گوشه هایی از خاطرات یک آزاده جوینی + تصاویر استقبال

تنها آرزویم دیدار امام بود/ به اسرا خطاطی می آموختم

تنها آرزویم دیدار امام بود/ به اسرا خطاطی می آموختم
سال شصت و یک زمانی که شانزده سال داشت ، عازم جبهه های حق علیه باطل شد ویک ماه پس از حضورش در جبهه در عملیات رمضان در شرق بصره به اسارت رژیم بعث در آمد وپس از تحمل هشت سال ونوزده روز اسارت به به آغوش میهن بازگشت.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از آل نور علی محمدیان  در ۶۱/۰۵/۰۷در عملیات رمضان در شرق بصره  به اسارت نیروهای بعثی  درآمده و در دوران اسارت هم از هم اردوگاهیان مرحوم ابوترابی سید آزادگان کشور بوده و سرانجام بعد از ۸سال اسارت در  سال ۶۹ به میهن اسلامی بازگشت.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آل نور,

این آزاده جوینی در معرفی خود  به آل نور گفت:  علی محمدیان  ،جانباز ۵۰ درصد وبازنشسته فرهنگی هستم ودر حال حاضرضمن انجام برنامه های فرهنگی اداره آموزش وپرورش شهرستان  در یک مغازه مشغول به کارهای  تبلیغاتی هستم .

, آل نور,

وی در بیان  سختی های دوران اسارتش اظهار داشت: گرچه  دوران اسارت تماما سختی ومشقت بود اما هم نشینی با مرحوم ابوترابی سید آزادگان کشوراین دوران را برای من به دوران شیرین تبدیل وتحمل آن را برایم آسان ساخت.

,

محمدیان ادامه داد:مرحوم ابوترابی انسان بسیار وارسته ای  بودند که هرکسی آرزو داشت ایشان را ببیند وباوی صحبت کند وطوری بود که هرکس ایشان  را می دید آرامش خاصی به  وی دست داده واحساس می کرد  امام (ره) را ملاقات نموده است.

,

این بزرگوار خاطرات بیشتری از مرحوم ابو ترابی را برایمان تعریف کرده وگفت: صلیب سرخ هر دوماه یک بار  نامه های بین دو کشورایران وعراق را مبادله می کرد ، در میان افرادی که از صلیب سرخ برای این کاربه اردوگاه ما می آمدند پروفسوری  سوئیسی به نام نیکلای بود که رابطه خوبی با حاج آقا ابوترابی برقرار کرده بود یک بار که  به اردوگاه ما آمد ودید این سید بزرگوار در اردوگاه نیست سراغ ایشان را گرفت وما گفتیم ایشان  را به یک اردوگاه دیگری برده اند ،سپس این پروفسور سوئیسی  گفت: من هرگاه کریسمس به کلیسا می روم وقتی می ایستم  به حضرت مسیح نگاه می کنم ،به جای چهره حضرت مسیح چهره ابوترابی در ذهنم نقش می بندد وبه آرامش می رسم .

,

وی ادامه داد: حاج آقا ابوترابی به سربازان  عراقی بسیار احترام می گذاشت  وزمانی که برخی از آزادگان به این رفتار حاج اقا ایراد می گرفتند و وی در پاسخ می گفت: ما برای نجات این ها از طرف خدا به اینجا مامور شده ایم تا راه درست و رفتار درست را به اینها نشان دهیم . البته نه از سر ضعف، بلکه با این نیت که اینها به را ه بیایند ، تا مقداری از خشونت و ستم آن ها به ازاده ها کاسته شود

,

:محمدیان افزودافراد صلیب سرخ در بازدید ازاردوگاه های عراق از زندگی و سرخوشی آزادگان تعجب می کردند، و می گفتند: ما به اکثر کشورهای جنگ زده دنیا رفته ایم همه زندانیان غمناکند و یا خود کشی می کنند و یا روانی می شوند ! ولی شما روز به روز شادتر و امیدوارتر می شوید «سر» این امر چیست؟

,

حاج اقا ابوترابی در پاسخ به آنها می گفت: آن چیزی که بچه ها را شادتر و امیدوارتر و زنده نگاه داشته است، ایمان آنها است و شما از این ایمان خبر ندارید و چیزی حس نمی کنید.

,

هنگام حضور صلیب سرخ در اردوگاه نیاز به مترجم نداشتیم

,

این آزاده جوینی بیان داشت: با تدابیر وبرنامه ریزی های  مرحوم ابوترابی هرکسی که در اردوگاه تخصصی داشت در اختیار دیگران قرار می داد ،به طوری که در اردوگاه کلاس های زبان انگلیسی، فرانسه، ایتالیایی، احکام و..برگزار می شد وبنده هم چون با خطاطی آشنا بودم برای بچه های اردوگاه کلاس خط گذاشته بودم.

,

محمدیان ادامه داد: چون ما در اردوگاه وسایل نوشتن نداشتیم از چوب نی درست می کردیم واز برگ درختان وقرص وکپسول وهمچنین دوده زغال جوهر می ساختیم وروی کارتن ها می نوشتیم وبعدها توانستیم یا ابداع یک روش دیگربنویسیم، به این صورت که یک پارچه را روغنی کرده وروی آن نایلونی قرار می دادیم وبا تکه چوبی روی آن می نوشتیم  وزمانی که نایلون را برمی داشتیم کلمات روی پارچه مشخص بود .

,

وی  افزود: اردوگاه تحت تدابیر شدید امنیتی قرار داشت به طوری که تجمع بیش از ۵ نفر ممنوع بود وما این کلاس ها را مخفیانه  برگزار می کردیم به طوری که یک نفر که مسئول نگهبانی دادن بود به وسیله یک آینه  رفت وآمد سربازان را کنترل وبه بچه های اردوگاه اطلاع می داد.

,

این آزاده جوینی اظهار داشت: برای تقویت زبان انگلیسی یا عربی با یکدیگر عهد می بستیم تا همیشه و در همه حال عربی یا انگلیسی صحبت کنیم و البته اگر کسی یادش می رفت که انگلیسی و یا عربی صحبت کندبه عنوان تنبیه ،باید ظرف ها را می شست و یا آسایشگاه را تمیز می کرد این کلاس ها آنقدر برایمان مفید بود که زمانی که صلیب سرخ می آمد ما نیاز به مترجم نداشتیم وخودمان انگلیسی صحبت می کردیم.

,

یک لحظه قرآن روی زمین نمی ماند

,

محمدیان  در ادامه سخنان خود بیان داشت: زمانی که ما اسیر شدیم در بین ۱۶ آسایشگاه در یک اردوگاه  که هرکدام شامل ۱۵۰ تا ۱۶۰ اسیر بود فقط یک قرآن وجود داشت وما در ابتدا این قرآن را جزء به جزء جدا نموده وبین آسایشگاه ها پخش کردیم ودر هر آسایشگاه نیز این جز های قرآن دست به دست می شد ویک لحظه نبود که قرآن روی زمین بماند.

,

وی ادامه داد: گاهی بچه ها به خاطر خواندن دعا ویک نماز جماعت بسیار کتک می خوردند واز ناحیه چشم وستون فقرات دچار جراحت می شدند به همین دلیل ما همیشه سعی می کردیم با ورزش بدن خود را سالم نگه داریم که حتی در آن زمان نامه ای به صورت مخفیانه از آقای رفسنجانی به ما رسید که  اگر نماز را از شما گرفتند مقاومت نکنید وبا چشم نماز بخوانید اما حتما ورزش کنید تا سالم بمانید وسالم به وطن خود برگردید چراکه خانواده های شما به وجود سالم شما نیاز دارند.

,

آرزو داشتم فقط یک بار امام (ره) را ببینم

,

محمدیان در مورد  مهم ترین آرزویی که در دوران اسارت داشت به آل نور گفت: تنها آرزویم این بود که یک بار امام (ره ) را ببینم که نه تنها من بلکه همه اسرا آرزو داشتند وقتی به وطن خود باز می گردند پیر مراد خود را ملاقات کنند که  متاسفانه این آرزو در دلمان ماند.

,

وی ادامه داد: زمانی رادیوی عراق خبر فوت امام را داد بچه های اردوگاه بسیار غمگین شدند ودر حالیکه هرگونه عزاداری ممنوع بود هرکس در گوشه های برای خوش نوحه می خواند وعزاداری می کرد وخوشبختانه در این مدت سربازان عراقی وارد اردوگاه نشدند وبچه ها به خوبی توانستند در سوگ پیر مراد خویش بگریند وعزاداری کنند.

,

فرمانده هان عراقی می گفتند ما شما رقاص بار می آوریم

,

این آزاده جوینی دربخشی از سخنان خود اشاره ای به سخنان فرمانده هان عراقی کرد وگفت: افسران عراقی به ما می گفتند درایران اسرای ما را آیت الله بار می آوررند وماهم با شما کاری می کنیم که رقاص بار بیایید .

,

وی ادامه داد: بلند گوهای اردوگاه از ساعت ۸صبح تا غروب ترانه های فارسی، ترکی ، عربی پخش می می کرد همچنین برایمان شوی تلوزیونی  پخش می کردند اما بچه ها با ترفندهای خود تلوزیون را سوزاندند.

,

در لباس یکی از اعضای صلیب سرخ شپش انداختیم

,

محمدیان  به ذکر یک خاطر از حضور اعضای صلیب سرخ در اردوگاه پرداخت  وگفت:  وضعیت بهداشتی در اردوگاه بسیار بد بود ، به طوری که در وجود هر یک از اسرا ۲۰۰۰ تا ۳۰۰۰ تا شپش پیدا می شد ،وما ساعت ۹ شب در اردوگاه برنامه شپش کشان داشتیم ، یک روز که از طرف صلیب سرخ برای بازدید آمدند ما هرچه از اوضاع نامطلوب بهداشتی گفتیم قبول نکردند تااینکه یکی از بچه ها چند تا شپش را در یک قوطی کبریت قرار داده بود از پشت سر داخل یقه ی یک  از همین اعضاء صلیب سرخ انداخت وآن فرد به شدت شروع به خاراندن بدن خود نمود ، وآنجا بود که سخن مارا قبول کردند واز آن پس سم پاشی  وضدعفونی لباساهایمان را شروع کردند وخداروشکراوضاع بهتر شد.

,

صبر کلید گشایش است

,

این آزاده جوینی در پیام آخر خود به جوانان توصیه کرد صبر را سرلوحه زندگی خود قرار دهند وافزود: همانطور که حدیث داریم صبر کلید گشایش است اگر جوانان در زندگی خود صبر داشته باشند فطعا همه مشکلات حل می شود کما اینکه اگر آزادگان ما صبر نداشتند وبی تابی می کردند هیچ نتیجه ای حاصل نمی شد.

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه