گزارشی از حسرت های دخترانه ای که بیمار و بیکار است؛
ماهی که در صورت زهرا، پنهان است
روسری اش را به گوشه صورتش چسبانده است. قرص صورتش پیدا نیست. دستش را به گوشه ی صورتش می کشاند. روسری اش را کمی عقب تر می برد. قرمزی صورتش پیدا می شود.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل آسوبان، روسری اش را به گوشه صورتش چسبانده است. قرص صورتش پیدا نیست. دستش را به گوشه ی صورتش می کشاند. روسری اش را کمی عقب تر می برد. قرمزی صورتش پیدا می شود. سمت چپ صورتش تا بناگوش قرمز و برافروخته است:«هزینه ی درمان صورتم را تا حالا خودم پرداخت کرده ام. پدرم پیر و کارگر است.»
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آسوبان,زهرا متولد که می شود؛ ماه گرفتگی صورت هم با او به دنیا می آید. مادرش او را به پزشک های متعددی می برد. خرج درمان گران است. درمان صورت دخترش متوقف می شود. زهرا بزرگ می شود. نگاه برخی معلم ها او را به گوشه ی کلاس نمی کشاند:«درسم همیشه خوب بود. تا دبیرستان درس خواندم؛ اما نتواسنتم به دانشگاه بروم.»
,

, گوشه ی روسری اش را جلوتر می کشاند. حالا ماه گرفتگی به زیر صورتش می رود. ماه گرفتگی، لبش را هم گرفته است. لبش متورم شده:«در یک کارگاه تولیدی پشتی کار می کردم. کارگاه برای دوخت هر پشتی، فقط 300 تومان پرداخت می کرد. با همین 300 تومان ها، تورم لبم را کمی درمان کردم.»
,پدر کارگر است. زهرا نمی خواهد درمان او، شانه های پدر را تکیده تر کند. در کوهدشت هم هیچ اشتغالی وجود ندارد. 300 تومان برای دوخت هر پشتی برای ازهرا، یک امید برای درمان است. 300 تومان ها را پس انداز می کند. پزشک ها گفته اند با یک درمان دیگر لبش خوب می شود. از صبح تا شب توی کارگاه کار می کند.
,مادرش می گوید زهرا همیشه حرف هایی برای گفتن دارد. راست می گوید. زهرا 25 سال با صورتی پنهان زندگی کرده است. حالا ماه گرفتگی صورتش برای ما آشنا می شود. روسری اش کمی عقب تر رفته است:«انگار آتش در دست داشتم و آتش را پیش مردم می بردم. آن ها مخفیانه فرار می کردند. دیگر به میان مردم و جشن هایشان نرفتم. همیشه چشم هایشان مرا می پایید.»
,

, اصرار دارد که نباید از حرف مردم خودش را به گوشه ای بچپاند. از خانه شان بیرون می آید و خودش می شود نان آور زخمش. لحن صدایش عوض می شود. زهرا یک تصویر از زخم زبان در ذهن دارد. می گوید وقتی مدرسه می رفته؛ معلمش او را سرزنش کرده است:«اشک ریختم. شاید فکر کرد که من بی محلش کرده ام.»
,مادرش می گوید؛ می بینید همیشه حرف برای زدن دارد. شعمدانی ها پشت پنجره خانه هنوز سبز است. صورتش آفتابی می شود. گردگرد است. مادر چیزی به زهرا می گوید و ریزریز می خندند:«حتا توی خانه صورتش را از ما پنهان می کند. زهرا، ماه پشت ابر خانه است.»
,ساعت روی دیوار خانه شان دقیق کار می کند. زهرا، اسم بیماری اش را زندگی گذاشته: «بیماری ام، زندگی است». پشتی ها ازهرا در گوشه ای از خانه اش است:«پشتی ها کار دست خودم است. آرزو داشتم بیش تر می توانستم کار کنم. الان دیگر از کارگاه بیرون آمده ام.»
,

, زهرا لحن رجزآمیزی به خود می گیرد:«از وقتی بزرگ شدم؛ اجازه ندادم ریالی از درمانم روی دوش خانه بیفتد. با هر زحمتی بود؛ کار پیدا می کردم و حالا هم دربدر دنبال کاری هستم.»
,زهرا، بیش تر از درمان خودش، نگران حال دوستش است. او هم ماه گرفتگی صورت دارد و حالا برایش غصه می خورد:«دوستم هم با مزد کم کار می کند. او هم صورتش را بیشتر ماه گرفته است.»
,سه میلیون تومان، لب متورم زهرا را درمان می کند. پزشک ها گفته اند با درمان به بهبودی کامل می رسد. زهرا حتا اگر سر کار هم برود؛ نمی تواند تا سال ها این سه میلیون تومان را پس انداز کند. برای دست های رنجور او، سه میلیون تومان یک آرزو است:«با همین مزدهای کم، قسمتی از صورتم را لیزر کرده ام. حالا مانده ام پای کَرم خدا. خدا که باشد؛ هیچ چیز کم ندارم.»
,انتهای پیام/ف
]
ارسال دیدگاه