با شهر شدن زیبایی روستا از بین رفت
با شهر شدن باغین باید بگویم تمامی زیبایی های آن از جمله صفا و صمیمیت، کشت زارها، مزارع، درختان، جنگل، باغ ها از بین رفت، پس به من حق دهید که بگویم باغین کاش روستا می ماند و شهر نمی شد، حال با گذشت چندین سال از شهر شدنش سرسبزی و خرمی قبل را ندارد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا، به نقل از کرمان ۱۴۰۰؛ بسیار خوشحال و خرسندم که یک روستا زاده هستم ولی متاسفانه به مرور زمان به علت اینکه جمعیت این روستا زیاد شد به شهر تبدیل شد، آری شهر باغین را می گویم که در ۲۰ کیلومتری کرمان واقع شده است، نمی دانم بگویم کاش روستا می ماند و شهر نمی شد شاید سوال کنید که چرا؟ آخه شهر شدن امکاناتش بیشتر است و …
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, کرمان ۱۴۰۰,ولی باید بگویم که با شهر شدن زیبایی روستا از بین رفت ، درست یادم هست وقتی ۶ ساله بودم و مهد می رفتم شاید بپرسید مهد!!؟ بله درست متوجه شدید در روستای من یک مهد بود که در میدان خانه های سازمانی وجود داشت توی این میدان وسایل تفریح و بازی بچه ها نیز وجود داشت از جمله یک سرسره بسیار بزرگ و فلزی، النگ دو لنگ ، دو تا تاب .
,اطراف این میدان را درختان بزرگ و سرسبز کاج و سرو احاطه کرده بود، آره به این منطقه می گفتن خانه های سازمانی چون خانه های زیادی وجود داشت که اکثر شیبه هم مبله ساخته شده بودند ، آخه در روستای ما تمام خانه های مردم روستا به صورت خشت گلی با سقف های گنبه ای ساخته شده بود به این شکل که تمام اتاق ها هم ردیف دور حیاط ساخته می شدند و مثل امروز که تیرآهنی و سوئیتی نبود ولی خانه های سازمانی برعکس بودند مثل خانه های امروزی با سقف تیرآهنی و به شکل سوئیتی ساخته شده بودند و همه یک شکل بودند. بالاخره منظره بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده و رهگذری را به خود جلب می کرد.
,از میدان به سمت خروجی که به طرف شهر بردسیر می رفت مدرسه راهنمایی پسرانه بود و در کنار آن جنگل انبوهی از درختان کاج و سرو تقریبا شبیه جنگل قائم اما در مساحت کوچکتر و در طرف دیگر این درختان یک تلمبه آب بود با یک مزرعه بزرگ کشاورزی که زمین های پر از سبزه زار بود مثل یونجه، گندم و جو، اگر رهگذرانی که می خواستند برای مسافرت به شیراز یا سیرجان و بندرعباس در کنار این جنگل و تلمبه اطراق می کردند و از منظره زیبای مزرعه نیز استفاده می کردند.
,خانه قبلی مان یک خانه خشت گلی با سقف گنبه ای بود که دور تا دور حیات اتاق بود نشیمن ، میهمان خانه و آشپزخانه. حیاتمان بسیار بزرگ بود و در وسط حیاط یک باغچه داشتیم با درختانی همچون گل محمدی، دو تا انارشیرین، دو تا درخت پسته، یک درخت به، گل خشت ، ختمی بود. همچنین پدرم دو طرف حیات دو تا درخت شنگ کاشته بود که بسیار بزرگ بودند بالاخره زیبایی خاصی به حیاتمان می داد.
,اصلا بگویم صفا و صمیمیتی که در خانه های قدیمی و خشت گلی بود در خانه های تیرآهنی و سوئیتی امروز کمتر است و متاسفانه دلهای آدما هم مثل تیرآهنای ساختمانها سنگ تر و سردتر شده است.
,روستای ما کوچه های بسیار زیادی داشت ، راستی در نزدیکی خانه امان یک تکیه کوچک بود که به نام مقدس حضرت فاطمه (س) مزین شده بود، آری به آن تکیه فاطمیه (س) می گویند این تکیه در آن زمانها یعنی سالهای ۵۷ به بعد آن قدر با صفا بود که حتی از بزرگان می شنیدم که می گفتند این مکان حاجت می دهد و هر کس هر مشکلی داشت در این تکیه نذر می کرد حاجتش برآورده می شد. حتی مادر خدابیامرزم می گفت در زمان های قدیم که هیئت مذهبی در ایام محرم عزاداری می کردند یک هیئت عباسی بود که از شوری که داشتند در هنگام عزاداری به سر خود قمه می زدند آخه آن زمان رسم بود و وقتی که به حمام می رفتند با همان زخمی که در روی سر داشتند بدون مراجعه به پزشک فقط با گرفتن یک دوش سریع زخمشان التیام پیدا می کرده است.
,در آن زمان روستای ما یک هیئت سینه زنی و یک هیئت زنجیرزنی داشت که در ایام عزاداری به صورت یک شکل و واحد عزاداری می کردند.
,باز از زیبایی روستایمان بگویم که از وسط این روستا و از کنار این تکیه دو جوی آب می گذشت، یک جوی حاوی آب هشو با آبی بسیار زلال همچون آینه بود که حتی می توانستی عکس خودت را درون آن نظاره کنی و یک جوی دیگر شامل آب چاری بود که آبش کمی گل آلود و بیشتر برای زمین های کشاورزی مصرف داشت.
,و دو طرف این جوی ها درختان بسیار بزرگ و سرسبزی همچون بید و پشه بود که مامنی بودند برای لانه های گنجشکان و پرندگان دیگر، هر روز صبح که به مدرسه می رفتی و از کنار این درختان می گذشتی صدای جیک جیک گنجشکان و دیگر پرندگان همراه با شُر شُر آب آهنگی می نواخت که به هر رهگذر آرامش خاصی می بخشید و او را مجبور می کرد تا قدری زر درختان در کنار جوی هشو کمی بیاساید .
,خانه مادربزرگم بهش ننه جان می گفتیم بسیار با صفا بود خانه اشان آنقدر بزرگ بود که در طرف دیگر خانه اشان یک طویله داشتند که دو تا گاو و یک الاغ داشتند. مادر بزرگم هر روز صبح بعداز اذان که نمازش را می خواند گاوش را می دوشید و با جوشاندن آن از آنها کره می گرفت و شیر را به در مغازه می برد و به جای آن دیگر اقلامی که در خانه لازم داشت می خرید و آورد.
,پدربزرگم که بهش بابا عباس می گفتیم ، مرد بسیار تنومند و کارکشته ای بود شغلش کشاورز بود هر روز صبح خورجین الاغش را که درونش بغچه نون خونگی بود که ننه جانم در تنور هیزمی اش پخته بود و یک بطری که ماست از شیر گاو درست کرده بود گذاشته بود، روی الاغ می گذاشت و با گفتن بسم الله الرحمن الرحیم از خانه بیرون می رفت و تا شب به خانه بر نمی گشت.
,آخه من از بچگی تا کلاس سوم دبستان پیش ننه جانم بودم و از نزدیک شاهد زندگی صاف و ساده اشان بودم، آنها را بسیار دوست می داشتم هر دویشان خیلی مهربان بودند، شبها وقتی که بابا عباس از سر کار خسته به خانه می رسید الاغش را به طویله می برد و قبل از آن خورجینش را بر می داشت و روی تخت کنار حیاط می گذاشت و دست و صورتش را زیر شیر آب روی حیاط می شست و گاهی اوقات شاهد بودم از بس در طول روز بیل می زد کف دستانش پینه بسته بود آنها را با چاقو می تراشید، وقتی بابا عباس به خانه می رسید نزدیک اذان مغرب بود بعد از وضو گرفتن همیشه نمازش را سر وقت می خواند.
,یادش بخیر روزهای بسیار زیبا و قشنگی بود که زود گذشت بدون اینکه قدرش را بدانیم، حتی یادم هست یک روز مانده به عید نوروز ننه جانم یک ظرف بزرگ انجیر خشک و پر هلو خیس می کرد و روز عید که تمامی نوه ها برای دیدنشان می آمدند داخل پیاله می کرد و از آنان پذیرایی می کرد.
,می دانید چرا اسم روستای ما را باغین گذاشته بودن ، بزرگان می گویند برای اینکه درروستای ما باغ های پسته زیادی بود به همین خاطر نامش را باغین گذاشتند.
,ابتدای ورودی شهر باغین یک ابنیه تاریخی به نام کاروانسرا وجود دارد که بازسازی شده و هنوز هم پابرجاست نه تنها بزرگان که حتی در کتابهای تاریخ نوشته اند که زمانی شاه اسماعیل با کاروانش از کنار روستای باغین می گذشته و چندروزی هم در این کاروانسرا اطراق نموده است.
,بالاخره اینکه این روستا بسیار سرسبز و با صفا بود و مردمش از راه کشاورزی و باغداری امرار معاش می کردند، هوای پاک به دور از دود و دم داشت ولی به مرور زمان که جمعیت زیاد شد از آن سرسبزی کمتر شد و برخی از باغ ها را درختانش را خشک کردند و به جایش خانه ساختند دیگر کسی به آن صورت کشاورزی نمی کند، دیگر اثری از آن مهدکودک یادگار روزگاران کودکیم نیست، تمام درختان جنگلش را بریدند، آب جوی ها را داخل لوله و زیر زمین کردند و بالاخره دیگر آن روستا تبدیل شده است به شهر ، به شهری که دیگر صفا و صمیمت گذشته را ندارد و دیگر اثری از باغ ها و مزارع نیست. دلم برای آن صفای گذشته تنگ شده برای درختان سرسبز و جویبارهایش.
,هنوز که چندین سال از شهر شدنش می گذرد نه تنها رنگ و رویی از شهر ندارد که به روستای گذشته هم شبیه نیست.
,انتهای پیام/گ
]
ارسال دیدگاه