خاطراتی از شهید مختاربند از زبان فرزندش:
پدرم از علما خواسته بود تا برای شهادتش دعا کنند
در پی شهادت سردار رشید اسلام حاج حمید مختاربند که در دفاع از حرم اهل بیت در سوریه به فیض شهادت نائل آمدند ؛ با فرزند ایشان هم کلام شدیم تا خاطراتی از پدر شهید خود را برای ما نقل کنند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از گتوند نیوز، در پی شهادت سردار رشید اسلام حاج حمید مختاربند که در دفاع از حرم اهل بیت در سوریه به فیض شهادت نائل آمدند ؛ با فرزند ایشان هم کلام شدیم تا خاطراتی از پدر شهید خود را برای ما نقل کنند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, گتوند نیوز،,فرزند شهید حاج حمید مختاربند:
پدرم بزرگ شده مکتب و مدرسه اهل بیت علیه سلام بود و در تمام مراسمات عزاداری اهل بیت علیه سلام شرکت میکرد و تقید بسیار زیادی به انجام فرایض شرعی داشت.
به اذعان تمام اطرافیان وقتی صدای اذان بلند میشد این شهید بزرگوار پر جنب و جوش میشد و هر طور بود خود را برای نماز مهیا میکرد و تنها سفارش او به ما هم همین نماز اول وقت بود.
پدرم توصیه می کرد به ما که من راضی نیستم حتی یک ریال پول حرام وارد زندگی شما شود درآمدها را به دقت و با وسواس بررسی میکرد و هر وقت وجهی به عنوان پاداش از محل کار دریافت میکرد مقدار زیادی از آن را بر میگرداند و استفاده نمیکرد.
پدرم در خصوص جنگ سوریه و از اوایل شروع درگیری ها به فکر اعزام به منطقه بود و بالاخره این فرصت مهیا شد.
بعد از اعزام به سوریه تلاش میکرد تا تکالیف را انجام دهد و در راه امام باشد و برای دفاع از حرم حضرت زینب نیز به سوریه رفت.
بعد از شهادت پدرم افراد زیادی نزد من می آیند از بزرگان و علما و به من می گویند که پدرت بارها به ما گفته بود که دعا کنید تا به شهادت برسم.
پدرم به نحوی از شهادت خودشان با خبر بودند و والده ما چندین بار در دوران حضور پدرم در سوریه به آنجا رفت تا او را ببیند و بار آخر مادرم میخواست وسایلش را در سوریه نگه دارد که پدرم به او میگوید نه وسایل را اینجا نگه ندار زیرا دیگر به سوریه سفر نخواهی کرد و به دوستان هم گفته بود که این سفر آخر من باشد و در این روزهای آخر همه آن نورانیت چهره را در سیمای ایشان مشاهده کرده بودند.
فرزند شهید حاج حمید مختاربند:
,پدرم بزرگ شده مکتب و مدرسه اهل بیت علیه سلام بود و در تمام مراسمات عزاداری اهل بیت علیه سلام شرکت میکرد و تقید بسیار زیادی به انجام فرایض شرعی داشت.
,به اذعان تمام اطرافیان وقتی صدای اذان بلند میشد این شهید بزرگوار پر جنب و جوش میشد و هر طور بود خود را برای نماز مهیا میکرد و تنها سفارش او به ما هم همین نماز اول وقت بود.
,پدرم توصیه می کرد به ما که من راضی نیستم حتی یک ریال پول حرام وارد زندگی شما شود درآمدها را به دقت و با وسواس بررسی میکرد و هر وقت وجهی به عنوان پاداش از محل کار دریافت میکرد مقدار زیادی از آن را بر میگرداند و استفاده نمیکرد.
,پدرم در خصوص جنگ سوریه و از اوایل شروع درگیری ها به فکر اعزام به منطقه بود و بالاخره این فرصت مهیا شد.
,بعد از اعزام به سوریه تلاش میکرد تا تکالیف را انجام دهد و در راه امام باشد و برای دفاع از حرم حضرت زینب نیز به سوریه رفت.
,بعد از شهادت پدرم افراد زیادی نزد من می آیند از بزرگان و علما و به من می گویند که پدرت بارها به ما گفته بود که دعا کنید تا به شهادت برسم.
,پدرم به نحوی از شهادت خودشان با خبر بودند و والده ما چندین بار در دوران حضور پدرم در سوریه به آنجا رفت تا او را ببیند و بار آخر مادرم میخواست وسایلش را در سوریه نگه دارد که پدرم به او میگوید نه وسایل را اینجا نگه ندار زیرا دیگر به سوریه سفر نخواهی کرد و به دوستان هم گفته بود که این سفر آخر من باشد و در این روزهای آخر همه آن نورانیت چهره را در سیمای ایشان مشاهده کرده بودند.
,]
ارسال دیدگاه