مثنوی «امام عاشقان»
برای چشمانِ اشکبار سیِّد خوبان از داغ مِنا
مثنوی «امام عاشقان» تقدیم به چشمان اشکبار پیر خراسانیَام، رهبر عرفانیَام، قوم وِلا را وَلی، حضرت سیِّد علی.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از زنگ اول،
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, زنگ اول,مثنوی «امام عاشقان»
از دیده اَشکَت میچکد، بر دامن از داغِ منا***پَرپَر شده گلهای تو، در مَقتلِ باغِ منا
پوشیدهای بر تن سیَه، اِی از تَبار روشنی *** دستِ غم و رنج و بلا، بر سینه و سَر میزنی
خون کردهای آن سینۀِ، همواره با درد آشنا *** گیسو پریشان کردهای، بر سوگِ یاران در مِنا
بر قلب خونینَت قلَم، داغِ مِنا را زد رَقَم *** دردا امامِ عاشقان، قامت کمانت کرده غم
خونین جگر از فتنۀِ، آلِ همه اهریمنی *** شب کُشته یارانِ تو را، ای پادشاهِ روشنی
ای مطمئن دل کرده با، پیرِ جمارانیِ خویش **** خوش میزنی از غم سَبو، در بزمِ پنهانیِ خویش
داغِ فراقِ لاله را، بر سینۀِ غم میزنی *** عطر و شمیمِ کربلا، بر سینهها میآکَنی
دردا که بارِ غم تو را، خَم کرده قامت، پیرِ ما *** دردا که اَشکت میچکد، بر دامَن از داغِ مِنا
داغ مِنا قلبِ تو را، رنجور و غمگین کرده بَس ***** برپا نمودن کربلا، کردی به سر، مولا هوس
کُن کربلا، ما را به پا، تا با تو جانبازی کنیم *** تا یوسُفِ گُم گشته را، بر آمدن راضی کنیم
بنگر یمن را غرقه خون ، این دردِ هر دَم را فزون **** جایِ سرشک از دیدهها، خونِ جگر آید برون
از داغِ جانسوزِ مِنا، آتش به پا در سینهها *** خون بسته نقشِ لاله را، بر پیکرِ آیینهها
تا کِی چو کوفی نامهها، ما را نوشتن بر وِلا؟ *** تا کِی بوَد ما را به سَر، تنها هوایِ کربلا ؟
لب تشنگان را تا به کِی، اَشکِ عطش بر دیدهها ؟** کِی میکنی از بندِ غَم، سیِّد علی ما را رَها؟
کِی اِذنِ رفتن میدهی، ما را بهسویِ کربلا؟ ***** سِرِّ ظُهورش کِی کُنی، ای پیرِ خوبان بَرمَلا؟
قصدِ یمن کِی میکُنی، ای سیِّد و سالارِ ما؟ *** باران کجا بر ما زنی، ای ابرِ گوهربارِ ما؟
اذن جهادم کِی دهی، پیرِ یمانی یارِ ما؟ *** کِی کربلا ما را بَری، ماهِ عَلَم بردارِ ما؟
شب طعنه زد بر ما دُرُشت، داغ مِنا ما را بِکُشت * تا کِی گره باید کنم، این خشمِ بُغض آلوده مُشت
ترسم به تعویق افکند، ما را ظهورش آن وَلی *** ما را روان کُن لشکری، سویِ یمن، سیِّد علی
جان بر لب آمد شیعه را، مهدی نمیآید چرا؟ *** داغ جدایی تا به کِی، بر سینۀِ سردِ حِراء؟
دل میزند در سینه پَر، تا کِی بدوزم دیده دَر؟ ** با اشک و آه و رنج و غم، تا کِی کنم شب را سَحَر؟
تا کِی فراق و دوریَاش، تاکِی غمِ مستوریَاش؟ * تا کِی دلِ ما عاشقان، غمناکِ از مهجوریَاش؟
تا کِی ظهورش را طلب، از مادرش زهرا کنم؟ **** این عقدههای شیعه را، بی او کجا، کِی وا کنم؟
تا کِی ز داغش دیده را، شب راهی دریا کنم؟ *** در زیر بار کوهِ غم، این سروِ قامت، تا کنم؟
تا کِی سَحَر، لب تشنۀِ، مرگِ شبِ اسکندری؟ **** تا کِی علی را سر بُرَد، جهل و عِنادِ اَشعَری؟
تا کی سعودی خانۀِ، عشقِ علی آتش زند *** بر دینِ سبزِ احمدی، او کافری را غَش زند
دردِ غریبی کُشتِمان، سیِّد علی کاری نما *** در کربلایِ عاشقی، ما را علمداری نما
پیرِ خراسانیِ ما، شد وقتِ غوغا و خُروش *** تا با امامِ لالهها، ما را علم گیری به دوش
باید گذشتن از یمن، تا مسجد الاقصی، وَلی *** باید علمداری کنی، در کربلا، سیِّد علی
بر دوش خود گیری علم، را یا لثارات الحسین ** سویِ سعودیها کشی، ما را سپاهِ شور و شِین
دریایِ خشم شیعه را، مَوّاج و طوفانی کنی *** یاری، یمانی را تو ای، پیر خراسانی کنی
آتش زنی بر خِرمنِ، دیوی، دَدی، اهریمَنی *** از بیخ و بُن تا ریشۀِ، آل سعودی را کَنی
خیز و علم کن بیرقِ، سبزِ هزاران ساله را *** سویِ یمن بر یا علی، این لشکرِ آلاله را
شوریده همچون دَف بیا، تیغ دودَم در کَف بیا ****** ما را بهرسمِ حیدری، آورده صف در صف بیا
دیدم شکوهِ عاشقی، در حالِ گرییدن تو را *** بر آلِ پستِ اهرِمَن، شورِ خروشیدن تو را
در سر هوایِ کربلا، آورده آشوبت چنین ******* کآوردهای محشر به پا، از شور و غوغا یا «امین»
خواهی تقاصِ فاطمه، از آلِ اهریمن کنی **** خواهی که رختِ حیدری، سیِّد علی، بر تن کنی
خواهی علمداری کنی، قومِ وِلا را در قیام *** از آنکه زد بر فاطمه، سیلی بگیری انتقام
خواهی دودَم بندی میان، آن ذوالفقارِ حیدری *** خواهی سپاهِ شیعه را، بر یاریِ زهرا بری
بیرق عَلَم آوردهای، بر دوشِ خود سیِّد علی ***** زیر و زِبَر خواهی کنی، کاخ سعودی را وَلی
خواهی قصاص آنکه زد، بر فاطمه سیلی کنی ** خواهی که تا خونخواهیِ، آن یاسِ رو نیلی کنی
اندر خُمِ چشم تَرَت، زد باده جوش از شورِ عشق * بس دل پریشانی علی، بر حال بانویِ دمشق
دیدم که گیسویت سفید، از داغ و درد و غم شده *** دیدم که رعنا قامتت، ای پیرِ تنها خَم شده
دیدم که شبها تا سحر، با قلبِ خون و چشمِ تَر ** شوریده وُ پیرانه سَر، دستِ طلب کوبی به در
ای سرخوش از مینایِ غم، در بزمِ تنهاییِ خویش * کم خور بهتنهاییِ خود، ما را سبویِ غم تو بیش
مویت سفید و قد خَمید، از غم سبو بَس خوردهای *** خونِ جگر از دیده بَس، از بهر ما افشُردهای
مویت سفید از غم شد و، از غُصّه قامت خم شد و * چشمِ نجیبِ مریمت، دریایِی از شبنم شد و
تا کِی سبو نوشی نهان، سَرخوش زِ غمهایت، وَلی تا کِی نهان از ما کنی، درد و غمت، سیِّد علی
دانم تمَنّا میکنی، او را ظهورِ عاشقی *** دانم که شب را تا سحر، دلتنگِ صبحِ صادقی
ای پیر خوبان غم مخور، شوریده حالت بِه شود *** آل سعودِ اهرِمَن، در زیر پایت لِه شود
دانم جگرخونی ولی، از سستی و تأخیرِ ما *** پیرانه سر گشتی ز غم ، بس کردهای تدبیرِ ما
تقصیر ما دانم بود، مویِ سفیدت پیرِ ما، *** مردانگی کن یا علی، بگذر تو از تقصیرِ ما
زندانیِ غم گشتهای، در حلقۀِ زنجیرِ ما ***اَشکَت به دامن میچکد، از قلبِ خون، ای پیرِ ما
دیدم قنوتت را به غم ، با قامتی رنجور و خم *** دیدم که خون میبارد از، آن نرگسِ مستِ به هَم
ای سیِّد و آقایِ ما ، پیر آمده بر پایِ ما *** شلاقِ غم تا کِی خورد، بر پیکرِ تو جایِ ما
ترسم ز پا افتی دگر، بس میخوری خونِ جگر *** کمتر پریشانی کُن اِی، همرنگِ چشمانت سَحَر
دانم که در تاب و تبی، دانم زِ غم جان بر لبی **** دانم که گیری در بغل، زانویِ غم را هر شبی
ای پیر، از داغِ منا، دردا جگرخون بینمَت *** این سِرِّ پنهان کرده را، از پرده بیرون بینمَت
دانم که تیغِ درد و غم، هر دم دلت را میدَرَد *** دانم صبا آهِ تو را، هر شب ثُریا میبرد
دانم که خواهی او کند، از بندِ غمهایت خلاص * تا جان دهی همچون علی، در مقتلِ چشمانِ یاس
داغِ یمن کرده تو را، لب تشنۀِ آب ظُهور *** ای پیر تنها غم مخور، میآید او از راه دور
جان را مگو تا از قفس، ای پیر نورانی پَرَد *** ما را «امین» از او مخواه ،داغِ فراقت آ ورد
ای کرده مویت غم سفید، دورانِ غمها سر رسید *** این شورِ در عالم دهد، ما را ظهورِ او نوید
ای داده سر، غم را فغان، دارم تو را خوش ارمَغان ** بوی ظهورش میرسد، آن قبله گاهِ عاشقان
دانم جگرخونی ولی، غمدیدهای سیِّد علی *** اما نویدی میرسد: «عصرِ ظُهورش شد جَلی»
این غرقه خون زُلفِ یمن، این شور و غوغا در وطن ****** غوغای بلبل در چمن، دارد خبر از آمدن
شرحِ غمت را دیدهام، آن غصۀِ ناگفتنی ** شب میرود، دل خوش نما، ای پادشاهِ روشنی
مثنوی «امام عاشقان»
, مثنوی «امام عاشقان»,از دیده اَشکَت میچکد، بر دامن از داغِ منا***پَرپَر شده گلهای تو، در مَقتلِ باغِ منا
, از دیده اَشکَت میچکد، بر دامن از داغِ منا***,پوشیدهای بر تن سیَه، اِی از تَبار روشنی *** دستِ غم و رنج و بلا، بر سینه و سَر میزنی
, پوشیدهای بر تن سیَه، اِی از تَبار روشنی *** دستِ غم و رنج و بلا، بر سینه و سَر میزنی,خون کردهای آن سینۀِ، همواره با درد آشنا *** گیسو پریشان کردهای، بر سوگِ یاران در مِنا
, خون کردهای آن سینۀِ، همواره با درد آشنا *** گیسو پریشان کردهای، بر سوگِ یاران در مِنا,بر قلب خونینَت قلَم، داغِ مِنا را زد رَقَم *** دردا امامِ عاشقان، قامت کمانت کرده غم
, بر قلب خونینَت قلَم، داغِ مِنا را زد رَقَم *** دردا امامِ عاشقان، قامت کمانت کرده غم,خونین جگر از فتنۀِ، آلِ همه اهریمنی *** شب کُشته یارانِ تو را، ای پادشاهِ روشنی
, خونین جگر از فتنۀِ، آلِ همه اهریمنی *** شب کُشته یارانِ تو را، ای پادشاهِ روشنی, ای پادشاهِ روشنی,ای مطمئن دل کرده با، پیرِ جمارانیِ خویش **** خوش میزنی از غم سَبو، در بزمِ پنهانیِ خویش
, ای مطمئن دل کرده با، پیرِ جمارانیِ خویش **** خوش میزنی از غم سَبو، در بزمِ پنهانیِ خویش,داغِ فراقِ لاله را، بر سینۀِ غم میزنی *** عطر و شمیمِ کربلا، بر سینهها میآکَنی
, داغِ فراقِ لاله را، بر سینۀِ غم میزنی *** عطر و شمیمِ کربلا، بر سینهها میآکَنی,دردا که بارِ غم تو را، خَم کرده قامت، پیرِ ما *** دردا که اَشکت میچکد، بر دامَن از داغِ مِنا
, دردا که بارِ غم تو را، خَم کرده قامت، پیرِ ما *** دردا که اَشکت میچکد، بر دامَن از داغِ مِنا,داغ مِنا قلبِ تو را، رنجور و غمگین کرده بَس ***** برپا نمودن کربلا، کردی به سر، مولا هوس
, داغ مِنا قلبِ تو را، رنجور و غمگین کرده بَس ***** برپا نمودن کربلا، کردی به سر، مولا هوس,کُن کربلا، ما را به پا، تا با تو جانبازی کنیم *** تا یوسُفِ گُم گشته را، بر آمدن راضی کنیم
, کُن کربلا، ما را به پا، تا با تو جانبازی کنیم *** تا یوسُفِ گُم گشته را، بر آمدن راضی کنیم,بنگر یمن را غرقه خون ، این دردِ هر دَم را فزون **** جایِ سرشک از دیدهها، خونِ جگر آید برون
, بنگر یمن را غرقه خون ، این دردِ هر دَم را فزون **** جایِ سرشک از دیدهها، خونِ جگر آید برون,از داغِ جانسوزِ مِنا، آتش به پا در سینهها *** خون بسته نقشِ لاله را، بر پیکرِ آیینهها
, از داغِ جانسوزِ مِنا، آتش به پا در سینهها *** خون بسته نقشِ لاله را، بر پیکرِ آیینهها,تا کِی چو کوفی نامهها، ما را نوشتن بر وِلا؟ *** تا کِی بوَد ما را به سَر، تنها هوایِ کربلا ؟
, تا کِی چو کوفی نامهها، ما را نوشتن بر وِلا؟ *** تا کِی بوَد ما را به سَر، تنها هوایِ کربلا ؟,لب تشنگان را تا به کِی، اَشکِ عطش بر دیدهها ؟** کِی میکنی از بندِ غَم، سیِّد علی ما را رَها؟
, لب تشنگان را تا به کِی، اَشکِ عطش بر دیدهها ؟** کِی میکنی از بندِ غَم، سیِّد علی ما را رَها؟,کِی اِذنِ رفتن میدهی، ما را بهسویِ کربلا؟ ***** سِرِّ ظُهورش کِی کُنی، ای پیرِ خوبان بَرمَلا؟
, کِی اِذنِ رفتن میدهی، ما را بهسویِ کربلا؟ ***** سِرِّ ظُهورش کِی کُنی، ای پیرِ خوبان بَرمَلا؟,قصدِ یمن کِی میکُنی، ای سیِّد و سالارِ ما؟ *** باران کجا بر ما زنی، ای ابرِ گوهربارِ ما؟
, قصدِ یمن کِی میکُنی، ای سیِّد و سالارِ ما؟ *** باران کجا بر ما زنی، ای ابرِ گوهربارِ ما؟,اذن جهادم کِی دهی، پیرِ یمانی یارِ ما؟ *** کِی کربلا ما را بَری، ماهِ عَلَم بردارِ ما؟
, اذن جهادم کِی دهی، پیرِ یمانی یارِ ما؟ *** کِی کربلا ما را بَری، ماهِ عَلَم بردارِ ما؟,شب طعنه زد بر ما دُرُشت، داغ مِنا ما را بِکُشت * تا کِی گره باید کنم، این خشمِ بُغض آلوده مُشت
, شب طعنه زد بر ما دُرُشت، داغ مِنا ما را بِکُشت * تا کِی گره باید کنم، این خشمِ بُغض آلوده مُشت,ترسم به تعویق افکند، ما را ظهورش آن وَلی *** ما را روان کُن لشکری، سویِ یمن، سیِّد علی
, ترسم به تعویق افکند، ما را ظهورش آن وَلی *** ما را روان کُن لشکری، سویِ یمن، سیِّد علی,جان بر لب آمد شیعه را، مهدی نمیآید چرا؟ *** داغ جدایی تا به کِی، بر سینۀِ سردِ حِراء؟
, جان بر لب آمد شیعه را، مهدی نمیآید چرا؟ *** داغ جدایی تا به کِی، بر سینۀِ سردِ حِراء؟,دل میزند در سینه پَر، تا کِی بدوزم دیده دَر؟ ** با اشک و آه و رنج و غم، تا کِی کنم شب را سَحَر؟
, دل میزند در سینه پَر، تا کِی بدوزم دیده دَر؟ ** با اشک و آه و رنج و غم، تا کِی کنم شب را سَحَر؟,تا کِی فراق و دوریَاش، تاکِی غمِ مستوریَاش؟ * تا کِی دلِ ما عاشقان، غمناکِ از مهجوریَاش؟
, تا کِی فراق و دوریَاش، تاکِی غمِ مستوریَاش؟ * تا کِی دلِ ما عاشقان، غمناکِ از مهجوریَاش؟,تا کِی ظهورش را طلب، از مادرش زهرا کنم؟ **** این عقدههای شیعه را، بی او کجا، کِی وا کنم؟
, تا کِی ظهورش را طلب، از مادرش زهرا کنم؟ **** این عقدههای شیعه را، بی او کجا، کِی وا کنم؟,تا کِی ز داغش دیده را، شب راهی دریا کنم؟ *** در زیر بار کوهِ غم، این سروِ قامت، تا کنم؟
, تا کِی ز داغش دیده را، شب راهی دریا کنم؟ *** در زیر بار کوهِ غم، این سروِ قامت، تا کنم؟,تا کِی سَحَر، لب تشنۀِ، مرگِ شبِ اسکندری؟ **** تا کِی علی را سر بُرَد، جهل و عِنادِ اَشعَری؟
, تا کِی سَحَر، لب تشنۀِ، مرگِ شبِ اسکندری؟ **** تا کِی علی را سر بُرَد، جهل و عِنادِ اَشعَری؟,تا کی سعودی خانۀِ، عشقِ علی آتش زند *** بر دینِ سبزِ احمدی، او کافری را غَش زند
, تا کی سعودی خانۀِ، عشقِ علی آتش زند *** بر دینِ سبزِ احمدی، او کافری را غَش زند,دردِ غریبی کُشتِمان، سیِّد علی کاری نما *** در کربلایِ عاشقی، ما را علمداری نما
, دردِ غریبی کُشتِمان، سیِّد علی کاری نما *** در کربلایِ عاشقی، ما را علمداری نما,پیرِ خراسانیِ ما، شد وقتِ غوغا و خُروش *** تا با امامِ لالهها، ما را علم گیری به دوش
, پیرِ خراسانیِ ما، شد وقتِ غوغا و خُروش *** تا با امامِ لالهها، ما را علم گیری به دوش,باید گذشتن از یمن، تا مسجد الاقصی، وَلی *** باید علمداری کنی، در کربلا، سیِّد علی
, باید گذشتن از یمن، تا مسجد الاقصی، وَلی *** باید علمداری کنی، در کربلا، سیِّد علی,بر دوش خود گیری علم، را یا لثارات الحسین ** سویِ سعودیها کشی، ما را سپاهِ شور و شِین
, بر دوش خود گیری علم، را یا لثارات الحسین ** سویِ سعودیها کشی، ما را سپاهِ شور و شِین,دریایِ خشم شیعه را، مَوّاج و طوفانی کنی *** یاری، یمانی را تو ای، پیر خراسانی کنی
, دریایِ خشم شیعه را، مَوّاج و طوفانی کنی *** یاری، یمانی را تو ای، پیر خراسانی کنی,آتش زنی بر خِرمنِ، دیوی، دَدی، اهریمَنی *** از بیخ و بُن تا ریشۀِ، آل سعودی را کَنی
, آتش زنی بر خِرمنِ، دیوی، دَدی، اهریمَنی *** از بیخ و بُن تا ریشۀِ، آل سعودی را کَنی,خیز و علم کن بیرقِ، سبزِ هزاران ساله را *** سویِ یمن بر یا علی، این لشکرِ آلاله را
, خیز و علم کن بیرقِ، سبزِ هزاران ساله را *** سویِ یمن بر یا علی، این لشکرِ آلاله را,شوریده همچون دَف بیا، تیغ دودَم در کَف بیا ****** ما را بهرسمِ حیدری، آورده صف در صف بیا
, شوریده همچون دَف بیا، تیغ دودَم در کَف بیا ****** ما را بهرسمِ حیدری، آورده صف در صف بیا,دیدم شکوهِ عاشقی، در حالِ گرییدن تو را *** بر آلِ پستِ اهرِمَن، شورِ خروشیدن تو را
, دیدم شکوهِ عاشقی، در حالِ گرییدن تو را *** بر آلِ پستِ اهرِمَن، شورِ خروشیدن تو را,در سر هوایِ کربلا، آورده آشوبت چنین ******* کآوردهای محشر به پا، از شور و غوغا یا «امین»
, در سر هوایِ کربلا، آورده آشوبت چنین ******* کآوردهای محشر به پا، از شور و غوغا یا «امین»,خواهی تقاصِ فاطمه، از آلِ اهریمن کنی **** خواهی که رختِ حیدری، سیِّد علی، بر تن کنی
, خواهی تقاصِ فاطمه، از آلِ اهریمن کنی **** خواهی که رختِ حیدری، سیِّد علی، بر تن کنی,خواهی علمداری کنی، قومِ وِلا را در قیام *** از آنکه زد بر فاطمه، سیلی بگیری انتقام
, خواهی علمداری کنی، قومِ وِلا را در قیام *** از آنکه زد بر فاطمه، سیلی بگیری انتقام,خواهی دودَم بندی میان، آن ذوالفقارِ حیدری *** خواهی سپاهِ شیعه را، بر یاریِ زهرا بری
, خواهی دودَم بندی میان، آن ذوالفقارِ حیدری *** خواهی سپاهِ شیعه را، بر یاریِ زهرا بری,بیرق عَلَم آوردهای، بر دوشِ خود سیِّد علی ***** زیر و زِبَر خواهی کنی، کاخ سعودی را وَلی
, بیرق عَلَم آوردهای، بر دوشِ خود سیِّد علی ***** زیر و زِبَر خواهی کنی، کاخ سعودی را وَلی,خواهی قصاص آنکه زد، بر فاطمه سیلی کنی ** خواهی که تا خونخواهیِ، آن یاسِ رو نیلی کنی
, خواهی قصاص آنکه زد، بر فاطمه سیلی کنی ** خواهی که تا خونخواهیِ، آن یاسِ رو نیلی کنی,اندر خُمِ چشم تَرَت، زد باده جوش از شورِ عشق * بس دل پریشانی علی، بر حال بانویِ دمشق
, اندر خُمِ چشم تَرَت، زد باده جوش از شورِ عشق * بس دل پریشانی علی، بر حال بانویِ دمشق,دیدم که گیسویت سفید، از داغ و درد و غم شده *** دیدم که رعنا قامتت، ای پیرِ تنها خَم شده
, دیدم که گیسویت سفید، از داغ و درد و غم شده *** دیدم که رعنا قامتت، ای پیرِ تنها خَم شده,دیدم که شبها تا سحر، با قلبِ خون و چشمِ تَر ** شوریده وُ پیرانه سَر، دستِ طلب کوبی به در
, دیدم که شبها تا سحر، با قلبِ خون و چشمِ تَر ** شوریده وُ پیرانه سَر، دستِ طلب کوبی به در,ای سرخوش از مینایِ غم، در بزمِ تنهاییِ خویش * کم خور بهتنهاییِ خود، ما را سبویِ غم تو بیش
, ای سرخوش از مینایِ غم، در بزمِ تنهاییِ خویش * کم خور بهتنهاییِ خود، ما را سبویِ غم تو بیش,مویت سفید و قد خَمید، از غم سبو بَس خوردهای *** خونِ جگر از دیده بَس، از بهر ما افشُردهای
, مویت سفید و قد خَمید، از غم سبو بَس خوردهای *** خونِ جگر از دیده بَس، از بهر ما افشُردهای,مویت سفید از غم شد و، از غُصّه قامت خم شد و * چشمِ نجیبِ مریمت، دریایِی از شبنم شد و
, مویت سفید از غم شد و، از غُصّه قامت خم شد و * چشمِ نجیبِ مریمت، دریایِی از شبنم شد و,تا کِی سبو نوشی نهان، سَرخوش زِ غمهایت، وَلی تا کِی نهان از ما کنی، درد و غمت، سیِّد علی
, تا کِی سبو نوشی نهان، سَرخوش زِ غمهایت، وَلی تا کِی نهان از ما کنی، درد و غمت، سیِّد علی,دانم تمَنّا میکنی، او را ظهورِ عاشقی *** دانم که شب را تا سحر، دلتنگِ صبحِ صادقی
, دانم تمَنّا میکنی، او را ظهورِ عاشقی *** دانم که شب را تا سحر، دلتنگِ صبحِ صادقی,ای پیر خوبان غم مخور، شوریده حالت بِه شود *** آل سعودِ اهرِمَن، در زیر پایت لِه شود
, ای پیر خوبان غم مخور، شوریده حالت بِه شود *** آل سعودِ اهرِمَن، در زیر پایت لِه شود,دانم جگرخونی ولی، از سستی و تأخیرِ ما *** پیرانه سر گشتی ز غم ، بس کردهای تدبیرِ ما
, دانم جگرخونی ولی، از سستی و تأخیرِ ما *** پیرانه سر گشتی ز غم ، بس کردهای تدبیرِ ما,تقصیر ما دانم بود، مویِ سفیدت پیرِ ما، *** مردانگی کن یا علی، بگذر تو از تقصیرِ ما
, تقصیر ما دانم بود، مویِ سفیدت پیرِ ما، *** مردانگی کن یا علی، بگذر تو از تقصیرِ ما,زندانیِ غم گشتهای، در حلقۀِ زنجیرِ ما ***اَشکَت به دامن میچکد، از قلبِ خون، ای پیرِ ما
, زندانیِ غم گشتهای، در حلقۀِ زنجیرِ ما ***اَشکَت به دامن میچکد، از قلبِ خون، ای پیرِ ما,دیدم قنوتت را به غم ، با قامتی رنجور و خم *** دیدم که خون میبارد از، آن نرگسِ مستِ به هَم
, دیدم قنوتت را به غم ، با قامتی رنجور و خم *** دیدم که خون میبارد از، آن نرگسِ مستِ به هَم,ای سیِّد و آقایِ ما ، پیر آمده بر پایِ ما *** شلاقِ غم تا کِی خورد، بر پیکرِ تو جایِ ما
, ای سیِّد و آقایِ ما ، پیر آمده بر پایِ ما *** شلاقِ غم تا کِی خورد، بر پیکرِ تو جایِ ما,ترسم ز پا افتی دگر، بس میخوری خونِ جگر *** کمتر پریشانی کُن اِی، همرنگِ چشمانت سَحَر
, ترسم ز پا افتی دگر، بس میخوری خونِ جگر *** کمتر پریشانی کُن اِی، همرنگِ چشمانت سَحَر,دانم که در تاب و تبی، دانم زِ غم جان بر لبی **** دانم که گیری در بغل، زانویِ غم را هر شبی
, دانم که در تاب و تبی، دانم زِ غم جان بر لبی **** دانم که گیری در بغل، زانویِ غم را هر شبی,ای پیر، از داغِ منا، دردا جگرخون بینمَت *** این سِرِّ پنهان کرده را، از پرده بیرون بینمَت
, ای پیر، از داغِ منا، دردا جگرخون بینمَت *** این سِرِّ پنهان کرده را، از پرده بیرون بینمَت,دانم که تیغِ درد و غم، هر دم دلت را میدَرَد *** دانم صبا آهِ تو را، هر شب ثُریا میبرد
, دانم که تیغِ درد و غم، هر دم دلت را میدَرَد *** دانم صبا آهِ تو را، هر شب ثُریا میبرد,دانم که خواهی او کند، از بندِ غمهایت خلاص * تا جان دهی همچون علی، در مقتلِ چشمانِ یاس
, دانم که خواهی او کند، از بندِ غمهایت خلاص * تا جان دهی همچون علی، در مقتلِ چشمانِ یاس,داغِ یمن کرده تو را، لب تشنۀِ آب ظُهور *** ای پیر تنها غم مخور، میآید او از راه دور
, داغِ یمن کرده تو را، لب تشنۀِ آب ظُهور *** ای پیر تنها غم مخور، میآید او از راه دور,جان را مگو تا از قفس، ای پیر نورانی پَرَد *** ما را «امین» از او مخواه ،داغِ فراقت آ ورد
, جان را مگو تا از قفس، ای پیر نورانی پَرَد *** ما را «امین» از او مخواه ،داغِ فراقت آ ورد,ای کرده مویت غم سفید، دورانِ غمها سر رسید *** این شورِ در عالم دهد، ما را ظهورِ او نوید
, ای کرده مویت غم سفید، دورانِ غمها سر رسید *** این شورِ در عالم دهد، ما را ظهورِ او نوید,ای داده سر، غم را فغان، دارم تو را خوش ارمَغان ** بوی ظهورش میرسد، آن قبله گاهِ عاشقان
, ای داده سر، غم را فغان، دارم تو را خوش ارمَغان ** بوی ظهورش میرسد، آن قبله گاهِ عاشقان,دانم جگرخونی ولی، غمدیدهای سیِّد علی *** اما نویدی میرسد: «عصرِ ظُهورش شد جَلی»
, دانم جگرخونی ولی، غمدیدهای سیِّد علی *** اما نویدی میرسد: «عصرِ ظُهورش شد جَلی», «عصرِ ظُهورش شد جَلی»,این غرقه خون زُلفِ یمن، این شور و غوغا در وطن ****** غوغای بلبل در چمن، دارد خبر از آمدن
, این غرقه خون زُلفِ یمن، این شور و غوغا در وطن ****** غوغای بلبل در چمن، دارد خبر از آمدن,شرحِ غمت را دیدهام، آن غصۀِ ناگفتنی ** شب میرود، دل خوش نما، ای پادشاهِ روشنی
, شرحِ غمت را دیدهام، آن غصۀِ ناگفتنی ** شب میرود، دل خوش نما، ای پادشاهِ روشنی,دل خوش کُن اِی، غم کرده خو، گُم گشتهات میآید او خواهد زند سَر شمسِ حق، در صبح عشق و آرزو
دل خوش کُن اِی، غم کرده خو، گُم گشتهات میآید او خواهد زند سَر شمسِ حق، در صبح عشق و آرزو
, دل خوش کُن اِی، غم کرده خو، گُم گشتهات میآید او خواهد زند سَر شمسِ حق، در صبح عشق و آرزو,هَم زُلفِ خون آغشتۀِ، عُشّاقِ زهرا در یمن ***** هم شور و غوغا در مِنا ، باشد نشان از آمدن
زُلفِ یمن خوش میدهد، بوی تن و پیراهنش *** شولایِ سبز آمدن، خواهدکند مولا تنش
ای عشقان ای عاشقان؛ دارم شما را ارمغان آخر سَحَر میگردد این، شامِ غم و رنج و فغان
بویِ ظهورِ عاشقی، میآید از سمتِ یمن *** چون لاله باید شیعه را، پوشیدنِ بَر تن کفن
بشکفته باغِ لاله را، آن غنچههایِ اَحمَری *** از عِطر او مست آمده، ناهید و ماه و مشتری
میآید از ره دلبری، کروبیان را سروَری *** آن یوسفِ گم گشتۀِ، زیباتر از زیباتری
از نسلِ زهرا میرسد، ما را امامِ آخری *** تا شیعه را تا آخرین، منزل نماید رهبری
ای عاشقان میآید او، از راهِ دورِ عاشقی *** بر یوسفِ زهرا شده، وقتِ ظهورِ عاشقی
میآید از ره دلبری، زُلفِ چلیپا بر سری ****** پوشیده بر تن حیدری، رخت و رَدا پِیغمبَری
دُلدُل سواری حیدری، سودایِ زهرا در سری *** بَر عشق زهرا میرسد، شوریدۀِ حیدر تَری
همچون علی نام آوری، بر شیعه آید رهبری ******* اندر پیَاش افتاده رَه، جن و ملک، حور و پری
مه مست و شیدا میرسد، نوری هویدا میرسد ***آن یوسف گم گشتۀِ، زیبایِ زهرا میرسد
زلفش چلیپا میرسد، آن ماهِ رَعنا میرسد *** در عالمِ عشق و وِلا، او را نه همتا میرسد
اندر پیِ لعلِ لبش، صد چون مسیحا میرسد *** از چشمِ مخمورِ سحر، خورشیدِ فردا میرسد
بَربَط زَنِ عشقِ علی، آید زِ رَه خُنیاگری *** بانگ اَنا المهدی زند، بر گنبدِ نیلوفَری
حور و ملک جن و پری، اندر پیِ او لشکری ******* او را سلیمان وارثِ، تخت و نگین، انگشتری
بسته میان از صفدری، او ذوالفقارِ حیدری *** از انتقام کربلا، بر پا کند تا محشری
یوسف نشانی میرسد، زُلفِ دوتایَش عنبَری *** با حضرتِ زهرا کند، بر ظالمانش داوَری
الله و اکبر میرسد، ماهی چو حیدر میرسد *** سر بندۀِ یا فاطمه، او بسته بر سَر میرسد
بر خوانِ دل یغماگری، در کف گرفته ساغری *** همدوش حیدر میرسد، ساقیِ آب کوثری
آید ز ره نام آوری، بشکسته دربِ خیبری *** تا نصرِ منصور آورد، بر لشکرِ اسکندری
همچون علی شیری جَری ، در کف گرفته خنجری ***** تا سر بگیرد از تنِ، قومِ تمامی اَشعَری
از کَف ملک را میرود، روح و روان و عقل و هوش ** بانگِ اَنَالمَهدی رسد، از آسمان، دل را به گوش
شورِ ظهور آورده مِی، در سینۀِ خم ها به جوش ** آورده بویِ زُلفِ او، سیِّد علی را در خروش
به امید ظهور حضرت یار...
سحرگاه چهارشنبه 15 مهرماه 1394 – منصور نظری
هَم زُلفِ خون آغشتۀِ، عُشّاقِ زهرا در یمن ***** هم شور و غوغا در مِنا ، باشد نشان از آمدن
, هَم زُلفِ خون آغشتۀِ، عُشّاقِ زهرا در یمن ***** هم شور و غوغا در مِنا ، باشد نشان از آمدن,زُلفِ یمن خوش میدهد، بوی تن و پیراهنش *** شولایِ سبز آمدن، خواهدکند مولا تنش
, زُلفِ یمن خوش میدهد، بوی تن و پیراهنش *** شولایِ سبز آمدن، خواهدکند مولا تنش,ای عشقان ای عاشقان؛ دارم شما را ارمغان آخر سَحَر میگردد این، شامِ غم و رنج و فغان
, ای عشقان ای عاشقان؛ دارم شما را ارمغان آخر سَحَر میگردد این، شامِ غم و رنج و فغان,بویِ ظهورِ عاشقی، میآید از سمتِ یمن *** چون لاله باید شیعه را، پوشیدنِ بَر تن کفن
, بویِ ظهورِ عاشقی، میآید از سمتِ یمن *** چون لاله باید شیعه را، پوشیدنِ بَر تن کفن,بشکفته باغِ لاله را، آن غنچههایِ اَحمَری *** از عِطر او مست آمده، ناهید و ماه و مشتری
, بشکفته باغِ لاله را، آن غنچههایِ اَحمَری *** از عِطر او مست آمده، ناهید و ماه و مشتری,میآید از ره دلبری، کروبیان را سروَری *** آن یوسفِ گم گشتۀِ، زیباتر از زیباتری
, میآید از ره دلبری، کروبیان را سروَری *** آن یوسفِ گم گشتۀِ، زیباتر از زیباتری,از نسلِ زهرا میرسد، ما را امامِ آخری *** تا شیعه را تا آخرین، منزل نماید رهبری
, از نسلِ زهرا میرسد، ما را امامِ آخری *** تا شیعه را تا آخرین، منزل نماید رهبری,ای عاشقان میآید او، از راهِ دورِ عاشقی *** بر یوسفِ زهرا شده، وقتِ ظهورِ عاشقی
, ای عاشقان میآید او، از راهِ دورِ عاشقی *** بر یوسفِ زهرا شده، وقتِ ظهورِ عاشقی,میآید از ره دلبری، زُلفِ چلیپا بر سری ****** پوشیده بر تن حیدری، رخت و رَدا پِیغمبَری
, میآید از ره دلبری، زُلفِ چلیپا بر سری ****** پوشیده بر تن حیدری، رخت و رَدا پِیغمبَری,دُلدُل سواری حیدری، سودایِ زهرا در سری *** بَر عشق زهرا میرسد، شوریدۀِ حیدر تَری
, دُلدُل سواری حیدری، سودایِ زهرا در سری *** بَر عشق زهرا میرسد، شوریدۀِ حیدر تَری,همچون علی نام آوری، بر شیعه آید رهبری ******* اندر پیَاش افتاده رَه، جن و ملک، حور و پری
, همچون علی نام آوری، بر شیعه آید رهبری ******* اندر پیَاش افتاده رَه، جن و ملک، حور و پری,مه مست و شیدا میرسد، نوری هویدا میرسد ***آن یوسف گم گشتۀِ، زیبایِ زهرا میرسد
, مه مست و شیدا میرسد، نوری هویدا میرسد ***آن یوسف گم گشتۀِ، زیبایِ زهرا میرسد,زلفش چلیپا میرسد، آن ماهِ رَعنا میرسد *** در عالمِ عشق و وِلا، او را نه همتا میرسد
, زلفش چلیپا میرسد، آن ماهِ رَعنا میرسد *** در عالمِ عشق و وِلا، او را نه همتا میرسد,اندر پیِ لعلِ لبش، صد چون مسیحا میرسد *** از چشمِ مخمورِ سحر، خورشیدِ فردا میرسد
, اندر پیِ لعلِ لبش، صد چون مسیحا میرسد *** از چشمِ مخمورِ سحر، خورشیدِ فردا میرسد,بَربَط زَنِ عشقِ علی، آید زِ رَه خُنیاگری *** بانگ اَنا المهدی زند، بر گنبدِ نیلوفَری
, بَربَط زَنِ عشقِ علی، آید زِ رَه خُنیاگری *** بانگ اَنا المهدی زند، بر گنبدِ نیلوفَری,حور و ملک جن و پری، اندر پیِ او لشکری ******* او را سلیمان وارثِ، تخت و نگین، انگشتری
, حور و ملک جن و پری، اندر پیِ او لشکری ******* او را سلیمان وارثِ، تخت و نگین، انگشتری,بسته میان از صفدری، او ذوالفقارِ حیدری *** از انتقام کربلا، بر پا کند تا محشری
, بسته میان از صفدری، او ذوالفقارِ حیدری *** از انتقام کربلا، بر پا کند تا محشری,یوسف نشانی میرسد، زُلفِ دوتایَش عنبَری *** با حضرتِ زهرا کند، بر ظالمانش داوَری
, یوسف نشانی میرسد، زُلفِ دوتایَش عنبَری *** با حضرتِ زهرا کند، بر ظالمانش داوَری,الله و اکبر میرسد، ماهی چو حیدر میرسد *** سر بندۀِ یا فاطمه، او بسته بر سَر میرسد
, الله و اکبر میرسد، ماهی چو حیدر میرسد *** سر بندۀِ یا فاطمه، او بسته بر سَر میرسد,بر خوانِ دل یغماگری، در کف گرفته ساغری *** همدوش حیدر میرسد، ساقیِ آب کوثری
, بر خوانِ دل یغماگری، در کف گرفته ساغری *** همدوش حیدر میرسد، ساقیِ آب کوثری,آید ز ره نام آوری، بشکسته دربِ خیبری *** تا نصرِ منصور آورد، بر لشکرِ اسکندری
, آید ز ره نام آوری، بشکسته دربِ خیبری *** تا نصرِ منصور آورد، بر لشکرِ اسکندری,همچون علی شیری جَری ، در کف گرفته خنجری ***** تا سر بگیرد از تنِ، قومِ تمامی اَشعَری
, همچون علی شیری جَری ، در کف گرفته خنجری ***** تا سر بگیرد از تنِ، قومِ تمامی اَشعَری,از کَف ملک را میرود، روح و روان و عقل و هوش ** بانگِ اَنَالمَهدی رسد، از آسمان، دل را به گوش
, از کَف ملک را میرود، روح و روان و عقل و هوش ** بانگِ اَنَالمَهدی رسد، از آسمان، دل را به گوش,شورِ ظهور آورده مِی، در سینۀِ خم ها به جوش ** آورده بویِ زُلفِ او، سیِّد علی را در خروش
, شورِ ظهور آورده مِی، در سینۀِ خم ها به جوش ** آورده بویِ زُلفِ او، سیِّد علی را در خروش,به امید ظهور حضرت یار...
, به امید ظهور حضرت یار...,سحرگاه چهارشنبه 15 مهرماه 1394 – منصور نظری
, سحرگاه چهارشنبه 15 مهرماه 1394 , –, منصور نظری,
انتهای پیام/پ
]
ارسال دیدگاه