تربیت سه فرزند شهید هدیه "پری" به انقلاب
چون ارادت خاصی به حضرت علی (ع) داشتیم سعی کردیم تمامی نامهای پسرهایم را از نام ایشان بگیرم. هیچ چیز مال من نیست. هر چه هست، از آن خداست.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از عصر هامون، خانهات بوی عطر گلهای بهاری داشت. با صفا و صمیمی ما را پذیرفتی. گرمای وجودت بیشتر از آتش بود و آرامش صدایت بیشتر از آبهای جاری، اکسیژن که هیچ، من با تو نفس کشیدم. در نفست بوی عشق بود. همهی زیبایهای عالم از تو شروع میشود. مادر...
از پسران شهیدت پرسیدم؟: از وفاداریهایشان گفتی و از گذشت و ایثارشان، گفتی در خانه تنهایی، پسرانت اصرار میکنند به خانهی آنها بروی اما دلت با فرزندان شهیدت است. مطمئن باش آنها تنهایت نمیگذارند. آن زمان که جلوی قاب عکسهایشان اشک میریزی و برایشان از دلتنگیهایت میگویی آنان حضور دارند.
تو آنها را نمیبینی و آرزو میکنی کاش دستانت را میگرفتند تا این قدر احساس تنهایی نکنی و آرزو میکنی شبها به جای خفتن در زمین با آنها در آسمانها باشی. برایمان از زندگیت گفتی:«که: پری خیریههستم. سیزده ساله بودم که با علیمراد ارجمندی که آن زمان کارمند ارتش بود ازدواج کردم.
مردی که سی و نه سال از او بزرگ تر بود، اما قلبی رئوف داشت و در دستگیری از ضعیفان و مستمندان همتا نداشت.
بعد از ازدواج از شهر زابل به ایرانشهر مهاجرت کردیم و آنجا ساکن شدیم. به لطف وعنایت پروردگار صاحب هفت فرزند پسر شدم. بنامهای نیکمراد، علیرضا، محمد علی، حسینعلی، عباسعلی، غلامعلی و حسنعلی
چون ارادت خاصی به حضرت علی (ع)داشتیم سعی کردیم تمامی نامهای پسرهایم را از نام ایشان بگیرم.
وقتی اولین پسرمان به دنیا آمد، سیدی که همه ی روستاییان او را قبول داشتند، آمد و تو گوشش اذان گفت و به خاطر اینکه علیمراد، مراد دلش را گرفته بود و بعد از پنجاه و سه سال به آرزویش رسیده و بچه دار شده بود، اسم پسرمان را نیک مراد گذاشت. حاج آقا چند گاو قربانی کرد. چند روز همه ی روستاییان را مهمان کرده بود و غذا می داد.
خدا مالک دارایی و فرزندان ماست. هیچ چیز مال من نیست. هر چه هست، از آن خداست.
او به تحصیل بچّه ها بسیار اهمیّت می داد و همسر و کودکانش که از مهر و محبّت و توجه پدر و مادر سیراب بودند، همه ی وقت خود را صرف مطالعه می کردند. فرزند دومم علیرضا عضو بسیج شد. نگهبانی می داد و شب ها نمی آمد. با آنکه در دبیرستان تحصیل می کرد، اما وظیفه اش را هم خوب انجام می داد.همچنین در طرحهای سازندگی با جهادسازندگی همکاری میکرد اولین کتابخانه را در روستایمان (روستای کیخا) ایجاد کرد وهمه کتابهای آنجا را تهیه و در اختیار بچههای روستا گذاشت خیلی به من و پدرش احترام میگذاشت و اکثر کارهای کشاورزی را انجام میداد او شب عید قربان سال ۱۳۶۰ به همراه دوستانش برای محافظت از مسجد آقابزرگ زابل هدف گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید. آنزمان افراد ضد انقلاب و اشرار به مساجد حمله میکردند .
پسرهایم از همان کودکی شیفتهی ائمه بودند و همیشه در مراسمهای عزاداری شرکت میکردند .
شب در خواب دیدم که بانویی سبز پوش به خانهی ما آمد و برایم قرآن تلاوت میکند. از خواب که بیدار شدم عرق سردی تمام بدنم را گرفت. نیمههای شب در مسجد آقابزرگ تیر اندازی میشود و تیری به قلب علیرضا اصابت میکند و ایشان در همان نیمه شب به شهادت میرسند. روز عید قربان مانند حضرت ابراهیم فرزندم را به خدا هدیه دادم.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
پسر سومم محمد علی بود. بسیار صبور و اهل نظافت بود درسش را در حوزه امیرالمومنین ایرانشهر به اتمام رسانده بود، به زابل آمد و چون خیلی دوست داشت به جبهه برود از او خواستم که بماند تا برادرش نیکمراد از جبهه باز گردد و بعد او برود. اما او اصرار زیاد داشت، با توجه به علاقه زیادش متقاعد شدم که اجازه دهم برود. همراه چند نفر از دوستانش عازم جبهههای حق علیه باطل شدند.
,از راست به چپ: شهید ماشالله دهدشتی، شهید حسن پناهی، شهید سید عباس حاج سید حسن، محمد علی ارجمندی، محسن صفری، اکبر کبیری، صالح حریریان
, از راست به چپ: شهید ماشالله دهدشتی، شهید حسن پناهی، شهید سید عباس حاج سید حسن، محمد علی ارجمندی، محسن صفری، اکبر کبیری، صالح حریریان,
فرماندهاش حاج احمد خسروی در مورد محمد علی میگفت او جوانی بسیار بیباک بود که در دل دشمن و به استقبال مرگ میرفت. در عملیات کربلای پنج، که منطقه به شدت گلوله باران میشد گلولههای آرپیجی، تمام شده بود رو کردم به رزمندهها و گفتم یکی داوطلب برود و گلوله بیاورد و این محمدعلی بود که رفت برایمان گلوله آورد. آن شب محمدعلی شیفت نگهبانی داشت زمان شیفتش به پایان رسید باید رزمندهی دیگری نگهبانی میداد به سنگر که آمد دید که آن رزمنده خوابیده است از فرمانده خواست تا خودش به جای آن رزمنده نگهبانی دهد با اینکه بسیار خسته بود اما بسیار اصرار داشت و فرمانده قبول کرد. ساعت از نیمه شب گذشته بود که سنگرش مورد اصابت دشمن قرار گرفت و محمدعلی به شهادت رسید. یادم است وقتی پیکر اورا آوردند دستها و پاهایش و حتی سرش از بدنش جدا شده بود و آن لحظه به صبوری حضرت زینب فکر میکردم و این امر مرا صبورتر میکرد.
در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: قبل از شهادت محمّدعلی، خواب دیدم که آمده است توی حیاط. لباس سبز تنش بود و درجه داشت. نگاهش کردم.
گفتم: محمّدعلی چه خوب کردی آمدی.
گفت: فراموش کرده بودم خداحافظی کنم. آمدم از شما خداحافظی کنم و بروم.
از خواب بیدار شدم. صلوات فرستادم. دلم گواهی می داد که او دیگر برنمی گردد. از همان شب فهمیدم شهید می شود تا اینکه بعد از عملیات کربلای ۵ خبرش را آوردند. او را در روستای کیخا دفن کردیم.
شهادت و فراق فرزندان همان قدر که برای مادر دشوار بود، برای حاج علیمراد هم سنگین و طاقت فرسا بود. چقدر تاب آورده و حسرت کشیده بود تا صاحب فرزند شود و قد کشیدن و آمدن و رفتن آن ها را ببیند، اما وقتی خبر شهادت محمّدعلی را آوردند، صبور و بی هیچ حرفی برای تشییع، او هم میان مردم حاضر شد. پری، دومین فرزندش را هم قربانی خاک وطن کرد. علیمراد یک سال پس از شهادت محمدعلی (سال۱۳۶۶ ) فوت کرد و از آن پس، پری مسئولیت پنج فرزندش را به تنهایی به عهده گرفت.
فرزند چهارمم حسین علی مدیر کل حراست ثبت احوال زاهدان بود. او برای برادرانش جانشین پدر بود. خوش رفتار و خوش مرام بود وقتی وارد کار در ثبت احوال شد به او گفتم مادر جان مواظب باش مال حرام حتی یک سر سوزن در زندگیت وارد نشود تا بچهها صالح و درست بزرگ شوند.شهید حسینعلی چهار فرزند دارد او پدری دلسوز برای فرزندانش بود برادری فداکار برای برادرانش و همکاری مهربان برای همکارانش بود. هرچه از خوبیهایش بگویم باز هم کم گفتهام.
این جا افغانی ها از مرز می آیند و چون نمی توانند در ایران سکونت داشته باشند، دنبال شناسنامه ی جعلی هستند تا هویت ایرانی دروغین داشته باشند. گویا چند بار به ثبت احوال مراجعه کرده بودند. بچّه هایم را با شیر حلال خودم و لقمه ی حلال پدرشان بزرگ کرده ام. من و همسرم هیچ وقت کار خلاف نکرده ایم تا بچّه ها یاد بگیرند. گویا محمّدعلی پیشنهاد افغانی ها را قبول نکرده بود. آن ها دوباره و چندباره پیشنهاد پول داده بودند. حسین علی قبول نکرده بود. اسفند ۸۳ آمد و گفت چند نفر از کسانی که شناسنامه ی ایرانی می خواهند، مرا تهدید به قتل کرده اند. . گفتم: « مادر جان، مراقب خودت باش ».
گفت: «با لقمه ی حرام بزرگ نشده ام که حالا لقمه ی حرام » از گلویم پایین برود. هر کاری کنند، من از مقررات تخلف نمی کنم. اجازه تخلّف را به دیگران هم نمی دهم.»
او رفت، درحالی که من دلشوره داشتم و همیشه ترس از این داشتم که روزی این افراد خلافکار و شرور او را به شهادت برسانند. روزهای آخر فروردین گویا دوباره به او پیشنهاد رشوه داده بودند و او نپذیرفته بود. دهه فاطمیه هر سال ده روز را روضه میگیریم و مردم در خانه جمع میشدند آن روز مثل سالهای گذشته من روضه داشتم آنروز آخرین روز اتمام روضه ام بود سال ۱۳۸۳ وقتی اداره تعطیل می شود و او راه می افتد تا به خانه بیاید، به طرف او تیراندازی کرده بودند. گلوله به گردن و سینه اش خورده بود و او را با تن زخمی و خونین به بیمارستان رسانده بودند؛ به تهران اعزامش کردیم، زخم ها شدید و مداوا بی فایده بود و روز چهارم اردیبهشت ۱۳۸۴ به شهادت رسید.
قبل از شهادت حسینعلی هم خواب دیدم که دیوار خانه شکافته شد و مردی نورانی به داخل خانه آمد و حسینعلی را صدا زد و او را با خود برد.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

,
مادر شهیدان گفت: داغ فرزند خیلی سخت هست ولی من هر سه آنها را به انقلاب اسلامی تقدیم کردم. این، بزرگ ترین افتخار یک مادر است. حتی وقتی آن ها بچه بودند، همیشه آرزو داشتم، آدم هایی شریف، درستکار و راستگو باشند و جز در راه حق، به راه دیگری نروند. من از آن ها راضی ام. امیدوارم خدا هم این قربانی های راه اسلام را از ما قبول کند.
گوارایشان باد شربت شیرین شهادت قسم بر«ن و القلم و مایسطرون» که نمی توانیم بنویسید حرمت و شأن واقعیشان را.
انتهای پیام/
,
]
ارسال دیدگاه