خاطرات تکان دهنده آزاده فسایی از دوران اسارت؛

اسرایی که در بیابان های بصره زنده به گور شدند!

اسرایی که در بیابان های بصره زنده به گور شدند!
اولین روز اسارت ما را به بصره بردند. 6-5 روز آنجا نگه مان داشتند حدود سه یا چهار هزار اسیر را گرفتند. از بس ما را اذیت کردند و تشنگی و گشنگی به ما دادند، 300 الی 400 نفر از بچه ها همان جا شهید شدند. شهدا را در این کمپرسی ها گذاشته و در بیابان های بصره زنده به گورشان می کردند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از فسایی، به مناسبت سالروز ورود آزادگان به میهن اسلامی و گرامی‌داشت رادمردانی که تمام هستی خویش را برای حفظ کیان انقلاب اسلامی و دفاع از اسلام در طبق اخلاص گذاشتند و با تحمل سخت ترین شرایط و شدیدترین تنگناها و مضایق از باورهای دینی و انقلابی خویش در وفاداری به انقلاب و آرمان های امام راحل (ره) دست بر نداشته اند و کماکان به این نظام مقدس خدمت می کنند. سایت فسایی با غلامعباس یزدی از آزاده های سرافراز هشت سال دفاع مقدس گفتگویی ترتیب داده که به صورت زیر منتشر می‌شود

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, فسایی, فسایی,

 

,

خودتان را معرفی کنید و چه سالی به اسارت در آمدید؟

,

اول از همه خوشحالم، بالاخره بعد از این همه سال یکی پیدا شد یادی از ما کند.
غلامعباس یزدی هستم متولد سال 1339، در آخرین روز تیرماه سال 67 یعنی اواخر جنگ بود که به اسارت در آمدم. تا سه سال به عنوان مفقودالاثر بودم و خانواده ام هیچ خبری از من نداشتند.

,
,

 

,
, ,

اهل شهر فسا هستید؟
من اصالتا اهل یاسریه فسا هستم. اوایل راهنمایی بودم که پدرم راهی اصفهان شد و در کارخانه ذوب آهن مشغول به کار شد و ما هم به اصفهان مهاجرت کردیم.

,
,

از چه زمانی به جبهه های حق علیه باطل پیوستید؟
من  سال 59 به استخدام ارتش درآمدم. درجه دار ارتش بودم و از این طریق وارد جبهه شدم. سال 1361 برادرم الیاس یزدی در عملیات فتح المبین به شهادت رسید. من هم یک سال از ارتش ماموریت گرفتم و با نیروهای سپاه در عملیات های مختلف شرکت کردم. بعد دوباره به ارتش بازگشتم. پس از آزادی از اسارتT وارد آموزش و پرورش شدم. در حال حاضر بازنشسته آموزش و پرورش هستم.

,
,

چه سالی ازدواج کردید و چند فرزند دارید؟
سال 53، در 17 سالگی ازدواج کردم. آن زمان رنگ آمیزی اتومبیل انجام می دادم. در زمان اسارتم، 5 پسر داشتم. ششمین پسرم در راه بود که من اسیر شدم. که این پسرم پیام نام داشت و در حال حاضر دبیر شورای حمل و نقل تهران است. من مدام از خدا دختر می خواستم ولی پشت سر هم پسر به دنیا می آمد، از اسارت که بازگشتم؛ گفتم: خدایا یک دختر هم به ما ندادی! سختی زیاد کشیدیم یک دختر به ما بده! خدا هم دلش سوخت یک دختر به ما داد، البته یکی از پسرهایم به نام میلاد در سن 18 سالگی از دنیا رفت.

,
,

آیا همسر شما با جبهه رفتن تان مخالفت نمی کرد؟
نه اصلا. همیشه از بچه هایم نگهداری کرد، با این که این سه سال که من اسیر بودم، گمان کرده بودند مفقود الاثر شده ام. در یک اتاق سه درچهار با شش فرزند بزرگ کردن کار هر کسی نیست. آن موقع پدر خدا بیامرزم خرج آنها را می داد. زمانی که من مفقود بودم، دائماً برای آنها فیلم اسرا را می آوردند، عکس شهدا را می آوردند هر لحظه آماده شنیدن خبر شهادت من بودند، هیچ خبری از من نداشتند.

,
,

اولین اردوگاهی که زمان اسارت شما را بردند چه نام داشت؟
اولین اردوگاه نهروان نام داشت. منطقه ای که جنگ نهروان رخ داده بود. بیش از یک سال ما را آن جا نگه داشتند، بعد ما را به اردوگاه 18 در منطقه بعقوبه بردند.

,
,

اولین روزی که اسیر شدید، چه حسی داشتید؟
حس عجیبی بود.  اولین روز اسارت ما را به بصره بردند. 6-5 روز آنجا نگه مان داشتند حدود سه یا چهار هزار اسیر را گرفتند. از بس ما را اذیت کردند و تشنگی و گشنگی به ما دادند، 300 الی 400 نفر از بچه ها همان جا شهید شدند. تانکر آب می آوردند آب را بر سرو صورت ما می پاشیدند ما تشنه بودیم به طرف تانکر ها می رفتیم آنها با کابل بیشتر ما را می زدند. کمپرسی می آوردند دست و پای بچه ها را می بستند. بچه ها را در این کمپرسی ها گذاشته و در بیابان های بصره زنده به گورشان می کردند.

,
,

در اسارت افسری که بیشترین حساب را از او می بردند چه کسی بود و چه خاطره ای از او دارید؟

,

یک افسری بود به نام حمزه عراقی،  وارد اردوگاه که می شد خود عراقی ها  هم از او می ترسیدند. زمانی که از اسارت برگشتیم یکی از بچه های نوشهر را دیدیم گفت: مدتی پیش با یکی از دوستانم که با ماشین خاور می خواست برای مردم عراق که آواره شده بودند کمک های اهدایی ایرانی ها ببرد به عراق رفتم. در بین عراقی هایی که چادر زده و آواره بودند، حمزه عراقی را دیدم. من رفتم سراغش. سلامش کردم. من را شناخت به او گفتم «انت حمزه» با شنیدن این جمله دستم را بوسید و شروع به گریه کردن کرد. به داخل خیمه او که رفتیم چهار بچه داشت. برای بچه هایش از شکنجه هایی که به اسرا وارد کرده بود گفت و بچه هایش به زیر گریه زدند.

,

یکی از خاطرات زمان جنگ رابرای ما تعریف کنید؟
سال 61 عملیات رمضان شب عملیات تجهیزات کامل پوشیده بودیم. ماشین آماده رفتن به عملیات بود. آقای آهنگران دعا می خواند. در بین دعا خواندن می گفت: ان شاالله می خواهیم با این عملیات برویم کربلا را بگیریم. من گریه کردم گفتم خدایا من تا حالا مشهد هم نرفتم یکدفعه بروم کربلا، مگر امکان دارد؟! بالاخره عملیات انجام دادیم فردای آن روز من مجروح شدم بغل یک خاکریز دراز افتادم. بچه ها همه تشنه بودند یک تانکر آب آمد، دوستی به نام محمد داشتم، رفت برای من آب بیاورد. از هوش رفتم وقتی به هوش آمدم  پرسیدم این جا کجاست؟ گفت: بیمارستان امام رضا(ع) مشهد است. بعد فهمیدم آن موقع که از هوش رفتم هواپیما می آید دیوارصوتی را می شکند راکت تانکر آب را منفجر می کند و محمد و چند نفر از بچه های دیگر شهید می شوند من هم که مجروح شده بودم چون بیمارستان اهواز پر بود من را به بیمارستان مشهد بردند. مشهد که رفتم با لباس بیمارستان جلوی ماشینی را گرفتم و و گفتم دربست حرم. راننده تاکسی وقتی دید پول ندارم یک 5 تومانی به من داد. در حرم پیاده شدم. چشمم به یک عکاس دوره گرد افتاد، 5 تومان را به او دادم و او این عکس را برایم گرفت.

,
,

 

,
, ,

اولین عملیاتی که شرکت کردید چه عملیاتی بود؟
 سال 61، عملیات بیت المقدس

,
,

یکی از مهم ترین خاطراتی که از زمان اسارت در ذهن تان نقش بسته است را برای ما تعریف کنید؟
خاطراه ای که هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شود این بود که یکی از بچه های ایرانی که در ایران سرباز خود ما در ارتش بود ولی در آن جا به جمع عراقی ها پیوسته بود. طوری که کابل را از عراقی ها می گرفت و بچه ها را می زد. یک روز در هواخوری به او گفتم این طوری بچه ها را نزن یادت می آید در ایران زیر دست ما بودی احترامت داشتیم؟
به من گفت: تو ایران هر خری بودی برای خودت بودی اینجا همه کاره من هستم!
منم ناراحت شدم یک سیلی محکم به او زدم. چیزی نگفت و رفت. فردای آن روز در هواخوری همین بنده خدا با چند افسر عراقی سراغ من آمدند به دروغ به آنها گفته بود من در ایران نگهبان اسرای عراقی بودم.
 من گفتم نه. اما حرفم را باور نکردند. حسابی کتکم زدند، چشم و دستم را بستند، از اردوگاه بیرونم بردند، مرا به یک سیاه چالی بردند. پرت کردند داخل یک گودال که شکنجه گاه بود. مرا به 4 میخ طویله که آن جا بود بستند. نگهبانی که آنجا بود آتش سیگارش را پشت کمر من خاموش می کرد که هنوز هم جای آن است. دو ماه و نیم من آن جا بودم تا اعتراف کنم. یک روز دیدم یک سرهنگ عراقی با همان ایرانی خود فروخته همراه با چند سرباز به آن جا آمد گفت: من بچه خرمشهرم زمان شاه به استخدام ارتش بعث عراق درآمدم، اگر راست گفتی که گفتی و گرنه با کلتم می کشمت. گفتم: من نگهبان اسیر شما نبودم، آن موقع یادم آمد عرب زبان ها از حضرت عباس (ع) می ترسند به او گفتم: به حضرت عباس (ع) دروغ می گوید تا این جمله را گفتم سرهنگ عراقی خشکش زد. به همان نیروی خود فروخته با زبان عربی جملاتی گفت آخر او با شرمندگی اعتراف کرد که من دروغ گفتم. چند سربازی که آنجا بودند همان نیروی خود فروخته را دستگیر و جای من آن جا در آن گودال زندانی کردند و من بیرون آمدم به اردوگاه برگشتم.

,
,
,
,
,

 

,

چه سالی از اسارات آزاد شدید؟
شهریورماه سال 1369

,
,

چه خاطره ای از لحظه آزاد شدنتان دارید؟
یک چهارشنبه در اردوگاه در حال هواخوری بودیم. همیشه تا ساعت 9 ما را داخل می بردند ولی آن روز هیچ خبری نشد. دیدیم عراقی ها بتون و کابل دست ندارند. به شانه بچه ها می زنند و احوالپرسی می کنند. یکدفعه بلندگو اعلام کرد: صدام حسین ساعت 11 پیامی دارد که به نفع ملت ایران و عراق است. تا ساعت 11 داخل نرفتیم ساعت 11 صدام شروع به حرف زدن کرد. 5 دقیقه که گذشت مترجم ما شروع به گریه کردن کرد. من را بوسید و در آغوش گرفت. من هم گریه ام گرفت به ما گفت: صدام می گوید: پس فردا جمعه تبادل اسرا آغاز می شود. ما به او گفتیم اسرا می خواهند تبادل بشوند ما که مفقود هستیم، یک پله پایین تر هستیم. خلاصه شب جمعه برای ما تلویزیون آوردند. تلویزیون کارتون نشان می داد ما با دیدن کارتون هم گریه می کردیم چون دلمان برای برنامه های ایران تنگ شده بود. روز جمعه آمد شروع به گوش کردن اخبار کردیم. اولین گروه اسرا که به لب مرز می رفتند نشان داد. خوشحال شدیم هنوز شک داشتیم آزاد شویم. بعد از چند روز لباس نو برای ما آوردند. یک ماهی طول کشید تا آزاد شدیم.  روز آزادی مان تازه نماینده صلیب سرخ آمدند ما را ثبت نام کردند و سوار ماشین شدیم. زمان سوار شدن به اتوبوس یک قرآن به ما هدیه دادند که اول قرآن نوشته شده بودهدیه از طرف صدام حسین که هنوز آن قرآن را نگه داشته ام. زمانی که به ایران آمدیم راننده اتوبوس یک بچه داشت با دیدن آن بچه من گریه کردم. به یاد بچه های خودم افتادم. تنها چیزی که یادم مانده بود پلاک همسایه مان بود که آن را روی کاغذ نوشتم. به یکی از کسانی که برای استقبال آمده بودند گفتم به خانواده ام خبر بدهید. ما دو روز بعد از آزادی در لویزان تهران قرنطینه بودیم و بعد پیش خانواده هایمان بازگشتیم.

,
,

 

,
, ,

 

,

صحبت پایانی...
از همه پرسنل بنیاد شهید خصوصاً خانم صابری تشکر می کنم. من بارها گفتم این هنرپیشه ها که نقش آزاده ها را بازی می کنند ما حقیقتاً ناراحت می شویم. ما در اسارات چنین چیزهایی نداشتیم. چرا از خود بچه های آزاده در این فیلم ها استفاده نمی کنند؟ من خودم تصمیم گرفتم خاطرات خودم را بنویسم. در بین مردم و اقوام و خویشان فکر می کنند چون آزاده هستیم حقوق های آن چنانی می دهند در حالی که اصلاً به ما حقوق نمی دهند. کسانی که اعتراض می کنند آیا حاضرند پدرشان را بکشند یا اسیر کنند تا از سهمیه او استفاده کنند؟ از همسرم هم تشکر می کنم که در نبود من 6 بچه را بزرگ کرد و یک همسر نمونه است. در پایان هم برای رهبری آرزوی سلامت و طول عمر می کنم انشالله آقای روحانی هم موفق باشد.

,
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه