گفتگو با جانباز قطع نخاعی:

من جانباز نیستم ، جانباز واقعی همسرم است

من جانباز نیستم ، جانباز واقعی همسرم است
جانباز قطع نخاع، هرروز قبل از اینکه با ویلچرش خانه را ترک کندباید یک سبد قرص و دوای تجویزی تحمیلی را تجربه کند تا بتواند بازهم نفس بکشد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا خاکی که حفظ شد و رفیقانی که بی ادعا رفتند و عاشقی که مانده تنها و دلسوخته با اندوه انبوه خاطره ها؛ بایک دنیای بی حوصله ی بی دغدغه. از کسی می گویم که از قافله ی عاشقان جامانده است. اینجا جای اونیست جای او در اوج آسمانهاست. او اینجا فقط نفس می کشد و  خیلی می کشد از این زمینیان پر ادعا. از کسی می نویسم که عدد ایثارش ۷۰% است.

, شبکه اطلاع رسانی دانا, خاکی که حفظ شد و رفیقانی که بی ادعا رفتند و عاشقی که مانده تنها و دلسوخته با اندوه انبوه خاطره ها؛ بایک دنیای بی حوصله ی بی دغدغه. از کسی می گویم که از قافله ی عاشقان جامانده است. اینجا جای اونیست جای او در اوج آسمانهاست. او اینجا فقط نفس می کشد و  خیلی می کشد از این زمینیان پر ادعا. از کسی می نویسم که عدد ایثارش ۷۰% است.,

خبرنگار داهی ساعاتی را به گفتگو با جانباز قطع نخاعی پرداخته که متن ذیل حاصل این گفتگوی صمیمی می باشد:

, خبرنگار داهی,

 

,

 

,

جانباز قطع نخاع. حالا هرروز قبل از اینکه با ویلچرش خانه را ترک کندباید یک سبد قرص و دوای تجویزی تحمیلی را تجربه کند تا بتواند بازهم نفس بکشد. اولین حرف او گلایه بود؛ گلایه از مطبوعاتی که او را تنها در بعضی مناسبت ها یاد می کنند و برای خودشان تبلیغات راه می اندازند که رفته ایم پیش یک جانباز و بعد از ۴ ساعت مصاحبه می شود ۱۵ دقیقه!!! از آنچه که خودشان می پسندیده اند. پس خواست که هرچه می گوید برایش در نشریه اش بنویسد.

,

 از بیوگرافی اش شروع کرد.بنده محمد رحیم بنار متولد ۴۷ در شهمیرزاد هستم. ۱۸ ساله بودم که به همراه لشگر ۸۴ خرم آباد به منطقه میمک اعزام شدم. در حال آوردن مهمات بودیم؛ جلوی رگبار مستقیم عراقی ها ؛ که تک تیرانداز با گلوله سیمنف به کتفم شلیک کرد ومن را به زمین انداخت . خودم را بی حال می دیدم و دوستم که بالای سرم نشسته بود و گریه می کرد و من هم که فکر می کردم کارم تمام شده است راز و نیاز می کردم. چون حجم درگیری ها زیاد بود آوردنم به عقب سخت بود تا اینکه بعد از مدتی مرا به عقب آوردند؛ هرچه می گفتم نمی توانم راه بروم حرفم را باور نمی کردند می گفتند تو کتفت تیر خورده چه ربطی به پاهات داره. تو بیمارستان خرم آباد گفتند تیر نخاعت را سوزانده است. با بدبختی مرا به بیمارستان آپادانا تهران اعزام کردند. حدود یک سال در بیمارستان های مختلف بستری بودم  و زخم هایم خوب شدنی نبود تا اینکه مادربزرگم از روستا برایم دوا و داروی خانگی آورد و زیر نظر طبیب جدید خیلی بهتر شدم!!!

,

در همین احوالات بودم که زن دایی ام مرا به زیارت امام رضا برد و تا مدت ها دیگر بیمارستان نرفتم. دیگر از بیمارستان و تخت فرار می کردم تا حدی که حتی برای بعضی از مشکلاتم نیاز به عمل جراحی داشتم اما درد را بعضا ترجیح می دادم به بستری شدن. بعد از این مدت های زیادی خانه نشین شده بودم و به خاطر درد هایم به مشکلات روحی دچار شدم و مخصوصا بعضی چیزها مرا بیشتر آزار میداد مثلا اینکه آن اول ها احساس کردم که کارم را خیلی سخت انجام می دهند بعد از مدتی فهمیدم به خاطر محاسنم است چون من عادت به بلند کردن محاسنم نداشتم!!! آن سالها که به این حالت جسمانی هنوز عادت نکرده بودم زیاد از خانه بیرون نمی رفتم و طبیعی بود که روحیه ام بد شود به شدت به رفت و آمد یا اینکه یک نفر به سراغم بیاید نیاز داشتم اما مدت ها می گذشت تا یک نفر به سراغم بیاید و انگیزه اش هم چیزی جز آنچه که قبلا گفته بودم نبود به عنوان مثال همین دم انتخابات بود که یکی از مقامات بلند پایه استانی برای ملاقات پیش من آمده بود ازمن پرسید آیا مشکلی داری؟!!

,

من در جواب گفتم از شما چیزی نمی خواهم الا اینکه برای هزینه درمان ms دخترم که بسیار بالاست کمکی بکنید که ایشان هم بسیار لطف کردند و برای این همه سال خرج دوا و دکتر ۶۰۰ هزار تومان به بنده دادند. اصلا نمیدانم که مگر به ما چه می دهند و برای ما چه می کنند که وقتی بعضی ها ما را می بینند هزار جور طعنه و کنایه نثارمان می کنند همین تازگی ها که یکی از فرزندانم در مدرسه شاهد تحصیل می کرد آنقدر بعضی هم کلاسی هایش به او طعنه زدند که از لحاظ روحی کاملا بهم ریخت و بعد از مدتی درسش از این رو به آن رو شد و بعد از چند وقت مدرسه عذرش را خواست. حالا همه چی به نام ما شد و البته به کام دیگران از جمله مدرسه شاهد. همه شدند اهل احترام های بی خودی و وعده وعیدهای سر خرمن. اگر یک وام ۵ میلیونی بخواهیم باید جور هندوستان بکشیم البته که  ما دوست نداریم بیشتر از مردم دیگر داشته باشیم و حالا هم نداریم!!!

,

 

,

 

,

حاج رحیم از یک یار قدیمی می گفت یاری که خیلی به در دش خورده بود کسی که قبل از شهادتش در سال ۸۷ هیچکس نمی دانست جانباز شیمیایی ۷۰% است می گفت پیک موتوری بانک بوده است و مدارک شیمیای اش را در صندوق امانات بانک گذاشته بود که بعد از شهادتش فهمیدند.( با حالت بسیار گرفته می گفت) که  حتی من هم نمی دانستم که شهید علی رضا یار احمدی جانباز شیمیای ۷۰% است. می گفت که همه بچه ها با همین نیت خالصانه جنگیدند و همه هم همینطور بودند و واقعا آنان که شهید شدند بهترین ها بودند. حاج رحیم اینها را به همراه خیلی چیز های دیگر گفت …

,

 

,

و گفت من از جوانان هیچ انتظاری ندارم الا اینکه بیشتر ما را درک کنند امثال من و دوستانم در این جامعه زیادند و همه اتفاقات را می بینند و خون می خورند . دیگر حداقل ما تا جاییکه می توانستیم وظیفه خودمان را انجام دادیم و از جانمان مایه گذاشتیم. حالا اگر جوانان کج بروند هم به خودشان و هم  به ما ظلم کردند. دیروز وظیفه یک چیز بود و امروز چیز دیگر. امروز اگر از نظر اعتقاد و علم خودش را قوی نکند؛ جنگ را واگذار کرده است. حاج رحیم به مسائل خانوادگی اش هم گذری زد. این یکی دو سال پیش که فرزندانم در حالت روحی خوبینبودند آنها را بردم شلمچه. وقتی که بچه ها آنجا رسیدند حال و هوایشان عوض شد. کلی گریه کردیم . در راه  برگشت بودیم که فرزندانم برای ماساژ دادنم با هم دعوا می کردند…

,

و حرف آخر حاج رحیم این بود من جانباز نیستم ؛ جانباز واقعی همسرم است که با همه چیز من ساخته و هیچ وقت از من خسته نشده است و من مدیون او هستم.

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه