زیر پوست شهر
مصاحبه ای قابل تامل با کودک دستفروش در دزفول
از چهار قلی که می فروخت تنها می توانست«سه قُل» آن را بخواند چرا که 9 سال بیشتر سن نداشت.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از دزفول امروز: در حالی که گریه می کرد و با دست چپش اشکهایش را پاک می کرد، با گریه گفت:«عمو! دعا می خری»… و باز شروع به گریه کرد…
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, دزفول امروز,از او دلیل گریه اش را پرسیدم، اما او بی توجه به آن و در حالی که سعی می کرد جلوی گریه اش را بگیرد، در لابه لای گریه هایش گفت:«عمو ارزون می دم، چهار قل، آیت الکرسی و… عمو تو رو خدا دعا
,بخر…. می خوام برم خونه »
,حرم حضرت سبزقبا(ع) خلوت بود و نیم ساعت بیشتر تا ساعت ۱۲ شب باقی نمانده بود، هنوز مبهوت گریه هایش بودم، به او گفتم:«عمو این موقع شب این جا چی کار می کنی؟» …. و او در پاسخ به
,سوالم تنها گریه می کرد و اصرار داشت حتما از دو دعا بخرم.
,دستش را گرفتم و در کنار ستونی از حرم در جلوی خود نشاندم. دستی بر سرش کشیدم و اشک هایش را پاک کردم. آرام تر که شد دوباره سوالهایم را از او پرسیدم و او نیز در جواب داستانش را برایم گفت.
,«بعد از ظهر برای فروش دعا با تاکسی از یکی از شهرهای همجوار به حرم حضرت سبزقبا(ع) در دزفول آمدم، درآمد خوب بود. …..تومان فروش داشتم، خوشحال بودم که دست پر به خانه می روم. ۳۰ دعا فروختم و سه چهار دعا بیشتر باقی نمانده بود، ساعت ۱۰ شب بود که خواستم به خانه برگردم. وقتی دست در جیبم کردم ….. دیدم پول ها را ….. –دوباره شروع به گریه کرد- ….. دیدم پول ها نیست….. .»
,حرف هایش بسیار متعجب ترم کرد. چطور کودک ۹ ساله ای به تنهایی از شهری به شهر دیگری آمده و باز دوباره بر می گردد؟!
,حسین ۹ ساله، گفت:«از شهر… با تاکسی به دزفول می آیم و برای برگشت نیز از پول درآمدهایم با تاکسی دوباره به … برمی گردم»….
,معلوم بود که مدتها است دست فروشی می کند، بازار دزفول را هم خوب بلد بود. می گفت، سود پلاستیک فروشی از دعا فروشی بیشتر است و از تجربه پلاستیک فروشی خود در منطقه معروف بستنی
,فروشان در دزفول می گفت.
,پسر اول خانواده بود و می بایست خرج مادر و دو خواهر کوچکش را در بیاورد…. وقتی دلیل کارکردنش را پرسیدم گفت:«می خوام نون دربیارم برای مادر و خواهرام»…..
,دکتر، خلبان و یا پلیس، آرزوهای قابل پیش بینی یک کودک ۹ ساله است، ولی سختی روزگار حتی فرصت آرزو کردن را هم از او گرفته بود چرا که وقتی از او آرزویش را پرسیدم فقط جواب داد«نمی دانم»…
,می گفت:«دوست دارم که دعاهایی را که می فروشم خودم هم بتوانم بخوانم ولی تنها «چهارقُل» و آنها هم تنها سه قل آن را می توانم بخوانم».
,گرم گفتگو شدیم، دل پری از روزگار داشت از جمع کردن بساطش توسط شهرداری تا دزدیدن اجناس دست فروشی اش گفت…. بیش از سنش تجربه داشت.
,حالا دیگر ساعت از ۱۲ شب نیز گذشت و درب های حرم بسته شد. در این فاصله توانسته بود دو دعا را به زائران حرم بفروشد تا قدری از ناراحتی اش کم شود.
,توقعی نداشت، مثل اینکه فقط می خواست دلش را خالی کند. خداحافظی کرد تا دیرتر از این نشده جایی برای خوابیدن در اطراف حرم پیدا کند. دستش را گرفتم و روی پله ورودی حیاط حرم نشستیم.
,وقتی فهمید که به تاکسی تلفنی تماس گرفتم، برقی در چشمان پف کرده از گریه اش دیده می شد.
,هنوز شیطنت های کودکی اش را داشت…. چند دقیقه ای طول کشید تا تاکسی بیاید… وقتی سوار تاکسی شد، نمی خواستم دست خالی به خانه برود، در حد درآمد از دست رفته اش به او پول دادم و
,با راننده تاکسی حساب کردم.
,در حالی با او خداحافظی کردم که انبوهی از سوالات ذهنم را مشغول کرد، خیره به جاده به اخبار پر هیاهوی سیاسی آن روز فکر می کردم. فکر می کردم که اگر مسوولان به جای
,پرداختن و مشغول کردن تمام توان شهر به مسائل سیاسی، به کار، رفاه و معیشت مردم فکر می کردند، چند حسین ۹ ساله دیگر نیاز نیست برای امرار معاش خانواده شان کار کنند….
,راستی چند وقتی است که دنبالش می گردم، نمی دانم بازار بهتری پیدا کرده یا نه. ولی اگر شما با او برخورد کردید، اگر نمی خواهید از او چیزی بخرید لااقل با او مهربان باشید. آخر نان آور خانه ای است…
]
ارسال دیدگاه