شهید 17 ساله بابلسری؛
شهیدی که فقط لباسهایش به خاک سپرده شد
«بزرگترین آرزوی شهید این بود که به شهادت برسد و جنازهاش گمنام باشد. آخرین باری که به جبهه رفت خیلی خوشحال بود و میگفت: دیگر به خانه برنمی گردم. میخواهم نزد حضرت زهرا(س) بروم.»[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از مشهدسر، شهید علیاکبر آقاجانی در فروردین 1344 در بخش اجاکسر از حوالی شهرستان بابلسر دیده به جهان گشود. وی هفتمین فرزند از یک خانواده زحمتکش و کشاورز بود. تحصیلاتش را در از مقطع ابتدایی تا دوم دبیرستان در شهرستان بابلسر تکمیل کرد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, مشهدسر,برای کمک به معیشت خانواده، همواره به پدر در کار کشاورزی کمک میکرد تا اینکه به فرمان امامش لبیک گفت و در سن 16 سالگی به دنبال گمشدهاش، به جبهههای حق علیه باطل شتافت. عاشق شهادت بود و آن را پاداش عظیم از جانب خدای سبحان میدانست.
سرانجام در 26 تیر 1361 در منطقه شلمچه در عملیات ماه مبارک رمضان به شهادت رسید و ندای آسمانی "ارجعی ارجعی" خدای بزرگ را درک کرد و به سوی عرش پرواز کرد.
پیکر مطهر شهید علیاکبر آقاجانی تاکنون مفقود است و تنها لباسهای وی را در گلزار شهدای اجاکسر به خاک سپردند.
,
,
,
,
, ,
,
, ,
فرازهایی از وصیتنامه شهید:
مادر عزیزم، سلام مرا بپذیر، حلالم کن، گناهان مرا ببخش، مبادا در فقدان من گریه کنی که این خواهش من است، خدا را شکر کن که من به مقام والای شهادت رسیدم.
ای پدر عزیزم حلالم کن، مرا ببخش بخاطر اذیتهایی که کردم، خواهش میکنم در مرگ من گریه نکنید و پاسداران را دعا کنید.
ای خواهر، تو هم زینبگونه باش و در راه خدا مبارزه کن که شیرین مبارزهای است.
برادرانم، صبور باشید و همدیگر را دوست داشته باشید و کینه دیگری را کنار بگذارید و بدانید که مرگ راهی است که باید پیمود و سفری است که باید رفت، چه بهتر که در راه اسلام و خدمت به ملت شریف اسلام باشد و بدانید ملتی که شهادت برای او آرزو است، پیروز است.
در آخر توصیه میکنم در هر کجا که هستید پشتیبان روحانیت و ولایت فقیه باشید که استمرار حرکت انبیاء است و دیگر این که در تبلیغات خود بیشتر امام را دعا کنید.
انالله معالصابرین.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
یادها و خاطره ها:
برادر شهید: علیاکبر عاشق جبهه بود اما پدرم راضی نمیشد. این مسئله تا چند روز ادامه داشت تا اینکه بعد از اصرارهای فراوان از سوی علیاکبر، بالاخره پدرم راضی شد رضایتنامه را امضا کند.
جلوی درب منزل یک کامیون آجر برای بنایی ریخته بودیم. علیاکبر از خوشحالی تمام آجرها را به تنهایی داخل خانه آورد.
بزرگترین آرزوی شهید این بود که به شهادت برسد و جنازهاش گمنام باشد. آخرین باری که به جبهه رفت خیلی خوشحال بود و میگفت: دیگر به خانه برنمی گردم. میخواهم نزد حضرت زهرا(س) بروم.
دوست و پسر عموی شهید: وی وقتی خودش را شناخت، به سوی جبهه روانه شد.
تا آنجایی که یادم می آید، علیاکبر در جبهه یکی از بهترین خدمه آرپیجیزن بود. یک روز به سنگر ما آمد. من او را چند مرتبه صدا زدم و او جوابم را نداد. از او خیلی ناراحت شدم و بعد که او را دیدم، به او گفتم که چرا جوابم را ندادی؟ او گفت: عذر میخواهم، من گوشم به خاطر صدای آرپیجی خوب نمیشنود.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
انتهای پیام/رض
]
ارسال دیدگاه