به مناسبت سالروز شهادت شهید محمد بذرافکن؛

شهیدی که بعد از 9 ماه پیکرش پیدا شد!+تصاویر

شهیدی که بعد از 9 ماه پیکرش پیدا شد!+تصاویر
شهید محمد بذرافکن در 12 مهرماه ۱۳۶۵ هجری شمسی در سن ۲۱ سالگی در منطقه عملیاتی حاج‏عمران بر اثر انفجار مین به درجه رفیع شهادت نائل آمد، پیکر پاک این شهید پس از 9 ماه شناسایی و به شهرستان بیرجند انتقال یافت...
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از سایت خبری کریمه، در سال ۱۳۴۴ ش در شهرستان بیرجند در خانواده‌ای مذهبی متولد شد که نامش را محمد نهادند، وی تحصیلات ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را با موفقیت به پایان رساند و در دوران مبارزات مردمی انقلاب، به پخش اعلامیه‌های حضرت امام خمینی (ره) و برپایی تظاهرات در مدارس اقدام می‌کرد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سایت خبری کریمه،, سایت خبری کریمه،, سایت خبری کریمه،,

به طوری که وی پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی ایران، از اعضای فعال پایگاه محله به‏شمار می‌رفت و اولین‏بار در سن ۱۸ سالگی از طریق بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی عازم جبهه‏های نبرد حق علیه باطل گردید.

,

پس از آن، برای ادامه تحصیل به دانشگاه رضویه مشهد وارد شد و به مدت سه سال در این دانشگاه به تحصیل علم پرداخت، آن‏گاه بار دیگر برای نبرد با دشمن به جبهه‌های نور شتافت تا این‏که سرانجام در تاریخ دوازدهم مهرماه سال ۱۳۶۵ هجری شمسی در سن ۲۱ سالگی در منطقه عملیاتی حاج‏عمران بر اثر انفجار مین به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

,

و سرانجام پیکر پاک شهید محمد بذرافکن مدت ۹ ماه مفقود بود پس از شناسایی به شهرستان بیرجند انتقال یافت و در گلزار شهدای این شهرستان به خاک سپرده شد...

,

گفتنی است که شهید محمد بذرافکن، برادری به نام غلامعلی داشت که او نیز در سال 1341 به دنیا آمد و سرانجام در 6 اسفند 1362 در منطقه شلمچه به شهادت رسید...

,

, ,

روایتی خواندنی از مادر شهید محمد بذرافکن

, روایتی خواندنی از مادر شهید محمد بذرافکن,

, ,

محمد در دانشگاه علوم اسلامی رضوی درس می‌خواند، در ایام مفقودالاثر بودن برادرش گفت برای درس و حوزه‌ام به مشهد می‌روم و من بعد از خداحافظی از او بسیار گریه کردم و از خودم متعجب بودم که چرا برای یک مشهد رفتن پسرم این‌گونه گریه می‌کنم.

,

تا مشخص شد او هم به جبهه رفته است و من علت دل‌تنگی و گریه‌ام را فهمیدم و محمد نیز مفقودالاثر شد و البته جنازه محمد زودتر از غلامعلی و بعد از 9 ماه پیدا شد و بالاخره فرزندانم آرامگاهی پیدا کردند تا برایشان فاتحه‌ای بخوانم.

,

محمد پسری بود که تا می‌خواستم لباس بشورم و او صدای آب را می‌فهمید درس‌های حوزه‌اش را کناری می‌گذاشت و کمکم می‌کرد و لباس‌ها را می‌شست و پهن می‌کرد و یار من در کارهای خانه بود.

,

محمد رابطه خاصی با من داشت، اصلاً حاضر نبود من کار زیادی انجام دهم، جارو می‌زد، روزی خاله‌اش به او گفت محمد این‌قدر کار خانه می‌کنی زهره (خواهرش) را بدعادت می‌کنی و او جواب می‌داد من برای مادرم کار می‌کنم زهره هم هر وقت ازدواج کرد و به خانه‌اش رفت به اندازه کافی کار خواهد کرد.

,

روزهای مفقودالاثر بودن فرزندانم خیلی سخت گذشت، از هر طریقی تلاش می‌کردم تا خبری از او بیابم، رادیو عراق گوش می‌دادم تا شاید حداقل خبری از اسارت آن‌ها پیدا کنم تا اینکه پیکرشان پیدا شد و اندکی آرام گرفتم.

,

به روایت خواهر این شهید بزرگوار

, به روایت خواهر این شهید بزرگوار,

, ,

محمّد عضو انجمن اسلامی دانش آموزان بود، اهل کوچه رفتن نبود و همیشه در پارک برای نوجوانان هم سن و سالش کلاس معارف می‌گذاشت.

,

محمد نیمه‌های شب بلند می‌شد، نماز شبش را در مسجد می‌خواند.

,

محمد هم عازم جبهه شد و خانواده هر چه اصرار کردند که اجازه بده خبری از برادرت شود بعد برو فایده‌ای نداشت او گفت: باید من بروم تا خبری از او شود. رفت و به شهادت رسید و خانواده در یک سال دو مفقودالاثر داشتند و بعد از یک سال پیکر محمد پیدا شد.

,

هیچ‌گاه از خاطرات جبهه‌اش برای خانواده‌اش چیزی نمی‌گفت حتّی یک‌بار مجروح شده بود و همان را هم از خانواده‌اش پنهان می‌کرد.

,

سال قبل از شهادتش در ماه رمضان جعبه توت‌فرنگی در حرم امام رضا (علیه‌السلام) تقسیم می‌کرد و گفت: نذر دارم. ماه رمضان سال بعد شب 19 رمضان پیکرش پیدا شد و شب 21 رمضان پیکرش را دفن کردند.

,

می‌گفت: مادر دلم می‌خواهد خبر شهادتم را که به شما می‌دهند شما نیز خدا را شکر کنید که پسرتان شهید شده است و شما زینب وار و آرام باشید و راضی نیستم برای خبر شهادتم گریه کنید و خدا را شکر کنید که امانت خدا را به او دادید.

,

به خانواده‌اش می‌گفت: از اینکه نتوانستم برای شما کاری کنم مرا خواهید بخشید می‌گفت پیرو خط امام باشید و به نماز جمعه بروید و گوش به فرمان رهبری باشید.

,

پیکرش مفقود بود و خانواده‌اش بی‌قرار از این موضوع. پدر شهید خواب دید در حیاط را می‌زنند در را باز می‌کند محمد را می‌بیند. در عالم خواب محمد گفته بود: ما زنده هستیم پدر گفته بود اگر زنده‌ای خبری به مادرت بده چرا که او ناراحتی قلبی دارد فردای همان شب پیکر محمد را آوردند.

,

محمد در حین بالا رفتن از ارتفاعات در برف‌ها فرو رفته بود بدنش یخ‌زده بود حتی پس از یک سال که پیکرش را یافتند با استفاده از ضد یخ پیکرش را از میان یخ‌ها درآورند وقتی او را یافتند دیدند وصیت‌نامه‌اش را در جیبش گذاشته است.

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه