گفت و گو با سیدمهدی طباطبایی یکی از مبارزین انقلابی اصفهان؛

در سن ۱۲ سالگی «آقا» را ملاقات کردم

در سن ۱۲ سالگی «آقا» را ملاقات کردم
اولین ملاقات من با حضرت امام(ره) در ۱۲ سالگی بود. پس از این که امام از زندان به قم برگشتند؛ من به اتفاق پدربزرگم قم بودم و«آقا» را برای اولین بار در قم دیدم و جرقه های انقلاب در قلب من روشن شد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صاحب نیوز، سیدمهدی طباطبایی، متولد ۱۳۳۰ در اصفهان و یکی از مبارزین انقلابی اصفهان است. وی پس از انقلاب با سمت شهردار و رییس بنیاد مستضعفان کشور و اصفهان مشغول به فعالیت بوده و اکنون در سمت های مدیرعامل مجمع خیریه های استان اصفهان، مدیرعامل خیریه امیرالمومنین(ع)، مدیرعامل دفتر بشاگرد، عضو هیئت امنای خیرین اصفهان و رییس هیات امنای مجمع خیرین مسجد سازاستان اصفهان مشغول به فعالیت است.

, شبکه اطلاع رسانی دانا , صاحب نیوز, سیدمهدی طباطبایی, اصفهان , مبارزین انقلابی اصفهان,


طباطبایی خاطرات فراوانی از دوران دیکتاتوری رژیم منفور شاهنشاهی دارد.

,
,

آغاز نهضت حضرت امام( ره) در منزل ما
سید مهدی از ۱۲ سالگی در متن نهضت انقلاب اسلامی بوده است. می گوید: سال ۱۳۴۲ زمانی که ۱۲ ساله بودم با خانواده حضرت امام(ره) آشنا شدم. من در خانواده مذهبی بزرگ شدم. هفته ای یک بار یک روحانی به منزل ما می آمد و برای ما از اهداف قیام امام حسین (ع) صحبت می کرد. ما ساکن خیابان مدرس بودیم و حاج آقا سید حسین درب امامی، عصرهای جمعه به منزل ما می آمد و سخنرانی می کرد. نهضت امام (ره) در خانه ما شروع شد و من حساس بودم که  روحانی با پدر من چه صحبت هایی می کند، کنار در اتاق می ایستادم و به صحبت های آنها گوش می دادم.

,
,

آن روزها به حضرت امام«آقا» می گفتند و من به نام «آقا» حساس بودم و اولین کاری که در نهضت امام خمینی کردم با پدربزرگم به مسجد فیضیه قم رفتم و طلبه ها اعلامیه ها را از پشت بام مسجد پخش می کردند؛ من یکی از اعلامیه ها را داخل عمامه پدربزرگم مخفی کردم و به خانه آوردم.

,

اولین ملاقات من با حضرت امام(ره) در ۱۲ سالگی بود. پس از این که امام از زندان به قم برگشتند؛ من به اتفاق پدربزرگم قم بودم و«آقا» را برای اولین بار در قم دیدم و جرقه های انقلاب در قلب من روشن شد و تا امروز هم در خدمت امام و انقلاب هستم.

,

در آن زمان خفقان جوانان مذهبی و دیندار وقتی با ساواک روبرو می شدند و یا در دست آنها اسیر می شدند؛ مقاومت می کردند، ولی آنهایی که اصطلاحا چپی بودند؛ زود جا می زدند و مقاومت شان را از دست می دادند و با ساواک همکاری می کردند.

,

گونی حبوبات به جای گونی اعلامیه
من خاطره شیرینی از استاد پرورش دارم که بسسیار جالبی است و قرار تمام این خاطرات در کتابی منتشر شود. در زمان رژیم طاغوت یک روز من در مغازه پدرم بودم. پدرم یک قفل و لولا فروشی در خیابان صارمیه سابق داشت. اما در کنار شغلش یک قرض الحسنه را هم ادره می کرد و پدرم مدیر عامل آنجا بود. یک روز من در قرض الحسنه بودم که سه صندوق برایشان از تهران رسید.

,
,

پدرم گفتند: درصندوق را بازکن. وقتی بازکردم پر از اعلامیه بود. من آن را به انباری در یک گاراژ منتقل کردم و به صورت مخفیانه این اعلامیه ها را پخش می کردم. یک روز برای اینکه دکتر پرورش اعلامیه ها را ببیند؛ یک گونی از اعلامیه ها را با یک پیکان استیشن قرمز رنگ به منزل آقای پرورش بردم.

,

 پرورش گفتند: این جا لانه زنبور است؛ چرا این ها را این جا آورده اید و اعلامیه ها را از من گرفتند و گفتند: اشکالی ندارد بیا تا سر گونی را با هم بگیریم و به منزل بیاوریم. پس از آن آقای پرورش به من گفتند تو الان به خانه و مغازه نرو و هر کجا رفتی، سه زنگ به تلفن من بزن و قطع کن که من بفهمم سالم رسیدید.

,

مرحوم پرورش گونی را در کولر پشت بام چند منزل دیگر جا سازی کرده بود.
آن روز به خیر گذشت. بعد از انقلاب مرحوم پرورش گفت: آن روز چهارنفر از ساواک من را تحت نظر داشتند و در این سند نوشته شده است که « یک پیکان استیشن قرمز رنگ آمد با فردی که یک گونی حبوبات داشت. چون دستگیری سوژه برای ما اهمیت دارد؛ این ها را نگیرید».

,
,

از ساواک این گونه به آنها مخابره شد ه بود. اگر اعلامیه ها را در گونی نریخته بودم؛ اعدام ما بسیار زیاد بود.

,

دوران انقلاب اکثرا” من بلندگوی انقلاب را در میدان نقش جهان و میدان امام در دست می گرفتم و گاهی در جاهایی سنگ و آجر برما پرتاب می کردند. من در تمام دوران مبارزاتم حتی به یک نفر از مسلمانان و حتی ارامنه ساکن اصفهان ضربه ای وارد نکردم. آن زمان نوجوانان و جوانان انقلابی به عنوان اعتراض به رژیم شاهنشاهی شیشه های مغازه ها را می شکستند و چون بسیاری از مفاسد شاهنشاهی را مشاهده می کردند این کار را انجام می دانند.
اما هیچگاه افراد مذهبی به ارگان های دولتی خسارت وارد نمی کردند و در اکثر مواقع مذهبیون مراکز فساد را مورد حمله قرار می دادند.

,
,

پس از انقلاب من با سمت های شهردار، رییس بنیاد مستضعفان کشور و اصفهان پست های مختلفی دریافت کردم.

,

از سال ۵۹ تا ۶۱ در اصفهان مسوول بنیاد مستضعفان بودم و مدتی راهم رییس بنیاد مستضعفان کل کشور بودم.

,

توجه «آقا» به درایت و مدیریت افراد
در یک جلسه حضوری خدمت حضرت امام خمینی (ره ) مشرف شدم. یکی از خاطرات من از ایشان این است که حضرت امام خمینی (ره ) وقتی مهمان داشتند؛ مقید بودند که ریششان را بتراشند و عطر بزنند. من خود به عینه از لای در اتاق شاهد این ماجرا بودم. پس از آن به آقای توسلی گفتند که آقای طباطبایی وارد شوند. من و امام به تنهایی داخل اتاق بودیم. ایشان تمام وقت به صحبت های من گوش می دادند و چشم از من بر نمی داشتند. در آن لحظه پسر حضرت امام(ره ) وارد شدند و رو به حضرت امام کردند و گفتند: به آقای طباطبایی بگویید که به یکی از بنیاد های مستضعفان کمک کند و نام آن بنیاد را آوردند.

,
,

حضرت امام خمینی (ره ) فرمودند: خودشان بهتر می دانند.وایشان تا این حد به مدیریت و درایت افراد توجه داشتند. با این که ولی فقیه تمام امور در دستش است و می داند که چه کاری انجام دهد. پس از اآن در بیشتر جلسات خصوصی و عمومی با حضرت امام ملاقات داشتم و خاطرات بسیاری از این جلسات دارم.

,

اشک در چشمانش سید مهدی حلقه بست و به یاد رهبر و آقایش خمینی کبیر افتاد. او که امروز در کنار ما نیست اما خاطرات خوبش به ما مید می دهد. سید مهدی می گوید: ما قطره ای هستیم در دریای بیکران انقلاب اسلامی. من خاطرات زیادی از انقلاب دارم و نسل سوم انقلاب بدانند که این انقلاب با خون شهدا و ایثارگری هزاران مبارز میهن پرست به دست آمده است. با خون آنهایی که از خانه و کاشانه گریختند تا در سنگر انقلاب و برای دفاع از آرمان های انقلاب اسلامی به پا خیزند.

,

حضور ظالمانه آمریکایی ها در اصفهان
شاید این خاطره را تعدادی از انقلابیون تعریف کرده باشند؛ اما من از نزدیک شاهد ماجرا بودم.

,
,

در سال ۵۴ یا ۵۵ نزدیک ظهر بود که من و پدرم از مغازه برمی گشتیم تا رسیدیم به پل فلزی که یک مرتبه چراغ قرمز شد و ایستادیم. در این میان یک راننده ۱۸ ساله آمریکایی یک راننده اصفهانی را با کتک سیاه کرد و حرفش این بود که «چرا پشت چراغ قرمز ایستاده ای؟!! تا من هم مجبور شوم بایستم» و جالب این بود که هنگامی که پلیس آمد از جوان راننده آمریکایی عذر خواهی کرد و به نگفت که تو مقصری من هم ایستادم تا حرفی بزنم؛ اما پدرم اجازه نداد و گفت: او یک آمریکایی است و ساواکی ها از او دفاع می کنند و در این میان تو را با خود خواهند برد. ما این وضعیت اسف باری در زمان رژیم منحوس پهلوی داشتیم. حتی گاهی با نوامیس ما رفتارهای غیر اخلاقی داشتند.

,

انشاالله که این روزهای سیاه با مقاومت و ایستادگی ما در برابر ابرقدرت ها برنمی گردد.

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه