زمزمههای شهید سراجی دو ماه قبل از شهادت؛
خوش آن روزی که نوبت بر من آید
(آقا چی شده؟ می تونم کمکتون کنم؟) صدای یک رهگذر بود با حالت خاصی از پشت پرده اشک نگاهش کردم و گفتم محمدحسین هم پرواز کرد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از سایت فرهنگ نگار، خبر کوتاه بود و چون پتک محکم ((محمدحسین پرید))، پرسیدم دوباره بگو. گفت محمدحسین پرید، عرق سردی بر پیشانیام نشست. باور نمیکردم. گیج شدم و زانوانم سست شد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, فرهنگ نگار,همانجا کنار خیابان روی زمین نشستم و دیگر صدایی نمیشنیدم. حتی صدای کسی که از کنارم رد میشد و متوجه شرایطم شده بود را نشنیدم، قلبم بهشدت میزد و ناگهان اشکم سرازیر شد.
(آقا چی شده؟ می تونم کمکتون کنم؟) صدای یک رهگذر بود با حالت خاصی از پشت پرده اشک نگاهش کردم و گفتم محمدحسین هم پرواز کرد، رهگذر با بهت نگاهی کرد و دور شد. حالا من بودم و همه خاطراتی که با محمدحسین در ذهنم مجسم میشد.
2 ماه قبل مانوری داشتیم در محدودهٔ اتوبان قم گرمسار. هوا سرد بود من را که از دور دید گفت: ((می دونستم که میآیی مگه میشه مانور باشه و تو نباشی)) رفتم جلوتر دست داد.
دستاش سرد مثل یه تیکه یخ بود، گفتم مگه دستکش نداری؟ گفت مگه اینجا همه دستکش دارن؟ روز مانور اصلی فرارسید. مسیری تقریباً 4 کیلومتری را باید به صورت رفت و برگشت تا محل اصلی مانور میرفتیم و برمیگشتیم. در طول مسیر باهم بودیم. دائماً در حال ذکر گفتن بود و گهگاه زمزمههایی با خود داشت. گفتم محمدحسین بلندتر بخون تا فیض ببریم. گفت: دلم خیلی برای سید کمال تنگشده. خیلی بیمعرفت بود. قرار نبود مارو تنها بذاره. (سید کمال کاظمی از برادران سپاه بود که در پادگان 19 دی به شهادت رسید) و شروع کرد به زمزمه عزیزان میروند نوبت به نوبت.........خوش آن روزی که نوبت بر من آید ....))
بعد گفت: ((می خوام برم سوریه بیا با هم بریم بالأخره تو تخصص قناسه و 12/7 داری و می تونی خیلی مؤثر باشی.)) گفتم محمدحسین تو برو آگه خوشمزه بود بیا و برای ما هم تعریف کن. گفت: ((من میرم و وقتی برگشتم دلت می سوزه ها، بیا بریم .........)) و اون رفت و برگشت و دل همه را سوزاند دل همه را..............
خوشا به حالت محمدحسین، در اوج پروازت دعایمان کن تا دل کندن از این زمین خاکی را یاد بگیریم.

*:خاطره ای از همرزم شهید مدافع حرم محمد حسین سراجی
انتهای پیام/
همانجا کنار خیابان روی زمین نشستم و دیگر صدایی نمیشنیدم. حتی صدای کسی که از کنارم رد میشد و متوجه شرایطم شده بود را نشنیدم، قلبم بهشدت میزد و ناگهان اشکم سرازیر شد.
,(آقا چی شده؟ می تونم کمکتون کنم؟) صدای یک رهگذر بود با حالت خاصی از پشت پرده اشک نگاهش کردم و گفتم محمدحسین هم پرواز کرد، رهگذر با بهت نگاهی کرد و دور شد. حالا من بودم و همه خاطراتی که با محمدحسین در ذهنم مجسم میشد.
,2 ماه قبل مانوری داشتیم در محدودهٔ اتوبان قم گرمسار. هوا سرد بود من را که از دور دید گفت: ((می دونستم که میآیی مگه میشه مانور باشه و تو نباشی)) رفتم جلوتر دست داد.
,دستاش سرد مثل یه تیکه یخ بود، گفتم مگه دستکش نداری؟ گفت مگه اینجا همه دستکش دارن؟ روز مانور اصلی فرارسید. مسیری تقریباً 4 کیلومتری را باید به صورت رفت و برگشت تا محل اصلی مانور میرفتیم و برمیگشتیم. در طول مسیر باهم بودیم. دائماً در حال ذکر گفتن بود و گهگاه زمزمههایی با خود داشت. گفتم محمدحسین بلندتر بخون تا فیض ببریم. گفت: دلم خیلی برای سید کمال تنگشده. خیلی بیمعرفت بود. قرار نبود مارو تنها بذاره. (سید کمال کاظمی از برادران سپاه بود که در پادگان 19 دی به شهادت رسید) و شروع کرد به زمزمه عزیزان میروند نوبت به نوبت.........خوش آن روزی که نوبت بر من آید ....))
, .,بعد گفت: ((می خوام برم سوریه بیا با هم بریم بالأخره تو تخصص قناسه و 12/7 داری و می تونی خیلی مؤثر باشی.)) گفتم محمدحسین تو برو آگه خوشمزه بود بیا و برای ما هم تعریف کن. گفت: ((من میرم و وقتی برگشتم دلت می سوزه ها، بیا بریم .........)) و اون رفت و برگشت و دل همه را سوزاند دل همه را..............
,خوشا به حالت محمدحسین، در اوج پروازت دعایمان کن تا دل کندن از این زمین خاکی را یاد بگیریم.
,

, *:خاطره ای از همرزم شهید مدافع حرم محمد حسین سراجی
,انتهای پیام/
,]
ارسال دیدگاه