روایتی خواندنی

به سرخی گل وحدت+عکس

به سرخی گل وحدت+عکس
روایتی خواندنی از دیدار با خانواده شهید و جانباز اهل تسنن در شهر سمنان همزمان با فرارسیدن میلاد پیامبر عظیم الشأن اسلام حضرت محمد (ص) و هفته وحدت.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از مرآت نیوز، به بهانه فرارسیدن میلاد پیامبر عظیم الشان اسلام حضرت محمد (ص) و هفته وحدت همراه با آیت الله شاهچراغی نماینده ولی فقیه در سمنان و محمدرضا خباز استاندار سمنان به دیدار خانواده شهید مجید بهرامی، از شهدای اهل تسنن سمنان رفتیم. در ادامه شرحی از این دیدار را می خوانید.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, مرآت نیوز,

شهید مجید بهرامی فرزند محمود، در پنجم اردیبهشت 1304 در یکی از روستاهای شهرکرد به نام دزلی متولد شد.وی از مسلمانان اهل تسنن شافعی بود و تا ششم ابتدایی تحصیل کرد.

قبل از انقلاب به تبعیت از پدرش فعالیت های سیاسی داشت. پدرش که از مبارزین سرسخت طاغوت بود، به دست دژخیمان رضاشاه به شهادت رسید. شهید مجید بهرامی چندین بار توسط کوموله دمکرات دستگیر و شکنجه شد. دوسال کارمند راه و ترابری بود، بعد عضو رسمی سپاه شد و چند باری به دیدار حضرت امام (ره) رفت.

ثمره ازدواجش 4 فرزند پسر می باشد که پس از شهادتش به سمنان نقل مکان کردند. او در جبهه مسئول دسته بود و جمعا به مدت یک سال و هجده روز در جبهه حضور داشت. در اول مرداد 59 در جنگ داخلی کردستان به دست کوموله ها اسیر شد و بر اثر شکنجه های سخت به شهادت رسید. پیکرش را در گلزار شهدای دزلی به خاک سپردند.

بعد ازاینکه با صندلی چرخدار به استقبال مهمانان آمد، پای صحبتهای همسر شهید نشستیم. حمیده رضایی همسر شهید مجید بهرامی از خودش گفت که متولد دی ماه 1327 در شهرستان مریوان است. در بمباران هوایی روستای دزلی از ناحیه سر و گردن و دست مجروح شد وی جانباز 40 درصدهشت سال دفاع مقدس است. از شهید، 4 فرزند به نامهای ارسطو، لقمان، دانا و افلاطون به یادگار دارد که همگی متاهل هستند. او هم اکنون به دلیل شرایط جسمانی با فرزندش لقمان زندگی می کند.

همسر شهید از نحوه دستگیری و شهادت همسرش می گوید. آن روزها را بخوبی بخاطر دارد، اما هنوز هم در بهت و حیرت از دست دادن همسر است. از روز دستگیری و شهادت می گوید. مجید آمده بود خانه که همسر و فرزندانش را ببیند، جاسوسان کوموله دمکرات او را دنبال کرده بودند و وقتی فهمید که به دنبالش هستند خانه را ترک می کند اما دستگیر می شود و درمقابل منزلش به دست دشمن می افتد و بدست کوموله شکنجه می شود، مقابل دیدگان همسر و فرزندش لقمان؛ که اطلاعات همرزمان خود را بدهد اما مقاومت می کند و با صلابتی که کوه در برابر آن زانو می زند...

از همسرش می خواهد که با فرزندان، خانه را ترک کند و این صحنه ها را نبیند. ولی مادر لقمان تاب جدایی از همسرش را ندارد و جدا نمی شود، مجید زیر شکنجه طلب آب می کند ولی یزیدیان زمان از دادن جرعه ای آب امتناع می کنند، شدت شکنجه ها آنقدر زیاد بود که همانند غریب مدینه امام حسن مجتبی(ع) جگرش از دهانش همراه با لخته های خون به بیرون می آید و همسر شهید خواست که به یاری همسرش بشتابد، فرمانده کوموله را مورد خطاب قرار می دهد و با جملاتی او را مقابل سربازانش تحقیر می کند. یکی از همان نانجیبان به سمت مادر لقمان می آید و چنگ در موهایش می اندازد و او را نقش بر زمین می کند و با قنداق کلاشینکف به سمتش حمله ور می شود و وی را مورد ضرب و شتم قرار میدهد که مهره های کمر و گردنش به شدت آسیب می بیند. درحالی که ناتوان، روی زمین افتاده می بیند که همسرش را کشان کشان به سمت ماشین میبرند. لقمان را به سمت پدر روانه می کند...

به حالت چهره حاضران که می نگرم، همگی را منقلب و آشفته از خاطرات پرمرارت و دردآور این بزرگ بانو یافتم. خاطراتی که شنیدن آن دل سنگ را هم به لرزه در می آورد.

دستانی را میبینم که از شدت برانگیخته شدن عواطف و احساسات در هم تنیده و گره خورده اند.

گوشه چشمی به لقمان می اندازم. سر را به پایین انداخته و گویا صحنه هایی را که مادر روایت می کند پیش چشم می بیند...

این قسمت را لقمان توصیف میکند؛ با صدایی لرزان که حاکی از رنج و سختی های فراموش ناشدنی است. لقمان که در آن روزگار، تنها 9 بهار از زندگانییش می گذشت، زمستانی سخت و سوزناک را حکایت می کند.

در لحظه هایی که مادر توان بلند شدن از زمین را ندارد به سمت پدر می شتابد، پدر به سختی لب به سخن می گشاید: "لقمان جان؛ می دانم که خودت نیاز به مراقبت و نگهداری داری، اما پسر بزرگ خانه تویی. مراقب مادر و برادرانت باش..." این ها آخرین سخنانی بود که از زبان پدر جاری شد و او را بردند.

مادر، صحبت های پسرش را قطع می کند و مابقی ماجرا را روایت میکند. صبح روز بعد با صدای ناله و شیون یکی از زنان روستا از خواب بیدار میشوند و همین شیون کافی است تا همسر شهید تا آخر ماجرا را بفهمد؛ یکی از اهالی روستای دزلی که همسایه شهید هم بودند؛ آماده حرکت به سمت شهر برای درمان پسر مریض خود می شوند که با جنازه ای، در گوشه ای از روستا روبرو می شوند.

زن همسایه با دیدن جنازه شهید بهرامی شیون سر میدهد و فضای روستا در سکوتی سنگین فرو می رود و مجید بهرامی برای همیشه زنده شد...

همسر شهید خاطرات روز حادثه را پایان می دهد و با همان لهجه شیرین کردی از مهمانان می خواهد که چای بنوشند، چایی که طعم آن با چای های شهرمان متفاوت است و نظیرش را در جایی نچشیده بودم.

لقمان از خاطرات روزهای جنگ در روستای دزلی می گوید. جایی که از همین شهر خودمان سمنان، تعدادی شهید تقدیم امام و انقلاب شد. از رفت و آمدهای شهید چمران که یک شب با پای پیاده از پاوه تا مریوان را پیمود و در میانه راه  مهمان خانه شهید بهرامی شد و برای شام بین تخم مرغ و کنگر دومی را برگزید. از روزگاری گفت که کوموله دمکرات هرکس را که طرفدار امام (ره) و انقلاب می دید زندانی می کرد و یا می کشت؛ اما باهمه این سختگیری ها و خفقان ها باز عاشقان حضرت روح الله دست از حمایت خود برنمی داشتند و با ظلم و تزویر مبارزه می کردند.

هنگامی که استاندار سمنان سخن می گفت و در قسمتی از صحبتهایش به هفته وحدت و اتحاد شیعه و اهل تسنن اشاره کرد، همسر شهید کلام استاندار را قطع کرد و مجددا لب به سخن گشود. او که در طول بیان خاطره های روزگار جنگ و مصائب آن ذره ای لرزش در صدایش راه نداد و با استحکامی مثال زدنی سخن گفت، هنگامی که پای وحدت شیعه و سنی به میان آمد حالش منقلب شد، گویا این مسئله برایش بسیار دردناک تر از صحنه های شکنجه خود و همسرش بود؛ این را از بغضی که با صدایش همراه شده بود می شود فهمید...

با شور و حرارتی خاص، خود را محب اهل بیت بخصوص حضرت امیرالمومنین (ع) و فرزندان پاکش عنوان کرد و با نیم نگاهی به قاب عکس امام خمینی (ره) و رهبر انقلاب که روی طاقچه جای گرفته بود، دشمنان اهل بیت و انقلاب اسلامی را مورد لعن و نفرین قرار داد و در مقابل برای مسلمانان جهان، چه شیعه و چه سنی با لحنی غیرتمندانه طلب سلامتی و عاقبت بخیری و برای نظام اسلامی آرزوی توفیق کرد.

 

آیه "واعتصموا بحبل الله جمیعا ولاتفرّقوا" از خاطرم می گذشت و تجلی آن را در همسر و فرزند شهید اهل تسننی میدیدم که برخلاف خیلی از مدعیان وحدت شیعه و سنی و نقش آفرینان دسیسه های دشمنان اسلام وبعبارت بهتر "گرگان در لباس میش" که عاملان فتنه انگیزی در جامعه اسلامی هستند، همراه با قافله شهدای این انقلاب سند پایداری و بقای نظام اسلامی تا ظهور حضرت ولی عصر (عج) را امضا کردند؛ باشد که نَمی از این دریا، سهمی هم نصیب ما شود...

انتهای پیام/

 

,

شهید مجید بهرامی فرزند محمود، در پنجم اردیبهشت 1304 در یکی از روستاهای شهرکرد به نام دزلی متولد شد.وی از مسلمانان اهل تسنن شافعی بود و تا ششم ابتدایی تحصیل کرد.

قبل از انقلاب به تبعیت از پدرش فعالیت های سیاسی داشت. پدرش که از مبارزین سرسخت طاغوت بود، به دست دژخیمان رضاشاه به شهادت رسید. شهید مجید بهرامی چندین بار توسط کوموله دمکرات دستگیر و شکنجه شد. دوسال کارمند راه و ترابری بود، بعد عضو رسمی سپاه شد و چند باری به دیدار حضرت امام (ره) رفت.

ثمره ازدواجش 4 فرزند پسر می باشد که پس از شهادتش به سمنان نقل مکان کردند. او در جبهه مسئول دسته بود و جمعا به مدت یک سال و هجده روز در جبهه حضور داشت. در اول مرداد 59 در جنگ داخلی کردستان به دست کوموله ها اسیر شد و بر اثر شکنجه های سخت به شهادت رسید. پیکرش را در گلزار شهدای دزلی به خاک سپردند.

بعد ازاینکه با صندلی چرخدار به استقبال مهمانان آمد، پای صحبتهای همسر شهید نشستیم. حمیده رضایی همسر شهید مجید بهرامی از خودش گفت که متولد دی ماه 1327 در شهرستان مریوان است. در بمباران هوایی روستای دزلی از ناحیه سر و گردن و دست مجروح شد وی جانباز 40 درصدهشت سال دفاع مقدس است. از شهید، 4 فرزند به نامهای ارسطو، لقمان، دانا و افلاطون به یادگار دارد که همگی متاهل هستند. او هم اکنون به دلیل شرایط جسمانی با فرزندش لقمان زندگی می کند.

همسر شهید از نحوه دستگیری و شهادت همسرش می گوید. آن روزها را بخوبی بخاطر دارد، اما هنوز هم در بهت و حیرت از دست دادن همسر است. از روز دستگیری و شهادت می گوید. مجید آمده بود خانه که همسر و فرزندانش را ببیند، جاسوسان کوموله دمکرات او را دنبال کرده بودند و وقتی فهمید که به دنبالش هستند خانه را ترک می کند اما دستگیر می شود و درمقابل منزلش به دست دشمن می افتد و بدست کوموله شکنجه می شود، مقابل دیدگان همسر و فرزندش لقمان؛ که اطلاعات همرزمان خود را بدهد اما مقاومت می کند و با صلابتی که کوه در برابر آن زانو می زند...

از همسرش می خواهد که با فرزندان، خانه را ترک کند و این صحنه ها را نبیند. ولی مادر لقمان تاب جدایی از همسرش را ندارد و جدا نمی شود، مجید زیر شکنجه طلب آب می کند ولی یزیدیان زمان از دادن جرعه ای آب امتناع می کنند، شدت شکنجه ها آنقدر زیاد بود که همانند غریب مدینه امام حسن مجتبی(ع) جگرش از دهانش همراه با لخته های خون به بیرون می آید و همسر شهید خواست که به یاری همسرش بشتابد، فرمانده کوموله را مورد خطاب قرار می دهد و با جملاتی او را مقابل سربازانش تحقیر می کند. یکی از همان نانجیبان به سمت مادر لقمان می آید و چنگ در موهایش می اندازد و او را نقش بر زمین می کند و با قنداق کلاشینکف به سمتش حمله ور می شود و وی را مورد ضرب و شتم قرار میدهد که مهره های کمر و گردنش به شدت آسیب می بیند. درحالی که ناتوان، روی زمین افتاده می بیند که همسرش را کشان کشان به سمت ماشین میبرند. لقمان را به سمت پدر روانه می کند...

به حالت چهره حاضران که می نگرم، همگی را منقلب و آشفته از خاطرات پرمرارت و دردآور این بزرگ بانو یافتم. خاطراتی که شنیدن آن دل سنگ را هم به لرزه در می آورد.

دستانی را میبینم که از شدت برانگیخته شدن عواطف و احساسات در هم تنیده و گره خورده اند.

گوشه چشمی به لقمان می اندازم. سر را به پایین انداخته و گویا صحنه هایی را که مادر روایت می کند پیش چشم می بیند...

این قسمت را لقمان توصیف میکند؛ با صدایی لرزان که حاکی از رنج و سختی های فراموش ناشدنی است. لقمان که در آن روزگار، تنها 9 بهار از زندگانییش می گذشت، زمستانی سخت و سوزناک را حکایت می کند.

در لحظه هایی که مادر توان بلند شدن از زمین را ندارد به سمت پدر می شتابد، پدر به سختی لب به سخن می گشاید: "لقمان جان؛ می دانم که خودت نیاز به مراقبت و نگهداری داری، اما پسر بزرگ خانه تویی. مراقب مادر و برادرانت باش..." این ها آخرین سخنانی بود که از زبان پدر جاری شد و او را بردند.

مادر، صحبت های پسرش را قطع می کند و مابقی ماجرا را روایت میکند. صبح روز بعد با صدای ناله و شیون یکی از زنان روستا از خواب بیدار میشوند و همین شیون کافی است تا همسر شهید تا آخر ماجرا را بفهمد؛ یکی از اهالی روستای دزلی که همسایه شهید هم بودند؛ آماده حرکت به سمت شهر برای درمان پسر مریض خود می شوند که با جنازه ای، در گوشه ای از روستا روبرو می شوند.

زن همسایه با دیدن جنازه شهید بهرامی شیون سر میدهد و فضای روستا در سکوتی سنگین فرو می رود و مجید بهرامی برای همیشه زنده شد...

همسر شهید خاطرات روز حادثه را پایان می دهد و با همان لهجه شیرین کردی از مهمانان می خواهد که چای بنوشند، چایی که طعم آن با چای های شهرمان متفاوت است و نظیرش را در جایی نچشیده بودم.

لقمان از خاطرات روزهای جنگ در روستای دزلی می گوید. جایی که از همین شهر خودمان سمنان، تعدادی شهید تقدیم امام و انقلاب شد. از رفت و آمدهای شهید چمران که یک شب با پای پیاده از پاوه تا مریوان را پیمود و در میانه راه  مهمان خانه شهید بهرامی شد و برای شام بین تخم مرغ و کنگر دومی را برگزید. از روزگاری گفت که کوموله دمکرات هرکس را که طرفدار امام (ره) و انقلاب می دید زندانی می کرد و یا می کشت؛ اما باهمه این سختگیری ها و خفقان ها باز عاشقان حضرت روح الله دست از حمایت خود برنمی داشتند و با ظلم و تزویر مبارزه می کردند.

هنگامی که استاندار سمنان سخن می گفت و در قسمتی از صحبتهایش به هفته وحدت و اتحاد شیعه و اهل تسنن اشاره کرد، همسر شهید کلام استاندار را قطع کرد و مجددا لب به سخن گشود. او که در طول بیان خاطره های روزگار جنگ و مصائب آن ذره ای لرزش در صدایش راه نداد و با استحکامی مثال زدنی سخن گفت، هنگامی که پای وحدت شیعه و سنی به میان آمد حالش منقلب شد، گویا این مسئله برایش بسیار دردناک تر از صحنه های شکنجه خود و همسرش بود؛ این را از بغضی که با صدایش همراه شده بود می شود فهمید...

با شور و حرارتی خاص، خود را محب اهل بیت بخصوص حضرت امیرالمومنین (ع) و فرزندان پاکش عنوان کرد و با نیم نگاهی به قاب عکس امام خمینی (ره) و رهبر انقلاب که روی طاقچه جای گرفته بود، دشمنان اهل بیت و انقلاب اسلامی را مورد لعن و نفرین قرار داد و در مقابل برای مسلمانان جهان، چه شیعه و چه سنی با لحنی غیرتمندانه طلب سلامتی و عاقبت بخیری و برای نظام اسلامی آرزوی توفیق کرد.

 

آیه "واعتصموا بحبل الله جمیعا ولاتفرّقوا" از خاطرم می گذشت و تجلی آن را در همسر و فرزند شهید اهل تسننی میدیدم که برخلاف خیلی از مدعیان وحدت شیعه و سنی و نقش آفرینان دسیسه های دشمنان اسلام وبعبارت بهتر "گرگان در لباس میش" که عاملان فتنه انگیزی در جامعه اسلامی هستند، همراه با قافله شهدای این انقلاب سند پایداری و بقای نظام اسلامی تا ظهور حضرت ولی عصر (عج) را امضا کردند؛ باشد که نَمی از این دریا، سهمی هم نصیب ما شود...

انتهای پیام/

 

,

شهید مجید بهرامی فرزند محمود، در پنجم اردیبهشت 1304 در یکی از روستاهای شهرکرد به نام دزلی متولد شد.وی از مسلمانان اهل تسنن شافعی بود و تا ششم ابتدایی تحصیل کرد.

قبل از انقلاب به تبعیت از پدرش فعالیت های سیاسی داشت. پدرش که از مبارزین سرسخت طاغوت بود، به دست دژخیمان رضاشاه به شهادت رسید. شهید مجید بهرامی چندین بار توسط کوموله دمکرات دستگیر و شکنجه شد. دوسال کارمند راه و ترابری بود، بعد عضو رسمی سپاه شد و چند باری به دیدار حضرت امام (ره) رفت.

ثمره ازدواجش 4 فرزند پسر می باشد که پس از شهادتش به سمنان نقل مکان کردند. او در جبهه مسئول دسته بود و جمعا به مدت یک سال و هجده روز در جبهه حضور داشت. در اول مرداد 59 در جنگ داخلی کردستان به دست کوموله ها اسیر شد و بر اثر شکنجه های سخت به شهادت رسید. پیکرش را در گلزار شهدای دزلی به خاک سپردند.

بعد ازاینکه با صندلی چرخدار به استقبال مهمانان آمد، پای صحبتهای همسر شهید نشستیم. حمیده رضایی همسر شهید مجید بهرامی از خودش گفت که متولد دی ماه 1327 در شهرستان مریوان است. در بمباران هوایی روستای دزلی از ناحیه سر و گردن و دست مجروح شد وی جانباز 40 درصدهشت سال دفاع مقدس است. از شهید، 4 فرزند به نامهای ارسطو، لقمان، دانا و افلاطون به یادگار دارد که همگی متاهل هستند. او هم اکنون به دلیل شرایط جسمانی با فرزندش لقمان زندگی می کند.

همسر شهید از نحوه دستگیری و شهادت همسرش می گوید. آن روزها را بخوبی بخاطر دارد، اما هنوز هم در بهت و حیرت از دست دادن همسر است. از روز دستگیری و شهادت می گوید. مجید آمده بود خانه که همسر و فرزندانش را ببیند، جاسوسان کوموله دمکرات او را دنبال کرده بودند و وقتی فهمید که به دنبالش هستند خانه را ترک می کند اما دستگیر می شود و درمقابل منزلش به دست دشمن می افتد و بدست کوموله شکنجه می شود، مقابل دیدگان همسر و فرزندش لقمان؛ که اطلاعات همرزمان خود را بدهد اما مقاومت می کند و با صلابتی که کوه در برابر آن زانو می زند...

از همسرش می خواهد که با فرزندان، خانه را ترک کند و این صحنه ها را نبیند. ولی مادر لقمان تاب جدایی از همسرش را ندارد و جدا نمی شود، مجید زیر شکنجه طلب آب می کند ولی یزیدیان زمان از دادن جرعه ای آب امتناع می کنند، شدت شکنجه ها آنقدر زیاد بود که همانند غریب مدینه امام حسن مجتبی(ع) جگرش از دهانش همراه با لخته های خون به بیرون می آید و همسر شهید خواست که به یاری همسرش بشتابد، فرمانده کوموله را مورد خطاب قرار می دهد و با جملاتی او را مقابل سربازانش تحقیر می کند. یکی از همان نانجیبان به سمت مادر لقمان می آید و چنگ در موهایش می اندازد و او را نقش بر زمین می کند و با قنداق کلاشینکف به سمتش حمله ور می شود و وی را مورد ضرب و شتم قرار میدهد که مهره های کمر و گردنش به شدت آسیب می بیند. درحالی که ناتوان، روی زمین افتاده می بیند که همسرش را کشان کشان به سمت ماشین میبرند. لقمان را به سمت پدر روانه می کند...

به حالت چهره حاضران که می نگرم، همگی را منقلب و آشفته از خاطرات پرمرارت و دردآور این بزرگ بانو یافتم. خاطراتی که شنیدن آن دل سنگ را هم به لرزه در می آورد.

دستانی را میبینم که از شدت برانگیخته شدن عواطف و احساسات در هم تنیده و گره خورده اند.

گوشه چشمی به لقمان می اندازم. سر را به پایین انداخته و گویا صحنه هایی را که مادر روایت می کند پیش چشم می بیند...

این قسمت را لقمان توصیف میکند؛ با صدایی لرزان که حاکی از رنج و سختی های فراموش ناشدنی است. لقمان که در آن روزگار، تنها 9 بهار از زندگانییش می گذشت، زمستانی سخت و سوزناک را حکایت می کند.

در لحظه هایی که مادر توان بلند شدن از زمین را ندارد به سمت پدر می شتابد، پدر به سختی لب به سخن می گشاید: "لقمان جان؛ می دانم که خودت نیاز به مراقبت و نگهداری داری، اما پسر بزرگ خانه تویی. مراقب مادر و برادرانت باش..." این ها آخرین سخنانی بود که از زبان پدر جاری شد و او را بردند.

مادر، صحبت های پسرش را قطع می کند و مابقی ماجرا را روایت میکند. صبح روز بعد با صدای ناله و شیون یکی از زنان روستا از خواب بیدار میشوند و همین شیون کافی است تا همسر شهید تا آخر ماجرا را بفهمد؛ یکی از اهالی روستای دزلی که همسایه شهید هم بودند؛ آماده حرکت به سمت شهر برای درمان پسر مریض خود می شوند که با جنازه ای، در گوشه ای از روستا روبرو می شوند.

زن همسایه با دیدن جنازه شهید بهرامی شیون سر میدهد و فضای روستا در سکوتی سنگین فرو می رود و مجید بهرامی برای همیشه زنده شد...

همسر شهید خاطرات روز حادثه را پایان می دهد و با همان لهجه شیرین کردی از مهمانان می خواهد که چای بنوشند، چایی که طعم آن با چای های شهرمان متفاوت است و نظیرش را در جایی نچشیده بودم.

لقمان از خاطرات روزهای جنگ در روستای دزلی می گوید. جایی که از همین شهر خودمان سمنان، تعدادی شهید تقدیم امام و انقلاب شد. از رفت و آمدهای شهید چمران که یک شب با پای پیاده از پاوه تا مریوان را پیمود و در میانه راه  مهمان خانه شهید بهرامی شد و برای شام بین تخم مرغ و کنگر دومی را برگزید. از روزگاری گفت که کوموله دمکرات هرکس را که طرفدار امام (ره) و انقلاب می دید زندانی می کرد و یا می کشت؛ اما باهمه این سختگیری ها و خفقان ها باز عاشقان حضرت روح الله دست از حمایت خود برنمی داشتند و با ظلم و تزویر مبارزه می کردند.

هنگامی که استاندار سمنان سخن می گفت و در قسمتی از صحبتهایش به هفته وحدت و اتحاد شیعه و اهل تسنن اشاره کرد، همسر شهید کلام استاندار را قطع کرد و مجددا لب به سخن گشود. او که در طول بیان خاطره های روزگار جنگ و مصائب آن ذره ای لرزش در صدایش راه نداد و با استحکامی مثال زدنی سخن گفت، هنگامی که پای وحدت شیعه و سنی به میان آمد حالش منقلب شد، گویا این مسئله برایش بسیار دردناک تر از صحنه های شکنجه خود و همسرش بود؛ این را از بغضی که با صدایش همراه شده بود می شود فهمید...

با شور و حرارتی خاص، خود را محب اهل بیت بخصوص حضرت امیرالمومنین (ع) و فرزندان پاکش عنوان کرد و با نیم نگاهی به قاب عکس امام خمینی (ره) و رهبر انقلاب که روی طاقچه جای گرفته بود، دشمنان اهل بیت و انقلاب اسلامی را مورد لعن و نفرین قرار داد و در مقابل برای مسلمانان جهان، چه شیعه و چه سنی با لحنی غیرتمندانه طلب سلامتی و عاقبت بخیری و برای نظام اسلامی آرزوی توفیق کرد.

 

آیه "واعتصموا بحبل الله جمیعا ولاتفرّقوا" از خاطرم می گذشت و تجلی آن را در همسر و فرزند شهید اهل تسننی میدیدم که برخلاف خیلی از مدعیان وحدت شیعه و سنی و نقش آفرینان دسیسه های دشمنان اسلام وبعبارت بهتر "گرگان در لباس میش" که عاملان فتنه انگیزی در جامعه اسلامی هستند، همراه با قافله شهدای این انقلاب سند پایداری و بقای نظام اسلامی تا ظهور حضرت ولی عصر (عج) را امضا کردند؛ باشد که نَمی از این دریا، سهمی هم نصیب ما شود...

انتهای پیام/

 

,

شهید مجید بهرامی فرزند محمود، در پنجم اردیبهشت 1304 در یکی از روستاهای شهرکرد به نام دزلی متولد شد.وی از مسلمانان اهل تسنن شافعی بود و تا ششم ابتدایی تحصیل کرد.

قبل از انقلاب به تبعیت از پدرش فعالیت های سیاسی داشت. پدرش که از مبارزین سرسخت طاغوت بود، به دست دژخیمان رضاشاه به شهادت رسید. شهید مجید بهرامی چندین بار توسط کوموله دمکرات دستگیر و شکنجه شد. دوسال کارمند راه و ترابری بود، بعد عضو رسمی سپاه شد و چند باری به دیدار حضرت امام (ره) رفت.

ثمره ازدواجش 4 فرزند پسر می باشد که پس از شهادتش به سمنان نقل مکان کردند. او در جبهه مسئول دسته بود و جمعا به مدت یک سال و هجده روز در جبهه حضور داشت. در اول مرداد 59 در جنگ داخلی کردستان به دست کوموله ها اسیر شد و بر اثر شکنجه های سخت به شهادت رسید. پیکرش را در گلزار شهدای دزلی به خاک سپردند.

بعد ازاینکه با صندلی چرخدار به استقبال مهمانان آمد، پای صحبتهای همسر شهید نشستیم. حمیده رضایی همسر شهید مجید بهرامی از خودش گفت که متولد دی ماه 1327 در شهرستان مریوان است. در بمباران هوایی روستای دزلی از ناحیه سر و گردن و دست مجروح شد وی جانباز 40 درصدهشت سال دفاع مقدس است. از شهید، 4 فرزند به نامهای ارسطو، لقمان، دانا و افلاطون به یادگار دارد که همگی متاهل هستند. او هم اکنون به دلیل شرایط جسمانی با فرزندش لقمان زندگی می کند.

همسر شهید از نحوه دستگیری و شهادت همسرش می گوید. آن روزها را بخوبی بخاطر دارد، اما هنوز هم در بهت و حیرت از دست دادن همسر است. از روز دستگیری و شهادت می گوید. مجید آمده بود خانه که همسر و فرزندانش را ببیند، جاسوسان کوموله دمکرات او را دنبال کرده بودند و وقتی فهمید که به دنبالش هستند خانه را ترک می کند اما دستگیر می شود و درمقابل منزلش به دست دشمن می افتد و بدست کوموله شکنجه می شود، مقابل دیدگان همسر و فرزندش لقمان؛ که اطلاعات همرزمان خود را بدهد اما مقاومت می کند و با صلابتی که کوه در برابر آن زانو می زند...

از همسرش می خواهد که با فرزندان، خانه را ترک کند و این صحنه ها را نبیند. ولی مادر لقمان تاب جدایی از همسرش را ندارد و جدا نمی شود، مجید زیر شکنجه طلب آب می کند ولی یزیدیان زمان از دادن جرعه ای آب امتناع می کنند، شدت شکنجه ها آنقدر زیاد بود که همانند غریب مدینه امام حسن مجتبی(ع) جگرش از دهانش همراه با لخته های خون به بیرون می آید و همسر شهید خواست که به یاری همسرش بشتابد، فرمانده کوموله را مورد خطاب قرار می دهد و با جملاتی او را مقابل سربازانش تحقیر می کند. یکی از همان نانجیبان به سمت مادر لقمان می آید و چنگ در موهایش می اندازد و او را نقش بر زمین می کند و با قنداق کلاشینکف به سمتش حمله ور می شود و وی را مورد ضرب و شتم قرار میدهد که مهره های کمر و گردنش به شدت آسیب می بیند. درحالی که ناتوان، روی زمین افتاده می بیند که همسرش را کشان کشان به سمت ماشین میبرند. لقمان را به سمت پدر روانه می کند...

به حالت چهره حاضران که می نگرم، همگی را منقلب و آشفته از خاطرات پرمرارت و دردآور این بزرگ بانو یافتم. خاطراتی که شنیدن آن دل سنگ را هم به لرزه در می آورد.

دستانی را میبینم که از شدت برانگیخته شدن عواطف و احساسات در هم تنیده و گره خورده اند.

گوشه چشمی به لقمان می اندازم. سر را به پایین انداخته و گویا صحنه هایی را که مادر روایت می کند پیش چشم می بیند...

این قسمت را لقمان توصیف میکند؛ با صدایی لرزان که حاکی از رنج و سختی های فراموش ناشدنی است. لقمان که در آن روزگار، تنها 9 بهار از زندگانییش می گذشت، زمستانی سخت و سوزناک را حکایت می کند.

در لحظه هایی که مادر توان بلند شدن از زمین را ندارد به سمت پدر می شتابد، پدر به سختی لب به سخن می گشاید: "لقمان جان؛ می دانم که خودت نیاز به مراقبت و نگهداری داری، اما پسر بزرگ خانه تویی. مراقب مادر و برادرانت باش..." این ها آخرین سخنانی بود که از زبان پدر جاری شد و او را بردند.

مادر، صحبت های پسرش را قطع می کند و مابقی ماجرا را روایت میکند. صبح روز بعد با صدای ناله و شیون یکی از زنان روستا از خواب بیدار میشوند و همین شیون کافی است تا همسر شهید تا آخر ماجرا را بفهمد؛ یکی از اهالی روستای دزلی که همسایه شهید هم بودند؛ آماده حرکت به سمت شهر برای درمان پسر مریض خود می شوند که با جنازه ای، در گوشه ای از روستا روبرو می شوند.

زن همسایه با دیدن جنازه شهید بهرامی شیون سر میدهد و فضای روستا در سکوتی سنگین فرو می رود و مجید بهرامی برای همیشه زنده شد...

همسر شهید خاطرات روز حادثه را پایان می دهد و با همان لهجه شیرین کردی از مهمانان می خواهد که چای بنوشند، چایی که طعم آن با چای های شهرمان متفاوت است و نظیرش را در جایی نچشیده بودم.

لقمان از خاطرات روزهای جنگ در روستای دزلی می گوید. جایی که از همین شهر خودمان سمنان، تعدادی شهید تقدیم امام و انقلاب شد. از رفت و آمدهای شهید چمران که یک شب با پای پیاده از پاوه تا مریوان را پیمود و در میانه راه  مهمان خانه شهید بهرامی شد و برای شام بین تخم مرغ و کنگر دومی را برگزید. از روزگاری گفت که کوموله دمکرات هرکس را که طرفدار امام (ره) و انقلاب می دید زندانی می کرد و یا می کشت؛ اما باهمه این سختگیری ها و خفقان ها باز عاشقان حضرت روح الله دست از حمایت خود برنمی داشتند و با ظلم و تزویر مبارزه می کردند.

هنگامی که استاندار سمنان سخن می گفت و در قسمتی از صحبتهایش به هفته وحدت و اتحاد شیعه و اهل تسنن اشاره کرد، همسر شهید کلام استاندار را قطع کرد و مجددا لب به سخن گشود. او که در طول بیان خاطره های روزگار جنگ و مصائب آن ذره ای لرزش در صدایش راه نداد و با استحکامی مثال زدنی سخن گفت، هنگامی که پای وحدت شیعه و سنی به میان آمد حالش منقلب شد، گویا این مسئله برایش بسیار دردناک تر از صحنه های شکنجه خود و همسرش بود؛ این را از بغضی که با صدایش همراه شده بود می شود فهمید...

با شور و حرارتی خاص، خود را محب اهل بیت بخصوص حضرت امیرالمومنین (ع) و فرزندان پاکش عنوان کرد و با نیم نگاهی به قاب عکس امام خمینی (ره) و رهبر انقلاب که روی طاقچه جای گرفته بود، دشمنان اهل بیت و انقلاب اسلامی را مورد لعن و نفرین قرار داد و در مقابل برای مسلمانان جهان، چه شیعه و چه سنی با لحنی غیرتمندانه طلب سلامتی و عاقبت بخیری و برای نظام اسلامی آرزوی توفیق کرد.

 

آیه "واعتصموا بحبل الله جمیعا ولاتفرّقوا" از خاطرم می گذشت و تجلی آن را در همسر و فرزند شهید اهل تسننی میدیدم که برخلاف خیلی از مدعیان وحدت شیعه و سنی و نقش آفرینان دسیسه های دشمنان اسلام وبعبارت بهتر "گرگان در لباس میش" که عاملان فتنه انگیزی در جامعه اسلامی هستند، همراه با قافله شهدای این انقلاب سند پایداری و بقای نظام اسلامی تا ظهور حضرت ولی عصر (عج) را امضا کردند؛ باشد که نَمی از این دریا، سهمی هم نصیب ما شود...

انتهای پیام/

 

,

شهید مجید بهرامی فرزند محمود، در پنجم اردیبهشت 1304 در یکی از روستاهای شهرکرد به نام دزلی متولد شد.وی از مسلمانان اهل تسنن شافعی بود و تا ششم ابتدایی تحصیل کرد.

قبل از انقلاب به تبعیت از پدرش فعالیت های سیاسی داشت. پدرش که از مبارزین سرسخت طاغوت بود، به دست دژخیمان رضاشاه به شهادت رسید. شهید مجید بهرامی چندین بار توسط کوموله دمکرات دستگیر و شکنجه شد. دوسال کارمند راه و ترابری بود، بعد عضو رسمی سپاه شد و چند باری به دیدار حضرت امام (ره) رفت.

ثمره ازدواجش 4 فرزند پسر می باشد که پس از شهادتش به سمنان نقل مکان کردند. او در جبهه مسئول دسته بود و جمعا به مدت یک سال و هجده روز در جبهه حضور داشت. در اول مرداد 59 در جنگ داخلی کردستان به دست کوموله ها اسیر شد و بر اثر شکنجه های سخت به شهادت رسید. پیکرش را در گلزار شهدای دزلی به خاک سپردند.

بعد ازاینکه با صندلی چرخدار به استقبال مهمانان آمد، پای صحبتهای همسر شهید نشستیم. حمیده رضایی همسر شهید مجید بهرامی از خودش گفت که متولد دی ماه 1327 در شهرستان مریوان است. در بمباران هوایی روستای دزلی از ناحیه سر و گردن و دست مجروح شد وی جانباز 40 درصدهشت سال دفاع مقدس است. از شهید، 4 فرزند به نامهای ارسطو، لقمان، دانا و افلاطون به یادگار دارد که همگی متاهل هستند. او هم اکنون به دلیل شرایط جسمانی با فرزندش لقمان زندگی می کند.

همسر شهید از نحوه دستگیری و شهادت همسرش می گوید. آن روزها را بخوبی بخاطر دارد، اما هنوز هم در بهت و حیرت از دست دادن همسر است. از روز دستگیری و شهادت می گوید. مجید آمده بود خانه که همسر و فرزندانش را ببیند، جاسوسان کوموله دمکرات او را دنبال کرده بودند و وقتی فهمید که به دنبالش هستند خانه را ترک می کند اما دستگیر می شود و درمقابل منزلش به دست دشمن می افتد و بدست کوموله شکنجه می شود، مقابل دیدگان همسر و فرزندش لقمان؛ که اطلاعات همرزمان خود را بدهد اما مقاومت می کند و با صلابتی که کوه در برابر آن زانو می زند...

از همسرش می خواهد که با فرزندان، خانه را ترک کند و این صحنه ها را نبیند. ولی مادر لقمان تاب جدایی از همسرش را ندارد و جدا نمی شود، مجید زیر شکنجه طلب آب می کند ولی یزیدیان زمان از دادن جرعه ای آب امتناع می کنند، شدت شکنجه ها آنقدر زیاد بود که همانند غریب مدینه امام حسن مجتبی(ع) جگرش از دهانش همراه با لخته های خون به بیرون می آید و همسر شهید خواست که به یاری همسرش بشتابد، فرمانده کوموله را مورد خطاب قرار می دهد و با جملاتی او را مقابل سربازانش تحقیر می کند. یکی از همان نانجیبان به سمت مادر لقمان می آید و چنگ در موهایش می اندازد و او را نقش بر زمین می کند و با قنداق کلاشینکف به سمتش حمله ور می شود و وی را مورد ضرب و شتم قرار میدهد که مهره های کمر و گردنش به شدت آسیب می بیند. درحالی که ناتوان، روی زمین افتاده می بیند که همسرش را کشان کشان به سمت ماشین میبرند. لقمان را به سمت پدر روانه می کند...

به حالت چهره حاضران که می نگرم، همگی را منقلب و آشفته از خاطرات پرمرارت و دردآور این بزرگ بانو یافتم. خاطراتی که شنیدن آن دل سنگ را هم به لرزه در می آورد.

دستانی را میبینم که از شدت برانگیخته شدن عواطف و احساسات در هم تنیده و گره خورده اند.

گوشه چشمی به لقمان می اندازم. سر را به پایین انداخته و گویا صحنه هایی را که مادر روایت می کند پیش چشم می بیند...

این قسمت را لقمان توصیف میکند؛ با صدایی لرزان که حاکی از رنج و سختی های فراموش ناشدنی است. لقمان که در آن روزگار، تنها 9 بهار از زندگانییش می گذشت، زمستانی سخت و سوزناک را حکایت می کند.

در لحظه هایی که مادر توان بلند شدن از زمین را ندارد به سمت پدر می شتابد، پدر به سختی لب به سخن می گشاید: "لقمان جان؛ می دانم که خودت نیاز به مراقبت و نگهداری داری، اما پسر بزرگ خانه تویی. مراقب مادر و برادرانت باش..." این ها آخرین سخنانی بود که از زبان پدر جاری شد و او را بردند.

مادر، صحبت های پسرش را قطع می کند و مابقی ماجرا را روایت میکند. صبح روز بعد با صدای ناله و شیون یکی از زنان روستا از خواب بیدار میشوند و همین شیون کافی است تا همسر شهید تا آخر ماجرا را بفهمد؛ یکی از اهالی روستای دزلی که همسایه شهید هم بودند؛ آماده حرکت به سمت شهر برای درمان پسر مریض خود می شوند که با جنازه ای، در گوشه ای از روستا روبرو می شوند.

زن همسایه با دیدن جنازه شهید بهرامی شیون سر میدهد و فضای روستا در سکوتی سنگین فرو می رود و مجید بهرامی برای همیشه زنده شد...

همسر شهید خاطرات روز حادثه را پایان می دهد و با همان لهجه شیرین کردی از مهمانان می خواهد که چای بنوشند، چایی که طعم آن با چای های شهرمان متفاوت است و نظیرش را در جایی نچشیده بودم.

لقمان از خاطرات روزهای جنگ در روستای دزلی می گوید. جایی که از همین شهر خودمان سمنان، تعدادی شهید تقدیم امام و انقلاب شد. از رفت و آمدهای شهید چمران که یک شب با پای پیاده از پاوه تا مریوان را پیمود و در میانه راه  مهمان خانه شهید بهرامی شد و برای شام بین تخم مرغ و کنگر دومی را برگزید. از روزگاری گفت که کوموله دمکرات هرکس را که طرفدار امام (ره) و انقلاب می دید زندانی می کرد و یا می کشت؛ اما باهمه این سختگیری ها و خفقان ها باز عاشقان حضرت روح الله دست از حمایت خود برنمی داشتند و با ظلم و تزویر مبارزه می کردند.

هنگامی که استاندار سمنان سخن می گفت و در قسمتی از صحبتهایش به هفته وحدت و اتحاد شیعه و اهل تسنن اشاره کرد، همسر شهید کلام استاندار را قطع کرد و مجددا لب به سخن گشود. او که در طول بیان خاطره های روزگار جنگ و مصائب آن ذره ای لرزش در صدایش راه نداد و با استحکامی مثال زدنی سخن گفت، هنگامی که پای وحدت شیعه و سنی به میان آمد حالش منقلب شد، گویا این مسئله برایش بسیار دردناک تر از صحنه های شکنجه خود و همسرش بود؛ این را از بغضی که با صدایش همراه شده بود می شود فهمید...

با شور و حرارتی خاص، خود را محب اهل بیت بخصوص حضرت امیرالمومنین (ع) و فرزندان پاکش عنوان کرد و با نیم نگاهی به قاب عکس امام خمینی (ره) و رهبر انقلاب که روی طاقچه جای گرفته بود، دشمنان اهل بیت و انقلاب اسلامی را مورد لعن و نفرین قرار داد و در مقابل برای مسلمانان جهان، چه شیعه و چه سنی با لحنی غیرتمندانه طلب سلامتی و عاقبت بخیری و برای نظام اسلامی آرزوی توفیق کرد.

 

آیه "واعتصموا بحبل الله جمیعا ولاتفرّقوا" از خاطرم می گذشت و تجلی آن را در همسر و فرزند شهید اهل تسننی میدیدم که برخلاف خیلی از مدعیان وحدت شیعه و سنی و نقش آفرینان دسیسه های دشمنان اسلام وبعبارت بهتر "گرگان در لباس میش" که عاملان فتنه انگیزی در جامعه اسلامی هستند، همراه با قافله شهدای این انقلاب سند پایداری و بقای نظام اسلامی تا ظهور حضرت ولی عصر (عج) را امضا کردند؛ باشد که نَمی از این دریا، سهمی هم نصیب ما شود...

انتهای پیام/

 

,

, ,

شهید مجید بهرامی فرزند محمود، در پنجم اردیبهشت 1304 در یکی از روستاهای شهرکرد به نام دزلی متولد شد.وی از مسلمانان اهل تسنن شافعی بود و تا ششم ابتدایی تحصیل کرد.

,

قبل از انقلاب به تبعیت از پدرش فعالیت های سیاسی داشت. پدرش که از مبارزین سرسخت طاغوت بود، به دست دژخیمان رضاشاه به شهادت رسید. شهید مجید بهرامی چندین بار توسط کوموله دمکرات دستگیر و شکنجه شد. دوسال کارمند راه و ترابری بود، بعد عضو رسمی سپاه شد و چند باری به دیدار حضرت امام (ره) رفت.

,

ثمره ازدواجش 4 فرزند پسر می باشد که پس از شهادتش به سمنان نقل مکان کردند. او در جبهه مسئول دسته بود و جمعا به مدت یک سال و هجده روز در جبهه حضور داشت. در اول مرداد 59 در جنگ داخلی کردستان به دست کوموله ها اسیر شد و بر اثر شکنجه های سخت به شهادت رسید. پیکرش را در گلزار شهدای دزلی به خاک سپردند.

,

بعد ازاینکه با صندلی چرخدار به استقبال مهمانان آمد، پای صحبتهای همسر شهید نشستیم. حمیده رضایی همسر شهید مجید بهرامی از خودش گفت که متولد دی ماه 1327 در شهرستان مریوان است. در بمباران هوایی روستای دزلی از ناحیه سر و گردن و دست مجروح شد وی جانباز 40 درصدهشت سال دفاع مقدس است. از شهید، 4 فرزند به نامهای ارسطو، لقمان، دانا و افلاطون به یادگار دارد که همگی متاهل هستند. او هم اکنون به دلیل شرایط جسمانی با فرزندش لقمان زندگی می کند.

,

, ,

همسر شهید از نحوه دستگیری و شهادت همسرش می گوید. آن روزها را بخوبی بخاطر دارد، اما هنوز هم در بهت و حیرت از دست دادن همسر است. از روز دستگیری و شهادت می گوید. مجید آمده بود خانه که همسر و فرزندانش را ببیند، جاسوسان کوموله دمکرات او را دنبال کرده بودند و وقتی فهمید که به دنبالش هستند خانه را ترک می کند اما دستگیر می شود و درمقابل منزلش به دست دشمن می افتد و بدست کوموله شکنجه می شود، مقابل دیدگان همسر و فرزندش لقمان؛ که اطلاعات همرزمان خود را بدهد اما مقاومت می کند و با صلابتی که کوه در برابر آن زانو می زند...

,

, ,

, ,

از همسرش می خواهد که با فرزندان، خانه را ترک کند و این صحنه ها را نبیند. ولی مادر لقمان تاب جدایی از همسرش را ندارد و جدا نمی شود، مجید زیر شکنجه طلب آب می کند ولی یزیدیان زمان از دادن جرعه ای آب امتناع می کنند، شدت شکنجه ها آنقدر زیاد بود که همانند غریب مدینه امام حسن مجتبی(ع) جگرش از دهانش همراه با لخته های خون به بیرون می آید و همسر شهید خواست که به یاری همسرش بشتابد، فرمانده کوموله را مورد خطاب قرار می دهد و با جملاتی او را مقابل سربازانش تحقیر می کند. یکی از همان نانجیبان به سمت مادر لقمان می آید و چنگ در موهایش می اندازد و او را نقش بر زمین می کند و با قنداق کلاشینکف به سمتش حمله ور می شود و وی را مورد ضرب و شتم قرار میدهد که مهره های کمر و گردنش به شدت آسیب می بیند. درحالی که ناتوان، روی زمین افتاده می بیند که همسرش را کشان کشان به سمت ماشین میبرند. لقمان را به سمت پدر روانه می کند...

,

به حالت چهره حاضران که می نگرم، همگی را منقلب و آشفته از خاطرات پرمرارت و دردآور این بزرگ بانو یافتم. خاطراتی که شنیدن آن دل سنگ را هم به لرزه در می آورد.

,

, ,

دستانی را میبینم که از شدت برانگیخته شدن عواطف و احساسات در هم تنیده و گره خورده اند.

,

, ,

گوشه چشمی به لقمان می اندازم. سر را به پایین انداخته و گویا صحنه هایی را که مادر روایت می کند پیش چشم می بیند...

,

, ,

این قسمت را لقمان توصیف میکند؛ با صدایی لرزان که حاکی از رنج و سختی های فراموش ناشدنی است. لقمان که در آن روزگار، تنها 9 بهار از زندگانییش می گذشت، زمستانی سخت و سوزناک را حکایت می کند.

,

, ,

در لحظه هایی که مادر توان بلند شدن از زمین را ندارد به سمت پدر می شتابد، پدر به سختی لب به سخن می گشاید: "لقمان جان؛ می دانم که خودت نیاز به مراقبت و نگهداری داری، اما پسر بزرگ خانه تویی. مراقب مادر و برادرانت باش..." این ها آخرین سخنانی بود که از زبان پدر جاری شد و او را بردند.

,

مادر، صحبت های پسرش را قطع می کند و مابقی ماجرا را روایت میکند. صبح روز بعد با صدای ناله و شیون یکی از زنان روستا از خواب بیدار میشوند و همین شیون کافی است تا همسر شهید تا آخر ماجرا را بفهمد؛ یکی از اهالی روستای دزلی که همسایه شهید هم بودند؛ آماده حرکت به سمت شهر برای درمان پسر مریض خود می شوند که با جنازه ای، در گوشه ای از روستا روبرو می شوند.

,

زن همسایه با دیدن جنازه شهید بهرامی شیون سر میدهد و فضای روستا در سکوتی سنگین فرو می رود و مجید بهرامی برای همیشه زنده شد...

,

همسر شهید خاطرات روز حادثه را پایان می دهد و با همان لهجه شیرین کردی از مهمانان می خواهد که چای بنوشند، چایی که طعم آن با چای های شهرمان متفاوت است و نظیرش را در جایی نچشیده بودم.

,

, ,

لقمان از خاطرات روزهای جنگ در روستای دزلی می گوید. جایی که از همین شهر خودمان سمنان، تعدادی شهید تقدیم امام و انقلاب شد. از رفت و آمدهای شهید چمران که یک شب با پای پیاده از پاوه تا مریوان را پیمود و در میانه راه  مهمان خانه شهید بهرامی شد و برای شام بین تخم مرغ و کنگر دومی را برگزید. از روزگاری گفت که کوموله دمکرات هرکس را که طرفدار امام (ره) و انقلاب می دید زندانی می کرد و یا می کشت؛ اما باهمه این سختگیری ها و خفقان ها باز عاشقان حضرت روح الله دست از حمایت خود برنمی داشتند و با ظلم و تزویر مبارزه می کردند.

,

, ,

هنگامی که استاندار سمنان سخن می گفت و در قسمتی از صحبتهایش به هفته وحدت و اتحاد شیعه و اهل تسنن اشاره کرد، همسر شهید کلام استاندار را قطع کرد و مجددا لب به سخن گشود. او که در طول بیان خاطره های روزگار جنگ و مصائب آن ذره ای لرزش در صدایش راه نداد و با استحکامی مثال زدنی سخن گفت، هنگامی که پای وحدت شیعه و سنی به میان آمد حالش منقلب شد، گویا این مسئله برایش بسیار دردناک تر از صحنه های شکنجه خود و همسرش بود؛ این را از بغضی که با صدایش همراه شده بود می شود فهمید...

,

, ,

, ,

با شور و حرارتی خاص، خود را محب اهل بیت بخصوص حضرت امیرالمومنین (ع) و فرزندان پاکش عنوان کرد و با نیم نگاهی به قاب عکس امام خمینی (ره) و رهبر انقلاب که روی طاقچه جای گرفته بود، دشمنان اهل بیت و انقلاب اسلامی را مورد لعن و نفرین قرار داد و در مقابل برای مسلمانان جهان، چه شیعه و چه سنی با لحنی غیرتمندانه طلب سلامتی و عاقبت بخیری و برای نظام اسلامی آرزوی توفیق کرد.

,

, ,

 

,

آیه "واعتصموا بحبل الله جمیعا ولاتفرّقوا" از خاطرم می گذشت و تجلی آن را در همسر و فرزند شهید اهل تسننی میدیدم که برخلاف خیلی از مدعیان وحدت شیعه و سنی و نقش آفرینان دسیسه های دشمنان اسلام وبعبارت بهتر "گرگان در لباس میش" که عاملان فتنه انگیزی در جامعه اسلامی هستند، همراه با قافله شهدای این انقلاب سند پایداری و بقای نظام اسلامی تا ظهور حضرت ولی عصر (عج) را امضا کردند؛ باشد که نَمی از این دریا، سهمی هم نصیب ما شود...

,

انتهای پیام/

,

 

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه