یادداشت/

گزارشی از یک پدیده نو در شهر همدان

گزارشی از یک پدیده نو در شهر همدان
دوستان دور هم در حالی که برای یک شب پرهیجان برنامه‌ریزی می‌کردند؛ یکی از افراد گروه را هم فرستادند تا کمی بالاتر و کمی پایین‌تر این بلوار پرخیر و برکت را ورانداز کنند تا ببینند کجا می‌شود هم برف‌بازی کرد و هم آتشی به پا کرد و هم قلیانی کشید.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صبح الوند، حکایت عجیب و غریبی دارد این بلوار ارم (آخر اسفالت). روزگاری اینجا برای همدانی‌ها آخر شهر بود. به قولی بی‌در و پیکرترین منطقه‌ای که تابستان‌های خنک و سرسبزی داشت و به قول قدیمی‌ترها زمستان‌ها رفت و آمد به آنجا ممکن نبود و جای گرگ‌ها و سگ‌ها می‌شد.

, شبکه اطلاع رسانی دانا, صبح الوند,

چند سالی است اما این بلوار نام آشنا جای خاصی میان برنامه‌های تفریحی مردم شهر پیدا کرده است. نه تنها فصل بهار و تابستان تمام پیاده‌روها و فضاهای سبز احاطه‌کننده آن به قولی جای سوزن انداختن نیست. بلکه زمستان‌ها هم پر رفت وآمد است. هر خانواده همدانی در هفته اگر یکی 2 وعده شام یا ناهار را در آنجا نخورد روزگارش نمی‌گذرد.
شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که دست فامیل غیرهمدانی‌تان را بگیرید و برای تفریحی به آنجا ببرید. در ذهن آنها بلوار، بلوار گفتن‌های ما تصویری از یک فضای سرسبز و پردرخت نقش می‌بندد که تفریحات خاصی هم دارد اما وقتی آنها هم به آنجا می‌رسند تازه می‌فهمند از این خبرها نیست؛ بلوار یک جاده کوتاه یا خیابان بلندی است که مانند همه خیابان‌های دیگر بر تنش آسفالتی طوسی رنگ نقش بسته است و درخت‌های کوتاه و بلند آن را احاطه کرده‌اند. اما واقعاً خاصیت این بلوار چیست که در هر فصلی جاذبه‌ای منحصر به فرد برای همدانی‌ها شده است.
قصه هواخوری و دور هم جمع شدن‌ها در این منطقه قصه بهار و پاییز نیست. حالا دیگر همدانی‌هایی که به قول قدیمی‌ها با آمدن زمستان سرشب راهی خانه و کاشانه‌شان می‌شدند، پس از پایان ساعت کاری و حتی شب‌نشینی‌هایشان برای تجربه کردن حس خوب برف‌بازی و درک زمستان راهی بلوار ارم می‌شوند. این گفته ما نیست شواهدی است که ماشین‌های تیوپ‌سوار در این شب‌ها نشان می‌دهند.
حالا این ادعا را ثابت می‌کند دیگر ساعت‌های پایانی شب آخر آسفالتی که در یکی 2 دهه گذشته در زمستان‌هایش بر فراز آسمان آن هم پرنده پر نمی‌زد به پر رفت و آمدترین منطقه شهر تبدیل شده است.
وجود بیمارستان، یک هتل، شهربازی، رستوران سنتی، رستوران فست‌فود، کافی‌شاپ، قهوه‌خانه و حتی ماشین وانت‌هایی که در سمت راست این بلوار صف کشیده‌اند، همه و همه چند صباحی است ماهیت این آخرین خیابان شهر را تغییر داده‌اند.
وقتی از انتهای این بلوار به سمت پایین روان می‌شوید، وانت‌هایی که همه تقریباً یک شکل هستند و به یک فروشگاه کوچک تنقلات تبدیل شده‌اند. توجه را جلب می‌کند، عمر این شکل کاسبی در این منطقه کمتر از 2 سال است. البته توصیف خوب یا بد بودن این تصویر هدف نگارنده نیست که در این زمینه کارشناسان حاذق باید اظهارنظر کنند.
اما هر چه هست این بلوار به یک پدیده نو در همدان تبدیل شده است. پدیده‌ای که هر روز هم به روزتر می‌شود تا همین یکی 2 هفته پیش اقلام فروشگاه‌های متحرک وانتی‌های بلوار خلاصه می‌شد در تنقلات، باقالی، لبو، آب جوش و چایی که البته با قلیان‌های ایستاده ورودی آنها تزئین شده بود.
اما این شب‌های پربرف بر اجناس آنها اضافه شده است. حالا دیگر تیوپ‌های باد کرده در سایزهای مختلف هم به آنها اضافه شده است. تیوپ‌هایی که با اجاره یا حتی خرید آنها برای ساعت‌های متمادی تفریح مدرن خانواده‌ها در این منطقه کامل می‌شود. برای من که دیدن این تصاویر سؤال برانگیز بود. برای شما را نمی‌دانم، به منظور درک شرایط از نزدیک‌تر همین دیشب کنار یکی از وانت‌ها توقف کردم و پیاده شدم.
به قولی از شیرمرغ تا جان آدمی‌زاد را می‌توانستم از صاحب فروشگاه داخل وانت برای خرید تقاضا کنم. کنار قلیان‌های ایستاده و تیوپ‌های روی هم چیده شده وانتی 4 نفر دیگر هم ایستاده بودند.
یکی سمبوسه سفارش می‌داد، دیگری قلیان جدا می‌کرد و آن یکی با مشت و لگد البته به آرامی به تیوپ‌ها می‌کوبید تا یکی از بهترین و سفت‌ترین آنها را انتخاب کند.
دوستان دور هم در حالی که برای یک شب پرهیجان برنامه‌ریزی می‌کردند؛ یکی از افراد گروه را هم فرستادند تا کمی بالاتر و کمی پایین‌تر این بلوار پرخیر و برکت را ورانداز کنند تا ببینند کجا می‌شود هم برف‌بازی کرد و هم آتشی به پا کرد و هم قلیانی کشید.
مات و مبهوت مانده بودم به این حجم سنگین تفریحات، با خودم گفتم خدا وکیلی کجای شهر می‌شود، این همه امکانات و تفریحات با ربط و بی‌ربط را به راحتی در یک چشم به هم زدن پیدا کرد.
حالا مهم نیست سمبوسه وانتی بهداشتی است، مجوز فروش قلیان دارد، تیوپ بازی روی برف سلامت را به خطر می‌اندازد. اصلاً آتش درست کردن کنار تیر چراغ برق یا دیوارهایی که پس از آب شدن برف سیاه می‌شوند تصویر بدی از حضور من اینجا خواهد گذاشت، مهم این است که به قولی اینجا با یک انگشت اشاره و کمی شل کردن سر کیسه می‌توان ساعت‌های پر از تفریحی را برای خود و خانواده‌ام رقم بزنم.
برگشتم و سوار بر خودرو به حرکت ادامه دادم. یک، 2، 3، 11، 14، این اعدادی بود که پسرم پس از شمردن وانتی‌های کنار بلوار به دست می‌آورد.
شمردن 14 وانت پر از تنقلات و قلیان و هیاهیو در حالی ما را به خود مشغول کرده بود که نگاهمان به چراغ‌های خاموش شهربازی گره خورد و آهمان سرد شد. فکر می‌کنم این تنها ما بودیم که می‌خواستیم در یک شب زمستانی تفریحی امن‌تر در فضایی باکلاس‌تر را تجربه کنیم آن هم که به در بسته خوردیم.
چراغ‌های خاموش شهربازی ساعت 8 شب بیانگر آن بود که در این شب‌های سرد در این مکان که می‌توانست بهترین جا برای گذراندن اوقات فراغتی به روزتر باشد، خبری از شادی و بازی نیست. البته من دلیل بسته بودن آن را نفهمیدم اما قدرت تخیلم بیکار ننشت و به من گفت خوب معلوم است اینجا خبری از مشتری نباید باشد تا تیوپ سواری مجانی و سمبوسه 1200 تومانی و سرسره برقی و یخ‌زده مجانی و آتش سوزان کنار خیابان مانده است.
شاید کم بودن مشتری این شب‌ها صاحبان شهربازی را مجاب کرده است، حداقل برای مدیریت هزینه‌های مصرفی‌شان آنجا را در ساعت‌هایی از شب تعطیل کنند. شاید هم دلیل دیگری داشت که من ازآن بی‌خبر بودم.
در این لحظه یکباره به خودم آمدم و به این قوه تخیلم هشدار دادم که مبادا مردم شهر من را اینگونه توصیف کنی. مطمئن باش تمام این آدم‌ها که صدای خنده و شادی‌شان از سرسره بازی رو برف با تیوپ به هوا رفته است؛ آمده بودند به شهربازی امن و آبرومند شهر بروندیا در رستوران شام بخورند. اما چون امشب اینجا تعطیل بود مجبور شدند کنار هم با همین وسایل دم دست لحظه‌های برفی‌شان را بدون امکانات پیشرفته خوش بگذرانند و گرنه همه اینها می‌دانند سرسربازی روی برف آن هم با این تیوپ‌ها خطرناک است و همه می‌دانند خوردن هر سمبوسه یا فلافلی از فروشنده‌ای که مجوز بهداشت ندارد به صلاح نیست.
اصلاً اینها که قلیان کشیدن در مرامشان نیست چه برسد به آنکه بخواهند کنار تیر چراغ برق یا دیوار باغ مردم آتش روشن کنند. چراکه مردم شهر من می‌دانند زمستان می‌گذرد و روسیاهی به ذغال می‌ماند.
البته این قدیم‌ها بود که ذغال روسیاهی را به جان می‌خرید. این روزها باید گفت زمستان می‌گذرد و روسیاهی به در و دیوار باغ‌های کنار بلوار ارم همدان می‌ماند.
به هر حال یک شب زمستانی پرهیاهو هم بر ما گذشت و هزار سؤال بی‌جواب و تصویر نازیبا در ذهنمان نقش بست. ما که رفتیم اما جای خیلی‌ها را خالی کردیم.

,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

انتهای پیام/

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه