شهدای مدافع حرم

ما مدیون شهدا هستیم،نه بیت امام...!

ما مدیون شهدا هستیم،نه بیت امام...!
گزارشی از حال و هوای استقبال امروز
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از پایگاه خبری دانشجویان بیدار، ساعت حدود 9 شبِ پنجشنبه 15 بهمن ماه. مدیر مسئول خبرگزاری خبر داد که فردا شهر، میزبان دو مهمان عزیز خواهد بود. قرار را قطعی کردیم تا صبح علی الطلوع با دوربین و دفترچه به استقبال شان برویم. بعد از نماز صبح از شوق دیدار این دو مهمان عزیز، لحظه شماری می کردم تا موعد مقرر فرا رسد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,

تقریبا ساعت 8 صبحِ جمعه رو به روی دفتر خبرگزاری منتظر آقای مدیر مسئول بودم تا سریع تر به فرودگاه برویم و یک وقت از تازه سفر کرده ها جا نمانیم.

,

هر چند که ما یک عمر است جا مانده ایم و تنها دلخوشی مان از زندگی همین اسقبال هاست. بعد از رسیدن به فرودگاه، چشم مان به جمال همشهری هایی روشن شد که قبل از ما به آن جا رسیده بودند و رفته رفته به تعدادشان اضافه میشد.

,

درب سالن انتظار را بسته بودند، به همین جهت اسقبال کنندگان بصورت پراکنده در گوشه و کنار فرودگاه ایستاده بودند و چشم انتظار ورود این دو عزیز.

,

روز جمعه بود. 1400 سال است که عده ای هم چنان منتظر ورود یگانه منجی عالم هستند. عجب تقارن عجیبی پیدا کرده است این انتظار ما.

,

حال و هوای زیبایی در فرودگاه برقرار بود. قطعا جنس میهمانان، وضعیت فرودگاه را به این شکل در آورده است.

,

رفته رفته عقربه های ساعت به 9:30 نزدیک می شدند. از دور صدای هواپیما به گوش می رسید. گویی چشمان انتظار این‌بار با قطرات اشک همراه شده بود.

,

گویی شهیدان خدایی دوباره به آغوش ملت بازگشته اند. گویی شعر آن شاعر بزرگوار درست بود!

,

درِ باغ شهادت، بازِ باز است...

,

امروز شهر میزبان دو شهید مدافع حرم بود. بهتر است بگوییم آن ها میهمان نبودند، بلکه ما هستیم که میهمان این عالم شده ایم. شهدا رفتند و میزبان شدند و ما مانده ایم در این وادی غم، که ماندن نیز در رفتن است.

,

جنس میزبانان امروز شگرف بود. نمی خواهم بحث را سیاسی کنم، اما عجیب است که هر وقت حال و هوای شهر تغییر می کند، سریع شهدا خودشان را می رسانند. هر وقت مردم نیاز به مدد گرفتن دارند، سریع فرزندان حیدر خودشان را به معرکه می رسانند. و چه معرکه ای بود امروز در فرودگاه شهر...

,

مانده ام که از دوستان شهید بنویسم، یا خانواده ایشان. از چشمان اشک آلود مردم عادی نوشتار کنم، یا روایت گر اشک های همسر شهید شوم. اما اجازه دهید از آن چیزی مطلب نویسم که امروز اشک خودم را در آورد.

,

درست است که فرزند شهید تقریبا 10سال سن داشت، اما مردی بود برای خودش. فریاد می زد بر سر شیطان بزرگ! شعار میداد. رجز می خواند. تو گویی روح پدر در بدن این بزرگ مرد به تپش افتاده بود. ای کاش تمام آقا زاده ها همانند این آقازاده بودند. بی انصافی ست که لقب آقازاده را بخواهیم برچسب مهدی هاشمی کنیم، اگر او آقازاده است، پس این شیر مرد 10 ساله کیست؟

,

, ,

خلاصه در همین حال و هوا بودیم که یکباره حسین حسین مردم، چشمانمان را به سوی ماشین های حامل شهدا چرخاند. سیل جمعیتی بود که آشنا و غریبه به سمت شهدا دست دراز کرده بودند. و من یقین دارم این شهیدان دست گیری خواهند کرد از این ملت.

,

من یقین دارم که این ملت خودشان را مدیون این شهدا و خانواده های شان می دانند، نه مدیون بیت امام و آقازاده هایش!

,

و چه زیبا بود روضه های حضرت زهرا (سلام الله علیه) که در مراسم استقبال شهدای عملیات الزهرا (سلام الله علیه) خوانده میشد...

,

انتهای پیام/رض

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه