ماجرای غذا خوردن استاد قرائتی بالای منبر

ماجرای غذا خوردن استاد قرائتی بالای منبر
یک روز به علّت جلسات پى در پى و سخنرانى زیاد، در جلسه آخر ضعف مرا فرا گرفت. 5 دقیقه صحبت کردم امّا ادامه آن مشکل شد. به حاضرین‏ در جلسه گفتم: حال ندارم، ختم جلسه را اعلام کنید. امّا آنان بر ادامه جلسه اصرار داشتند. گفتم: از گرسنگى ضعف گرفته ‏ام. مقدارى نان و پنیر و سبزى آوردند و در همان بالاى منبر به من دادند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا  حجت الاسلام والمسلمین قرائتی، در بخشی از خاطراتش نقل می کند: در بعضى شب ‏هاى جمعه که در نجف بودم توفیقى بود که به کربلا مى ‏رفتم و در حرم امام حسین علیه السلام به مناجات مى‏ پرداختم. از آنجا که دعا زیر گنبد امام حسین علیه السلام مستجاب اس، از استادم پرسیدم: در آنجا چه دعا و درخواستى از خدا داشته باشم؟. ایشان گفتند: دعا کن هر چه مفید نیست، علاقه ‏اش از دل تو بیرون رود. بسیارند کسانى که علاقه مند به کارى هستند که بى ‏فایده است.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,

در دعا نیز مى ‏خوانیم: «اعوذ بک مِن عِلم لاینفع» خداوندا! از علم بدون منفعت به تو پناه مى‏برم.

,

خدا را شاکرم که به جز قرآن و تفسیر به بسیارى از علوم غیر مفید علاقه ‏اى ندارم.

,

وظیفه کدام است‏

,

وقتى دوره سطح را در حوزه تمام کردم، متحیّر مانده بودم که چه برنامه ‏اى براى خودم داشته باشم.

,

دوستانم به درس خارج فقه رفتند، امّا من سرگردان بودم. بالاخره تصمیم گرفتم جوان‏ هاى محل را به خانه ‏ام دعوت کنم و براى آنان اصول دین بگویم.

,

تخته سیاهى تهیه کردم و مقدارى هم میوه و شیرینى خریده و شروع به دعوت کردم.

,

بعد دیدم کار خوبى است ولى یک دست صدا ندارد، طلبه ‏ها مشغول درس هستند و جوان ها رها و مفاسد بسیار؛ در فکر بودم که آیا کار من درست است یا کار دوستان. من درس را رها کرده به سراغ جوان ها رفته ‏ام و آنها جوان ها را رها کرده به سراغ درس رفته ‏اند. تا اینکه یکى از فضلاى محترم روزى به من گفت: در خواب دیدم که به من گفتند: لباست را بپوش تا خدمت امام زمان علیه السلام برسى. به محضر آقا رسیدم، امّا زبانم گرفت؛ به شدّت ناراحت شدم تا اینکه زبانم باز شد. از آقا سؤال کردم: الآن وظیفه چیست؟. فرمودند: وظیفه این است که هر کدام از شما تعدادى از جوان ها را جمع کنید و به آنها دین بیاموزید. با این مطلب امیدوار شدم و به کارم ادامه دادم.

,

قرارداد با امام رضا علیه السلام‏

,

یک سال براى زیارت به مشهد مقدّس رفتم. در حرم با حضرت رضا علیه السلام قرار گذاشتم که من یک سال مجّانى براى جوان ها و اقشار مختلف کلاس برگزار مى ‏کنم و در عوض امام رضا علیه السلام نیز از خدا بخواهد من در کارم اخلاص داشته باشم.

,

مشغول تدریس شدم. سال داشت سپرى مى ‏شد که روزى همراه با جمعیّت حاضر در جلسه از مسجد بیرون مى ‏آمدم، طلبه ‏اى که جلو من راه مى ‏رفت نگاهى به عقب کرد، با آنکه مرا دید ولى به راه خود ادامه داد! من پیش خود گفتم: یا به پشت سر نگاه نکن یا اگر مرا دیدى تعارف کن که بفرمایید جلو!.

,

ناگهان به یاد قرار با امام رضا علیه السلام افتادم، فهمیدم اخلاص ندارم. خیلى ناراحت شدم. با خود گفتم که قرآن در مورد اولیاى خدا مى ‏فرماید: «لا نرید منکم جزاءً و لا شکوراً» (انسان 9)

,

آنان نه مزد مى‏ خواهند و نه انتظار تشکر دارند. من کار مجّانى انجام دادم، ولى توقّع داشتم مردم به من احترام کنند!.

,

خدمت آیة اللَّه میرزا جواد آقا تهرانى رسیدم و ماجراى خود را تعریف کرده و از ایشان چاره‏ جوئى خواستم. یک وقت دیدم این پیرمرد بزرگوار شروع کرد به گریه کردن، نگران شدم که باعث اذیّت ایشان نیز شدم. لذا عذرخواهى کرده و علّت را پرسیدم.

,

ایشان فرمود: برو حرم، خدمت امام رضا علیه السلام و از حضرت تشکّر کن که الآن فهمیدى مشرک هستى و اخلاص ندارى؛ من از خود مى‏ ترسم که در آخر عمر با ریش سفید در سنّ نود سالگى مشرک باشم و خود متوجّه نباشم.

,

توّسل به امام رضا علیه السلام‏

,

سال ‏هاى قبل از انقلاب که تازه براى جوانان کلاس شروع کرده و در کاشان جلسه داشتم به قصد زیارت امام رضا علیه السلام به مشهد رفتم. در حرم به امام عرض کردم: چه خوب بود این چند روزى که اینجا هستم جلسه و کلاسى مى ‏داشتم.

,

در همین حال یکى از روحانیون آشنا پیش من آمد و گفت: آقاى قرائتى! دبیران تعلیمات دینى جلسه ‏اى دارند، شما نیز با ما بیا. با هم رفتیم، دیدم جلسه ‏اى است با عظمت که افرادى مثل آیة اللَّه خامنه ‏اى، شهیدان مطهرى و باهنر و بهشتى نیز تشریف داشتند. من اصرار کردم تا اجازه دهند پنج‏ دقیقه ‏اى صحبت کنم؛ اجازه دادند. من نیز مطالبى را همراه با مثال بیان کردم. خیلى پسندیدند. حتّى موقع سخنرانىِ من، آن قدر شهید مطهرى خندید که نزدیک بود صندلى ‏اش بیافتد! مرحوم شهید بهشتى گفتند: من خیلى وقت بود فکر مى‏ کردم که آیا مى ‏شود دین را همراه با مَثل و خنده به مردم منتقل کرد که امروز دیدم.

,

در پایان جلسه، رهبر معظم انقلاب که در آن زمان امامت یکى از مساجد مهم مشهد را به عهده داشتند، مرا به منزل دعوت کردند و پس از پذیرائى، اطاقى به من دادند و بعد مرا به مسجد خودشان بردند که البتّه مسجد ایشان زنده، پر طراوت و خیلى هم جوان داشت؛ فرمود: آقاى قرائتى! شما هر چند وقت که مشهد هستید در اینجا بمانید و براى مردم و جوانان کلاس داشته باشید.

,

شوق آموختن‏

,

افتخار داشتم که در قم چند ماه میزبان شهید مطهرى بودم و زمانى که مى ‏خواستند از قم به تهران برگردند من نیز همراه ایشان مى ‏آمدم تا در مسیر راه از نظر علمى از ایشان استفاده کنم. یک روز ایشان گفتند: بعضى ‏ها عقیده دارند هنگامى که امام‏ زمان علیه السلام ظهور مى‏کند خود آن حضرت ظلم و ستم و مشکلات را حل مى‏ کند و نیازى به تلاش و کوشش و قیام ما نیست؛ این حرف درستى نیست.

,

آرى، آنها که به هنگام شب در انتظار طلوع خورشید فردا هستند در تاریکى نمى ‏نشینند و حداقل چراغى روشن مى‏ کنند.

,

آسان گویى، نه سست گویى‏

,

به یاد دارم یک جمله را دو شخصیّت مهم به من سفارش کردند: یکى آیت اللَّه حاج آقا مرتضى حائرى (ره) و دیگرى آیت اللَّه شهید دکتر بهشتى. آنان گفتند: قرائتى! نگو من معلّم بچه ‏ها هستم تا سُست و آبکى صحبت کنى؛ آسان بگو ولى سست ‏نگو!؛ به شکلى این نسل را بساز و براى آنها سخن بگو که اگر دیگران آمدند، بتوانند بقیه راه را ادامه دهند و آنها را بسازند.

,

قرآن مى ‏فرماید: «و قولوا قولًا سدیداً» (احزاب 70) محکم و با استدلال سخن بگوئید.

,

خوردن نان و پنیر و سبزی روی منبر!

,

یک روز به علّت جلسات پى در پى و سخنرانى زیاد، در جلسه آخر ضعف مرا فرا گرفت. 5 دقیقه صحبت کردم امّا ادامه آن مشکل شد. به حاضرین‏ در جلسه گفتم: حال ندارم، ختم جلسه را اعلام کنید. امّا آنان بر ادامه جلسه اصرار داشتند. گفتم: از گرسنگى ضعف گرفته ‏ام. مقدارى نان و پنیر و سبزى آوردند و در همان بالاى منبر به من دادند. مقدارى خوردم و بعد صحبت را ادامه دادم.

,

انتهای پیام/بخ

]
  • برچسب ها
  • #
  • #
  • #
  • #

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه