برگی از خاطرات اسدالله ایل بیگی غواص جنگ تحمیلی؛

ماورائی ها...رمز و راز مردان آبی (غواصان گمنام)

ماورائی ها...رمز و راز مردان آبی (غواصان گمنام)
لباس غواصی رو که تحویل گرفتم، احساس کردم مجوز شهادت رو بهم داده اند حس غریبی داشتم، بوی خدا رو استنشاق کردم.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از زرخبر، اسدالله ایل بیگی غواص و جانباز جنگ تحمیلی پیرامون خاطرات دوران دفاع مقدس در وبلاگ "نا گفته های عملیات والفجر8 " نوشت، لباس غواصی رو که تحویل گرفتم، احساس کردم مجوز شهادت رو بهم داده اند حس غریبی داشتم، بوی خدا رو استنشاق کردم.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, زرخبر,

 

,

به نوبت می رفتیم تو چادر و با لباس غواصی بیرون می اومدیم، اول شهید اکبر رحیمی در اومد بیرون از خنده روده بر شدیم قد و قواره کوتاه ولی تپل، سید مرتضی خیلی طولش داد، گفتم سید چیه رفتی اتاق پرو؟ بعد کلی کلنجار اومد بیرون اونجا بود که از خنده غش کردم، آخه لباس غواصی رو پشت رو تنش کرده بود.

,

 

,

آخر از همه رفتم تو چادر همینجوری که لاغر بودم، با لباس غواصی که اومدم بیرون کسی نخندید گفتم خدا روشکر که یهو همه ترکیدن از خنده، آخه شهید اکبر رحیمی گفت نگاش کنید راستی راستی که اسم مارمولک برازندشه، شاید باورتون نشه نیمه شب که از چادر بیرون می اومدم، از دور انگاری از تو چادر یه نور به سمت آسمون متصل می شد، آخه اکثر بچه ها ی چادرمون بعدا تو عملیات کربلای چهار شهید شدن، چیزایی رو از این بچه ها دیدم که باورش برا خیلی ها سخته، حرکاتشون به زمینی ها نمی خورد. پر بود از رمز راز بیشتر ماورایی بود.

,

 

,

پرده اول: بعد یه روز سخت آموزش غواصی با شهید... از بچه های با صفای قم تو چادر نشسته بودیم اون داشت قران می خوند. من هم یه کتاب ادعیه خلاصه مشغول بودم، یه جاهایی که می رسید اشک از گوشه چشماش سرازیر می شد. خیلی طول کشید تا جوابم رو داد، اون داشت از چیزایی حرف می زد که داشتم شوکه می شدم، اون... اون داشت از امام عصر(عج) حرف می زد و نحوه ملاقاتش تو مسجد جمکران و حرف هایی که بینشون رد بدل شد، افسوسم از اونجایی است که بیشتر از این اجازه ندارم بگم و بهش قول دادم تا مثه یه راز پیشم بمونه.

,

 

,

پرده دوم: یه شب تازه داشت خوابم می برد. اون روز به دلیل مریضی نتونسته بودم با بچه ها تمرین غواصی کنم. تو سنگر امداد خوابونده بودن تا اگه دوباره کلیه هام درد گرفت امدادگر سریع مسکن بزنه، تازه داشت پلکام سنگین می شد. ساعت دو، سه صبح بود آقا سید (امدادگر) حدود سی سال سن داشت نمی دونم داشت قرآن می خوند یا دعا، حسابی پلکام سنگین شد یه لحظه خوابم برد دوباره بیدار شدم. به زور چشامو باز کردم دیدم آقا سید داره با یه نفر حرف می زنه، زیر چشمی دقت کردم غیر من و خودش کس دیگه ای نبود، ولی اون داشت به صورت واقعی با کسی خیلی محترمانه حرف می زد.

,

 

,

صحبتشون به صورت پرسش پاسخ بود هر چند یه بار آقا سید اشکاشو پاک می کرد و دوباره ادامه می داد. داشت دوباره درد کلیه ام شروع می شد، گفتم سید جان بیا یه مسکن بزن فقط یادمه این دفعه دیگه مسکن نزد اومد و دستش رو گذاشت رو پهلوم و زیر لب آیه ای از قران خوند که متوجه نشدم چی خوند ولی هم دردم ساکت شد هم خوابم برد صبح روز بعد هر چی فکر کردم حرف هاشون یادم نیومد.

,

می شد حدس بزنی با کی ارتباط برقرار کرده وقتی خوب به چهره آقا سید نگاه می کردم می دیدم خیلی نورانی و ماورائی شده بود.

,

 

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه