برشی از کتاب آخرین قدمگاه / زندگی شهید هاشم ساجدی
فقط مانده یکی مثل شما که هدایت و مسولیت اجرای آن را قبول کند. نگاه ساجدی مصمم بود و پر امید. همین دل حمید را روشن میکرد و به او روحیه میداد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صاحب نیوز، حمید، کنار کانال خشک ایستاد به آن خیره شد. یاد اولین روزی که ساجدی را دیده بود، در خاطرش زنده شد.
, شبکه اطلاع رسانی دانا , صاحب نیوز,سلام مهندس، ترکش می خوری؟ با تعجب به فرمانده ی قرارگاه نگاه کرد. ساجدی خندید. منظورم کمپوت است. بچهها بهاش می گویند ترکش. او هم خندید. ساجدی کمپوت گیلاسی را باز کرد و در بشقاب لبهدار رویی ریخت. با دو قاشق، محتویات داخل آن را جلوی او گذاشت. خوب، همین طور که نوش جان میکنیم، من وضعیت را از روی نقشه توضیح میدهم.
,نقشه لوله شدهای را مقابلشان روی زمین باز کرد. با سر خودکار، دو خط ناصاف آبی را نشان داد. اینها رودخانه های دجله وفرات هستند. به او نگاه کرد و ادامه داد؛ شما مشغول باشید. اگر نخورید. کلاه سرتان میرود! و با خنده، به نقشه رو کرد. دشمن با سد مصنوعی که مقابل این دو رودخانه زده، توانسته بخشی ازآب آنها را به طرف نیروهای ما سرازیر کند. محوطهای را روی نقشه مشخص کرد. چون این منطقه گود است. آب، تمام آن را خواهد پوشاند. بعد رو به او ادامه داد: با آبگیر شدن منطقه، عملا مانعی مقابل ما ایجاد کرده که درعملیات، مانع مهمی به حساب میآید. پس فاصله خطوط خودی ودشمن را نشان داد. درعین حال، فاصله ی خط اول ما وخودشان را هم زیاد کردهاند که این درعملیات میتواند پرخطر باشد و تلفات زیادی از ما بگیرد. و باز به او نگاه کرد. و به آن ها فرصت می دهد که خودشان را جمع وجور کنند.
,حمید هسته گیلاس را از دهانش درآورد. حالا می خواهید چه کار کنید؟ می خواهیم کانالی دراین مسیر … مسیر را روی نقشه مشخص کرد. بکشیم و با پمپاژ آب به کانال، آن را به کارون هدایت کنیم. مسیر چند کیلومتر است. تقریبا پانزده کیلومتر. و مقدارآب؟ اگر زود نجنبیم، درمنطقه دریاچه درست می شود. پس عرض کانال هم باید بزرگ باشد. بی شک. هردو گیلاسهایی در دهان گذاشتند. حمید هستهی گیلاس را از دهانش درآورد. حالا چه کاری از دست من برمی آید؟ ساجدی هم هسته اش را از دهان بیرون آورد. همه کار. دوروبرش را نگاه کرد.
,– اِ، ببخشید. چیزی نیاوردم هستهها را داخلش بیندازیم. پس بلند شد و قوطی خالی کمپوت را آورد. شما متخصص این کار هستید، می خواهیم مسوولیت آن را برعهده بگیرید. حمید هستههایی را که درمشتش جمع کرده بود، داخل قوطی ریخت. می دانید چه کار بزرگ ومشکلی است؟! ادامه داد: کانالی به طول پانزده کیلومتر، آن هم با عرض زیاد. ماهها وقت میبرد. نه فرصت زیادی نداریم. یک هفتهای باید تمامش کنید. تمام تجهیزات لازم هم دراختیارتان قرار میگیرد. حمید پوزخندی زد و گفت:
,- یک هفته؟! شوخی می کنید! قیافه ساجدی کاملا جدی بود.
,– نه. اگر این کار را نکنیم، نیروهای ما باید بیشتر عقبنشینی کنند و این اصلا به صلاح نیست. قیافه حمید هم جدی شد. ولی باید مطالعه بشود، ببینیم اول از همه، شیب مسیر به گونه ای هست که این کار را بکنیم. قبل از آن که ساجدی حرفی بزند، صحبتش را تکمیل کرد. موانع مسیر را باید بررسی کنیم و بهترین راه را برای غلبه بر آن پیدا کنیم. همهی اینها به اضافه کار اجرایی. باز پوزخند زد. همه اینها در یک هفته؟ شوخی که چه عرض کنم، خیال پردازی است.
,– اگر خیال هم باشد، باید به واقعیت تبدیلش کنیم. جان هزاران نیرو و آینده عملیات، به این کار بستگی دارد. خود کارش را روی نقشه گذاشت. مطالعات اولیه شده، تقریبا تمامی مسیر، شیب لازم را دارد. فقط چند مشکل دارد که می توانیم درآنجاها هم آب را پمپاژ کنیم. نیروها و تجهیزات لازم هم فراهم شده. فقط موتورهای پمپاژ آب مانده که آنها هم تا آخر همین هفته خواهد رسید. فرماندهی کل جنگ پشت این کار است.
,– رو به او لبخند زد. فقط مانده یکی مثل شما که هدایت و مسولیت اجرای آن را قبول کند. نگاه ساجدی مصمم بود و پر امید. همین دل حمید را روشن میکرد و به او روحیه میداد. مهندس! دستی روی شانهاش نشست و او را به خود آورد. رویش را برگرداند، همکار جوانش بود.
,– خوب رفته بودی توی فکر. خاطرات زیادی از اینجاها داری، نه؟ سر تکان داد و به دوستش لبخند زد. ساکت به گفتههای او گوش میداد. ولی باید با همه این زمینها خداحافظی کنی. با سد بزرگی که روی کارون زدیم، تا چند روز دیگر تمام این منطقه میرود زیر آب. اشک چشمان حمید را پُر کرد. بغضش را فرو داد و با صدایی خفه به کانال اشاره کرد. این کانال را میبینی؟ خب؟ طولش پانزده کیلومتراست؛ باهمین عرض. مسیر کامل رفته؟ تا خود کارون رفته. پروژه عظیمی بوده.
,– باورت میشود ما در جنگ، درعرض یک هفته این کانال را آماده کردیم؟ مهندس جوان خندید.
,- شوخی میکنی! درخواب هم نمیشود این کار را کرد!
,– حمید دستی به ریشهای جو گندمیاش کشید. من هم به او همین را گفتم. ولی او گفت میشود و شد. بیاختیار اشک بر روی گونههایش غلتید. نگاه خیرهی مهندس جوان به او پرسشگر و متعجب بود. شاید دوست داشت بداند، او از که و چه ماجرایی حرف می زند. ساجدی روی خاکریز ایستاده بود و به دو سوی خاکریز اشاره کرد.
,– همان طور که می بینید، شکل خاکریز « L » مانند است. امشب میخواهیم دو سر اضلاع « L » را با یک خاکریز به هم وصل کنیم. دشت بین خاکریز خودی ودشمن را نشان داد.
,– این جوری میتوانیم بخشی از این زمین را مال خود کنیم واز طرفی هم خاکریزمان را به خاکریز دشمن نزدیکتر کنیم. به همراهانش نگاه کرد. این کار برای عملیات بعدی لازم است. نقشهی منطقه را روی زمین گذاشت و کنارش روی پا نشست؛ همراهان هم. با خودکار خاکریز خودی را روی نقشه نشان داد. این خاکریز ماست. نوک خودکار را در نقطهای جلوی خاکریز گذاشت. کار را از این وسط شروع میکنیم. رو به نفر سمت راستی ادامه داد.
,- تیم تو… و به یک سر خاکریز روی نقشه اشاره کرد. خاکریز را به آن سمت میبرد. رو به دیگری کرد.
,- تیم توهم…خودکار را به سر دیگر خاکریز کشید.
,- به این طرف. به هر دو نگاه کرد. خودم هم مدام به دوطرف سر می زنم. حرفی نیست؟ یکی از دو همراه پرسید: بهتر نیست از کنارهها شروع کنی؟ این طوری ماشین ها ورانندهها امنیت بیشتری دارند.
,– درعوض برای نیروهای پشت خاکریزها خطر بیشتری دارد و این بدتر است. چون آتش دشمن، روی خاکریزهای ما متمرکز میشود و تلفات زیادی ممکن است بگیرد.
,لحظهای سکوت کرد و پرسید: حرف دیگری هست؟ همراه دوم به حرف آمد. نیروی تامین؟ بامسوول محورهای دو طرف هماهنگیهای لازم شده. نیروی تامین را در اختیارتان میگذارند. دیگر؟ حرفی نبود.
,- خب برویم تا با مسوول محورها آشناتان کنم. ساجدی به پشت بلدوزرچی زد.
,– وجعلنا فراموش نشود. از بلدوزر سنگین، پایین پرید و به طرف دو نیروی بسیجی رفت. بیسیمچی به دنبالش بود. بلدوزرغول پیکر، عقب و جلو شد و به طرف خاکریز رفت. ساجدی دستانش را روی شانههای دو جوان گذاشت. شماها نیروی تامین هستید. باید مواظب باشید که نیروهای دشمن به بلدوزر نزدیک نشوند. با فاصله از بلدوزر و همدیگر، روی زمین دراز بکشید و خوب اطراف را بپایید.
,- خیالتان راحت، قبلا توجیه شدیم. بلدوزر غرشی بلند کرد. به آن نگاه کردند. خاکریز خودی شکافت و بلدوزر با غژغژ شنیهای بزرگش، سنگین به دشت روبرو وارد شد. یکی از بسیجیها گفت: یا حق.
,– حق نگهدارتان.
,به دو جوان نگاه کرد که محکم پشت سر بلدوزر دویدند و از خاکریز گذشتند. منورهای دشمن، هوا را روشن کرده بودند. دوید و روی خاکریز ایستاد. بیسیمچی، کنارش در پس خاکریز نشست. کنارشان سنگر رو بازی بود که چند رزمنده درآن سنگر گرفته بودند. دوشکاهای سخت، دشت را به رگبار بستند. تیرهای رسام از پی هم به شکل کمان دشت را شکافتند. پشت بندش صدای سوت خمپارهها بود. انفجار، انفجار و انفجار. از سنگر کناری یکی گفت: الان است که زمین و زمان را به هم بدوزند. صدایی مثل صدای جیغ گربه، پی درپی از بالی سرشان گذشت. مینی کاتیوشاهاشان هم راه افتاد. یکی که داخل سنگر بود، این راگفت، چند صدای انفجار از فاصله ای نه چندان نزدیک از پشت سرشان بلند شد. دشت در آتش دشمن گرفتار شد. انفجار از پی انفجار، مخمل سیاه شب را آتش انفجارها می درید. منور از پی منور؛ پردهی شب را روشنایی نامحرم دشمن کنار زده و دشت عریان مانده بود. دو بسیجی، افتان و خیزان از پی بلدوزرها می دویدند.
,- با…مب، با…مب. طنینی گوش خراش، همه جا را پر کرد. بیسیمچی زیر لب زمزمه کرد.
,- یا ابوالفضل. صدای فریاد رزمندهای از سنگر کناری در آن غوغا گم شد.
,– توپ مستقیم…تیر بارهای خودی، خاکریز دشمن را زیر آتش گرفتند. چند خمپاره پشت سرهم مقابل خاکریز منفجر شد. ساجدی خودش را کنار بیسیمچی به زمین انداخت و سرش را میان دستانش پنهان کرد. صدای فرفر ترکشها را از بالای سرش شنید، و صدای تند سوت خمپارهها….بلدوزرها در پستی و بلندی زمین و آتش انفجارها گم بودند.سریع خاکریز را رد کرد و وارد غوغای آن سوی خاکریز شد. بیسیمچی هم به دنبالش دوان بود…نمازش تمام شد.
,هنوز صدای انفجارها از اطراف می آمد. بیسیمچی کنارش نشست. ازآن طرف خبر دادند. که کار آنها تمام شده، شهید و مجروح؟ نداشتند. لبخندی زد. بندبند انگشتانش را لمس کرد و زیر لب شروع کرد به ذکر گفتن. بیسیمچی آهسته انگار که با خودش باشد. گفت:اگر آن جوان هم سالم مانده بود، کار به این بزرگی حتی یک مجروح هم نداشت. ساجدی، سری تکان داد و ذکرش را ادامه داد: الحمدلله ، الحمدلله… ذکرش تازه تمام شده بود که مسوول محور به سراغش آمد. خبر استقرار نیروها را در خاکریز جدید آورده بود. همچنین خبر شهادت جوان را. از او که جدا شد، به بالای خاکریز رفت. در گرگ و میش هوا، سرتاسر خاکریز را نگاه کرد. هنوز در فکر پای جوان بود. آخرین قدمگاه، ازاین افق تا آن افق خاکریز، به سوی آسمان راه گشوده بود. به آسمان که صبح تازه داشت نورانیاش میکرد، رو گرداند. آخرین لبخند جوان، با اولین پرتوهای سرخ خورشید، درنگاهش درهم آمیخت.
,آخرین قدمگاه- براساس زندگی شهید هاشم ساجدی- تدوین:علی اکبر عسگری ص ۶۱-۷۶
, آخرین قدمگاه- براساس زندگی شهید هاشم ساجدی- تدوین:علی اکبر عسگری ص ۶۱-۷۶,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه