برشی از خاطرات فاطمه آباد سردار شهید علی بینا همسر سردار شهید علی بینا

برای قرآن تلاش کرده‌ام. درد دلم را به گور می‌برم

برای قرآن تلاش کرده‌ام. درد دلم را به گور می‌برم
علی نوحه‌ای یاد گرفته بود که برای زینب می‌خواند و من وقتی می‌شنیدم منقلب می‌شدم. وقتی می‌خواست او را بخواباند می‌خواند‌: رو به سوی کربلا‌، زینب ای زینب / بابا نمی آید، زینب ای زینب.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صاحب نیوز، رفتیم آقاجاری. گفت: نترس این بار شهید می‌شوم. گفتم: ولی حال دیگری داری. با عباس حسین زاده به دلیجان رفت اردوگاه لشکر ثارالله آنجا بود. تا یادم می‌آمد همان جا بود. عباس با خواهر محمد مشایخی ازدواج کرده بود. وقتی این‌ها رفتند احساس کردم شهر خالی شده است. چند نفر افغانی سر خانه ما کار می‌کردند.علی بازهم تاکید کرد که باید هرچه زودتر خانه را آماده کند از اول سال ۱۳۶۵ شتاب دیگری داشت، بغض آلود و گرفته بود. رفت و سه هفته نیامد تلفن زد به خانه عباس و پیغام داد بروم آن‌جا و با او صحبت کنم. رفتم و گفتم برادرت و‌خانمش آمده‌اند جیرفت و به ما سر نزده‌اند. گفتم و پشیمان شدم. احساس کردم سخت ناراحت شده. گفت: غصه این جور چیزها را نخور برایت نامه می‌فرستم. گفتم: منتظرم. دو روز بعد آمد. چند نامه همراهش بود غمگین و عصبی بود. نامه‌هایش را خواندم پرسید: خوب نوشته‌ام؟ گفتم همیشه خوب می‌نویسی. مرتب خاطره‌های تو را می‌خوانم و گریه می‌کنم. گفت: رفتم با برادرم حرف زدم. گفتم دعوا کردی؛ نگو حرف زدم. گفت‌:ها، تند برخورد کردم و گفتم بچه‌هایم را از این شهر می‌برم. گفتم: من اشتباه کردم. نباید این چنین حرفی را می‌زدم به اندازه کافی کارداری. اگر قرار است هم‌دوشت باشم باید تحمل کنم. گفتم: دیگر ناراحتت نمی‌کنم. فردای آن روز رفت.

, شبکه اطلاع رسانی دانا , , صاحب نیوز, ,

رادیو را چسباندم به گوشم. عراق گفت: مهران را فتح کردیم. فاو را می‌گیریم و مهران را پس می‌دهم. بازحرف مهران پیش آمده بود. پرس وجو کردم و دیدم رزمندگان ما سال ۱۳۶۲ هم درمهران جنگیده‌اند. اتفاقا تابستان هم بود. شستم خبردار شد که علی به مهران رفته است. تیرماه بود که شنیدم رزمندگان به مهران رفته اند. دلم خیلی تاریک نبود. احساس نمی‌کردم علی شهید بشود؛ ولی مدام پرس و جو می‌کردم و چشم انتظار بودم. مدتی بعد آمد خسته و داغان بود و سر و صورتش زیر آفتاب سوخته بود و پوست می‌انداخت. از مهران به بعد، زینب بی‌قرار شد. وقتی به پدرش می‌چسبید. رهایش نمی‌کرد. ضجه می‌زد و می‌لرزید. علی افسرده بود. پرسییدم: چرا دگرگون هستی؟ گفت: وقت جدایی آخر رسیده. گفتم: جگرم را آتش نزن. گفت: باید خودت را آماده کنی؟ رفتند برای تبلیغ و جذب نیرو یکی دو روز بعد آمد دیدم خیلی غمگین است‌. پرسیدم‌: طوری شده؟ نخواست بگوید. اصرار کردم گفت بسیجی‌ها را فرستادم پایگاه. گویا فرمانده به آن‌ها گفته هر کس می‌خواهد می‌تواند برود توی گردان علی بینا.

,

عده زیادی رفته‌اند در یک گردان و فرمانده ناراحت شده. من از خانه امام علی رفتم پایگاه و دیدم توی یگ گردان پانصد نفر ایستاده‌اند و توی گردان دیگر پنجاه، شصت نفر‌. به بچه‌ها گفتم همه ما سرباز امام زمان هستیم و برای اسلام می‌جنگیم‌. بعد نیروها رابین دو گردان قسمت کردیم. فرمانده خیال می‌کند من زیر گوش بسیجی‌ها خوانده‌ام که این طور شده. برای همین غمگین شده‌ام. قدری دلداری‌اش دادم و گفتم‌:هدف همه شما مهمتر از هر چیزی است. مدتی پیشم ماند و رفت. پاییز از راه رسید. یک روز با عباس آمد و گفت: می‌رویم تهران. خیال کردم ماموریت چند روزه دارند. گفت برای دوسه ماه. خیلی آرام شدم. گفت: برای دوره فرماندهی می‌رویم. خوش و خندان بدرقه‌شان کردم، ولی زینب باز ضجه زد و به زحمت زیاد از پدرش جدا شد. علی نوحه‌ای یاد گرفته بود که برای زینب می‌خواند و من وقتی می‌شنیدم منقلب می‌شدم. وقتی می‌خواست او را بخواباند می‌خواند‌: رو به سوی کربلا‌، زینب ای زینب / بابا نمی آید، زینب ای زینب. علی که به تهران رفت، قدری خواب خوش کردم. از دانشگاه امام حسین برایم نامه نوشت و احوال پرسی کرد. در جوابش نوشتم. به جز غم دوری تو، ملالی نیست. یک ماه و نیم بعد برگشت. رفته بودم بازارچه برای خرید که برادرزاده‌ام آمد دنبالم و خبر داد که علی برگشته. گوشم تکان خورد و گفتم: حتما خبری است. تندی آمدم و دیدم با دخترش بازی می‌کند. سلام و احوال پرسی کردیم و پرسیدم: تهران کجا و آغاجاری کجا؟ گفت: کار دارم. پرسیدم: برمی‌گردی؟ گفت:فکر نکنم پرسیدم‌: دوره‌ات تمام شد؟ گفت: نه از لشکر تلفن زده‌اند و ما را خواسته‌اند.

,

isar-book-184

, isar-book-184, isar-book-184,

 اواخر پاییز بود. علی رفت جیرفت. بعد از مدتی برگشت و گفت:فاطمه یک چیز بگویم؟ دلم ریخت. گفت: عملیاتی در پیش داریم که خیلی سرنوشت ساز است! متعجب شدم! گفتم: کم پیش می‌آمد حرفی از عملیات بزنی؛ آن هم قبلش. سری تکان داد و گفت: این بار هرچه بخواهد بشود، می‌شودیعنی خیلی از بچه‌های ما شهید خواهند شد. دعا کن تنها نمانم. گفتم: خیر است ان شاءالله به سلامت برمی‌گردی. دیدم علی خیلی دگرگون شده. گفتم: یا فاطمه زهرا! به داد دل بچه‌ام برس. رفت رادیو را پیش کشیدم. چند روز بعد نامه فرستاد که با کرامت احمد یوسفی و عباس و پسر عمویش مرتضی بینا ومیثم سیرفر هست. و حال همگی خوب است. بی‌قراری زینب مشوشم کرد. به خودم گفتم‌: این فرشته خداست و خبر دارد. مادرم و خاله‌ام به دادم رسیدند. چند روز بعد علی با کرامت و پسر خاله‌ام دُرعلی آمد. شب بود که رسیدند. دیدم چهره کرامت نورانی شده. کرامت، خواهر علی را داشت. گفتم:علی! این پسر خاله‌ات خیلی عوض شده! گفت: بدون این‌ها نمی‌توانم زنده بمانم. دعا کن تا آخر بایستم و حسابی زخمی شوم. مثل اغلب اوقات، پیراهن مشکی و شلوار بسیجی تنش بود. محمد از جیرفت آمد. علی او را نشاند و حسابی سفارشمان را کرد. به صراحت گفت دیگر برنمی‌گردد. دستش رفت لای در و خون فواره کرد. فریاد کشیدم و زدم به صورتم. گفت:خانم! وقتی با جسد تکه تکه‌‌ام روبرو شوی چه کار می‌کنی؟ گفتم تو را خدا این حرف را نزن. گفت: عهد و پیمانمان را فراموش نکن. این راه برگشت ندارد. اعصابم به هم ریخت داشتم دستش را می‌بستم که متوجه شدم عمیق نگاهم می‌کند به خود لرزیدم. لبخندی زد و اه کشید. رفت زینب را بغل کرد و همان نوحه را خواند جگرم آتش گرفت. رفتند و من ماندم با یک دنیا دلهره.

,

داشتم پیر می‌شدم. از قوت و غذا افتادم. مادرم دعوایم کرد. گفتم: خبری هست این هیچ وقت این جوری نمی‌کرد. دی ماه رسید در اخبار ایران، عملیات کربلای ۴ را شنیدم. نگران بودم و نبودم، چون عراق خیلی تبلیغ نمی‌کرد نامه نوشت که زنده و سالم است. پشت سرش آمد. سفارش کرد که بعد از شهادتش چه کار بکنم. گفت: می‌خواهم بروی سر و سامان بگیری. دست گذاشتم روی دهانش‌. گفت وظیفه دارم همه چیز را بگویم شرمنده توام. حلالم کن فرصت نکردم به داد تو برسم. گفتم: شهادت سعادت است ولی باید بمانی و به اسلام خدمت کنی. رفت کفنش را از کمد بیرون کشید و گفت: آخرین امضاء را تو می‌کنی. به امام علی و حمد سفارش کرده‌ام چه کنند. حیف نتوانستم خانه‌ات را مهیا کنم. بنای مزاح را گذاشتم و گفتم: شهید می‌شوی و می‌روی بهشت و حوری را که ببینی، فراموشم می‌کنی. خندید و گفت: اگر به زور مرا فرستادند که هیچ؛ و گرنه می‌مانم تا تو هم بیایی و اول تو وارد شوی‌.

,

می‌گویند خدا از بعضی بندگانش شرمنده است، به گمان تو یکی از آن بندگان باشی، بامن روی خوش زندگی را ندیدی. گفتم: افتخار می‌کنم که با تو هستم. رفت. زینب او را چسبید و بدجوری گریه کرد. طولی نکشید که برگشت و گفت: شیون این بچه تا سر کوچه می‌رسد. آرامش کن تا بروم. به اتاق رفتیم. چشمان علی نمناک بود. یک عروسک دادم به دست زینب‌.علی چند دقیقه با او بازی کرد و عروسک را انداخت آخر اتاق  و گفت: برو بیاورش عزیز دلم. زینب به سوی عروسک رفت و علی به سوی در. فقط زبانم فریاد نمی‌زد. وجودم پر از شیون بود. خبر کربلای ۵ را از رادیوی ایران شنیدم. گفت: در محور شلمچه، عملیاتی انجام شده است. رادیو عراق در بوق و کرنا کرد که چنین شده و چنان‌‌. دلهره امانم را برید. بی اختیار اشک می‌ریختم. حیران بودم قرآن به سر گرفتم. نذر کردم. سه روز بعد با جنازه کرامت آمد گفت: عباس حسین‌زاده هم شهید شده؛ در ۱۹/۱۰/۶۵ بعد گفت فردایش محمد مشایخی هم شهید شد. نفسم بالا نمی‌آمد. علی سیاه شده بود. بعد گفت حاج قاسم میر حسینی هم. اسم چند نفر دیگر را هم گفت. آخر گفت رضا بهرآسمانی هم بینشان بود. اصرار کرد لباسش را بشویم. شستم. گفت ببر خانه خاله،اتویش کن. بردم.خاله‌، جورم را کشید و صبح علی الطلوع لباس راآورد. دیدم ناراحت است. آمد علی را بوسید و گفت: شرمنده تو شدم پسر! یقه پیراهنت را سوزاندم. علی گفت‌: فدای سرت این لباس، کفن من است. خاله گفت: این حرف را پیش زنت نزن. برایش خوب نیست. گوش  علی تیز شد. به بهانه‌ای مرا به اتاق برد و پرسید: خاله چه می‌گوید؟ گفتم :درست است. خندید. خدا را شکر کرد. گفت: بعد از زایمان می‌رویم مشهد. باید به تو خدمت کنم. کی فارغ می‌شوی؟ گفتم‌: حوالی اردیبهشت. علی! التماس می‌کنم. به خاطر بچه‌هایت احتیاط کن. گفت: خویشتن‌دار باش هرچه قسمت باشد. بعد برای شهدا گریه کرد…

,

…خبر آوردند که می‌خواهند جنازه‌اش را تشییع کنند. راه افتادیم‌. قیامتی بود. رفتم به معراج شهدا وعلی را دیدم. از پا و پهلو زخمی شده بود. خوابیده بود؛ آرام او رابیرون آوردیم. مردم به سر و سینه می‌زدند. رفتیم حاجی آباد. مردم به استقبالش آمدند. گفتم می‌خواهم وصیت نامه شهید را بخوانم. گفتند الان وقتش نیست. اصرار کردم و خواندم.

,

 نوشته بود: برای قرآن تلاش کرده‌ام. درد دلم را به گور می‌برم. و از کسی شکایتی ندارم. جبهه محل صفاست و انسان‌ها در آن به عروج می‌رسند.

,

   خاطرات فاطمه آباد  سردار شهید علی بینا  همسر سردار شهید علی بینا تدوین محمدرضا محمدی پاشاک

,    خاطرات فاطمه آباد  سردار شهید علی بینا  همسر سردار شهید علی بینا تدوین محمدرضا محمدی پاشاک, خاطرات فاطمه آباد  سردار شهید علی بینا  همسر سردار شهید علی بینا تدوین محمدرضا محمدی پاشاک, , خاطرات فاطمه آباد, , سردار شهید علی بینا, ]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه