جریان زندگی در جبهه
از گره زدن دم موش تا خوابیدن روی طناب
[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا و به نقل از سایت جبهه لر ؛انگار همین دیروز برگشته ، حسین غفاری رزمنده دفاع مقدس از خاطراتش می گوید ، خاطراتی که هنوز نفس می کشند.
, سایت جبهه لر ,,
,
از نوجوانی می گوید که مصرانه در جبهه ماند. ابراهیم محمدی جزو بسیجی هایی بود که به جبهه اعزام شده بود ، سنش خیلی کم بود و نمی دانستیم چطور راضی اش کنیم تا به عقب برگردد . داشت می رفت مرخصی که نامه ای نوشتیم با این محتوا که نگذارید ابراهیم به جبهه برگردد، نامه را دادیم به دست ابراهیم و گفتیم بده به بسیج منطقه . عملیات بیت المقدس 2 شرکت کردم، بعد از عملیات دیدم ابراهیم اسیر می برد! جا خوردم! گفت: شما فکر کردین که می تونین سرمو شیره بمالین ولی من فهمیدم و رفتم از یک گردان دیگه اعزام شدم به عملیات. بعد از آن ماجرا باهم دوست شدیم و بعدها او به طلبگی علاقه مند شد و الان هم روحانی است.
,

, نفر دوم از چپ ابراهیم محمدی - نفر اول از راست حسین غفاری
,از حال و هوای جبهه می گوید: زندگی همچنان در جبهه جریان داشت ، بازی و سرگرمی و شوخی هم داشتیم...
,درباره خاطرات طنز می گوید :
,یک بار رفته بودیم منطقه چنانه برای اینکه چادرهای پادگان شهید مهدی باکری را جمع کنیم، من و شهید پادار و یک نفر دیگر بودیم، دیدیم چادرها پر از موش هستند ، موش ها را می گرفتیم و دم موش ها را به هم گره می زدیم.
,وقتی در پادگان شهید باکری بودیم به ما اعلام کردند که نیروی جدید دادند ، نیروهای جدید آمدند و در چادرها جا دادیم ، جا کم بود یک طناب از این طرف چادر به سمت دیگر چادر رفته بود ، آن موقع یوگا کار می کردم رفتم روی طناب خوابیدم و گفتم اشکالی ندارد من هم روی طناب می خوابم. بچه ها بدو بدو رفته بودند به فرماندهی گفته بودند که فلانی روی طناب خوابیده، صدای خوابیدن من روی طناب همه جا پیچیده بود و از آن به بعد همه مرا با این جریان می شناختند.
,

, حسین غفاری - خوابیده روی طناب
,در عملیات بیت المقدس 2 به عنوان راهنما برای موقعیت عملیات بودم در سرما و ارتفاعات برفی در سه راهی ایستاده بودم و کمپرسی ها را هدایت می کردم ، از یکی از کمپرسی هایی که رسید بالا رفتم و مسیر را نشان دادم ، در ان سوز و سرما حواسم فقط به کار بود که ناگهان از درون پنجره دستی بیرون آمد و یک آبنبات و شیرینی به من داد، شهید یعقوب ریحانی بود ، راننده کمپرسی...
,

,

,
, سمت چپ حسین غفاری - سمت راست شهید یعقوب ریحانی
,,
شهید سعید خیر آبادی دوست صمیمی من بود، با هم که یکجا بودیم همیشه شوخی می کردیم و جملات و کلمات را جابه جا می کردیم و با همه حرف می زدیم ، هر کس پیش ما بود از حرفهای ما گیج می شد. هر کار می کردیم تا بچه ها شاد باشند و این حدیث را همیشه زمزمه می کردیم " أَفضلُ الأَعمالِ إِدخَالُ السُّرُورِ فِی قَلبِ المُؤمِنِ"
,یک انگشتری داشتم که سعید خوشش آمده بود ، یک بار با اصرار به من گفت که انگشتری ات را بده به من ، قبول نکردم و گفتم نمی شود که نمی شود انگشتری را مادرم به من داده، خوابیدم و ناگهان در خواب دیدم که انگشتری ام افتاده دور گردنم و دارم خفه می شوم ، دستم را انداختم و انگشتری را از گردنم دراوردم و افتاد کنار، از خواب پریدم و دستم را بردم به انگشتر و دیدم در دستم نیست ، حین خواب از دستم دراورده بودم و هر قدر به دنبالش گشتم پیدا نکردم.
,آری این بود قصه مردی و مرانگی هایی که در پس شوخی های کوچک نهان شده بودند ، داستان کسانی که می خندیدند به امید لبخند دیگران ، نه برای شادی خود ، می خندیدند تا بجنگند ، خنده های آسمانی برای آدم های آسمانی ، آدم هایی که خدا حیفش آمد حتی برای لحظه ای دل به انگشتری نقره مادر ببندند...
,,
,
,

, از راست حسین غفاری - شهید سعید خیرآبادی
,

,

, حسین غفاری
,

, نفر وسط حسین غفاری
]
ارسال دیدگاه