پنجشنبهها با شهدا؛
شهید امامعلی حبیب زاده به روایت مادر
در عملیات بیت المقدس در منطقه مریوان تیر یک نامرد عراقی سینه فراخ امامعلی را شکافت و وی به آرزویش رسید.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از نیریمیز، زن در هاله ای از خاطرات گم شده بودُ های و هوی اطراف صدای بلند مداح که ار بلندگوها پخش می شد سر و سینه می زدن مردم و ناله ها و گریه ها گوی از جایی دور به گوش می رسید. او روی زمین نشسته بود و از تمامی آن منطقه وسیعی که توسط جمعیت اشغال شده بود تنها مزار آماده ای را می دید که تا دقایقی دیگر پاره تن او را در خود جای می داد و به انتظار پنج ساله او پایان می بخشیدُ آرام آرام با خاک سر نجوا داشت. ای خاک ، ای خاک تیره ، باقی مانده تن فرزندم را به تو می سپارم بتو که در راه حراست از تو جان عزیزش را هدیه کرد.
,
به تو که عشق به تو از عشق و علاقه مادری هم فزونتر بود و امنیت و آرامش تو را به بودن با من ترجیج داد.
, به تو که عشق به تو از عشق و علاقه مادری هم فزونتر بود و امنیت و آرامش تو را به بودن با من ترجیج داد. ,امانتدار باش فرزندم را در آغوش من تنگ نگردد، مهربان باش چنان که مهربانی مرا از خاطر می برد. او عزیز من بود. روزگاری نه چندان دور تنها حامی و تکیه گاهم بود. او را به تو می سپارم باشد که مهربان امانتداری باشی. روزی روزگاری با پاهای گرم و کوچکش روی تو می دوید. زمین می خورد، برمی خاست.قهقه خنده مستانه اش تو و من را به وجد می آورد.
, امانتدار باش فرزندم را در آغوش من تنگ نگردد، مهربان باش چنان که مهربانی مرا از خاطر می برد. او عزیز من بود. روزگاری نه چندان دور تنها حامی و تکیه گاهم بود. او را به تو می سپارم باشد که مهربان امانتداری باشی. روزی روزگاری با پاهای گرم و کوچکش روی تو می دوید. زمین می خورد، برمی خاست.قهقه خنده مستانه اش تو و من را به وجد می آورد.,,
تولدش که یادت هست تابستان تازه خمپاره کشان و کسالت بار کوله بارش را بسته و رفته بود همان اولین روز پائیز ، پائیز برگ ریز سال ، باغات تازه رنگ عوض کرده بودند هنوز برگها کاملاً زرد و نارنجی نشده بودند کلاغها تک تک و دزدانه وارد باغها می شدند خیلی ار درختها هنوز بارداشتند که امامعلی من به دنیا آمد. پدرش خدا بیامورز حمدالله مدام شکر می کرد و می گفت : فرنگیس این بهترین محصول پائیز است بهترین هدیه خداوند به من و تو. فرزندی سالم و زیبا.
, تولدش که یادت هست تابستان تازه خمپاره کشان و کسالت بار کوله بارش را بسته و رفته بود همان اولین روز پائیز ، پائیز برگ ریز سال ، باغات تازه رنگ عوض کرده بودند هنوز برگها کاملاً زرد و نارنجی نشده بودند کلاغها تک تک و دزدانه وارد باغها می شدند خیلی ار درختها هنوز بارداشتند که امامعلی من به دنیا آمد. پدرش خدا بیامورز حمدالله مدام شکر می کرد و می گفت : فرنگیس این بهترین محصول پائیز است بهترین هدیه خداوند به من و تو. فرزندی سالم و زیبا. ,,
وضع مالی خوبی نداشتیم. امامعلی دومین فرزند ما بود. خانواده معمولی و متدین و مذهبی. که اعتقادات دینی تنها دارائی مان محسوب می شد.
, وضع مالی خوبی نداشتیم. امامعلی دومین فرزند ما بود. خانواده معمولی و متدین و مذهبی. که اعتقادات دینی تنها دارائی مان محسوب می شد. ,بچه که بود با سایر بچه های ده تو میدان بالا و پائین می پرید ، بازی می کرد با دستهای کوچکش در کارهای کشاورزی کمک می کرد. همراه ما به صحرا می رفت و با گوسفندها بازی میکرد. به مدرسه که رفت انگار دنیاش رنگ دیگه ای گرفته بود با علاقه درس می خواند و تکالیفش را انجام می داد.
, بچه که بود با سایر بچه های ده تو میدان بالا و پائین می پرید ، بازی می کرد با دستهای کوچکش در کارهای کشاورزی کمک می کرد. همراه ما به صحرا می رفت و با گوسفندها بازی میکرد. به مدرسه که رفت انگار دنیاش رنگ دیگه ای گرفته بود با علاقه درس می خواند و تکالیفش را انجام می داد. ,مهربان بود یک جور خاص به همه محبت می کرد مثل اینکه دل تو سینه اش از یک جنس دیگه بود. آن قدر لطیف و با احساس که آدم در محبتش ذوب می شد.
, مهربان بود یک جور خاص به همه محبت می کرد مثل اینکه دل تو سینه اش از یک جنس دیگه بود. آن قدر لطیف و با احساس که آدم در محبتش ذوب می شد. ,وقتی پنجم ابتدایی را خوند دیگه مدرسه ای نبود، امکاناتی نبود که بخواهد ادامه تحصیل بدهد. همین شد که بچه ام خانه نشین شد. از مکتب و درس برید و پیشه کشاورزی را در پیش گرفت.
, وقتی پنجم ابتدایی را خوند دیگه مدرسه ای نبود، امکاناتی نبود که بخواهد ادامه تحصیل بدهد. همین شد که بچه ام خانه نشین شد. از مکتب و درس برید و پیشه کشاورزی را در پیش گرفت.,یادت که هست نماز و روزه اش ترک نمی شد اهل مسجد بود و خدمت به اهالی مسجد. ماههای محرم که می شد همیشه تو عزاداریها و دسته جات مذهبی شرکت می کرد. آخر از ما روستایی های ساده و بی غل و غش اگه عشق امام حسین را بگیرند چه می ماند؟
, یادت که هست نماز و روزه اش ترک نمی شد اهل مسجد بود و خدمت به اهالی مسجد. ماههای محرم که می شد همیشه تو عزاداریها و دسته جات مذهبی شرکت می کرد. آخر از ما روستایی های ساده و بی غل و غش اگه عشق امام حسین را بگیرند چه می ماند؟,گفتم که خیلی مهربون بود خیلی مؤدب و آقا بود. مثل یک بزرگ مرد به ایل و فامیل سرمی زد، احوالشان را جویا می شد، به مشکلاتشان رسیدگی می کرد.در تمام روستا کسی را پیدا نمی کردی که از او ناراضی باشد احترام بزرگترها را داشت با ایمان و معتقد بود.
, گفتم که خیلی مهربون بود خیلی مؤدب و آقا بود. مثل یک بزرگ مرد به ایل و فامیل سرمی زد، احوالشان را جویا می شد، به مشکلاتشان رسیدگی می کرد.در تمام روستا کسی را پیدا نمی کردی که از او ناراضی باشد احترام بزرگترها را داشت با ایمان و معتقد بود.,,
بهار و تابستون و پائیز را روی زمین کار می کرد و زمستان سیاه که از راه می رسید راهی تهران می شد. آخر با خانواده پرجمعیت نه نفره ما ، اگه یکی از ما روزی کار نمی کرد همه بی روزی می ماندند. این بود که امامعلی با قلب آئینه ای و پاکش راهی دیار غربت می شد تا باری ار روی دوش خانواده بردارد. هر چه هم که درآمدش بود برای ما می فرستاد و هیچ پس اندازی برای خودش نداشت.
, بهار و تابستون و پائیز را روی زمین کار می کرد و زمستان سیاه که از راه می رسید راهی تهران می شد. آخر با خانواده پرجمعیت نه نفره ما ، اگه یکی از ما روزی کار نمی کرد همه بی روزی می ماندند. این بود که امامعلی با قلب آئینه ای و پاکش راهی دیار غربت می شد تا باری ار روی دوش خانواده بردارد. هر چه هم که درآمدش بود برای ما می فرستاد و هیچ پس اندازی برای خودش نداشت. ,,
جنگ که شروع شد، غیرت تو رگ هاش جوشید، پسرم غیرتمند بود، آب و خاکش را دوست داشت. تحمل نداشت حضور بیگانه را در خاکش تماشا کند. طاقت نداشت بشیند و ببیند که هر روز قسمتی از خاک وطنش زیر چکمه اجنبی باشد. بارها می گفت: اگر من تنها نان آور خانه نبودم همه اوقاتم را در جبهه می گذراندم. می اندیشیدم الان وقت غفلت نیست وقت، وقت دفاع از ناموس خاک و آب است.
, جنگ که شروع شد، غیرت تو رگ هاش جوشید، پسرم غیرتمند بود، آب و خاکش را دوست داشت. تحمل نداشت حضور بیگانه را در خاکش تماشا کند. طاقت نداشت بشیند و ببیند که هر روز قسمتی از خاک وطنش زیر چکمه اجنبی باشد. بارها می گفت: اگر من تنها نان آور خانه نبودم همه اوقاتم را در جبهه می گذراندم. می اندیشیدم الان وقت غفلت نیست وقت، وقت دفاع از ناموس خاک و آب است,,
اما چه کار کنم که دستم بسته است؟
, اما چه کار کنم که دستم بسته است؟,,
تا اینکه وقت سربازی اش رسید دیگر عذر و بهانه ای نبود که جلوش را بگیرد. رفت در منطقه جنگی و در خط مقدم می جنگید و تو اکثر عملیاتها شرکت داشت.
, تا اینکه وقت سربازی اش رسید دیگر عذر و بهانه ای نبود که جلوش را بگیرد. رفت در منطقه جنگی و در خط مقدم می جنگید و تو اکثر عملیاتها شرکت داشت. ,دوستانش که می آمدند از ایثار و شجاعتش داستان ها تعریف می کردند. هر فرصتی که به دست می آورد به همه سفارش دفاع از دین و کیان ملی را می کرد.
, دوستانش که می آمدند از ایثار و شجاعتش داستان ها تعریف می کردند. هر فرصتی که به دست می آورد به همه سفارش دفاع از دین و کیان ملی را می کرد.,به همه می گفت برای پیروزی اسلام و مسلمین دعا کنید.
, به همه می گفت برای پیروزی اسلام و مسلمین دعا کنید.,آخرین با که برای مرخصی آمد یادم است که چند روز مانده به عید بود حالش یک جور دیگر بود. انگار روی زمین راه نمی رفت میل به پرواز داشت. انگار شهادت به وی الهام شده بود.
, آخرین با که برای مرخصی آمد یادم است که چند روز مانده به عید بود حالش یک جور دیگر بود. انگار روی زمین راه نمی رفت میل به پرواز داشت. انگار شهادت به وی الهام شده بود.,18 ماه بود که در جبهه بود تا این که به تاریخ 1367/01/24 در عملیات بیت المقدس در منطقه مریوان تیر یک نامرد عراقی سینه فراخ امامعلی را شکافت و پسرم به آرزوی خودش رسید.
, 18 ماه بود که در جبهه بود تا این که به تاریخ 1367/01/24 در عملیات بیت المقدس در منطقه مریوان تیر یک نامرد عراقی سینه فراخ امامعلی را شکافت و پسرم به آرزوی خودش رسید. ,,
خبر شهادتش به ما رسید اما جنازه پاکش مفقودالاثر بود.
, خبر شهادتش به ما رسید اما جنازه پاکش مفقودالاثر بود.,,
پنج سال تمام هر بهار که گلی روی شاخه ای شکوفه می کرد. هر تابستان که سیبی روی شاخ درخت نشست ، هر پائیز که برگی که از درخت به زمین افتاد و هر زمستان که دانه ی بر فی روی زمین می نشست، می شمردم و گل انتظار در جانم ریشه می دوانید.
, پنج سال تمام هر بهار که گلی روی شاخه ای شکوفه می کرد. هر تابستان که سیبی روی شاخ درخت نشست ، هر پائیز که برگی که از درخت به زمین افتاد و هر زمستان که دانه ی بر فی روی زمین می نشست، می شمردم و گل انتظار در جانم ریشه می دوانید.,آنقدر در فراق یوسفم یعقوب وار اشک ریختم تا امسال باد بوی پیراهن یوسفم را آورد و چشمان منتظرم را روشن کرد.
, آنقدر در فراق یوسفم یعقوب وار اشک ریختم تا امسال باد بوی پیراهن یوسفم را آورد و چشمان منتظرم را روشن کرد.,,
امروز او را به تو سپردم باشد که این رنج دیده سالهای دور از خاک را در دل خودت جای بدهی و مرا رهین منت خودت کنی که برگ سبز ناقابلی است تحفه درویش تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
,
در روز خاکسپاری، موج جمعیت، باقیمانده پیکر مطهری را درون گور می گذاشتند.
, در روز خاکسپاری، موج جمعیت، باقیمانده پیکر مطهری را درون گور می گذاشتند.,
باران نم نم می بارید و مادر همچنان غرق در مرور خاطرات دور و نزدیک بود و مداح با زبان شیرین آذری با سوز و گداز می خواند:
,
حیدر بابا دنیا یالان دنیادی
, حیدر بابا دنیا یالان دنیادی ,سلیمان نان نوح دان قالان دنیا دی
,بیلمزدیم دونگه لروار دونم وار
, بیلمزدیم دونگه لروار دونم وار,آیریلیق وار ایتگین لیگ وار اولوم وار
, آیریلیق وار ایتگین لیگ وار اولوم وار,نام : امامعلی
, نام : امامعلی , نام : امامعلی ,نام خانوادگی حبیب زاده
, نام خانوادگی حبیب زاده, نام خانوادگی حبیب زاده,نام پدر : حمداله
, نام پدر : حمداله, نام پدر : حمداله,تاریخ تولد :1343/07/01
, تاریخ تولد :1343/07/01, تاریخ تولد :1343/07/01,محل تولد: کورایم
, محل تولد: کورایم, محل تولد: کورایم,تارخ شهادت :1367/01/23
, تارخ شهادت :1367/01/23 , تارخ شهادت :1367/01/23 ,محل شهادت:مریوان عملیات بیت المقدس
, محل شهادت:مریوان عملیات بیت المقدس, محل شهادت:مریوان عملیات بیت المقدس,روحش شاد و یادش گرامی.
, روحش شاد,,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه