یک سرباز در میان فرماندهان جنگ!

یک سرباز در میان فرماندهان جنگ!
در جمع فرماندهان یک نفر با موهای تراشیده مثل یک سرباز معمولی نشسته بود و هیچ درجه‌ای هم نداشت. دستیارم به آرامی درگوش من گفت: ببین این سرباز این‌جا چه کار می‌کند؟
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صاحب نیوز، با دوربین فیلمبرداری برای تصویر‌برداری از عملیات والفجر ۸ یا همان حماسه فاو رفته بودیم. عملیاتی که اصلا باور کردنی نبود.عبور از آبهای خروشان و موانع غیر قابل عبور که به دست توانمند نیروهای ما محقق شد. بالاخره فاو به تسخیر نیروهای خودی در آمد. خدا می‌داند که در طول این عملیات چه حماسه‌هایی آفریده شد. که‌ من فقط شاهد قسمتی از آن بودم و چه داستان‌ها و حماسه‌هایی که درسینه ماند و به رشته تحریر درنیامد. یکی از فیلم بردارهایی که در این عملیات توانست صحنه‌هایی بسیار خوبی را با چشم شیشه‌ای خود ضبط کند، شهید حسین مشکین-از فیلمبرداران با تجربه و بسیار شجاع و نترس ارتش- بود او صحنه‌ای به یاد ماندنی از آتش گرفتن هواپیمای دشمن دراثر اصابت موشک پدافند نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران وسقوط هواپیما وخلبان را به خوبی فیلم برداری کرد که بارها در برنامه‌های مختلف پخش شد و حالا نوبت ما بود که صحنه‌ها را یکی پس از دیگری فیلم برداری کنیم. تیم‌های اتش هوانیروز قدرت هرنوع حرکتی را از دشمن گرفته بود. علاوه برآن بالگردهای ۲۱۴و شنوک هوانیروز به خوبی زخمی‌ها را برای مداوا به این طرف رودخانه می‌ا‌وردند و مهمات ومایحتاج رزمندگان رابه چزیره فاو می‌بردند. پدافند نیروی هوایی با ابتکاری که به خرج داده بود- یعنی جدا کردن صفحه رادار از بقیه تجهیزات- هواپیمای دشمن را یکی پس از دیگری هدف قرار می‌داد، طوری که گفتند تعداد هفتاد وپنج هواپیمای دشمن دراین عملیات مورد اصابت قرار گرفت.البته توپخانه هم کاری کرده بود کارستان.

, شبکه اطلاع رسانی دانا , صاحب نیوز, عملیات والفجر ۸,

جنگ

, جنگ, جنگ,

 من هم با دستیار فیلم برداری خود چندین بار از قرارگاه هوانیروز به جزیره رفتم که یکبار آن مصادف شد با حضور خبرنگاران خارجی، اتفاقا یکی از خبرنگاران خارجی موقع شلیک ضد هوایی به طرف هواپیمای مهاجم، سکته قلبی کرد و مرد. به یاد دارم وقتی با بالگرد ما را به جزیره بردند، دو دستگاه تویوتا وانت دراختیار ما و خبرنگارهای خارجی قرار دادند، که ما می‌بایست از سرتا سر جزیره فیلمبرداری می‌کردیم.هرجا که می‌رفتیم. بسیجی‌های دلاور و از خود گذشته با فریاد الله اکبر ازما استقبال می‌کردند و انگشتانشان را به عنوان پیروزی جلوی دوربین بالا می‌گرفتند وشعار می‌دادند. سیم‌های خاردار لب آب و موانع خورشیدی چیزهایی بود که توجه آن‌ها را به خود جلب کرده بود. ما از دور، جزیره بوبیان کویت را فیلم برداری می‌کردیم. هرقسمتی را که فیلم برداری می‌کردیم، برای فیلم برداری قسمت‌های دیگر جزیره، سوار تویوتا می‌شدیم و می‌رفتیم. تویوتایی که جلوی ماشین ما حرکت می‌کرد یکی از چرخ‌هایش لنگ می‌خورد‌. من به دستیارم گفتم‌: الان است که چرخ خودرو درخواهد رفت وماشین چپ خواهد شد. اتفاقا چرخ ماشین جلویی دررفت‌. ولی ماشین واژگون نشد و خبرنگارانی که که حرف مرا شنیده بودند، زدند زیر خنده. انگار نه انگار که هواپیماها روی سر ما بمب می‌ریختند؛ ولی خارجی‌ها حسابی ترسیده بودند. دائما بالگرد‌های هوانیروز از روی سر ما پرواز می‌کردند و بسیجی‌ها با دیدن آن‌ها تکبیر می‌گفتند. سرهنگ انصاری با لباس پروازش درمنطقه قدم می‌زد و با بیسیم با بالگردها صحبت می‌کرد. بعد از فیلم برداری سوار بالگرد شدیم وبه مقر هوانیروز دراین سوی آب برگشتیم.

,

با دستیارم رفتیم به طرف مقر فرماندهی هوانیروز.آن‌جا یک سوله‌ای نسبتا بزرگ با انواع بیسیم و نقشه بود. بعضی از فرماندهان از رده های مختلف درآن‌جا نشسته بودند. ما هم رفتیم تا هماهنگی‌های لازم را برای فیلم برداری انجام دهیم و برای بار چندم به جزیره برویم تا از عملیات هوانیروز تصویر برداری کنیم. در جمع فرماندهان یک نفر با موهای تراشیده مثل یک سرباز معمولی نشسته بود وهیچ درجه‌ای هم نداشت. دستیارم به آرامی درگوش من گفت: ببین این سرباز این‌جا چه کار می‌کند؟ من خوب نگاه کردم و ناگهان ایشان را شناختم. درست حدس زده بودم این همان سرهنگ بابایی – معاون عملیات نیروی هوایی- بود که با آن حالت درجمع فرماندهان نشسته بود. درود به آن همه بی آلایشی، بالاخره دستیارم را متوجه کردم که این همان معاون عملیاتی نیروی هوایی می‌باشد؛ ولی ایشان باورش نمی‌شد، تا این که به ما هم اجازه پرواز دادند و ما به طرف بالگرد ۲۱۴ به راه افتادیم. به بالگرد که رسیدیم، دیدیم به جز صندلی کروچیف تمام صندلی‌های آن را جمع کرده‌اند، ما وارد بالگرد شدیم وروی کف آن نشستیم. طولی نکشید که یکی از فرماندهان سپاه به اتفاق سرهنگ شهید بابایی به ما ملحق شدند.

,

شهید بابایی

, شهید بابایی, شهید بابایی,

بالگرد اماده پرواز شد.کروچیف درب بالگرد را بست وهرکاری کرد که سرهنگ بابایی روی صندلی بالگرد بنشینند،ایشان نپذیرفت و کروچیف را وادار کرد تا روی صندلی خود بنشیند و خودش تا جزیره فاو روی کف بالگرد نشست و شروع به ذکر لایزال کرد. خبر دادند که در دهانه خلیج فارس به طرف جزیره فاو یک شناور جنگی درحال حرکت می‌باشد که این شناور می‌بایست منهدم گردد و یا مجبوربه عقب نشینی شود. یک تیم آتش، مرکب از دو بالگردکبرا و یک بالگرد ۲۱۴ به عنوان رسکیو آماده شدند تا به طرف شناور بروند وآن را ازبین ببرند. من هم دوربین را برداشتم و سوار بالگرد ۲۱۴ شدم تا ازاین صحنه مهیج فیلم برداری کنم. یکی از بالگردهای کبرا قرار شد که با موشک ماوریک به طرف شناور شلیک کند. خلبان‌های کبری مذکور‌، سروان اژدرنظری و شهید حسین فرزانه بودند و خلبان بالگرد بعدی، حاج حسین وکیلی و یکی دیگر از خلبانان که اسمش را به خاطر ندارم کروچیف بودورسکیومن ۲۱۴ آقای فرجی بود. فرجی، مردی درشت اندام، و ورزیده با موهای بر و چشم‌های آبی بود که به همه یفنون جنگ وارد بود. مردی که بارها و بارها با فداکاری خلبانانی را که درعرصه نبرد برایشان حادثه رخ می‌داد نجات داده بود.یکبارهم خلبان اسفندیار مرادی یکی از خلبانان بالگرد کبرا را که بالگرد او بین دشمنان مورد اصابت قرار گرفته بود و درحال سوختن بود، با شجاعت تمام نجات داد و او را به دوش کشید و به بالگرد ۲۱۴ منتقل کرد. اسفندیار مرادی که سر و صورت و یا به عبارتی تمام بدنش زخم‌های عمیقی برداشته بود، بعدها پای خود را از دست داد و هم اکنون جزءجانبازان عزیر میهن اسلامی  می‌باشد. بالگرد‌ها روشن شد. ملخ‌ها به گردش درآمد. (دو بالگرد کبرا ویک فروند ۲۱۴) ‌کم کم دور ملخ‌ها زیاد شد و در گرد وغبار حاصل از باد ملخ‌ها از زمین بلند شدیم. دو فروند بالگرد کبرا با فاصله‌ی نه چندان دور از جلو ویک فروند ۲۱۴ پشت سرآنها به پرواز ادامه دادیم. از بالای مقر هوانیروز که دور آن خاکریزی شده و بد. و چند قرارگاه دیگر، رد شدیم و به نخلستان‌های اطراف رودخانه اروند رسیدیم. بعد رودخانه را رد کردیم و به ساحل شنی دریا رسیدیم. ولی هوا تقریبا گرفته بود. و دید خلبانان خوب نبود. تیراندازی به طرف ما شروع شد و صدای گلوله‌ها، خمپاره و توپ‌ها فضا را می‌شکافت. بالگرد ۲۱۴ برای آن‌که توسط گلوله‌های توپ و خمپاره هدف قرار نگیرد، دائما دور می‌زد و فیلم برداری را برای ما غیر ممکن می‌کرد استوار فرجی با تمام شجاعت درب بالگرد را باز کرده بود و روی اسکیت آن ایستاده بود تا اگر برای بالگردها اتفاقی افتاد، سریعا آن‌ها را نجات دهد. دور زدن‌ها ادامه پیدا کرد و ما هرچه فریاد می‌زدیم که نمی‌توانیم با این وضعیت فیلم برداری کنیم، کسی توجهی نمی‌کرد. گلوله‌های توپ که اطراف بالگرد می‌خورد وشن‌ها و لجن‌ها را به آسمان پرتاب می‌کرد. مثل اینکه بین نیروهای خودی و دشمن گیر کرده بودیم و ما رااز دو طرف هدف قرار داده بودند. یک مرتبه بالگرد ۲۱۴ روی شن ها نشست وما حس کردیم که باید اتفاقی افتاده باشد. استوار فرجی از روی پایه (اسکیت)بالگرد پایین پرید و روی شن‌ها شروع به دویدین کرد. ما فهمیدیم که برای یکی از بالگرد‌ها اتفاقی افتاده است. شروع به فیلم برداری کردم. یکی از بالگردهای کبری، روی شن‌های ساحل نشسته بود و ملخ‌های آن به کندی می‌چرخید. دو تا از خلبانان آن پیاده شده بودند و داشتند به طرف بالگرد رسکیو یا همان ۲۱۴ می‌دویدند.استوار فرجی به کمک آن‌ها رفت تا ان‌ها سوار بالگرد ۲۱۴ شدند. دوباره بالگرد ۲۱۴ اوج گرفت و باز هم شروع به گردش به دور خودش کرد. ما به سختی می‌توانستیم از بالگردهای دیگر فیلم بگیریم.ماندن درآنجا مساوی با خودکشی بود.

,

بالگرد کبرا درآسمان ایستاده بود و از جایش تکان نمی‌خورد، مثل باران به طرفش شلیک می‌کردند. کم کم همه در اثر گردش بالگرد گیج شدیم و داشتیم بی حال می‌شدیم که بالگرد کبرا موشک ماوریک را شلیک کرد و به سرعت به طرف نیروهای خودی پرواز را ادامه داد. ما هم به دنبال آن پرواز کردیم. از ساحل گذشتیم. رودخانه و نخل‌ها را پشت سر گذاشتیم و در پایگاه هوانیروز برزمین نشستیم تا درب بالگرد باز شد. به پایین پریدیم. من شروع به فیلم برداری از بالگرد کبرا که کمی آن طرف تر نشسته بود، کردم. بالاخره سروان خلبان اژدر نظری  و شهید حسین فرزانه از بالگرد بیرون آمدند. درحالی که دستهایشان را به عنوان پیروزی مشت کرده و لبخند بر لب‌هایشان نقش بسته بود. بعد از آن که خلبانان به اطاق (سوله)فرماندهی رفتند و خبر زدن شناور دشمن را گزارش کردند، من دوربین راآماده کردم تا با آنها مصاحبه داشته باشم. دوربین را روبروی یک خاکریز کاشتم و تیم آتش را دعوت به مصاحبه کردم. ولی دراین مصاحبه فقط اژدر بود که صحبت کرد.گفتم چرا شلیک موشک به طرف شناور این قدر طول کشید؟ گفت:هوا گرفته بود وهدف  آنچنان که دلم می‌خواست، دیده نمی‌شد. من می‌خواستم موشک روی هدف کاملا قفل شود؛ ولی این کار به این سادگی نبود و من مجبور شدم مدتی  طولانی در هوا بی‌حرکت بایستم. باآنکه بارها به من گفتند: برگرد ولی من می‌بایست ماموریتم را به درستی انجام می‌دادم.تا این برای دشمن درسی باشد. آن‌قدر ایستادم تا بالاخره با شلیک موشک، با توکل به خداشناور را مورد هدف و اصابت قرار دادم.

,

 

,

هلی شات-خاطرات یک فیلم بردار- ناصربهرامی –ص۱۳۶-۱۴۵

, هلی شات-خاطرات یک فیلم بردار- ناصربهرامی –ص۱۳۶-۱۴۵]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه