دل نوشته ای به بهانه روز روستا؛

خوشا به حالت ای روستایی، چه شاد و خرم چه با صفایی

خوشا به حالت ای روستایی، چه شاد و خرم چه با صفایی
شهرم کوچک است اما با یکصد و ده روستا بزرگ شده است . هرچه می خواهم از کنار روستاهای شهرم سرسری گذر کنم، برای ماندگاری اسم هرکدامشان دلیلی محکم و مستند عیان شده و شکوه اسمش را دو چندان می کند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از ندای گناباد - گاه دلم خفه از همهمه ی شهر! هوای جیغ روستا را می کند. آسمانی آبی تر از آبی، روشن تر از صبح، زلال تر از شبنم و مردمانی که خود خورشیدند. آدم های دیار تو احوالپرسی های گاهگاهی را یاد گرفته اند. بزرگی و معرفت، ادب و اصالت و نجابت اطرافیان را جیبش می سنجند ! اما اینجا (روستا) به دلش.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, به نقل از , ندای گناباد,  - گاه دلم خفه از همهمه ی شهر! هوای جیغ روستا را می کند. آسمانی آبی تر از آبی، روشن تر از صبح، زلال تر از شبنم و مردمانی که خود خورشیدند. آدم های دیار تو احوالپرسی های گاهگاهی را یاد گرفته اند. بزرگی و معرفت، ادب و اصالت و نجابت اطرافیان را جیبش می سنجند ! اما اینجا (روستا) به دلش.,

چه ظریفانه است زندگیمان و چه شاهانه است برخوردتان!!؟؟ بعضی دردها گفتنی نیست، همبستگی می خواهد، رفیق مَحرَم می خواهد، بیشتر دردها با دلداری سبک نمی شود و بعضی چشم ها با بغض سبک نمی شوند!

,

گاهی دلم برایتان میسوزد، آری شما خیلی از دارایی های قلبتان مثل تسکین درد، دستگیری دست، سلامتی، عشق و شادی را در هیاهوی شهر گم کرده اید ولی اینها هنوز جایش در روستا امن مانده است.

,

آرامش را جدی نمی گیرید، قلب هایتان بسته به خشت و گل و آهن است. اینجا شکرگزاری بوی علف و کاه و خاک پاک می دهد و شکرگزار نسیم و شبنم صبحیم.

,

بهانه ام روز روستا بود تا چند خطی را برایتان به این بهانه یاد آورشوم خارج از نگاه های نقد شما عزیزان .

,

شهرم کوچک است اما با یکصد و ده روستا بزرگ شده است . هرچه می خواهم از کنار روستاهای شهرم سرسری گذر کنم، برای ماندگاری اسم هرکدامشان دلیلی محکم و مستند عیان شده و شکوه اسمش را دو چندان می کند.

,

دست روستایی به هرچه رسیده نقشی قشنگ و زیبا آفریده، از بهترین فرآوری های شیر گاو و گوسفند پسکلوت و روستاهای شمال شهرم تا نقش های زیبای گل های قالی باغ آسیا و قوژد و سفالینه های مند و ساخته های آهنی کاخک و سرآمد همه " قنات قصبه".

,

دلم برای بوی گل بادام در کوهپایه های براکوه لک زده است، همانجایی که تجارت رونق داشت اما الان جز چند شاخه ی خشکیده چیزی نمانده است. به راستی چه بر سر آنجا آمد ؟؟ چه چیز در شهر جذاب بود که بزرگترها را در روستا تنها گذاشتیم؟

,

خشکسالی های مداوم و آفت جوانترها را بی حوصله و هوای شهر برای زندگی وسوسه شان کرد. تا به خودمان آمدیم شهرنشین شدیم و روستاها خالی از خالی تر شد.

,

چقدر برای اینکه مهاجران برگردند و روستاها دوباره احیا شوند تلاش انجام دادیم؟؟

,

آیا زیر ساخت های موجود در روستاها برای این امر کافی بوده و هستند ؟؟

,

قامت پدر و مادرانی که میوه ی دلشان را با بلورهای اشک بدرقه می کردند، راست بود.

,

اما الان پیرو قد خمیده شده اند از تنهایی و مشکلات، بغض در گلو دارند اما کسی به دادشان نرسید.

,

با این همه نامهربانی، هنوز روستا و روستایی میهمان ها را در تابستان و تعطیلات در زیر سایه های درختان پناه می دهد و میزبانی می کند. راستی آغاز مدارس و اول مهر است یاد کتاب فارسی و شعر روستا که می گفت:

,

خوشا به حالت ای روستایی

,

چه شاد و خرم چه با صفایی

,

می خواهم بگویم عزیزم، این روزها حالم خوش نیست...!

,

روستا زاده صادق شریفی

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه