شعری برای امام رضا(ع)؛
شاه طلاپوش امانم بده
شاه طلاپوش امانم بده مردهام ای یار تو جانم بده[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از منار، آنچه در ادامه میخوانید اثر طاهره سپهوند، شاعر لرستانیست که در مسیر زیارت امام هشتم سروده است.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, منار,باز تو باید سفر از خود کنی
تا دل خود را خبر از خود کنی
...
باز بخوانم ز ره دور و دیر
این من از وعده معشوق, پیر
...
از شعف آنکه کنم با تو راز
لرزه به اندام من افتاده باز
...
در سفر پرخطر جادهها
سهل گرفتم ره پیموده را
...
پای نهادم به چه ناباوری!
غافل از آنکه تو مرا میبری
...
پیرهنم بوی خدا میدهد
جان من این فاصله را میدرد
...
حایل دوری زتو این قافلهست
خواست "تو" رهزن این فاصلهست
...
شاه طلاپوش امانم بده
مردهام ای یار تو جانم بده
...
دل به دلم نیست هوایی شدم
عاشق هر آنچه بخواهی شدم
...
خیره به درگاه تماشاییات
آمدهام طالب زیباییات
...
اشک به پهنای رخم ریخته
شور لقا با غمم آمیخته
...
خسته نهادم سر و رو بر درت
مستتر از مست شدم در برت
...
سبزتر از شمع شبستان تو
دست من آویخت به دستان تو
...
دختر تو منت تو میبرد
ناز بکن, ناز تو را میخرد
...
شور و شری از تو به جانم به پاست
یار مرا بیخود و سرگشته خواست
...
دست خودم نیست, قلم میبرد
قافیه در قافیهام میبرد
...
کآینهبندان شده دنیای ما
در کنف نام تو موسیالرضا
...
ذره مهجور چه قابل بود
نوکریاش پیش تو زایل بود
...
دست بگیر از من گم کرده راه
آنکه نموده است هزاران گناه
...
هیچ ندارد به جز اندوه و آه
مانده به دستان تو او را نگاه...
انتهای پیام/
باز تو باید سفر از خود کنی
,تا دل خود را خبر از خود کنی
,...
,باز بخوانم ز ره دور و دیر
,این من از وعده معشوق, پیر
,...
,از شعف آنکه کنم با تو راز
,لرزه به اندام من افتاده باز
,...
,در سفر پرخطر جادهها
,سهل گرفتم ره پیموده را
,...
,پای نهادم به چه ناباوری!
,غافل از آنکه تو مرا میبری
,...
,پیرهنم بوی خدا میدهد
,جان من این فاصله را میدرد
,...
,حایل دوری زتو این قافلهست
,خواست "تو" رهزن این فاصلهست
,...
,شاه طلاپوش امانم بده
,مردهام ای یار تو جانم بده
,...
,دل به دلم نیست هوایی شدم
,عاشق هر آنچه بخواهی شدم
,...
,خیره به درگاه تماشاییات
,آمدهام طالب زیباییات
,...
,اشک به پهنای رخم ریخته
,شور لقا با غمم آمیخته
,...
,خسته نهادم سر و رو بر درت
,مستتر از مست شدم در برت
,...
,سبزتر از شمع شبستان تو
,دست من آویخت به دستان تو
,...
,دختر تو منت تو میبرد
,ناز بکن, ناز تو را میخرد
,...
,شور و شری از تو به جانم به پاست
,یار مرا بیخود و سرگشته خواست
,...
,دست خودم نیست, قلم میبرد
,قافیه در قافیهام میبرد
,...
,کآینهبندان شده دنیای ما
,در کنف نام تو موسیالرضا
,...
,ذره مهجور چه قابل بود
,نوکریاش پیش تو زایل بود
,...
,دست بگیر از من گم کرده راه
,آنکه نموده است هزاران گناه
,...
,هیچ ندارد به جز اندوه و آه
,مانده به دستان تو او را نگاه...
,انتهای پیام/
,]
ارسال دیدگاه