به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از آناج، مگر می شود مادر را در قاموس بی جان کلمات ریخت برای آنکه از وجودش لحظه ای سخن گفت و نوشت و عظمت روحش را به تصویر کشید، حال آنکه مادران بی شماری در سرزمین من هستند که باید در محضرشان دو زانو نشست و فقط از تماشای چهره ی دلنشین شان تلذذ کرد؛ جایی که دیگر زبان را توان سخن نیست!
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آناج,مجالی شد تا در محضر مادری دلسوخته حضور یابیم و از دریای بیکران صبر و استقامتش حرف ها بشنویم و از نعمت حضور در کنارش دلهای خسته و زنگار گرفته یمان را به یمن دعاهای دلنشینش جلایی دیگر ببخشیم.
,حاج خانم طیبه مصری شاهسوار می گوید: " اصغر اولین فرزند و تنها پسرم بود، رابطه ی بین ما فراتر از فرزند و مادر بود، اصغر را جزئی جدایی ناپذیر از وجود خود می دانستم. جنگ که شروع شد با دستان خودم راهی جبهه اش کردم، او را به آرزویش که شهادت بود رساندم و خودم سالها سال در زیر نگاه های سنگین دیگران که من را قاتل تنها فرزند پسرم می دانستند، قد خم نکردم و فقط خدا را شکر گفتم"
,شما را دعوت می کنیم به میهمانی محضر مادر شهید اصغر راستگار عبدالهی، شهیدی که 21 سال چشم مادر را به در دوخت!
,

, آناج: چطور شد که تنها پسرتان را به جبهه فرستادید؟
,اصغر اولین فرزند و تنها پسرم بود که در سال 1348 به دنیا آمد. خداوند بعد او دو دختر به ما هدیه داده بود اما من وابستگی و علاقه ی خاصی به اصغر داشتم. پدرش ارتشی بود و به واسطه ی کار ایشان زندگی در شهرهای مختلف را تجربه کرده بودیم. تا اینکه در اوایل انقلاب به تبریز آمدیم و ماندگار شدیم.
,از همان دوران بچگی رفتارهایی را نشان می داد که بزرگ تر از سن خودش بود و عاقل از همسالان خودش به نظر می رسید. مثلا گاهی که می فرستادم برای خانه خرید کند، آنچه را که خریده بود از سر کوچه بین بچه ها پخش می کرد و تنها بخش کمی از خریدش را به خانه می رساند.
,دوران ابتدایی و راهنمایی اش را تمام کرده بود که جنگ شروع شد. همه ی فکر و ذکرش جبهه و مسجد بود و کمتر می شد او را در خانه پیدا کرد. اگر هم فراغتی پیدا می کرد برای بچه های کوچک اسلحه اسباب بازی درست و می کرد و سعی می کرد بیشتر با بچه ها باشد.
,تازه 18 سالش شده بود که رضایت نامه اش را امضا کردم. به پدرش گفتم که اصغر می خواهد به جبهه برود ولی ایشان باور نکرد!
,شب قبل از اعزامش رختخوابم را در کنارش پهن کردم، برگشت نگاهی به من کرد و گفت: مادر جان فرزندان زیادی هستند که حسرت مادر در دل دارند، به ویژه الان در جبهه بچه ها در سخت ترین شرایط هستند، آنها هم دوست دارند در کنارمادرانشان باشند؛ من دلم نمی آید شما در کنارم باشی، لطفا امشب را در کنار من نخوابید.
,آن شب اصغر با حالتی سرشار از یقین به من گفت من فردا می روم و می دانم که برنمی گردم
,صبح روز اعزام همراهش تا باغشمال رفتم. شعار می دادم و می گفتم: ببینید این تنها پسر من است که خودم او را راهی جبهه می کنم؛ شما هم فرزندانتان را پنهان نکنید. امروز آنها باید در جبهه اسلام بجنگند. همان طور که شهدا جنگیدند و جانشان را در این راه دادند.
,او رفت و تنها 25 روز مهمان دنیا بود، در تاریخ 18/01/66 در عملیات کربلای هشت و در منطقه عملیاتی شلمچه به شهادت رسید، در واقع آنروز آخرین دیدار ما بود.
,آناج: از ویژگی های بارز اخلاقی شهید رستگار بفرمایید:
,اصغر خیلی به حلال و حرام مقید بود. تلاش می کرد کوچکترین خطایی مرتکب نشود؛ ماهم اگر خطایی می کردیم تذکر می داد. یکی دیگر از ویژگی های اخلاقی خوبش این بود که همیشه به فکر فقرا و نیازمندان بود، هرگز نمی خواست کاری کند که حسرت به دل کسی بگذارد.
,تازه از مراغه به تبریز اسباب کشی کرده بودیم که دیدم اصغر منقل کباب خانه را دور می اندازد. می گفت مردم اینجا نسبت به مراغه وضعیت خوبی ندارند و قطعا نمی توانند کباب بخورند، اگر ما منقل روشن کنیم و بوی کباب به مشام کسی برسد باید فردای قیامت جوابگو باشیم.
,خیلی مهربان و دل رحم بود. اوایل جنگ که صدام شهرها را بمباران می کرد، یک بمب خانه همسایه ما را مورد اصابت قرار داده و فرزند کوچک همسایه مان زیر آوار مانده بود. اصغر سریع پیکر نیمه جانش را بیرون کشید و به آغوش گرفت، گریه می کرد و می گفت ای کاش من به جای تو زیر این آوار می ماندم. در همان روز البته بخشی از خانه ی خودمان هم فروریخت و دخترهایم مجروح شدند.
,تا جنگ هست هزینه ی اضافی نباید انجام داد
,تا زمانی که در تبریز بود نمی گذاشت آن دیوار را ترمیم اساسی کنیم. می گفت الان باید پول های ما در جبهه ها هزینه شود. خودش با کاشی شکسته ها و آجر پاره ها دیوار را درست کرده بود.
,ما در زمان جنگ در محله ی یوسف آباد زندگی می کردیم. اصغر در تپه ای نزدیک خانه مان یک سنگر ساخته بود تا هنگام خطر مردم به آنجا پناه ببرند؛ به من می گفت "موقع آژیر خطر تو به این سنگر نرو؛ تو همسر یک ارتشی هستی و باید شجاع باشی. این سنگر را برای پناه گرفتن مردم درست کرده ام و تو و خواهرانم آنجا نروید و بگذارید مردم داخل آن پناه بگیرند."
,خبر شهادتش را در خواب به من داد
,آناج: وقتی داشتید او را راهی می کردید، فکر می کردید ممکن است شهید یا جانباز شود؟
,من اصلا به جانبازی اش فکر نکردم. اما مدتی پس از رفتنش دلم گواه می داد که اصغر شهید شده است. شاید در همان روزهای شهادتش بود که یک روز خیلی دلم گرفت. غصه می خوردم و با خود می گفتم: اصغر! اگر بیایی دورت می گردم و خودم را فدایت می کنم؛ اما آن شب خوابش را دیدم که به من گفت مادرجان دیگر از این حرفها نزن. با این خواب بر دلم برات شد که اصغر شهید شده و دیگر برنمی گردد.
,

, بارها به شناسایی شهدای گمنام رفتم
,آناج: فکر نمی کردید که اسیر شده باشد؟
,بعد از پایان جنگ، حاجی یک ماهواره خریده بود که از طریق آن تبادل اسراء را پیگیر باشد و بفهمد چه کسانی آزاد می شوند. در شبکه های مختلف عراق به دنبال خبرهای مربوط به اسرا بودیم، اما من می دانستم شهید شده و هرجا که اعلام می کردند شهدایی گمنام آمده اند و خانواده ها برای شناسایی بروند، من پنهانی می رفتم. درواقع من بین اسراء دنبال اصغر نبودم بلکه او را بین شهداء جست و جو می کردم.
,هروقت شهید گمنامی می آمد اصلا احساس نمی کردم که اصغر یکی از آنها باشد، یعنی دلم تایید نمی کرد. یکبار شهدایی را آورده بودند به محوطه استانداری، رفتم و بر بالینشان نشستم و گفتم شماها از اصغر خبری ندارید؟! هر موقع شهیدی می آمد می رفتم و التماس می کردم که خبری از اصغر به من بدهد. می دانستم که آنها از اصغر خبر دارند اما این راهم می دانستم که هیچ یک از این گمنام ها اصغر من نیستند.
,مدت ها چشم به راه و بلاتکلیف بودم
,آناج: هنگام شهادت هیچ یک از همرزمانش او را ندیده بودند؟
,دوستانش می دانستند اما به ما نمی گفتند، خودشان را از ما پنهان می کردند؛ هیچ کس به ما نگفت که اصغر شهید شده است و من مدت ها چشم به راه و بلاتکلیف ماندم. عملیات آنها لو رفته و شکست خورده بودند، در آن عملیات دوست اصغر شهید شده بود و می گویند به اصغر هم هر چه آب دادیم نخورد و قاطی غواص ها شد و رفت؛ پس از آن هیچ کس نفهمید که او سالم است، شهید شده و یا چه بر سرش آمده؛ اما من می دوانستم که او فقط به آرزویش رسیده است.
,ای کاش چند پسر داشتم تا آنها را هم راهی جبهه می کردم
,تا مدتها آرام و قرار نداشتم؛ در تبریز حکم ورود به منطقه جنگی را گرفتم تا خودم بروم و دنبالش بگردم. کسی که حکم حضور در منطقه را امضا می کرد، آشنای ما بود و پسری هم نداشت؛ به من گفت برای چه گذاشتید اصغر به جبهه برود؟ گفتم من یک پسر داشتم که در راه اسلام به میدان جنگ رفت، ای کاش چند پسر داشتم تا آنها را هم در راه خدا راهی جبهه می کردم.
,آناج: از سالهای انتظار بگویید، چگونه با بی خبری و دوری از تنها پسرتان سر می کردید؟
,شبانه دنبال ماشین ها در خیابان راه می افتادم و با پای پیاده می گشتم؛ ماشین ها هرکجا می رفتند من هم دنبالشان می رفتم به امید اینکه یکی از آن ها نگه دارد و یک رزمنده و بسیجی از آن پیاده شود و من سراغ اصغر را از او بگیرم.
,یکبار از آبرسان تا راه آهن با پای پیاده دنبال ماشین ها رفتم... دنبال اصغر می گشتم؛ محل کار برادرم راه آهن بود، وقتی آن وقت شب مرا تنها آنجا دید خیلی تعجب کرد. چشمم دنبال هر اتوبوسی بود، هرکسی که لباس بسیجی داشت، توجهم را به خود جلب می کرد.
,دانستم که دیگر نباید در این دنیا دنبال اصغر بگردم
,یک روز هم خیلی غمگین و ناراحت بودم، از خدا خواستم خواب اصغر را ببینم و با او حرف بزنم؛ همان شب به خوابم آمد؛ چند بچه دور و برش بود یک گاز پیکنیک دستش گرفته بود، گفت مادرجان من می روم دیگر گریه نکن.وقتی بیدار شدم یقین پیدا کردم که اصغر شهید شده و نباید در این دنیا دنبال او بگردم؛ پس از آن دیگر به خیابان ها نرفتم و دنبال ماشین ها راه نیافتادم.
,من را قاتل فرزندم می دانستند!
,خیلی ها به من شماتت کردند؛ به من می گفتند تو قاتل هستی. من دردم را به کسی نمی گفتم و غیر از خدا با کسی صحبت نمی کردم. از شدت دوری اصغر مریض شده بودم و نمی توانستم چیزی بخورم تا اینکه معده ام خون ریزی کرد اما باز هم به کسی نگفتم. هرموقع دلم می گرفت به زیرزمین خانه مان می رفتم و گریه می کردم و تنها با خدا حرف می زدم. از همه جا بریده بودم و فقط با خدا حرف می زدم و می گفتم خدایا اصغر را به من امانت داده بودی آن را به تو برگرداندم. اصغر نیز در وصیت نامه اش همین را نوشته بود که خیلی خوب است که امانت خداوند را سالم به خودش برگردانیم.
,اگر شهادت روزی ام باشد، به آن خواهم رسید
,پسر دخترخاله ام قبلا به اصغر می گفت به جبهه نرو و با من بیا در کارگاه قطعات خودرو تولید کنیم؛ اما او خودش قبل از اصغر در دانشگاه تبریز شهید شد و اصغر پدرش را بالای سر جنازه اش برده و گفته بود: "این شهید همانی است که به من می گفت به جبهه نرو اما قسمتش شهادت بود؛ پس شما هرچقدر هم مخالفت کنید، اگر جنگ و جبهه و شهادت روزی من باشد، من خواهم رفت."
,اصغر همه کار کرد و آخرش هم به آنچه می خواست رسید؛ وقتی با او حرف می زنم می گویم به تو غبطه می خورم که به آرزویت رسیدی اما من در این دنیا زمین گیر شدم.
,همان طور که من اصغر را دوست داشتم او هم مرا دوست داشت؛ اگر کسی به من می گفت بالای چشمت ابروست زمین و زمان را به هم می ریخت؛ در زندگی سختی های زیادی کشیدم، بسیت و یک سال بی خبری هم از اصغر غمی افزون بر مشکلاتم بود اما روزی که پیکرش پیدا شد به آرامش رسیدم.
,از پایان 21 سال چشم انتظاری بگویبد:
,روزی از بنیاد شهید با ما تماس گرفتند؛ فکر کردم اصغر برگشته است. گفتند نماینده حضرت آقا به دیدار ما آمده است. از احوالم پرسید و در جوابش گفتم: "می خواهید چگونه باشم، همه مادران شهدا وقتی دلشان می گیرد حداقل مزاری را دارند که بروند و دقایقی بر سر مزار پسرشان بنشینند اما اصغر من حتی مزار هم ندارد و من نمی دانم کجا سراغش بروم." ایشان به من گفت: حاج خانم نگران نباشید که همین روزها پسرت برمی گردد.
,چند روزی از این ماجرا نگذشته بود که حاج آقا وکیلی زاده به خانه ما آمد. (حاج اسماعیل وکیلی زاده خودشان رزمنده و جانباز هستند و در تمام این سالها جای اصغر را برای من پر کرده اند، در تمامی مشکلات جایی که باید پسرم در کنارم باشد، ایشان هستند) گفتم ای کاش کسی خبر آمدن پیکر اصغر را برای من می آورد و من به عنوان مژدگانی به او پارچه ی یک دست کت و شلوار را می دادم.
,همان روز از بنیاد شهید به پدر اصغر زنگ زده بودند و خواسته بودند که به بنیاد برویم. من دلم گواهی داد که خبری از اصغر شده است. مخصوصا که آن روزها تلوزیون گروه های تفحص را نشان می داد که شهید پیدا کرده اند. دلم یقین داشت که اصغر هم جزو آن شهداست و به زودی باز خواهد گشت.
,حاجی را به لشکر خواسته بودند و در آنجا به او گفته بودند که پیکر اصغر را آورده اند اما نمی دانند چطور به من بگویند. من را هم به لشکر دعوت کردند، به بهانه ی اینکه می خواهیم شما را به سوریه بفرستیم.
,من اما می دانستم چه خبر است برای همین شروع کردم به آماده کردن خانه، خانه را تمیز کردم،قندان ها را پر کردم، استکان ها را از داخل کمد در آوردم و هرچیزی که برای مراسم اصغر لازم بود را دم دست گذاشتم.
,لباس های تازه ام را پوشیدم و با آقای وکیلی زاده تماس گرفتم و به همراه ایشان به لشگر رفتیم؛ دیدم همسر، دخترم و خواهر شوهرم هم آنجا هستند. ابتدا تجدید وضو کردم سپس آرام بر سر پیکرش حاضر شدم.
,پیکرش درون تابوت روی زمین بود؛ یکبار دور تابوت گشتم و از پایین پا نشستم. خیلی حال خوبی داشتم، انگار که عروسی باشد، در عمرم آن قدر خوشحال نبودم چون قرار از دست رفته ام را دوباره به دست می آوردم.
,آناج: اولین صحبتی که بعد از آمدن پیکر اصغر با او داشتید، چه بود؟
,از آنها خواستم که من را با اصغر تنها بگذارند؛ اصغر را در آغوش گرفتم؛ دوست داشتم او را به سینه ام بفشارم و از دلتنگی 21 ساله ام برایش بگویم، اما ترسیدم استخوان هایش بشکند. خیلی سبک بود... گفتم پسرم بیشتر اعضای بدنت در شلمچه جامانده و کمترش به آغوش من رسیده... اما خدا را شکر می کنم.
,خوش به حالت که به آرزویت رسیدی، دعا کن که من هم به آرزویم برسم؛ از اصغر التماس دعا کردم و گفتم پسر خسته ام، من هم خسته ام اما بعد از این خستگی از تنم بیرون می رود چون بار دیگر به آغوشم برگشته ای.
,به جای تسلیت به من تبریک بگویید
,به خانه برگشتیم و مراسم گرفتیم؛ میهمان ها همه به من تسلیت می گفتم اما من گفتم امروز چه جای تسلیت گفتن است؟! امروز پسر من برگشته و شما باید به من شادباش بگویید.
,من حضور اصغر را در خانه احساس می کنم، با او حرف می زنم و می دانم که او صدای مرا می شوند و جوابم را می دهد؛ وقتی در را می زنند از اصغر می خواهم در را باز کند و احساس می کنم او به واقع در را باز می کند. صبح که از خواب بلند می شوم اول وضو می گیرم و بعد به اصغر سلام می کنم، احوالش را می پرسم و ذکر صلوات می گویم.
,خیلی ها به من شماتت کردند و به من لقب قاتل دادند! اما من به حسابشان نیاوردم و محلشان نگذاشتم؛ گفتند بیچاره اصغر! گفتم چرا به کسی بیچاره می گویید که در راه خدا کشته شده است؟! بیچاره و بدبخت کسی است که خلاف می کند و اعدام می شود نه اصغر من.
,بدبخت آن کسی است که اولادش آبرویش را ببرد نه من که اصغر برایم آبرو آورده است و اگر بتوانم خودم را از گناه حفظ کنم و عاقبت به خیر شوم، حداقل پیش حضرت زهرا(س) سرافکنده نمی شوم.
,یکی به من گفت تنها پسرت را که از دست دادی، در روز مراسم ترحیم ات چه کسی دم در مسجد برای تحویل گرفتن مهمانانت خواهد ایستاد؟ من در پاسخ به او گفتم موقع مرگ من همه بسیجیان و سپاهیان دم در مسجد می ایستند و زیر تابوتم را می گیرند. اگر روزی اجل سراغم آمد، خداوند کریم است و گره از امور می گشاید.
,به حال فرزندم غبطه می خورم
,من هیچ شماتتی را محل نمی گذاشتم و ناراحت نمی شدم، چون می دانم که از حضرت زینب(س) بالاتر نیستم؛ او همه چیزش را در راه خدا و برای امام حسین(ع) داد خیلی هم مورد شماتت واقع شد اما باز هم صبر کرد. من هم ناراحت نیستم چون پسرم به آرزویش رسیده و اتفاقا به حال اصغرم غبطه می خورم.
,آناج: دوست داشتید که دامادی اصغر را ببینید؟
,می دانم که اصغر به بهترین حجله و شیرین تر از دامادی رسیده؛ او که به شهادت نایل شده به دامادی هم رسیده است. من هر لحظه به حالش غبطه می خورم که چرا موقع بمباران هیچ آسیبی به من نرسید و چرا من همسفر اصغر نشدم.
,

, آناج: از لحظاتی بگویید که اصغر را به خاک می سپردند؟
,من خودم اصغر را در مزار گذاشتم و خودم زیر تابوتش را گرفتم. روی مزارش پارچه سبزی را که به حرمین کربلا متبرک کرده بودم، پهن کردم و دانه های گندمی را که در بقیع متبرک کرده بودم بر روی پیکرش ریختم. آب زمزم و خاک کربلا هم به مزارش پاشیدم و چنان او را با مقدسات آزین بستم که گویی به اتاق دامادی می رود. از بس خوشحال بودم و آرامش داشتم که حس گریه کردن هم به من دست نمی داد.
,به مداحی هم که برای مراسم اصغر آمده بود سپرده بودم که بیشتر صلوات و فاتحه بفرست نه اینکه بخواهی مردم را به خاطر حیف شدن جوانی و مظلومی اش به گریه واداری که اصغر من حیف نشده بلکه به آرزو و آمالش رسیده است
,آناج: چه چیزی شما را به این صبر و آرامش رسانده بود که بعد از بیست و یکسال چشم انتظاری نه تنها گریه نکردید بلکه احساس شادی هم می کردید؟
,این ها همه از جانب خدا بود؛ آمدن جنازه اصغر خیلی موجب آرامش من شد، مخصوصا که وصیت نامه اش را خواندند و همه از عشق و علاقه ی اصغر به شهادت خبردار شدند. اینها بود که مرا آزاد کرد.
,روزی یکی از دوستان با منزل ما تماس گرفت و به من گفت ماشین ما را دزدیده اند، برایمان دعا کنید که پیدا شود. گفتم شما قرائت سوره یاسین و جمعه را برای شهیدان نذر کنید. سپس یک نفر دم درشان آمده ماشین را به همراه پانصد هزارتومان پول بابت تعمیر آن، تحویل داده بود. آن خانم سر مزار پدرش رفته و برگشته بود. اما شب اصغر را به خواب دیده بود که گفته تو که تا اینجا آمدی چرا سر مزار من نیامدی؟! چرا یاسین و جمعه ای را که نذر کرده بودی قرائت نکردی؟! بسته هایی هم به دست داشت که گفته بود اینها هدیه های مادر من است، او هدیه هایش را به من داد اما تو هنوز آنچه را که قول داده بودی هدیه نکرده ای. او همان لحظه از خواب برخواسته و آن سوره ها را قرائت کرده بود. امثال این اتفاقات در رابطه با شهدا زیاد است و این تنها یک نمونه ای است که نشان می دهد هرکس دست به دامان شهدا شود، دست خالی برنمی گردد.
,تنها آرزوی یک مادر شهید
,حاج خانم آنطور که خودش می گفت چندسالی است درگیر بیماری است و تنها ترین آرزویش دیدار با رهبر انقلاب است. مادری که از بهترین ثمره ی زندگی اش گذشته و جوانی اش را در چشم انتظاری فرزند گذر کرده، از شماتت ها و حرف های دوستان دلگیر شده امروز تنها خواسته اش از خداوند دیدار با مقام معظم رهبر است. امید آن داریم که به زودی خداوند این مادر مهربان را به آرزویش برساند.
,هفته ی دفاع مقدس تنها بهانه ای است که از ستارگان خفته در گوشه و کنار شهر یاد کنیم کسانی که برکت و روزی امروز ما به یمن دعاهای گرم و دلهای شکسته ای آنان است. هرچند هیچ کلمه ای را مناسب برای توصیف مقام این مادر نیافتم اما تا زمانی که هستم دعای خیرش را بدرقه ی زندگی ام خواهم دانست.
,انتهای پیام/پ
]
ارسال دیدگاه