ماجرای پروفسور حسابی در کنفرانس هسته‌ای ژنو

ماجرای پروفسور حسابی در کنفرانس هسته‌ای ژنو
روزی به پدرگفتم: بهتر نیست چند ماه به ژنو بروید، درمرکز سرن سوئیس، تا زودتر تعدادی از معادلات خود را به نتیجه برسانید. پدر گفتند: نه هرگز. آن وقت این کار به اسم سویسی‌ها تمام می‌شود! من می‌خواهم به اسم ایران و دانشگاه تهران، تمام شود.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صاحب نیوز، این روزهاحرف از ژنو زیاد می‌شنویم از توافق ژنو گرفته تا اجلاس ژنو و… اما بد نیست با هم خاطره‌ای را در رابطه با پروفسور فیزیکدان  محبوب ایرانی خودمان دکتر حسابی و  ماجرای ژنو را نیز چاشنی این شنیده‌ها و گفته‌ها کنیم ایرج حسابی در کتاب استاد عشق می نویسد:

, شبکه اطلاع رسانی دانا , صاحب نیوز, دکتر حسابی, ژنو,

آن شب وقتی می‌خواستم خداحافظی کنم، و بروم خاطرات ایشان را دراتاقم بنویسم، پدرم گفتند: امشب‌، پیش از آن که بخوابی، بیا بالا در دفترم با شما کار دارم. وقتی به دفتر ایشان رفتم ایشان پیش از من‌، پشت میزشان نشسته بودند. من هم روی صندلی مخصوص کنار، میزشان نشستم، پدرم با نگاهی مهربان، نافذ و پر از مسولیت به من نگاه کردند، و گفتند: من پس فردا، برای شرکت در کنفرانس هسته‌ای، به ژنو (سویس) می‌روم. باید قول بدهی، مواظب مادر و خواهرت باشی و هر کاری که مادر گفتند انجام بدهی، درس‌هایت را خوب بخوانی، و اگر خواهرت چیزی لازم داشت و منطقی بود، برایش آماده کنی. اگر هم خودت چیزی خواستی صبر کن تا من از سفر بیایم. وقتی پدر خبر سفرشان را به من دادند دلم از جا کنده شد. آخر وقتی پدرم درخانه بودندهمه چیز بود وقتی نبودند. به اصطلاح ما بچه‌ها خانه پر از خالی می‌شد. نمی‌دانستم از قصه و ناراحتی، چه بگویم. حتی قطع شدن درس دادن پدرم.

,

از یک طرف و قطع شدن تعریف ماجرای زندگیشان از طرفی دیگر مراناراحت می‌کرد. حتی طاقت یک شب دوری از پدر را نداشتم. به هر حال برای این که پدرم را خوشحال کنم. حرف‌هایشان را پذیرفتم، ‌و درباره‌ی برخی کارهایی که باید انجام می‌دادم از پدرم سوالاتی کردم. پدرم فهرستی از کارهایی که باید انجام می‌دادم و اولین آن‌ها درس خواندن بود، به دستم دادند. فهرست را روی کاغذ تمیزی یادداشت کرده بودند قول دادم همان طور که پدرم می‌خواهند، عمل کنم. پدر دستشان را به طرفم دراز کردند. فهمیدم می‌خواهند جلوتر بروم تا مرا ببوسند. از جایم بلند شدم و به طرفشان رفتم صورت پدرم را مثل همیشه غرق در بوسه کردم، پدرم دوباره مرا صدا کردند و گفتند: صبح با خواهرت مشورت کن و ببین سوغاتی چه چیزی لازم دارید، تا برایتان بیاورم.

,

hassabi-picحسابی

, hassabi-picحسابی  , hassabi-picحسابی  ,

خوشحال شدم، و فورا و بدون معطلی و از ایشان خواستم تا برایم یک دوربین فیلم‌برداری بیاورند. پدرم خندیدند و گفتن: بله‌، الان یادداشت می‌کنم فقط یادت نرود صبح به خواهرت هم بگو چه چیزی لازم دارد برایش بیاورم. گفتم: بله‌، بله چشم. حتما می‌گویم. وقتی از اتاق خارج می‌شدم، خوشحال بودم که حداقل سرگذشت پدرم به جای خوبی رسیده است و تا وقتی که ایشان از سفر برگردند می‌توانم به خاطرات پدر فکر کنم. موعد سفر پدرم فرا رسید و ساعت ۵ صبح باید به فرودگاه می‌رفتیم هر وقت پدرم می‌خواستند به سفر بروند ما همراه ایشان تا فرودگاه می‌رفتیم ولی هنگام بازگشت خودشان با تاکسی به منزل می‌آمدند. مشهدی اسماعیل، راننده دانشگاه علوم، که خارج از وقت اداری برای ما کار می‌کرد‌ آمده بود تا ما را برای مشایعت پدر، به فرودگاه ببرد. مادر، در سینی مثل همیشه قرآن‌، آب، آرد، سبزی و آینه را حاضر کرده بودند. آن را جلو آوردند. وقتی پدر از راهرو عبور می‌کردند، دولا شدند و به آینه نگاه کردند، و انگشتانشان را درآرد فرو کردند، قرآن را بوسیدند، بعد خداحافظی کردند، و راه افتادیم مادرم، آب کاسه را که مقداری سبزی هم درآن بود پشت سر پدر بر زمین ریختند…

,

 پدر در اکثر مجامع علمی، که مربوط به فیزیک بود، دعوت می‌شدند. البته بیشتر در کنفرانس‌های فضا و اتمی. روزی که قرار بود پدرم از سفر برگردند خودشان از فرودگاه به خانه می‌آمدند. پدر به محض این که از سفر به خانه می‌رسیدند شروع می‌کردند به تعریف از سفر خود. نکاتی بیاد ماندنی، زیبا آموزنده و شادی بخش از سفرشان برایمان تعریف می‌کردند و دائم از مادر و من و خواهرم می‌پرسیدند خوب شما تعریف کنید. حتی از حال مرغ و خروس‌های گربه‌ها و تک تک حیوانات خانه، می‌پرسیدند. پدر همیشه در سفرهایشان ساکی مخصوص با خود داشتند. درکف ساک نایلونی انداخته بودند، گونه‌های گیاهی را که ویژگی یا زیبایی خاصی داشت و درایران یافت نمی‌شد، با خاکش در آن ساک می‌گذاشتند و می‌آوردند تا در باغچه خانه بکارند. این گیاه‌های نایاب، را معمولا دوست پدرم «مسیو کورنو» که از اساتید دانشکده کشاورزی دانشگاه ژنو‌، و رئیس باغ‌های شهر ژنو بود با دستورالعمل مخصوص برای نگهداری آنها، به پدر می‌دادند، این بار سوغات نهال کوچک سروی بود. زیپ ساک را بازکردند. طبق معمول در ته ساک مقداری خاک بود و نهالی که از سوزنی‌ها و خانواده سرو بود. و میوه‌های کوچک قرمز رنگ و بسیار زیبایی داشت…از بازدیدی که از سفرشان از یک مرکز شتاب دهنده هسته‌ای بسیار بزرگ و پیشرفته، به اسم مرکز اتمی سرن داشتند. صحبت کردند.

,

Mahmoud Hessabyحسابی

, Mahmoud Hessabyحسابی  , Mahmoud Hessabyحسابی  ,

این مرکز از نظر اهمیت در اروپا درجه اول را دارد. پدرم توسط یکی از شاگردانش، در دانشگاه تهران که حالا از مدیران مرکز اتمی سرن بود، به انجا دعوت شده بودند. در این سفر همین شاگرد، امکانات کامپیوتری ان‌جا را به مدت سه هفته دراختیار پدرم قرار‌ داده بود که دراین فرصت،۱۴ معادله نظریه بی‌نهایت بودن ذراتشان را درآن‌جا حل کرده بودند. یکی از اخلاق‌های پسندیده ایشان،که من هرگز آن را فراموش نمی کنم‌این بود که محال بود، پدر جای دیدنی بروند. موضوع جالبی بخوانند، خبر جالبی بشنوند ولو علمی‌ترین خبر هم باشد، و ما را به نحوی در جریان قرار ندهند. هر سنی که داشتیم، هر طور که بود و با هر زبانی که می‌شد ما را درجریان مسائل جدید و جالب توجه قرار می‌دادند. به یاد آوردم که پدرم برای حل یک معادله از نظریه‌ی خود، باید شش ماه رحمت می‌کشیدند. و اگر به اشتباهی برمی‌خوردند شش ماه وقت می‌گذاشتند، تا آن اشتباه را پیدا کنند. پدر معادلات خود را، با مداد و روی کاغذ شطرنجی که باعث می‌شد بتوانند ریز بنویسند، و اگر اشتباهی شد، آن را پاک کنند انجام می‌دادند.

,

 روزی به پدرگفتم: بهتر نیست چند ماه به ژنو بروید، درمرکز سرن سوئیس، تا زودتر تعدادی از معادلات خود را به نتیجه برسانید. پدر گفتند: نه هرگز. آن وقت این کار به اسم سویسی‌ها تمام می‌شود! من می‌خواهم به اسم ایران و دانشگاه تهران، تمام شود. اقرار می‌کنم، که این پاسخ تکان دهنده‌ترین، صریح‌ترین و عاشقانه‌ترین پاسخی بود که از یک دانشمند شنیدم. پدر، از این سفر یک قوطی با خودآورده بودند، و کنار دستشان گذاشته بودند. قوطی را به من دادند و گفتند: این دستگاه یک کایگر است و تشعشعات اتمی را نشان می‌دهد. یعنی یک شمارنده است. اگر یادت باشد از سفر قبلی خود، که برای افتتاح مرکز اتمی هند رفته بودم، یک تکه اورانیوم آوردم، می‌توانی فردا صبح این کایگر، و ان تکه اورانیوم را بیاوری، تا میزان پرتو دهی آن را با هم اندازه بگیریم تا کمی بیشتر ازتشعشعات اتمی بدانی. بعد از این بود‌، که پدرم متوجه بی‌تابی من شدند و گفتند: آیا شما یادت مانده است، که ما به کجای خاطرات رسیده بودیم؟ مثل آدمی که منتظر و بی‌تاب این سوال باشد، فورا گفتم: بله به جایی که شما توانستید، یک رشته تحصیلی تازه پیدا کنید. به آنجا رسیدیم، که قرار شد شما دردانشگاه سوربن، با استاد برجسته‌ای مثل پروفسور فابری فیزیک بخوانید. پدرم گفتند: بله با تلاش و اشتیاق خیلی زیاد، پس از سه سال دکترای فیزیک خودم را، با درجه ممتاز و تبریک هیات ژوری گرفتم. باید برایت بگویم، که معمولا این طور نمی‌شود، و به همین دلیل دانشگاه سوربن در این مواقع برای فارغ التحصیلش، امتیازهای خاص قائل می‌شود و معمولا این نوع فارغ التحصیلان را جذب می‌کنند.

,

استاد عشق- استاد پروفسور سید محمود حسابی  پدر علم فیزیک و مهندسی نوین ایران- نگارش ایرج حسابی ص۱۰۳-

, استاد عشق- استاد پروفسور سید محمود حسابی  پدر علم فیزیک و مهندسی نوین ایران- نگارش ایرج حسابی ص۱۰۳-,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه