به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، محمد پور نجف یکی از هزاران مرد " لشکر خوبان" است که در روزهای سرنوشت ساز این وطن با تقدیم بهترین روزهای زندگانی و جوانی اش، در آزادی و استقلال این کشور سهیم شده است.
جانباز 50 درصدی که به همراه حاج مهدیقلی رضایی توفیق دیدار با مقام معظم رهبری در تجلیل از عوامل و دست اندر کاران و رزمندگان کتاب "لشکر خوبان" را داشته است.
گفتگوی خواندنی ما با آقای پور نجف به مخاطبان آناج تقدیم می گردد.
,
,
,
, آناج ,
, ,
,
, ,
آناج: آقای پور نجف کمی از خودتان بفرمایید؛
متولد 1334 در تبریز هستم. از نوجوانی در مغازه تراشکاری پدرم کار می کردم و از همان روزها بود که کم کم پایم به مسجد محله باز شد و تحت تاثیر فضای مسجد به جبهه و جنگ مشتاق شدم.
در سال 61 از طرف مسجد ما را به یک دوره آموزشی بسیج فرستادند و پس از گذراندن دوره راهی جبهه شدم. آن موقع شانزده سال داشتم که تحصیلات راهنمایی را ناتمام رها کرده و به جبهه رفتم.
در همان اعزام اول یکی از دوستان صمیمی من به اسم غلامرضا که باهم اعزام شده بودیم، به شهادت رسید. از جهتی هم بسیار ناراحت شدم و از طرفی مصمم تر شدم که راه او را ادامه بدهم.
پیوستن به گروه تخریب لشکر عاشورا
نیروها داشتند خود را برای عملیات والفجر مقدماتی آماده می کردند و من را هم به گروه تخریب فرستادند. یکی از دلایلی که افراد کم سن و سال را به گروه تخریب می فرستادند این بود که ما وزن کمتری داشتیم و مین ها دیر منفجر می شدند و یا اینکه افراد ضعیف جثه راحت تر می توانستند هنگام باز کردن معبر از لابه لای سیم خاردارها عبور کنند. من به تمایل خودم در گروه تخریب ماندم.
در فاصله ی بین عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یک، مرا به فکه فرستادند. همانجا یک آرپی جی کنار من به زمین برخورد کرد و موج آن مرا به کناری پرت کرد و باعث شد که من به تبریز برگشته و 6 ماه بستری شوم. پس از این که دوباره به جبهه برگشتم و اینبار مرا به اطلاعات فرستاده و به سردار مولوی معرفی کردند.
آناج: اولین بار همراه چه کسی به شناسایی رفتید؟
در اولین ماموریت مرا با یکی از رزمندگان به اسم علی قهرمانی که از لشگر 27 رسول الله بود (ولی به دلیل اینکه اهل اردبیل و ترک زبان بود با ما کار می کرد) به شناسایی منطقه بمو در قسمت غرب کشور فرستادند.
علی خیلی پسر زرنگی بود. بین مرز ایران و عراق یک روستا به اسم ایزگیله وجود داشت؛ ما از این روستا که خالی از سکنه بود، گذشتیم. وقتی زرنگی و نترسی علی را دیدم، ترس من هم از بین رفت. از یک نقطه با دوربین مقر دشمن را بررسی کردیم. او من را توجیه کرده بود به گونه ای که بعد از گذشت دو هفته من می توانستم بدون او نیروها را به شناسایی ببرم.
شهید حمید باکری به من گفت که همراه با شهید اسد قربانی نیروهای اطلاعات را که شانزده نفر می شدیم، با خود ببریم و آنها را نسبت به منطقه توجیح کنیم. که متاسفانه بعد از شناسایی هنگام برگشت از عراق به مین برخوردیم و هشت نفر از 16 نفر همانجا شهید شدند. من هم زخمی شده بودم.
محمد گروسی یکی از نیروهای قوی ما بود که قبلا هم در اطلاعات شهید چمران خدمت می کرد. او خیلی با صلابت و شجاع بود. به من گفت دست و پایت را گم نکن، این چفیه ها را چند تکه کن تا من پاهای بچه ها را ببندم. یکی از نیروها که شهید انصاری بود، جفت پاهایش قطع شده بود و هنگامی که محمد پاهایش را بست همان لحظه به شهادت رسید. سپس دیدم که مرتضی قصاب عبدالهی (برادر کوچک شهید اصغر قصاب) را دیدم که در حال جان دادن است؛ نمی توانستم صحبت کنم چون ترکش به دهانم خورده بود لذا با ایما و اشاره حبیب آذرنیا را از پایگاه صدا کردم و آن ها هم متوجه منظور من شدند.
آن ها با قاطر به کمک ما آمدند. در همان حین که داشتیم مرتضی قصاب را روی قاطر می گذاشتیم، او نیز به شهادت رسید. عراقی ها مدام به ما نارنجک پرتاپ می کردند ولی به ما نمی رسید. ما باید قبل از طلوع آفتاب و روشن شدن هوا از آن کوه رد می شدیم اما موفق نشدیم. نزدیک صبح شهید آقا مهدی باکری خود به منطقه آمد. هوا که قدری روشن شد دیدیم که خون بدن زخمی ها و شهدا مثل یک جویبار جاری است!
ای کاش در ان لحظه کسی فیلم می گرفت و امروز به بعضی از این مسئولین نشان می داد و می گفت که ببینید ایران تا به حال چگونه روی پای خود ایستاده است و امروز شماها چگونه بر این کرسی ها تکیه زده اید.
بعد از بمو به گیلان غرب، مقر لشگر آمدیم. مرا در مقر مداوا کردند و دیگر به عقب برنگشتم. پس از مدتی عملیات والفجر دو شروع شد اما چون ما مجروح شده بودیم به ما اجازه شرکت در عملیات را ندادند و ما در گیلان غرب ماندیم.
در عملیات والفجر4 به ما ماموریت دادند و ما در یک هفته منطقه عملیاتی والفجر 4 را شناسایی کردیم. من و آقای امان الله امانی نیروهای اطلاعات گردان حضرت علی اصغر(ع) بودیم. فرمانده گردان نیز آقای اسلام نجاری بود. هم من و هم آقای امانی در همان عملیات مجروح شدیم.
پرتاب نارنجک بدون کشیدن ضامن
آن روز من متوجه شدم که عراقی ها آن طرف تر آتش روشن کرده و دور آن جمع شده اند. من نارنجک داشتم که آن را در آوردم اما هول شدم و یادم رفت که ضامن آن را بکشم. بدون این که ضامن را بکشم نارنجک را به سمت عراقی ها پرتاپ کردم و آن ها هم همان نارنجک را برداشتند، ضامنش را کشیده و به خود ما پرتاپ کردند و ما زخمی شدیم.
در نزدیکی یک دوشکا وجود داشت؛ ما خود را به آن رساندیم. من و محمد گروسی از به عراقی ها نارنجک می زدیم و آن ها هم مارا می زدند. یک دفعه عراقی شلیک کرد و به نخاع من اصابت کرد و من زمین گیر شدم. محمد می خواست از پشت برود و شلیک کند ولی او را هم زدند. سپس یک دسته از گردان جمشید نظمی به کمک ما آمدند. ما را به نقاحت گاهی در سقز بردند.
به محمد شش گلوله دوشکا زده بودند ولی به من یکی زده بودند؛ با این حال محمد انجا زا من پرستاری می کرد! محمد شجاعت عجیبی داشت. او در عملیات خیبر شهید شد.
ما را که زخمی بودیم به همراه چند نفر دیگر از جمله شهید مشهدی عبادی، علی اکبر رهبری و ... به تبریز به بیمارستان امام خمینی آوردند اما آنجا جای خالی وجود نداشت و از آنجا ما را به بیمارستان اسکو بردند. پس سه ماه مداوا و استراحت دوباره به جبهه برگشتیم.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
, ,
,
, ,
,
آناج: واکنش خانواده شما از اینکه پس از مجروحیت های متوالی بازهم به جبهه برمی گشتید، چه بود؟
آن ها دیگر به این وضعیت عادت کرده بودند و مانع من نمی شدند. من فرزند چهارم بودم و برادر بزرگتر من نیز در جبهه بود و در سال 61 او هم جانباز شد. همزمان با مجروحیت من برادرم نیز در یک منطقه دیگر زخمی شده بود.
پس از مداوا و بهبود به پادگان ابوذر رفتیم. آنجا ما را سازماندهی و به جنوب فرستادند. ما را با آمبولانس آقا مهدی به منطقه زید فرستادند. من جزء تیم آقای پرستی بودم که از پاسگاه زید شناسایی را شروع کردیم.
شناسایی پاسگاه زید حدود سه ماه طول کشید و هنگام شروع لو رفت و عملیات لغو شد. سپس آقا مهدی فرمودند که عده ای از نیروها به غرب (منطقه بمو) و عده ای در ایستگاه بمانند. ما که در سال 63 دوباره به بمو رفتیم، بین خودمان به آن منطقه بندرعباس می گفتیم. آنجا نیز لو رفتیم و بار دیگر به جنوب برگشتیم تا محل عملیات خیبر را شناسایی کنیم.
چون ما آشنایی زیادی با عملیات آبی نداشتیم، آنجا عرب ها کار می کردند و البته آقای محمد محمدی(که آقا مهدی ایشان را زیاد دوست می داشتند) و شهید فرقانی را نیز با آن ها همراه کردند. آن ها نیز لباس عربی پوشیدند. ما هم مامور شدیم در قسمتی از منطقه به هلی کوپتر ها چراغ بدهیم تا روی پد ها بنشینند.
من با شهید مرتضی یاغچیان در یک بلم بودم و شهید حمید باکری نیز قبل از ما به منطقه رفته بود. ما دفعه اول راه را گم کردیم و بعد از اینکه شهید یاغچیان با شهید حمید باکری تماس گرفت، او محور را دقیق مشخص کرد. ما به جزیره رسیدیم و در چاه نفتی (پد) که شماره گذاری کرده بودند مستقر شدیم. شهید یاغچیان به ما گفت شما اینجا بمانید تا من برای کسب تکلیف نزد آقا مهدی و اقا حمید بروم.
شناسایی و کار در منطقه عملیات بدر، حدود 5ماه طول کشید. همانجا با آقای یوصف صارمی و آقای مهدیقلی رضایی و چند تن از دوستان دیگر یک جا جمع شدیم. آنجا عراقی ها سوله های بزرگی داشتند و ما یکی از آن سوله ها را نمازخانه و حسینیه کرده بودیم. در عملیات بدر جمع خیلی خوبی داشتیم.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
, ,
,
, ,
آناج: از عملیات بدر بگویید شما جزو نیروهای اطلاعت در آن عملیات بودید؟
بله، امر حفاظت در عملیات بدر خیلی مهم بود و اغلب آقا مهدی خود ما را می برد و یا حتی وقتی جایی می رفیتم به عنوان نیروی خدماتی بیل و کلنگ هم با خود می بردیم که کسی به ماموریت ما پی نبرد. ما در منطقه مستقر شدیم. آن زمان یوسف صارمی تازه به جبهه آمده بود و هنوز تیمشان مشخص نبود. تیم ما هم زیر نظر شهید مهدی داوودی قرار داشت.
اعضای تیم ما بچه های شلوغی بودند و از آن جمله خود شهید داوودی و حسین محمدیان خیلی شلوغ بودند. من مسئول پایگاه بودم. یکبار که از شناسایی برگشته بودم و از شدت خستگی خواب آلود بودم. حاج کریم فتحی برای عضویت در پایگاه مقربه من مراجعه کرد و گفت: برای ثبت نام به چه مدارکی نیاز دارم؟ من هم گفتم: عکس. گفت عکس چه کسانی؟ گفتم: پدرت، مادرت، یخچال و ... من نمی دانستم که او حاج کریم فتحی و مسئول اطلاعات عملیات لشکر است و بعد از این که فهمیدم خیلی از او خجالت می کشیدم. چون او رفتار و منش خاصی داشت و ما معمولا پیش او مقید بودیم. حق پدری به گردن ما داشت.
آقای رستم خانی یکی از فرماندهان تیپ بود که هرچند فرد شلوغی نبود ولی ما نسبتا با او راحت بودیم. یکبار بچه ها مرا به سنگ بسته بودند و می زدند. من هم برای این که از دست آن ها خلاص شوم، فرمانده رستم خانی را بغل کردم و همه ی سنگ هایی که بچه به من می زدند به او می خورد.
من و ابالفضل فرهمند داشتیم از شناسایی برمی گشتیم. رستم خانی هم هیچ وقت از پس شلوغی های ما برنمی آمد. موقع برگشت روی بلم او را به آب انداختیم. ما در دوره آموزش شنا دیده بودیم اما او که شنا بلد نبود، داد و فریاد می کرد. وقتی به سوله رسیدیم، فکر کردیم و دیدم اگر بخوابیم نمی توانیم برای نماز صبح بیدار شویم. فرهمند به من گفت: محمد حالا چه کار کنیم؟! فکر کردیم؛ گربه ی عراقی ها در همان منطقه جا مانده بود؛ ما گربه را گرفتیم و داخل جعبه میوه انداختیم. گربه سر و صدا راه انداخت. من به فرهمند گفتم بیا گربه را داخل یک گونی کرده و به داخل سنگر بیاندازیم. این کار را کردیم و گربه را داخل سنگر انداختیم؛ از قضا گربه درست روی شکم شهید حسین محمدیان افتاد.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
, ,
,
, ,
حاج مهدی قلی رضایی هم که در سنگر دیگری بود، آن شب به سنگر ما مهمان آمده بود و با حسین یکجا خوابیده بودند. دیدم بچه ها داخل سنگر گربه را به باد کتک گرفته اند. در حین آن بلبشور و سر و صدا آقا مهدی را دیدم که با چراغ قوه بیرون آمده، و می گوید چه خبر است که چنین سر و صدا راه انداخته اید؟! تا چشمم به آقا مهدی افتاد، پا به فرار گذاشتم. من و ابالفضل به سنگر تدارکات رفتیم تا آب از آسیاب بیافتد. در سنگر تدارکات هم قدری کمپوت گیلاس و ... خوردیم، تا صبح شد و نماز خواندیم و بعد از آن دیگر موقع کتک خوردن بود. آن روز ما یک کتک حسابی از دست رفقا خوردیم.
من و حسین محمدیان و چهار نفر دیگر را در تشکیلات شهید سید علی هاشمی(سردار هور) مامور به شناسایی کردند تا با عرب های بومی جنوب به شناسایی برون مرزی برویم. دو ماه دور از دوستان مشغول شناسایی بودیم. 10 یا 15 روز مانده به عملیات آقا مهدی آمد و ما را با ماشین برد. ما در منطقه آب راه ایجاد کرده بودیم اما از قبل پد سه را نیز می شناختیم و قرار بود اگر آب راه ها لو رفت از آنجا استفاده کنیم. علی تجلایی هم تازه به آن منطقه آمده بود و با ایشان در یک بلم نشسته بودیم.
,
,
,
, ,
,
, ,
,
,
آناج: با توجه به اینکه بچه های اطلاعات ارتباط بیشتری با آقا مهدی باکری داشتند، کمی از ایشان برایمان بگویید.
شخصیت آقا مهدی به قدری بزرگوار و والا بود که ما از ایشان حیا می کردیم. حتی یکبار او را دیدیم که به سنگر ما آمده است، و آن روز بچه ها کمی دیرتر به نماز بلند شده بودند و برای همین ما خجالت کشیدیم که بار دیگر به آن سنگر برگردیم. آقا مهدی خیلی پرهیزگار و با تقوا بود و امور بسیار ریز را که شاید خیلی ها اصلا به ان فکر هم نمی کنند، رعایت می کرد. او حتی به سرعت راندن ماشین نیز حساس بود و اجازه نمی داد که راننده ها با سرعت غیرمجاز برانند. نه تنها ماشین بلکه امکانات دیگری هم در اختیارش قرار داده بودند اما کوچکترین استفاده ای از آن ها برای کار شخصی نمی کرد و برای امور جبهه نیز روی بیت المال توجه بسیار عجیبی داشت و نه تنها خودش رعایت می کرد بلکه به دیگران هم اجازه نمی داد کوچکترین استفاده نادرستی از بیت المال بکنند که رعایت سرعت مجاز نیز یکی از همین پرهیزگاری ها بود. اگر آقا مهدی صاحب عزت و کرامت است، به دلیل ایمان و تقوایش بود نه اینکه یک عراقی او را زده و او هم شهید شده و به عزت رسیده است. نه این طور نیست؛ آقا مهدی شهید است، چون زندگی اش برای خدا بود ولاغیر. او مرگ و زندگی اش برای خدا بود؛ و برای همین شهید است.
آناج: خبر شهادت آقا مهد ی باکری را چگونه شنیدید؟
نیاز به نیروهای اطلاعات نیاز مبرمی بود و شهادت و اسارت تعداد زیادی از نیروهای اطلاعات در عملیات خیبر، به اهمیت نیروهای باقی مانده می افزود. لذا آقا مهدی به ما تاکید می کرد که در جایی باشید که ما به شما می گوییم. در عملیات بدر هم به ما فرموده بود، وقتی بالای سده رفتید، همان جا می مانید و جایی نمی روید. اطاعت از فرمانده هم خیلی امر مهمی است و حتی ما راضی به شهادت بدون اطاعت از فرمانده هم نبودیم. بنابراین ما همراه شهید علی تجلایی بالای سده رفتیم. هیچ کس نبود که ما از او کسب اجازه کرده و پیش برویم. مخصوصا اینکه به چشم خود می دیدم که عراقی ها دارند در قدری جلوتر از ما نیرو خالی می کنند.
من دیدم که علی تجلایی یک تیربار برداشته و به همراه اصغر قصاب جلو می رود. ما هم به همراه آن ها به طرف قرارگاه عراقی ها قواه الابراهیم نام داشت و بزرگترین قرارگاه عراق بود، رفتیم و دیدم که آن ها اصلا خبر ندارند ایران عملیات کرده است. آنجا علی تجلایی حدود 50 نفر را به تنهایی کشت. ما هم دنبال او راه افتاده بودیم. نزدیک صبح ما در قواه الابراهیم بودیم که آقا مهدی آمد و عصبانی شد و گفت مگر من به شما نگفته بودم که همان جا بمانید و جلوتر نیایید؟! سراغ کریم فتحی را هم از ما گرفت اما ما نمی دانستیم که او کجا رفته است و به آقا مهدی هم گفتیم که نمی دانیم. آقا مهدی گفت همین جا بمانید و جایی نروید. سپس گفت من نمازم را نخوانده ام؛ من هم به همراه شهید داوودی رفتیم و یک پتو پیدا کردیم تا آقا مهدی روی آن نمازش را بخواند. چند روز بود که نخوابیده بود و از بی خوابی چشمانش سرخ شده بود. به یکی از بچه ها گفت من می خواهم چند دقیقه چرت بزنم. حدود سه دقیقه خوابید و بیدار شد.
مهدیقلی رضایی هم به عنوان غواص در محور دیگری بود که پیش ما آمد و آقا مهدی به او هم گفت همین جا بمانید کارتان دارم. به ما گفت شما قدری عقب تر بروید و جلو نیایید. دلیل تاکیدشان این بود که به عنوان نیروی اطلاعات عقب تر بمانبم و گردان های دیگر را که قرار بود بعدا بیایند، به جلو راهنمایی کنیم.
ما دیدیم که آقا مهدی سوار بلم شد و به آن سوی دجله رفت. ما داخل نخلستان بودیم اما خبری از عراقی ها نبود. داشتیم در همان حوالی با کاظم لطفی چرخ می زدیم که یکباره دیدیم داخل باتلاق چند صد نفر عراقی دستانشان را بالا برده اند. آن ها شبانه پی به عملیات ما برده و داخل باتلاق ها پناه گرفته بودند. حدود چهارصد نفر بودند و داخل باتلاق ها و نی زار خیلی سردشان شده بود. همه را اسیر کردیم.
رستم خانی (جانشین آقا مهدی) را دیدیم که یکه و تنها با عراقی ها جنگ می کرد. صدای ما را نمی شنید. از بی سیمش صدای سردار نظمی را شنیدم که رستم خانی را صدا می زد اما او صدای بی سیم را نمی شنید.
البته همه ی تلاش ما این بود که آقا مهدی ما را نبینند چون همه ی آن کارها را بی اجازه انجام میدادیم و این طرف و آن طرف می رفتیم وگرنه آقا مهدی به ما اجازه نداده بود که حوالی پرسه بزنیم و عراقی هم اسیر کنیم. ما بی اجازه نزد رستم خانی رفته بودیم و از طرفی او هم به ما گفت ممکن است به شما نیاز داشته باشم، همین جا بمانید. کار ما سخت تر شد. چون آقا مهدی دستور داده بود که از انجا تکان نخوریم، جانشین آقا مهدی (رستم خانی) هم دستور میداد که کنارش بمانیم.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
, ,
,
, ,
درواقع تقصیر ما بود که بی اجازه نزد رستم خانی آمده بودیم. باز آقا مهدی آمد و دوباره عصبانی شد و گفت شما اینجا چه کار می کنید؟! عقب بروید و به کریم فتحی بگویید نزد من بیاید. و همچنین به ما گفت هرچه محمد محمدی گفت، موظف به اطاعت هستید. ما از آقا مهدی هرچه خواهش کردیم که اجازه بدهند پیش ایشان بمانیم، نپذیرفت و گفت فقط مهدیقلی رضایی و یوسف صارمی بماند. خلاصه در قواه الابراهیم به ما یک سنگر دادند که ما آنجا بمانیم. اما عراقی ها ان قرارگاه را بمباران کردند و چند نفر از نیروها در همان سنگر به شهادت رسیدند. ما یک سنگر دیگر درست کردیم ولی آخر سر کریم فتحی به محمد محمدیان گفت که ما را دوباره به پد سه برگرداند. ما رفتیم و در پد سه ماندیم تا اینکه خبر آوردند که آقا مهدی هم شهید شد... بعد از شهادت آقا مهدی و تا پایان جنگ در منطقه بودیم.
آناج: بعد از جنگ به چه کاری مشغول شدید؟
من بعد از جنگ در سال 68 ازدواج کردم و به عنوان پاسدار در سپاه خدمت می کردم. در سال 72 ما را به یک ماموریت به کردستان فرستادند. در منطقه بمو که در زمان جنگ برای شناسایی رفته بودم، اینبار توسط گروهک های ضد انقلاب اسیر شدم. اما به لطف و عنایت خداوند آزاد شدم. در واقع کوموله ها ما را در بانه محاصره کردند و آنجا من تیر خورده و زخمی شدم.
بعد از ماموریت کردستان که زخمی شده بودم مرا به بیمارستان محلاتی آورده و آنجا بستری کردند. پسر کوچکم شش ساله بود و مهدیقلی رضایی او را به بیمارستان آورده بود و به او می گفت این بابای توست؛ او هم می گفت نه این بابای من نیست من بابای خودم را می خواهم. البته بچه حق داشت چون در اثر شلیک دشمن و برخورد به زمین و ... کلا چهره ام عوض شده بود و هرکس هم جای او بود مرا نمی شناخت.
آناج: شما جزو رزمندگانی بودید که با حضرت آقا دیدار کردید، از آن روز به یاد ماندنی بگویید:
ما در محله گلپارک با حاج مهدیقلی رضایی همسایه بودیم و خانم سپهری خیلی اوقات برای مصاحبه به خانه ما هم می آمدند و در آن کتاب مطالب زیادی هم از گفته های ما منتشر کرده اند. کتاب لشکر خوبان چند سالی طول کشید تا اینکه چاپ شود و خانم سپهری به همین دلیل می گفت کتاب حاج مهدی خیلی مظلوم واقع شده است.
ما شروع به انجام کارهای یادواره شهدای اطلاعات کردیم تا شاید از این طریق بتوانیم ذره ای از حق آن ها را ادا کنیم. در وصف معنویت، شجاعت، تقوا و فداکاری های شهیدان به قدری حرف برای گفتن وجود دارد که با گفتن تمام نمی شود. مثلا ابراهیم اصغری از جمله رزمندگانی بود که علی رغم شلوغ و خندان بودنش در اوج معنویت بود تا حدی که بعد از شهید شدنش، شهید کیانی می گفت: اگر ابراهیم، علی(ع) را نمی دید ولی به جرات می گویم که او کمیل را به چشم میدید!
هنگام خواندن دعای کمیل به سطر دوم نرسیده، ابراهیم غش می کرد. هم دکتر بود، هم مداح. جانباز هم بود. حقش بود که ما حداقل در قالب یادواره از این شهدا و راه و مرامشان یاد می کردیم. آقای حرمتی به ما گفتند که هر کدام خاطراتی هم بنویسیم که به صورت کتاب در یادواره رونمایی شود. ما هم به صورت گذرا خاطراتی را از عملیات های مختلف نوشتیم. سپس آقای حرمتی ما را نزد خود دعوت کرد که از ما تقدیر و تشکر کند، ما هم گفتیم ما هیچ کاری جز جمع آوری مطالب نکرده ایم، هرچه کردند شهدا کرده اند.
پس این ماجرا ها یک روز حاج مهدیقلی به من گفت، گویا حضرت آقا کتاب لشگر خوبان را مطالعه کرده اند و قرار است با تعدادی از بچه های اطلاعات که در ان کتاب هم اسمشان آمده است، به دیدار رهبر برویم. اصلا تصور هم نمی کردم که این دیدار یک دیدار خصوصی باشد. گمان می کردم با یک جمع بزرگ همراه می شویم و نزد آقا می رویم و ایشان سخنرانی می کنند و گرنه دیداری به آن صمیمیت را اصلا تصور هم نمی کردم. تا اینکه ما به انجا رسیدیم و ما را به یک اتاق کوچک بردند که فقط ما بودیم و آن خیل عظیم جمعیتی که فکر می کردم حضور نداشت؛ به ما گفتند آقا خودشان برای اقامه نماز تشریف می آورند. ولی من باز هم باورم نمی شد. آن دیدار سختی های چندین ساله را برای ما به شیرینی وصف ناپذیری تبدیل کرد.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
, ,
,
,
آناج: چه احساسی داشتید و جای خالی چه کسانی را حس می کردید؟
بگذارید جواب شما را با نقل یک خاطره بدهم؛ یکبار قرار بود ما به دیدار امام(ره) برویم. قرعه از بین بچه ها به نام من درآمد اما مرا به عملیاتی مامور کردند. شهید حسین محمدیان خیلی دوست داشت که به دیدار امام برود، من هم دوست داشتم بروم، اما حسین به من گفت که الان عملیات است و وظیفه ی ما مهم؛ پس بهتر است که نروی. من حسین را خیلی دوست داشتم و رابطه ی ما با او خیلی رابطه ی خیلی صمیمی بود. در دیدار آن روز رهبر، جای خالی حسین را حس می کردم و با خود می گفتم کاش حسین هم بود. البته قطعا روح شهیدان در آن جمع حاضر بود. ما در قبال کارهایی که کردیم هیچ انتظاری از مسئولان نداشته و نداریم. انتظار ما از خودمان است و امیدواریم که بتوانیم کرده هایمان را حفظ کنیم و آن اضطراب ها و سختی های جبهه را که کشیده ایم با گناه به باد ندهیم.
در شرایط شناسایی وضعیت به قدری حساس و مهم بود، که ما همیشه یک نارنجک برای خودکشی با خود نگه می داشتیم، تا اطلاعات به دست دشمن نیافتد. جواب این همه اضطراب و تلاش و سختی های مارا فقط خدا می دهد البته اگر بتوانیم حفظ کنیم و ضایعش نکنیم. ما این توقع را نداشتیم که ما را به دیدار خصوصی دعوت کنند ولی این اتفاق افتاد و شیرینی آن وصف ناپذیر است. انشاءالله که تا آخر سرباز راستین رهبر بمانیم و ایشان ما را شفاعت کنند.
آناج: بعد از این سالها آیا دوباره به مناطق عملیاتی در جنوب یا غرب همراه با خانواده رفته اید؟
پس از اتمام جنگ که مرا به یک عملیات در کردستان فرستادند و من در دست دموکرات ها اسیر و زخمی شدم، وقتی خبرش را به همسرم آورده بودند، او سکته مغزی کرده بود. آن موقع ما تازه تشکیل زندگی داده بودیم. هرچند قدری آثار آن سکته هنوز باقی است اما سلامتی خود را دوباره به دست آوردند. حال به دلیل ضعف روحیه همسرم دیگر به جنوب و بازدید از مناطق جنگی نرفتیم. البته یک بار قرار بود که با هم به جنوب برویم اما دکتر اجازه نداد و گفت برای ایشان مضر است. از طرفی برادر همسرم نیز شهید شده اند و شهادت ایشان نیز به روحیه ی همسرم تاثیر گذاشت.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
گفتگو از : رویا سلمانی
]
ارسال دیدگاه