مادر شهیدانی که پسرانش را در خواب داماد کرد
به من گفتند این سفره های عقد "علی اکبر " و " حسین " است ، من وسط دو سفره نشستم و گریه می کردم که علی اکبر و حسین گفتند چرا گریه می کنی ما که ازدواج کرده ایم همسر علی اکبر را دیدم و با من روبوسی کرد ولی همسر حسین را ندیدم .[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، شهربانو کاغذلو مادر دو شهید شهرستان رامیان در گفتگو با خبرنگار گلستان ما در رامیان از فرزندان شهید خود می گوید : علی اکبر فرزند اول و حسین فرزند سوم من همیشه در جبهه جنگ حق علیه باطل حضور داشتند و همواره نگران بودم که خبر شهادتشان را بشنوم.
, شبکه اطلاع رسانی دانا, شهربانو کاغذلو مادر دو شهید شهرستان رامیان در گفتگو با خبرنگار , گلستان ما, در رامیان از فرزندان شهید خود می گوید : علی اکبر فرزند اول و حسین فرزند سوم من همیشه در جبهه جنگ حق علیه باطل حضور داشتند و همواره نگران بودم که خبر شهادتشان را بشنوم.,
مادر از علی اکبر می گوید:علی اکبر در زمان تحصیل بعد از تعطیلی مدرسه به روستاهای رامیان می رفت و به آموزش اسلحه شناسی به بسیجی ها مشغول بود. علی اکبر تقریبا 20 سال داشت که دانشگاه امتحان داد و قبول شد ولی اول به سربازی رفت .
, مادر از علی اکبر می گوید:, مادر از علی اکبر می گوید:,

,
, شهید علی اکبر کاغذلو
, شهید علی اکبر کاغذلو,
چگونه علی اکبر به شهادت رسید و خبر شهادت را شنیدید؟
علی اکبر بعد از اتمام دوران تحصیل و اخذ مدرک دیپلم به خدمت سربازی در سپاه در مرز مهران مشغول شد و هنوز 9 ماه از خدمتش باقی مانده بود که در یک بمباران توسط عراقی های بعثی شربت شیرین شهادت را نوشید .
,
جسد علی اکبر را به سردخانه گنبد آوردند و برادرم سید محمد به همراه شعبان پسر دوم من جهت شناسایی جسد رفتند و غروب همان روز خبر شهادت علی اکبر را شنیدم.
مادر از حسین می گوید:حسین بعد از سالگرد علی اکبر دوباره به جبهه رفت و بعد از 20 روز خبر شهادت حسین را آوردند. تحصیلات حسین ابتدایی بود و در مغازه ای که پدرش آماده کرده بود کاسب بود. خوش اخلاق-خوش رفتار و دلسوز بود .
,
, مادر از حسین می گوید:, مادر از حسین می گوید:,

,
, شهید حسین کاغذلو
, شهید حسین کاغذلو,
ماجرای رفتن حسین به جبهه ؟
یک روز ظهر تمام فرزندانم غیر از حسین دور سفره غذا جمع بودند ، علت نبودن حسین را پرسیدم که شعبان برادر حسین گفت: حسین بدون اطلاع برای اعزام به جبهه رفته است و این بار به دلم الهام شده بود که حسین شهید می شود لذا دنبال حسین به مکان اعزام رفتم و موفق شدم حسین را چند روز بیشتر پیش خود نگه دارم. ولی سرانجام حسین ساک و وسیله هایش را به من تحویل داد و به بسیج محل رفت و 2 - 3 روز منزل نیامد، اما بعد از 3 - 4 روز بعد از حضوردر منزل اینبار هم بدون اطلاع از من ساک خود را بسته و رفته بود، دیگر خشت از دستم افتاد و حسین رفت، که بعد از 20 روز خبر شهادت حسین آمد.
,
خبر شهادت حسین به چه صورت به شما رسید؟
پیشواز ماه مبارک رمضان در یک هوای گرم تابستانی سر سفره افطار منتظر اذان بودیم که عده ای بسیجی و پاسدار به درب منزل آمده و با اطلاع به پدر حسین و گریه پدر حسین متوجه شهادت حسین شدم و آنروز افطار من گریه شد .
, خبر شهادت حسین به چه صورت به شما رسید؟, خبر شهادت حسین به چه صورت به شما رسید؟,
,
به من می گفتند که روزه نگیرم ولی من می گفتم فرزندان من در راه اسلام شهید شدند آنوقت من روزه هایم را بخورم!و تمام آن ماه را هر چند با تمام سختی هایش روزه گرفتم که هنوز هم آثار ضعف بر من است .
,

,
, خوابی از فرزندان شهید خود دیده اید؟
, خوابی از فرزندان شهید خود دیده اید؟, خوابی از فرزندان شهید خود دیده اید؟,بله . خیلی بی قرار و ناراحت بودم از اینکه فرزندان من ازدواج نکرده بودند. مدتی بعد از شهادت حسین خواب علی اکبر را دیدم که با یک دختر نزد من آمدند و به من گفت که این دختر همسر من است و بعد از احوالپرسی با من از نزد من رفتند.
,همچنین حود 7-8 سال گذشت خواب دیدم روی قبرعلی اکبر نشستم و یک جوان بلندقامت و کت و شلوار سفید کنار قبر علی اکبر نشسته و به من و همسرم گفت علاقمند به دیدار فرزندانتان هستید با من بیاید، که با همسرم راه افتادیم و جوان روی قبر علی اکبر دست کشید و در قبر باز شد و ما رفتیم تا جلوه زیبایی از دوسفره عقد رنگارنگ با جواهرات زیبا که برق جواهرات چشم آدم را میزد مشاهده کردیم .
,به من گفتند این سفره های عقد علی اکبر و حسین است ، من وسط دوسفره نشستم و گریه می کردم که علی اکبر و حسین گفتند چرا گریه می کنی ما که ازدواج کرده ایم همسر علی اکبر را دیدم و با من روبوسی کرد ولی همسر حسین را ندیدم و همینطور مشغول گریه کردن بودم که همسرم مرا بیدار کرد.
,و از اینکه بیدارم کرده بود ناراحت شدم و گفتم من خواب دو فرزند شهیدمان را پای سفره عقد دیدم و چون خیلی بی تاب بودم بیدارم کرد و بعد از بیدار شدن هم دیدم کسی اطرافم نیست و همه خواب بوده است .
,هنوزم آن خاطره و صحنه در ذهن و مقابل چشمانم است و بعد از آن خواب دیگر دلم آرام گرفت و دیگر خواب ندیدم.
,

,
,
بعد از شهادت روزگار و زندگی چطور می گذرانید؟
هنگام دلخستگی و غمگینی از دنیا و مسائل روزمره با عکس شهدا صحبت و درد دل می کنم و به آرامش روحی و جسمی می رسم . صحبت با عکسها یعنی با خود شهدا صحبت کردن .
چه توصیه ای به نسل جوان دارید؟
با رعایت حجاب و عفت خون شهدا را پایمال نکنند و راه خوب و درست را انتخاب کنند. جوانهای ما برای پایندگی اسلام و حجاب رفتند و شهید شدند.
,
,
, چه توصیه ای به نسل جوان دارید؟, چه توصیه ای به نسل جوان دارید؟,
,
منبع: گلستان ما
, گلستان ما,انتهای پیام/ص
]
ارسال دیدگاه