خاطرات اسارت یک ارتشی جانباز (بخش اول)

خاطرات اسارت یک ارتشی جانباز (بخش اول)
آن شب برای اینکه سربازان وظیفه اسیر را تحت فشار قرار دهند و بترسانند می گفتند: شما شربت شهادت دوست دارید، ما به شما شربت شهادت می نوشانیم.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از سولدوز خبر، 26 مرداد سالروز اولین ورود آزادگان به کشور است. تعداد اسرای دو طرف جنگ به 90 هزار نفر می رسید که بعد از اجرای قطعنامه 598 و آتش بس، طرفین روزانه هزاران اسیر جنگی را باهم مبادله می کردند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, به نقل از , سولدوز خبر, سولدوز خبر, سولدوز خبر, ، 26 مرداد سالروز اولین ورود آزادگان به کشور است. تعداد اسرای دو طرف جنگ به 90 هزار نفر می رسید که بعد از اجرای قطعنامه 598 و آتش بس، طرفین روزانه هزاران اسیر جنگی را باهم مبادله می کردند.,

شیرزاد باقری عضو تیپ 4 لشگر 21 حمزه(ع) ارتش جمهوری اسلامی ایران، یکی از اسرای جوانی بود که در تک دشمن در منطقه مهران ئس از 24 ساعت مقاومت به مدت 4 سال و 4 ماه به همراه تعدادی از رزمندگان دیگر به اسارت نیروهای دشمن در می آید.

, شیرزاد باقری عضو تیپ 4 لشگر 21 حمزه(ع) ارتش جمهوری اسلامی ایران، یکی از اسرای جوانی بود که در تک دشمن در منطقه مهران ئس از 24 ساعت مقاومت به مدت 4 سال و 4 ماه به همراه تعدادی از رزمندگان دیگر به اسارت نیروهای دشمن در می آید.,

آقای باقری در این مصاحبه که به مدت 95 دقیقه در دفتر سولدوز خبر انجام شد، وقتی از شکنجه های دوستان شهیدش یا لحظه های آزادی از اسارت می گفت، بارها بغض راه گلویش را می بست و اشک در چشمانش حلقه می زد.

, آقای باقری در این مصاحبه که به مدت 95 دقیقه در دفتر سولدوز خبر انجام شد، وقتی از شکنجه های دوستان شهیدش یا لحظه های آزادی از اسارت می گفت، بارها بغض راه گلویش را می بست و اشک در چشمانش حلقه می زد.,

این خاطرات در سه بخش به همراه اسناد و عکس های دوران اسارت و بعد از آن منتشر می شود. هم اکنون بخش اول خاطرات شیرزاد را با هم می خوانیم که اولین بار توسط سولدوز خبر منتشر می شود.

, این خاطرات در سه بخش به همراه اسناد و عکس های دوران اسارت و بعد از آن منتشر می شود. هم اکنون بخش اول خاطرات شیرزاد را با هم می خوانیم که اولین بار توسط سولدوز خبر منتشر می شود., سولدوز خبر,

 

,

24 ساعت قبل از اسارت:

, 24 ساعت قبل از اسارت:, 24 ساعت قبل از اسارت:,

من بعد از انقلاب و در سال 61 در بحبوحه جنگ تحمیلی به ارتش پیوستم و در مناطق مختلف جنوب خدمت کردم.

, من بعد از انقلاب و در سال 61 در بحبوحه جنگ تحمیلی به ارتش پیوستم و در مناطق مختلف جنوب خدمت کردم.,

ظهر روز 26 اردیبهشت ماه بود که صدای تیراندازی نگهبان را شنیدیم، متوجه شدم که دارد به یکی از نیروهای دشمن که در حال پیشروی به سمت ما بود تیراندازی می کند. من با پشتیبانی نیروها و بصورت مسلح به سمت نیروی عراقی رفتم و به سمت خاکریز خودمان هدایتش کردم، یکی از همان نیروهای پناهنده عراقی بود، با او روبوسی کردم و مقداری برایش آب آوردم اما او به ما فهماند که روزه است و آبی نخورد. درجه دار پناهنده شده دشمن حامل یک پیام مهم مبنی بر این بود که عراق با استعداد 800 تانک و نفربر و 8 هزار نیرو امشب و یا فردا شب تک می زند. قبلا نامه نگاری هایی شده بود که قرار است دشمن حمله کند و ما در هوشیاری بودیم اما تعداد نیروهای ما در منطقه بسیار کمتر از عراقی ها بود.

, ظهر روز 26 اردیبهشت ماه بود که صدای تیراندازی نگهبان را شنیدیم، متوجه شدم که دارد به یکی از نیروهای دشمن که در حال پیشروی به سمت ما بود تیراندازی می کند. من با پشتیبانی نیروها و بصورت مسلح به سمت نیروی عراقی رفتم و به سمت خاکریز خودمان هدایتش کردم، یکی از همان نیروهای پناهنده عراقی بود، با او روبوسی کردم و مقداری برایش آب آوردم اما او به ما فهماند که روزه است و آبی نخورد. درجه دار پناهنده شده دشمن حامل یک پیام مهم مبنی بر این بود که عراق با استعداد 800 تانک و نفربر و 8 هزار نیرو امشب و یا فردا شب تک می زند. قبلا نامه نگاری هایی شده بود که قرار است دشمن حمله کند و ما در هوشیاری بودیم اما تعداد نیروهای ما در منطقه بسیار کمتر از عراقی ها بود.,

ساعت 2 بعد از ظهر بود که واحد ادوات ما یکی از تانک های دشمن را که در دید قرار داشت هدف قرار داد و بعد از آن یک خودرو سنگین حامل مهمات را منهدم کرد که تا غروب همان روز در آتش سوخت.

, ساعت 2 بعد از ظهر بود که واحد ادوات ما یکی از تانک های دشمن را که در دید قرار داشت هدف قرار داد و بعد از آن یک خودرو سنگین حامل مهمات را منهدم کرد که تا غروب همان روز در آتش سوخت.,

شب بود و ماه تازه می خواست پشت ابرها پنهان شود که دشمن تک خودش را آغاز کرد در حالیکه تعداد نیروهای ما حدود 300 نفر کادر و سرباز وظیفه بود.

, شب بود و ماه تازه می خواست پشت ابرها پنهان شود که دشمن تک خودش را آغاز کرد در حالیکه تعداد نیروهای ما حدود 300 نفر کادر و سرباز وظیفه بود.,

نهایتا صبح روز 27 اردیبهشت 65 مقاومت نیروهای ما میشکند و بچه ها در دسته های دو و سه نفره در منطقه پراکنده می شوند. به نیروهای ما دستور عقب نشینی داده شد اما دیگر کار از کار گذشته بود و تانک ها و نفربرهای دشمن به سرعت در حال پیشروی در منطقه بودند و بسیاری از بچه ها را قتل عام کردند.

, نهایتا صبح روز 27 اردیبهشت 65 مقاومت نیروهای ما میشکند و بچه ها در دسته های دو و سه نفره در منطقه پراکنده می شوند. به نیروهای ما دستور عقب نشینی داده شد اما دیگر کار از کار گذشته بود و تانک ها و نفربرهای دشمن به سرعت در حال پیشروی در منطقه بودند و بسیاری از بچه ها را قتل عام کردند.,

من هم طبق دستور به همراه دو سه نفر در حال عقب نشینی به سمت مواضع نیروهای خودی در ارتفاعات نزدیک خط مقدم بودم که ناگهان از پشت سرم صدای نفربر را شنیدم، خوشحال شدم و خیال کردم خودی است اما وقتی سرم را برگرداندم دیدم نفربر دشمن است که با تیربار مسلح در تعقیب ماست وقتی سرم را به چپ و راست برگرداندم دیدم همه جا تانک دشمن است تنها راه عقب نشینی ما یک جاده خاکی بود که در تیررس تانکهای دشمن قرار گرفته بود.

, من هم طبق دستور به همراه دو سه نفر در حال عقب نشینی به سمت مواضع نیروهای خودی در ارتفاعات نزدیک خط مقدم بودم که ناگهان از پشت سرم صدای نفربر را شنیدم، خوشحال شدم و خیال کردم خودی است اما وقتی سرم را برگرداندم دیدم نفربر دشمن است که با تیربار مسلح در تعقیب ماست وقتی سرم را به چپ و راست برگرداندم دیدم همه جا تانک دشمن است تنها راه عقب نشینی ما یک جاده خاکی بود که در تیررس تانکهای دشمن قرار گرفته بود.,

نفربری که در تعقیب ما بود شروع کرد به تیراندازی، یکی از بچه ها چند گلوله آر.پی.جی داشت. اولی به هدف نخورد اما دومی به شنی نفربر اصابت کرد و در حالیکه سرنشین عراقی می خواست از نفربر خارج شود گلوله سوم درست به برجک نفربر خورد و منهدم شد.

, نفربری که در تعقیب ما بود شروع کرد به تیراندازی، یکی از بچه ها چند گلوله آر.پی.جی داشت. اولی به هدف نخورد اما دومی به شنی نفربر اصابت کرد و در حالیکه سرنشین عراقی می خواست از نفربر خارج شود گلوله سوم درست به برجک نفربر خورد و منهدم شد.,

به هر حال راه فرار نداشتیم و با وجود آن همه تانک که تا چشم کار می کرد در دشت پراکنده شده بودند نهایتا در ارتفاعات قلاویزان اسیر شدیم. اصلا باورم نمی شد که اسیر شدم تا زمانی دستهایمان را بستند و به محل تجمعشان بردند.

, به هر حال راه فرار نداشتیم و با وجود آن همه تانک که تا چشم کار می کرد در دشت پراکنده شده بودند نهایتا در ارتفاعات قلاویزان اسیر شدیم. اصلا باورم نمی شد که اسیر شدم تا زمانی دستهایمان را بستند و به محل تجمعشان بردند.,

ساعت حدود 11 صبح بود که اسیر شدم. دیدم تعدادی دیگر از همکارانم و نیروهای خودی هم که برخی زخمی شده بودند به اسارات دشمن درآمده اند و از همین جا قصه سختی های اسارت من آغاز شد.

, ساعت حدود 11 صبح بود که اسیر شدم. دیدم تعدادی دیگر از همکارانم و نیروهای خودی هم که برخی زخمی شده بودند به اسارات دشمن درآمده اند و از همین جا قصه سختی های اسارت من آغاز شد.,

دقایقی بعد یکی از مزدوران آفریقایی عراق آمد و یقه من را گرفت و برد به طرفی، قناسه را گذاشت زیر گلوی من و مسلح کرد. ماشه را با انگشتش بازی میداد و با حالت تمسخر آمیز می خندید. من در آن لحظه خیلی ترسیده بودم اما در همین موقع یک سرباز کرد عراقی با گفتن اینکه (لا، هذا مسلم) مرا از دست آن مزدور نجات داد.

, دقایقی بعد یکی از مزدوران آفریقایی عراق آمد و یقه من را گرفت و برد به طرفی، قناسه را گذاشت زیر گلوی من و مسلح کرد. ماشه را با انگشتش بازی میداد و با حالت تمسخر آمیز می خندید. من در آن لحظه خیلی ترسیده بودم اما در همین موقع یک سرباز کرد عراقی با گفتن اینکه (لا، هذا مسلم) مرا از دست آن مزدور نجات داد.,

دهانمان از فرط تشنگی خشک خشک شده بود، وقتی با اصرار آب می خواستیم سربازهای ترک که اهل اربیل عراق بودند می آمدند و مقداری بسیار کمی به ما آب می دادند که فقط نمیریم.

, دهانمان از فرط تشنگی خشک خشک شده بود، وقتی با اصرار آب می خواستیم سربازهای ترک که اهل اربیل عراق بودند می آمدند و مقداری بسیار کمی به ما آب می دادند که فقط نمیریم.,

دقیقا ظهر بود که ما را به یک شهر مرزی انتقال دادند و خوب یادم هست که شبی که در آنجا ماندیم تا صبح ما را اذیت کردند. صبح روز بعد چندین ماشین آیفا آوردند و اسرا را به گروه های 4 نفره تقسیم کردند تا به همراه 10 سرباز مسلح عراقی سوار ماشین شوند. تعداد ماشین ها خیلی زیاد بود و معلوم بود که قصد دارند چنین القاء کنند که ما در این عملیات اسیر ایرانی زیاد گرفتیم.

, دقیقا ظهر بود که ما را به یک شهر مرزی انتقال دادند و خوب یادم هست که شبی که در آنجا ماندیم تا صبح ما را اذیت کردند. صبح روز بعد چندین ماشین آیفا آوردند و اسرا را به گروه های 4 نفره تقسیم کردند تا به همراه 10 سرباز مسلح عراقی سوار ماشین شوند. تعداد ماشین ها خیلی زیاد بود و معلوم بود که قصد دارند چنین القاء کنند که ما در این عملیات اسیر ایرانی زیاد گرفتیم.,

به سمت بغداد حرکت کردیم، از هر شهری که رد میشدیم بعضی از مردم با دیدن ما گریه می کردند، بعضی دیگر به سمت ما گوجه پرتاب می کردند و ناسزا می گفتند و عده دیگر هم به رسم عرب ها هلهله می کردند.

, به سمت بغداد حرکت کردیم، از هر شهری که رد میشدیم بعضی از مردم با دیدن ما گریه می کردند، بعضی دیگر به سمت ما گوجه پرتاب می کردند و ناسزا می گفتند و عده دیگر هم به رسم عرب ها هلهله می کردند.,

وقتی به بغداد رسیدیم عمدا ما را از جلوی مراکز فساد عبور میدادند و مجبورمان می کردند که زنان بدپوشش را نگاه کنیم، سرباز عراقی که همراه ما بود مرتب می گفت (سر بالا)،(تو ایران از اینها هست؟).

, وقتی به بغداد رسیدیم عمدا ما را از جلوی مراکز فساد عبور میدادند و مجبورمان می کردند که زنان بدپوشش را نگاه کنیم، سرباز عراقی که همراه ما بود مرتب می گفت (سر بالا)،(تو ایران از اینها هست؟).,

بعد از آنکه ا را در شهر چرخاندند تحویل استخبارات دادند. دژبانهای آنجا اولین کاری که انجام میدادند زدن اسرا بود. من هم یک آرم عقاب روی لباسم بود که بخاطر همان آرم کلی مشت و لگد خوردم هر کس مرا می دید از دژبان، سرباز یا راننده اتوبوس به شدت کتکم می زد اصلا در استخبارات برخی ها را آورده بودند که کارشان فقط زدن بود، همین.

, بعد از آنکه ا را در شهر چرخاندند تحویل استخبارات دادند. دژبانهای آنجا اولین کاری که انجام میدادند زدن اسرا بود. من هم یک آرم عقاب روی لباسم بود که بخاطر همان آرم کلی مشت و لگد خوردم هر کس مرا می دید از دژبان، سرباز یا راننده اتوبوس به شدت کتکم می زد اصلا در استخبارات برخی ها را آورده بودند که کارشان فقط زدن بود، همین.,

ساعت 7 شب بود که عده زیادی از ما را در یک اتاق 10 متری زندانی کردند. بعد از اینکه از سربازانوظیفه اسیر بازجویی کردند نوبت به درجه داران و افسران اسیر رسید.

, ساعت 7 شب بود که عده زیادی از ما را در یک اتاق 10 متری زندانی کردند. بعد از اینکه از سربازانوظیفه اسیر بازجویی کردند نوبت به درجه داران و افسران اسیر رسید.,

نوبت من که شد داخل اتاق شدم که یک افسر بلند پایه عراقی با یک درجه دار که شکسته و بسته فارسی حرف میزد، شروع کردن به سؤال پیچ کردن من که درجه، اسم، حقوق، مرخصی و غیره و من هم جواب می دادم. یکی از سؤالاتی که از من پرسیدند این بود که آیا ایرانیها می دانستند که ما قرار است تک بزنیم؟ و من گفتم بله از طریق نیروهای عراقی پناهنده شده اطلاع پیدا کرده بودیم. در آخر گیر داده بودند به آرم روی سینه من. گفتند نیروی مخصوصی؟ گفتم نه. گفتند تکاوری؟ گفتم نه. گفتند نیروی ویژه هستی و من باز جواب منفی دادم. در آخر گفتند پس این آرم چیست که روی سینه ات چسباندی؟ گفتم واسه قشنگیشه. همین یک جمله پایان بازجویی من شد.

, نوبت من که شد داخل اتاق شدم که یک افسر بلند پایه عراقی با یک درجه دار که شکسته و بسته فارسی حرف میزد، شروع کردن به سؤال پیچ کردن من که درجه، اسم، حقوق، مرخصی و غیره و من هم جواب می دادم. یکی از سؤالاتی که از من پرسیدند این بود که آیا ایرانیها می دانستند که ما قرار است تک بزنیم؟ و من گفتم بله از طریق نیروهای عراقی پناهنده شده اطلاع پیدا کرده بودیم. در آخر گیر داده بودند به آرم روی سینه من. گفتند نیروی مخصوصی؟ گفتم نه. گفتند تکاوری؟ گفتم نه. گفتند نیروی ویژه هستی و من باز جواب منفی دادم. در آخر گفتند پس این آرم چیست که روی سینه ات چسباندی؟ گفتم واسه قشنگیشه. همین یک جمله پایان بازجویی من شد.,

آن شب برای اینکه سربازان وظیفه اسیر را تحت فشار قرار دهند و بترسانند می گفتند: شما شربت شهادت دوست دارید، ما به شما شربت شهادت می نوشانیم.

, آن شب برای اینکه سربازان وظیفه اسیر را تحت فشار قرار دهند و بترسانند می گفتند: شما شربت شهادت دوست دارید، ما به شما شربت شهادت می نوشانیم.,

دو شب در استخبارات بودیم و با کتک پذیرایی می شدیم تا اینکه ما را آماده انتقال به اردوگاه الرمادی کردند. سربازان استخبارات با تمسخر به می گفتند که نگران نباشید در اردوگاه وضعتان بهتر می شود، برایتان مهستی و حمیرا می آورند تا سرگرم شوید و از این حرفها.

, دو شب در استخبارات بودیم و با کتک پذیرایی می شدیم تا اینکه ما را آماده انتقال به اردوگاه الرمادی کردند. سربازان استخبارات با تمسخر به می گفتند که نگران نباشید در اردوگاه وضعتان بهتر می شود، برایتان مهستی و حمیرا می آورند تا سرگرم شوید و از این حرفها.,

 

,

شروع اسارت در الرمادیه

, شروع اسارت در الرمادیه, شروع اسارت در الرمادیه,

ساعت 5 عصر 31 اردیبهشت راه افتادیم به سمت اردوگاه و بعد از 4 ساعت به مقصد رسیدیم. همین که وارد اردوگاه شدیم صدای گریه و ناله به گوشم رسید. به ما گفتند از ماشین پیاده شوید. یکی از سربازان رزمی کارشان را هم گذاشته بودند پای ماشین تا هر اسیری که پیاده می شود را با لگد به زمین بزند و بعد از آن هر اسیر باید از تونل مرگی که افسران عراقی درست کرده بودند عبور می کرد. من هم مزه لگد آن سرباز و تونل مرگ را چشیدم. بعد از آن همه پذیرایی مفصل ما را 50 نفر 50 نفر تقسیم کردند. من به همراه 49 نفر دیگر به آسایشگاه شماره 5 منتقل شدم.

, ساعت 5 عصر 31 اردیبهشت راه افتادیم به سمت اردوگاه و بعد از 4 ساعت به مقصد رسیدیم. همین که وارد اردوگاه شدیم صدای گریه و ناله به گوشم رسید. به ما گفتند از ماشین پیاده شوید. یکی از سربازان رزمی کارشان را هم گذاشته بودند پای ماشین تا هر اسیری که پیاده می شود را با لگد به زمین بزند و بعد از آن هر اسیر باید از تونل مرگی که افسران عراقی درست کرده بودند عبور می کرد. من هم مزه لگد آن سرباز و تونل مرگ را چشیدم. بعد از آن همه پذیرایی مفصل ما را 50 نفر 50 نفر تقسیم کردند. من به همراه 49 نفر دیگر به آسایشگاه شماره 5 منتقل شدم.,

به محض رسیدن به آسایشگاه آرم رزمی را از سینه ام کندم، پیراهنم را گذاشتم زیر سرم و تا صبح خوابیدم تا اینکه ساعت 8 صبح سربازان عراقی برای آمارگیری وارد آسایشگاه ما شدند.

, به محض رسیدن به آسایشگاه آرم رزمی را از سینه ام کندم، پیراهنم را گذاشتم زیر سرم و تا صبح خوابیدم تا اینکه ساعت 8 صبح سربازان عراقی برای آمارگیری وارد آسایشگاه ما شدند.,

برنامه اردوگاه اینطور بود که ساعت 11 صبح آش بلغور با نصف لیوان چای به ما میدادند، ناهار یک کاسه آب گوجه فرنگی با یک تکه گوشت کوچک به همراه دو تکه نان ساندویچ برای 10 نفر !! و برای هر آسایشگاه هم 10 دقیقه زمان برای قضای حاجت در نظر گرفته بودند. یادم هست که روی دیوار آشپزخانه به فارسی نوشته بودند که جیره یک اسیر: گوشت قرمز، مرغ، ماهی، تخم مرغ، پنیر، کره، مربا، مقداری چایی و برنج، اما در واقع از هیچکدام از آنها خبری نبود به جز آش بلغور. در حیاط آسایشگاه حق نداشتیم در سایه بایستیم، حتما باید زیر نور خورشید قدم میزدیم. موقع استحمام حق نداشتیم لباسمان را درآریم باید با لباس زیر آب سرد حمام می کردیم و می آمدیم زیر نور خوشید که همین کار باعث می شد خیلی زود لباسهایمان پوسیده شود و سربازان هم هر وقت که دوست داشتند ما را میزدند.

, برنامه اردوگاه اینطور بود که ساعت 11 صبح آش بلغور با نصف لیوان چای به ما میدادند، ناهار یک کاسه آب گوجه فرنگی با یک تکه گوشت کوچک به همراه دو تکه نان ساندویچ برای 10 نفر !! و برای هر آسایشگاه هم 10 دقیقه زمان برای قضای حاجت در نظر گرفته بودند. یادم هست که روی دیوار آشپزخانه به فارسی نوشته بودند که جیره یک اسیر: گوشت قرمز، مرغ، ماهی، تخم مرغ، پنیر، کره، مربا، مقداری چایی و برنج، اما در واقع از هیچکدام از آنها خبری نبود به جز آش بلغور. در حیاط آسایشگاه حق نداشتیم در سایه بایستیم، حتما باید زیر نور خورشید قدم میزدیم. موقع استحمام حق نداشتیم لباسمان را درآریم باید با لباس زیر آب سرد حمام می کردیم و می آمدیم زیر نور خوشید که همین کار باعث می شد خیلی زود لباسهایمان پوسیده شود و سربازان هم هر وقت که دوست داشتند ما را میزدند.,

 

,

زمزمه اولین ورود صلیب سرخ به اردوگاه

, زمزمه اولین ورود صلیب سرخ به اردوگاه, زمزمه اولین ورود صلیب سرخ به اردوگاه,

6 ماه کسی از ما نشانی نداشت که شهید شده ایم یا اسیر، روزهای اول اسارت در الرمادی هم بدون لباس و دمپایی و پتو به سر بردیم.

, 6 ماه کسی از ما نشانی نداشت که شهید شده ایم یا اسیر، روزهای اول اسارت در الرمادی هم بدون لباس و دمپایی و پتو به سر بردیم.,

آسایشگاه آنقدر کوچک بود که برای هر نفر به اندازه یک کاشی و نیم جا برای خواب بود دقیقا. با این وجود هر روز صبح فرمانده عراقی به آسایشگاه می آمد و با لهجه عربی به فارسی می گفت: حمام خوب؟ و اسرا از ترس کتک و شکنجه می گفتند بله، دوباره می گفت: غذا خوب؟ و اسرا می گفتند: بله.

, آسایشگاه آنقدر کوچک بود که برای هر نفر به اندازه یک کاشی و نیم جا برای خواب بود دقیقا. با این وجود هر روز صبح فرمانده عراقی به آسایشگاه می آمد و با لهجه عربی به فارسی می گفت: حمام خوب؟ و اسرا از ترس کتک و شکنجه می گفتند بله، دوباره می گفت: غذا خوب؟ و اسرا می گفتند: بله.,

یکی از روزهای مهرماه بود که فرمانده اردوگاه آمد و گفت: بزودی صلیب سرخی ها وارد اردوگاه می شوند به همه هشدار می دهم که صلیب سرخ می آید و میرود و باز من می مانم و شما. اگر مشکلی دارید به آنها نگویید که آنها دروغگو و حیله گر هستند. من و شما مسلمانیم، مشکلاتتان را به من اطلاع دهید تا رفع شود.

, یکی از روزهای مهرماه بود که فرمانده اردوگاه آمد و گفت: بزودی صلیب سرخی ها وارد اردوگاه می شوند به همه هشدار می دهم که صلیب سرخ می آید و میرود و باز من می مانم و شما. اگر مشکلی دارید به آنها نگویید که آنها دروغگو و حیله گر هستند. من و شما مسلمانیم، مشکلاتتان را به من اطلاع دهید تا رفع شود.,

آبان ماه بود که صلیب سرخی ها وارد اردوگاه شدند و هر چه از اسرا سؤال کردند چیزی دستگیرشان نشد. یکی از آنها که موضوع را حدس زده بود گفت: یا شما در اینجا خیلی راحتید یا اینکه زیر شکنجه مجبور به سکوت شده اید. بالاخره بعضی از اسرا لب وا کردند و از اوضاع واقعا اسفناک اردوگاه به آنها گفتند. با این حال فشار عراقی ها به حدی زیاد بود که اجازه نمی دادند حتی زیر نظر صلیب سرخ برای خانواده هایمان نامه بنویسیم.

, آبان ماه بود که صلیب سرخی ها وارد اردوگاه شدند و هر چه از اسرا سؤال کردند چیزی دستگیرشان نشد. یکی از آنها که موضوع را حدس زده بود گفت: یا شما در اینجا خیلی راحتید یا اینکه زیر شکنجه مجبور به سکوت شده اید. بالاخره بعضی از اسرا لب وا کردند و از اوضاع واقعا اسفناک اردوگاه به آنها گفتند. با این حال فشار عراقی ها به حدی زیاد بود که اجازه نمی دادند حتی زیر نظر صلیب سرخ برای خانواده هایمان نامه بنویسیم.,

 

,

ادامه دارد...

, ادامه دارد...]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه