شهید رضا غلامحسینی:
کتابخانه شهید هنوز پا برجاست
کتابخانه ای در منزل پدرش موجود است که به سفارش خود شهید کلیه کتابهای شهید از اول ابتدایی تا پایان تحصیلاتش درآن نگه داری می شود.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از سلام کمیجان رضا غلامحسینی با توجه به سن کم از ده سالگی در پایگاه مقاومت بسیج میلاجرد شهرستان کمیجان حضور مستمر داشت ، برادر بزرگتر وی نیز در جبهه بود، رضا اصرار زیادی جهت اعزام به جبهه داشت تا اینکه وقتی برادرش به مرخصی آمد فرصت را غنیمت شمرد و اعزام شد او فردی آرام ، متین و سربه زیر و باوقار بود رفتارش سن ۱۵ ساله وی را مانند فردی بزرگ نشان می داد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سلام کمیجان, سلام کمیجان, سلام کمیجان, رضا غلامحسینی با توجه به سن کم از ده سالگی در پایگاه مقاومت بسیج میلاجرد شهرستان کمیجان حضور مستمر داشت ، برادر بزرگتر وی نیز در جبهه بود، رضا اصرار زیادی جهت اعزام به جبهه داشت تا اینکه وقتی برادرش به مرخصی آمد فرصت را غنیمت شمرد و اعزام شد او فردی آرام ، متین و سربه زیر و باوقار بود رفتارش سن ۱۵ ساله وی را مانند فردی بزرگ نشان می داد., رضا غلامحسینی, رضا غلامحسینی, با توجه به سن کم از ده سالگی در پایگاه مقاومت بسیج میلاجرد شهرستان کمیجان حضور مستمر داشت ، برادر بزرگتر وی نیز در جبهه بود، رضا اصرار زیادی جهت اعزام به جبهه داشت تا اینکه وقتی برادرش به مرخصی آمد فرصت را غنیمت شمرد و اعزام شد او فردی آرام ، متین و سربه زیر و باوقار بود رفتارش سن ۱۵ ساله وی را مانند فردی بزرگ نشان می داد.,کتابخانه ای در منزل پدرش موجود است که به سفارش خود شهید کلیه کتابهای شهید از اول ابتدایی تا پایان تحصیلاتش (دوم راهنمایی) درآن نگه داری می شود به اضافه ی جانمازی که در لحظه شهادت به خون پاکش آغشته شده و لوازم شخصی وی در آن نگه داری می شود؛ وی در همان اعزام اول شهید شد.
, کتابخانه ای در منزل پدرش موجود است که به سفارش خود شهید کلیه کتابهای شهید از اول ابتدایی تا پایان تحصیلاتش (دوم راهنمایی) درآن نگه داری می شود به اضافه ی جانمازی که در لحظه شهادت به خون پاکش آغشته شده و لوازم شخصی وی در آن نگه داری می شود؛ وی در همان اعزام اول شهید شد.,,

,
, ,
راوی مادر شهید :
, راوی مادر شهید :, راوی مادر شهید :, راوی مادر شهید :,,
شهادت او در دومین روز عید نوروز اتفاق افتاد . بخاطر همین در سالهای اولیه با نزدیک شدن به این ایام عید غم و حزن عجیبی سراسر وجودم را می گرفت. در سومین سالگرد شهادت شبی در حالیکه با چهره ای نورانی لباس رزم به تن داشت به خوابم آمد. با دیدنش بی اختیار صورتش را بوسیدم . خطاب به من گفت مادرم بسیار ناراحت بودی آمدم جویای حالت باشم . غمگین و افسرده مباش. حرفهای بی شماری بین ما رد و بدل شد. ( این را هم بگویم تا آن موقع علم به شهادتش نداشتم). در نهایت او را به داخل منزل دعوت کردم . در جواب گفت: به جهت انجام امری باید بروم. در حین خروج از درب حیاط به ناگاه متوجه شهید بودنش شدم و صداکنان به دنبالش راه افتادم ولی او راه خود را ادامه داد و از صفحه دیدگان غایب شد.
, شهادت او در دومین روز عید نوروز اتفاق افتاد . بخاطر همین در سالهای اولیه با نزدیک شدن به این ایام عید غم و حزن عجیبی سراسر وجودم را می گرفت. در سومین سالگرد شهادت شبی در حالیکه با چهره ای نورانی لباس رزم به تن داشت به خوابم آمد. با دیدنش بی اختیار صورتش را بوسیدم . خطاب به من گفت مادرم بسیار ناراحت بودی آمدم جویای حالت باشم . غمگین و افسرده مباش. حرفهای بی شماری بین ما رد و بدل شد. ( این را هم بگویم تا آن موقع علم به شهادتش نداشتم). در نهایت او را به داخل منزل دعوت کردم . در جواب گفت: به جهت انجام امری باید بروم. در حین خروج از درب حیاط به ناگاه متوجه شهید بودنش شدم و صداکنان به دنبالش راه افتادم ولی او راه خود را ادامه داد و از صفحه دیدگان غایب شد., شهادت او در دومین روز عید نوروز اتفاق افتاد . بخاطر همین در سالهای اولیه با نزدیک شدن به این ایام عید غم و حزن عجیبی سراسر وجودم را می گرفت. در سومین سالگرد شهادت شبی در حالیکه با چهره ای نورانی لباس رزم به تن داشت به خوابم آمد. با دیدنش بی اختیار صورتش را بوسیدم . خطاب به من گفت مادرم بسیار ناراحت بودی آمدم جویای حالت باشم . غمگین و افسرده مباش. حرفهای بی شماری بین ما رد و بدل شد. ( این را هم بگویم تا آن موقع علم به شهادتش نداشتم). در نهایت او را به داخل منزل دعوت کردم . در جواب گفت: به جهت انجام امری باید بروم. در حین خروج از درب حیاط به ناگاه متوجه شهید بودنش شدم و صداکنان به دنبالش راه افتادم ولی او راه خود را ادامه داد و از صفحه دیدگان غایب شد., شهادت او در دومین روز عید نوروز اتفاق افتاد . بخاطر همین در سالهای اولیه با نزدیک شدن به این ایام عید غم و حزن عجیبی سراسر وجودم را می گرفت. در سومین سالگرد شهادت شبی در حالیکه با چهره ای نورانی لباس رزم به تن داشت به خوابم آمد. با دیدنش بی اختیار صورتش را بوسیدم . خطاب به من گفت مادرم بسیار ناراحت بودی آمدم جویای حالت باشم . غمگین و افسرده مباش. حرفهای بی شماری بین ما رد و بدل شد. ( این را هم بگویم تا آن موقع علم به شهادتش نداشتم). در نهایت او را به داخل منزل دعوت کردم . در جواب گفت: به جهت انجام امری باید بروم. در حین خروج از درب حیاط به ناگاه متوجه شهید بودنش شدم و صداکنان به دنبالش راه افتادم ولی او راه خود را ادامه داد و از صفحه دیدگان غایب شد.,,
شعر شهید رضا غلامحسینی
, شعر شهید رضا غلامحسینی, شعر شهید رضا غلامحسینی, شعر شهید رضا غلامحسینی,,
او یک فرشته بود و گل لاله زار بود *** از اشتیاق وصل چه بی اختیار بود
, او یک فرشته بود و گل لاله زار بود *** از اشتیاق وصل چه بی اختیار بود, او یک فرشته بود و گل لاله زار بود *** از اشتیاق وصل چه بی اختیار بود, او یک فرشته بود و گل لاله زار بود *** از اشتیاق وصل چه بی اختیار بود,,
آن دم که او به جنت اعلی سفر نمود *** روز دوم ز فصل گل و نو بهار بود
, آن دم که او به جنت اعلی سفر نمود *** روز دوم ز فصل گل و نو بهار بود, آن دم که او به جنت اعلی سفر نمود *** روز دوم ز فصل گل و نو بهار بود, آن دم که او به جنت اعلی سفر نمود *** روز دوم ز فصل گل و نو بهار بود,,
اندر خط امام و گرفتار خال او *** در راه وصل قاعد خود جانثار بود
, اندر خط امام و گرفتار خال او *** در راه وصل قاعد خود جانثار بود, اندر خط امام و گرفتار خال او *** در راه وصل قاعد خود جانثار بود, اندر خط امام و گرفتار خال او *** در راه وصل قاعد خود جانثار بود,,
بر مادر شکسته دل و بی قرار خود *** با گفته های نغز و سکوتش قرار بود
, بر مادر شکسته دل و بی قرار خود *** با گفته های نغز و سکوتش قرار بود, بر مادر شکسته دل و بی قرار خود *** با گفته های نغز و سکوتش قرار بود, بر مادر شکسته دل و بی قرار خود *** با گفته های نغز و سکوتش قرار بود,,
او رفت و قلب زار مرا آتشین نکرد *** آری ، شهادت پسرم افتخار بود
, او رفت و قلب زار مرا آتشین نکرد *** آری ، شهادت پسرم افتخار بود, او رفت و قلب زار مرا آتشین نکرد *** آری ، شهادت پسرم افتخار بود, او رفت و قلب زار مرا آتشین نکرد *** آری ، شهادت پسرم افتخار بود,,
*چندی پیش فردی را در جوار قبر مطهر شهید در حالیکه به شدت گریه می کرد دیدم. حس کنجکاوی مرا به تحقیق واداشت. نزدیکتر آمده علت ناراحتی اش را جویا شدم. پاسخ او مرا به ایمان قوی و عمق معرفت و خداشناشی شهیدم سوق داد:(من نماز نمی خواندم در جبهه مرا به اسم غلام دایی خطاب می کرد. زمزمه دعوت و تشویق او به نماز هنوز هم گوشم را می نوازد. به هر حال استمرار به امر تشویق مرا با نماز مانوس ساخت)
, *چندی پیش فردی را در جوار قبر مطهر شهید در حالیکه به شدت گریه می کرد دیدم. حس کنجکاوی مرا به تحقیق واداشت. نزدیکتر آمده علت ناراحتی اش را جویا شدم. پاسخ او مرا به ایمان قوی و عمق معرفت و خداشناشی شهیدم سوق داد:(من نماز نمی خواندم در جبهه مرا به اسم غلام دایی خطاب می کرد. زمزمه دعوت و تشویق او به نماز هنوز هم گوشم را می نوازد. به هر حال استمرار به امر تشویق مرا با نماز مانوس ساخت), *چندی پیش فردی را در جوار قبر مطهر شهید در حالیکه به شدت گریه می کرد دیدم. حس کنجکاوی مرا به تحقیق واداشت. نزدیکتر آمده علت ناراحتی اش را جویا شدم. پاسخ او مرا به ایمان قوی و عمق معرفت و خداشناشی شهیدم سوق داد:(من نماز نمی خواندم در جبهه مرا به اسم غلام دایی خطاب می کرد. زمزمه دعوت و تشویق او به نماز هنوز هم گوشم را می نوازد. به هر حال استمرار به امر تشویق مرا با نماز مانوس ساخت), *چندی پیش فردی را در جوار قبر مطهر شهید در حالیکه به شدت گریه می کرد دیدم. حس کنجکاوی مرا به تحقیق واداشت. نزدیکتر آمده علت ناراحتی اش را جویا شدم. پاسخ او مرا به ایمان قوی و عمق معرفت و خداشناشی شهیدم سوق داد:(من نماز نمی خواندم در جبهه مرا به اسم غلام دایی خطاب می کرد. زمزمه دعوت و تشویق او به نماز هنوز هم گوشم را می نوازد. به هر حال استمرار به امر تشویق مرا با نماز مانوس ساخت), (من نماز نمی خواندم در جبهه مرا به اسم غلام دایی خطاب می کرد. زمزمه دعوت و تشویق او به نماز هنوز هم گوشم را می نوازد. به هر حال استمرار به امر تشویق مرا با نماز مانوس ساخت),, ,
روحش شاد و یادش گرامی
, روحش شاد و یادش گرامی, روحش شاد و یادش گرامی, روحش شاد و یادش گرامی,پاکت نامه شهید رضا غلامحسینی
, پاکت نامه شهید رضا غلامحسینی, پاکت نامه شهید رضا غلامحسینی, پاکت نامه شهید رضا غلامحسینی,

,
,
, ,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه