یادی از شهید ابراهیم امیرصادقی؛

دعایی که یک شهید پشت پیراهن نوزاد نوشت

دعایی که یک شهید پشت پیراهن نوزاد نوشت
ابراهیم بلند شد، رفت یک ماژیک قرمز پیدا کرد و برگشت. پشت پیراهن سفید نوزاد با آن ماژیک قرمز نوشت...
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از بلاغ، خواندن احوالات شهدا به زبان روایان، دلنشین و خواندنی است. روایت زیبای ذیل از «شهید ابراهیم امیرصادقی» اعزامی از لشکر ویژه 25 کربلا، به زبان «نادر قلی زاده» است که خواندن آن خالی از لطف نیست.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, بلاغ,
***

با ابراهیم تصمیم گرفتیم تا یک روز قبل از رفتن به جبهه ی مهران، برای تفریح و هواخوری بیرون برویم؛ چون ابراهیم تازه دایی شده بود، اصرار کرد که به جای رفتن به مناطق تفریحی به منزل خواهرش برویم تا او قبل از رفتنش به جبهه، بتواند خواهرزاده جدیدش را ببیند.

مخالفت من فایده نداشت و به اجبار به خانه ی خواهرش رفتیم.

ابراهیم همین که بچه را دید، فوراً آن را از گهواره بیرون آورد و شروع کرد به بوسیدن. رو به خواهرش کرد و گفت:

- «آبجی! اسم این کوچولو را چی گذاشتی؟!»

خواهرش گفت:

- «حسین!»

ابراهیم بلند شد، رفت یک ماژیک قرمز پیدا کرد و برگشت. پشت پیراهن سفید نوزاد با آن ماژیک قرمز نوشت:

«یا حسین شهید! ما را بطلب.»

همه شروع کردیم به خندیدن. به ابراهیم گفتم:

- «ابراهیم! این چه جمله ای بود که نوشتی؟!»

ابراهیم با حالت خاصی گفت:

- «از آنجایی که دوست دارم به کربلای حسین(ع) بروم و آرزو دارم که به دیدارش نائل شوم، برای همین این جمله را پشت پیراهن این طفل پاک که گناهی نکرده نوشتم تا شاید خدا دعایش را زودتر اجابت کند و به آبروی این نوزاد، امام حسین(ع) مرا بطلبد... .»
 
انتهای پیام/ج
,
***
,

با ابراهیم تصمیم گرفتیم تا یک روز قبل از رفتن به جبهه ی مهران، برای تفریح و هواخوری بیرون برویم؛ چون ابراهیم تازه دایی شده بود، اصرار کرد که به جای رفتن به مناطق تفریحی به منزل خواهرش برویم تا او قبل از رفتنش به جبهه، بتواند خواهرزاده جدیدش را ببیند.

مخالفت من فایده نداشت و به اجبار به خانه ی خواهرش رفتیم.

ابراهیم همین که بچه را دید، فوراً آن را از گهواره بیرون آورد و شروع کرد به بوسیدن. رو به خواهرش کرد و گفت:

- «آبجی! اسم این کوچولو را چی گذاشتی؟!»

خواهرش گفت:

- «حسین!»

ابراهیم بلند شد، رفت یک ماژیک قرمز پیدا کرد و برگشت. پشت پیراهن سفید نوزاد با آن ماژیک قرمز نوشت:

«یا حسین شهید! ما را بطلب.»

همه شروع کردیم به خندیدن. به ابراهیم گفتم:

- «ابراهیم! این چه جمله ای بود که نوشتی؟!»

ابراهیم با حالت خاصی گفت:

- «از آنجایی که دوست دارم به کربلای حسین(ع) بروم و آرزو دارم که به دیدارش نائل شوم، برای همین این جمله را پشت پیراهن این طفل پاک که گناهی نکرده نوشتم تا شاید خدا دعایش را زودتر اجابت کند و به آبروی این نوزاد، امام حسین(ع) مرا بطلبد... .»
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
 
,
انتهای پیام/ج
,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه