا موحددانش و ... نباید در جامعه شناخته شده باشند و تازه بعد از 30 سال یادمان بیفتد که بنرهایی از عکس این شهیدان که مزین به یک جمله از آنهاست بسنده کنیم.,البته همین هم جای شکر دارد... اما برادران مسئول بدانند در پیشگاه الهی باید پاسخگو باشند که چرا بزرگانی چون این عزیزان حتی به اندازه یک بازیگر دسته سوم سینما هم شناخته شده نیستند؟!
, البته همین هم جای شکر دارد... اما برادران مسئول بدانند در پیشگاه الهی باید پاسخگو باشند که چرا بزرگانی چون این عزیزان حتی به اندازه یک بازیگر دسته سوم سینما هم شناخته شده نیستند؟!,روحش شاد
]
ارسال دیدگاه