ارومیه در سه زاویه دید/نقدی بر سه روایت از زندگی در ارومیه تاریخی

ارومیه در سه زاویه دید/نقدی بر سه روایت از زندگی در ارومیه تاریخی
کمی بیشتر به این شهر و نفس های پاکش بیاندیشیم و از سر هر واقعه ساده و نا بخرد نگذریم، این شهر باکری ها و امینی-ها و ... به سان جوانان فرزند زمان خود تحویل آینده همیشه پایدار کشور اسلامی داده است، روا نیست تنها ، پیر و فرتوت به حال خود رها شود.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از اروم نیوز، ارومیه شهر جان ، شهری که هر روز جان مان به جانش آغشته می شود به کار و زندگی و اقبال و حتی بدبیاری. شهری که دقیقه های هر روزش دغدغه است ، دغدغه مرا در یابید، من شما هستم ، خود شما . من پیچاپیچ زمان و تاریخ را تا شما و امروز گذر کرده ام و اگر دلتنگید، دلتنگم واگر تنهاید، تنهایم!

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, اروم نیوز,

صدای کوچه ها و پس کوچه های تاریخ خورده ام به سان زنگ در کوچه و پس کوچه های امروز، صدا می کند؛ اما گوش ها بتنی شده اند، فولادی شده اند و... در تک و تای رگ کوچه هایم و شاهرگ خیابان هایم و ورید بلوارهایم شما در رفت و آمد و کار و زار زندگی می کنید، اگر هر کجایم بلنگد و هر اندامم از محله و کوی و برزن و خیابان و... از ویروس ترافیک و ساخت و ساز بی جا و ... آلوده شود و نحیف و پیر و زمین گیر شوم، شما زمین گیر شده اید وآلوده، شما معطل می مانید و حیران. حالا اگر گوش شنوا دارید، می خواهم برایتان قصه ای ساز کنم.

,

قصه ای از گوشه های سینه ی خودم، در یک روز نیمه سرد پاییزی. قصه جوانی جوانانی که چشم و چراغ من اند و من با آنها آینده را می بینیم و به دست آنها آینده ام ساخته می شود. القصه:

,

یک روز نیمه سرد پاییزی روای من (نویسنده ی این سطور) سوار بر اتوبوس در آغوش سردم که از برف سفید پوش شده بود ازاین سوی من به آن سوی من رهسپار بود. نیمه های راه در شهر چائی عزیزم ، اشک چشمهایم و زلال روحم ، جوانی خسته از جمع جوان های برازنده ام پا به داخل اتوبوس گذاشت و نشست.

,

اما چنان نشست که گویی آداب جوانیش را به باده رفته! نا گاه زبان گشود و به طعنه و فحش و ناسزا همه اهالی اتوبوس را از ابتدا به انتها نثار زبان خود کرد. در هر جمله اش کلمه ای از زهر زمان! هروئین و کراک و شیشه، سخن ها بود. گویی هوش و گوش او را تندی زهر برده بود و به جای نور و تفکر از خیال و فکرش هذیان می بارید.

,

همه اهالی ساکت بودند و نیمه راه از ترس رسوایی خود به فحش و ناسزای آن ناجوان، خود را از اتوبوس رها می-کردند به هوای آزاد و پیاده می شدند در ایستگاه و غیر ایستگاه. راوی من هم نیمه را طاقت کم کرد و از جمع اهالی اتوبوس جدا شد.

,

اما تا مقصد من آن جوان خسته از جوانیش را تا جوار اسم آیت ا... شهید سید حسن مدرس همراه بودم تا پارکی که در آن به جمع خیل یارانش نشست.

,

راوی من تا نزد دوست خود که مغازه ای دارد از جهت فعالیت های اینترنتی و ثبت نام وانتخاب واحد دانشجویان و... رفته بود. گوشه ای دیگر از وجود من!

,

دانشجوی خانمی برای ثبت نام و انتخاب واحد ترم جدید در آنجا حضور به هم رسانده بود. همه چیز تمام بود و نوبت به واریز وجه مربوطه ثبت نام ترم جدید رسید. خانم محترم کارت پول خود را در دستگاه کارت خوان (پز) کشید اما موجودی فقط یک نیم وجه مربوطه را نشان می داد. دانشجوی جوان به تکاپو و نگرانی دست به دامان پدر شد، اما جواب شنید ندارد این بی زبان کاغذ آبرو خر ، ابرو فروش را؛ ومکالمه پدر و دختر ناتمام. دیگر بار مادر و نشد! و بعد از لختی گریه و نگرانی؛ پدر خبر داد که کار را به برادر خود یعنی عموی محترم خانم حواله داده  است.

,

عمو به تماس تلفن همراه، پذیرای خانم جوان شد و او را دلجویی کرد و تفقد و تمام. به خود می بالم که هنوز در گوشه ای از وجودم بوی عباس علمدار و غیرت او به مشام می رسد. راوی من رهسپار دفتر کار خود شد، هنوز به مقصد نیل نکرده، درست میانه خیام (خیابان خیام شمالی) که خشکه نامی است از حکیم عمر خیام ، که از بلوای تاریخ به گوشه ای از من میراث رسیده است، به پست حافظه پیر و فرتوت تاریخ معاصر من یزدان قووالچی (دایره یا داریه- سازی از خانوده دف) می خورد. یزدان چانه بر روی دایره گذاشته و با چشمان خسته از عمر و دیدن، اهالی شهرش یعنی من را دید می زند.

,

دیگر خبری از دایره زدن و دست خوشی به مثال دستمزد گرفتن به سیاق سابق نیست. کم و کمتر شده. حتی ترازوی وزن را هم امتحان کرد. نه! فایده ای نداشت. هر چه باشد جایی قووال ( دایره ) را نمی دهد. آخر دستش به قوال عادت کرده. روای من سعی می کند با همان قدم های تند و شمرده اش از رو به روی یزدان بگذرد، اما دست بر قضا تصویری جلوی چشمهایش خلق می شود ، باور نکردنی. جوان پسری به سرعت از کنارش عبور می کند و جلوتر سرعت کم کرده و کنار دیوار می ایستد.

,

جوان دختری هم کنار به کنار روای در حال ردش از اوست که نرسیده به جوان پسر و تقریبا ً مماس محل جلوس یزدان قووالچی زوایه می سازد. جوان پسر با یک حرکت عجیب و جدید که از زنان خیابانی بیشتر سر می زند به جوان دختر اشارتی برد. حادثه در وجود من اتفاق می افتاد، راوی شاهد و ناظر بود و یزدان با آن چشم هایش چه بهتر که ندید. جوان پسر با هیبت و رغبتی دخترانه خواهان رفاقت با جوان دختر بود و جوان دختر با غیرتی پسرانه بر او تحکم کرد و چند لحظه بعد همه چیز عادی بود و برجا.

,

قصه گوی خوبی نیستم من؛ اما لازم بود که روایت کنم این سه قطعه بهم تنیده و متصل را، که دل و جان آنانی که حافظ امنیت وانجام و فرجام امورات من هستند بدانند که دیدگانی هست که به عینه حاصل غفلت از قانون و عمل و اجرای آن راببینند. و بدانند که کسانی همچون راوی من، که تا حال نچشیده بود که جوانان چگونه با کراک و شیشه قتل عام می شوند و گوش خانواده و پدر و مادر بدهکار نیست و یا ...

,

راوی:

,

هرروز، روز خداست. جمله ای که به مثل تکیه کلام زبانی شده. اما آن روز به گمانم روز خدا نبود اما مطلقا ً روز بنده گان خدا بود. روزی مثل همیشه که از صبح شروع می شود و تا شب اتفاقات و حوادثی را یدک می کشد. نمی دانم این حوادث چقدر برای فکر کردن وقت می برد. اما آن روز سه دسته از اهالی شهر ارومیه که مشغول بازی در صحنه زندگی بودند به شکل مجزا در سه قطعه ی کامل دراماتیک همدیگر را در آینه روزگار دیدند. اما مطمئن نیستم که پیرامون آنچه که تجربه می کردند، نقد و نظری هم داشتند یا نه!

,

خواستم عین واقعه از زبان خود شهر روایت شود و من واسطه روایت و روای باقی بمانم. این سه قطعه ، جلوه نازیبای شهر ما بود. جلوه های که حاصل غفلت خود ما از زمان و قانون و فرزندان و جانمان است. بله جانمان! شهر ارومیه جان ماست ، اصلا ً خود ماست، و ما سازنده درون و بیرون آن هستیم. کمی بیشتر به این شهر و نفس های پاکش بیاندیشیم و از سر هر واقعه ساده و نا بخرد نگذریم. این شهر باکری ها و امینی-ها و ... به سان جوانان فرزند زمان خود تحویل آینده همیشه پایدار کشور اسلامی داده است. روا نیست تنها و پیر و فرتوت به حال خود رها شود.

,

دل پیران جوان دیدم ولی من

,

جوان بودم که ناگه پیر شد دل.

,

(استاد سید محمد حسین شهریار)

,

انتهای پیام/
 

,
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه