گزارشی از دیدار با خانواده شهید رئوفی فر:

از نامه فرزند امام برای مادرشهیدتا سیبی با نشان شهادت

از نامه فرزند امام برای مادرشهیدتا سیبی با نشان شهادت
امشب نیز شهادت شهادت شهید محمدحسین رئوفی است و ما هم از این موضوع اطلاعی نداشتیم تا اینکه خواهر شهید گفت درست در شب شهادت حسین به منزل ما آمدید. اشک در چشم مهمانان حلقه می زند و انگار حمکت این بوده که وعده دیدار با مادرشهید درست شب شهادتش باشد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛  به نقل از زن امروز ، عقربه های ساعت  روی 18:20 دقیقه اند و قرار ما ساعت 18:30 دقیقه است کمی دیرتر خواهم رسید. ناخودآگاه به شهید متوسل می شوم و از او می خواهم همراه مهمانان دیگر سر وقت برسم.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, زن امروز,

لحظه رسیدنم 18:37 دقیقه به مقصد منزل یک شهید است.خواهر شهید کنار درب منزل ایستاده و می گوید هنوز مهمانان نیامده اند،  آسوده خاطر می شوم که دیر نکرده ام به داخل منزل می روم. مادر شهید با با اینکه نمی تواند بایستد اما به احترام تک تک مهمانانش می ایستد و با آنها احوال پرسی می کند. لحظه ای می گذرد و سایر مهمانها می رسند و من نگاهم در قاب عکس شهید می ماند که باعث شد من زودتر از سایر مهمانان برسم.


 

این اولین خانواده ای شهیدی است که مشاور وزیر اموربانوان و خانواده وزیر کشور در خراسان جنوبی به دیدار آنها می آید ،جمعی دیگر از مدیرکل کانون پرورش فکری کودکان ،مشاور اموربانوان آموزش وپرورش و مشاور اموربانوان سازمان تبلیغات و جمعی از کارشناسان اموربانوان استانداری در این دیدار حضور دارند.

 

خواهر شهید رئوفی فر در ابتدای ورود مهمانان می گوید: امشب، شب شهادت محمدحسین است ، هیچ یک از مهمانان از این موضوع اطلاعی نداشتند. لحظه ای اشک در چشم مهمانان حلقه می زند و حمکتهایی که در ذهن ما نقش می بندد که وعده دیدار با مادرشهید درست شب شهادت شهید باشد.

 

 

مادرشهید با همان آرامش و صبری که در چهره اش هویداست شروع می کند به گفتن خصوصیاتی از فرزندش، اولین جمله اش این است " حسین هرچند کم سن و سال بود اما خیلی عاقل بود" و ادامه می دهد: من همیشه او را پدر و مادر و سرپرست خانواده می دانستم. زمان شهادت 24 سال بیشتر نداشت و یکی از 9 خلبانی بود که زمان پهلوی از محل خدمتش فرار کردچراکه به آنهادستور داده بودند برخی از شهرها را بمباران کنند.

 

خواهر شهید رئوفی که خود از بانوان فعال استان است از خاطرات برادر شهیدش می گوید: از اینکه سالهاست عکس قبل از شهادت برادرش را روی میز کارش گذاشته و همیشه برای کارهایش از او استمداد می طلبد. و ادامه می دهد: چندسالی است که تصویر برادر شهیدم در میدان طالقانی بردیواری نقش کشیده و محل کار من نیز همانجاست هر وقت که از آنجا می گذرم فکر می کنم حسین به من لبخند می زند.

 

 

مادر چند سال است که مریض است اما با این وجود کارهای شخصی اش را خودش انجام می دهد و جالب این است که  مواقعی که حال مادر بد می شود روی موهای حسین گرد سفیدی می نشیند.

 

مادرشهید می گوید: در این سالها که از شهادت حسین 37 سال می گذرد اما من از کسی چیزی نخواستم تنها برای اینکه یاد حسین زنده بماند گفته بودم مکانی را به نام او نام گذاری کنند اما این کار نشد و من خودم نمازخانه ای در یکی از مدارس با هزینه شخصی ساختم و به نام شهیدم کردم. این خانه نیز وقف حوزه علمیه است.

 

از خواهر شهید می خواهیم وسایل و یادگاری هایی از برادرشان برای ما بیاورند البته مراعات مادر شهید را می کنیم اما خواهر شهید می گوید مادرم صبورتر از آنچه می بیند است. وسایل شهید که چند قطعه عکس ساعت مچی و تعدادی از گواهینامه های آموزشی و خلبانی اوست و هم چنین نامه ای که حاج سید احمد خمینی برای مادرشهید می نویسد . در پاکتی قرار دارد و خواهر شهید می گوید اینها تنها یادگاری های حسین است.

 

به عکسهای شهید نگاه می کنم . عکسی از شهید در میان عکسهاست که سر به تن ندارد. خواهر شهید می گوید حسین مانند مولایش امام حسین (ع) بی سر بود. روز 10 اسفند نیم ساعت قبل یک عکس می گیرد و برای ماموریت آماده می شود و با هلی کوپتر پرواز می کند چند لحظه بعد مورد اصابت قرار می گیرد و به شهادت می رسد اما سرش از تنش جدا می شود.

 

 

 

اما جسد او در ارتفاعات کردستان می ماند و برادر بزرگترم از این جریان خبر داشت امام به ما چیزی نمی گفت آن روزها فضای خانواده با آرامشی رخوت بار همراه بود. مادرم نگران حسین بود و فکر می کنم از حس مادری اش متوجه شده بود برای فرزندش اتفاقی افتاده است.

 

 

حسین 10 اسفند 58 به شهادت رسید و پیکرش را 25 فروردین 59 تشییع کردند درحالی که سر به تن نداشت و ما این موضوع را نمی دانستیم سرش 6 ماه بعد پیدا می شود و دوستانش سرش را به بدن متصل می کنند و ما متوجه نشدیم چندسال بعد که دوستانش به منزل مادرم آمدند این موضوع را به ما گفتند.

 

داستان سیب که بعد از شهادت شهید اتفاق افتاده است هم جالب است: مادرشهید می گوید بعد از باخبر شدن از شهادت فرزندم برای او در مکتب نرجس مراسمی گرفتیم و برای مراسمش یک صندوق سیب سفارش داده بودم.

 

 

 

همه سیبهای داخل صندوق زرد بودند دختر عموی حسین، سر صندوق را که باز می کند و سیب برمی دارد و روی یک سیب با خالهای قرمز نوشته شده  شهید، فکر میکردم واقعیت ندارد و اشتباه دیده است و اما درست بود ، سعی کردم خالهای قرمز سیب را پاک کنم اما نمی شد آن سیب را نگه داشتم و تا چهارماه سیب سالم سالم مانده بود و هرچه می گذشت نقطه های قرمز روی سیب نوشته اش را برجسته تر می کردند.

 

 

دیدن آن همه عکس و دست نوشته و حتی متنهای شعر پدرشهید برایمان دلنشین بود و خام فرهمندپور میگفت من به جای شما بودم این گنجینه ارزشمند را در قابی قرار میدادم که براثر زمان دچار فرسودگی نشود و خواهر شهید هم پاسخ جالبی داشت میگفت ما چون در باغ گل هستیم این غنچه ها به نظرمان نمی آید همچنان که همیشه مادرم به ما می گوید فرزندانش درکنار او قرار دارند و او تنها نیست.

 

آخرین لحظه های حضور ما در خانه مادرشهید محمدحسین رئوفی است و قاب عکس شهید در دستان مادر شهید لحظه ای به یادماندنی برای ما ثبت می کند.

 

 

انتهای پیام/

 

,

لحظه رسیدنم 18:37 دقیقه به مقصد منزل یک شهید است.خواهر شهید کنار درب منزل ایستاده و می گوید هنوز مهمانان نیامده اند،  آسوده خاطر می شوم که دیر نکرده ام به داخل منزل می روم. مادر شهید با با اینکه نمی تواند بایستد اما به احترام تک تک مهمانانش می ایستد و با آنها احوال پرسی می کند. لحظه ای می گذرد و سایر مهمانها می رسند و من نگاهم در قاب عکس شهید می ماند که باعث شد من زودتر از سایر مهمانان برسم.

,


,
, ,

 

,

این اولین خانواده ای شهیدی است که مشاور وزیر اموربانوان و خانواده وزیر کشور در خراسان جنوبی به دیدار آنها می آید ،جمعی دیگر از مدیرکل کانون پرورش فکری کودکان ،مشاور اموربانوان آموزش وپرورش و مشاور اموربانوان سازمان تبلیغات و جمعی از کارشناسان اموربانوان استانداری در این دیدار حضور دارند.

,

 

,

خواهر شهید رئوفی فر در ابتدای ورود مهمانان می گوید: امشب، شب شهادت محمدحسین است ، هیچ یک از مهمانان از این موضوع اطلاعی نداشتند. لحظه ای اشک در چشم مهمانان حلقه می زند و حمکتهایی که در ذهن ما نقش می بندد که وعده دیدار با مادرشهید درست شب شهادت شهید باشد.

,

 

,

, ,

 

,

مادرشهید با همان آرامش و صبری که در چهره اش هویداست شروع می کند به گفتن خصوصیاتی از فرزندش، اولین جمله اش این است " حسین هرچند کم سن و سال بود اما خیلی عاقل بود" و ادامه می دهد: من همیشه او را پدر و مادر و سرپرست خانواده می دانستم. زمان شهادت 24 سال بیشتر نداشت و یکی از 9 خلبانی بود که زمان پهلوی از محل خدمتش فرار کردچراکه به آنهادستور داده بودند برخی از شهرها را بمباران کنند.

,

 

,

خواهر شهید رئوفی که خود از بانوان فعال استان است از خاطرات برادر شهیدش می گوید: از اینکه سالهاست عکس قبل از شهادت برادرش را روی میز کارش گذاشته و همیشه برای کارهایش از او استمداد می طلبد. و ادامه می دهد: چندسالی است که تصویر برادر شهیدم در میدان طالقانی بردیواری نقش کشیده و محل کار من نیز همانجاست هر وقت که از آنجا می گذرم فکر می کنم حسین به من لبخند می زند.

,

 

,

, ,

 

,

مادر چند سال است که مریض است اما با این وجود کارهای شخصی اش را خودش انجام می دهد و جالب این است که  مواقعی که حال مادر بد می شود روی موهای حسین گرد سفیدی می نشیند.

,

 

,

مادرشهید می گوید: در این سالها که از شهادت حسین 37 سال می گذرد اما من از کسی چیزی نخواستم تنها برای اینکه یاد حسین زنده بماند گفته بودم مکانی را به نام او نام گذاری کنند اما این کار نشد و من خودم نمازخانه ای در یکی از مدارس با هزینه شخصی ساختم و به نام شهیدم کردم. این خانه نیز وقف حوزه علمیه است.

,

 

,

, ,

از خواهر شهید می خواهیم وسایل و یادگاری هایی از برادرشان برای ما بیاورند البته مراعات مادر شهید را می کنیم اما خواهر شهید می گوید مادرم صبورتر از آنچه می بیند است. وسایل شهید که چند قطعه عکس ساعت مچی و تعدادی از گواهینامه های آموزشی و خلبانی اوست و هم چنین نامه ای که حاج سید احمد خمینی برای مادرشهید می نویسد . در پاکتی قرار دارد و خواهر شهید می گوید اینها تنها یادگاری های حسین است.

,

 

,

به عکسهای شهید نگاه می کنم . عکسی از شهید در میان عکسهاست که سر به تن ندارد. خواهر شهید می گوید حسین مانند مولایش امام حسین (ع) بی سر بود. روز 10 اسفند نیم ساعت قبل یک عکس می گیرد و برای ماموریت آماده می شود و با هلی کوپتر پرواز می کند چند لحظه بعد مورد اصابت قرار می گیرد و به شهادت می رسد اما سرش از تنش جدا می شود.

,

 

,

 

,

, ,

 

,

اما جسد او در ارتفاعات کردستان می ماند و برادر بزرگترم از این جریان خبر داشت امام به ما چیزی نمی گفت آن روزها فضای خانواده با آرامشی رخوت بار همراه بود. مادرم نگران حسین بود و فکر می کنم از حس مادری اش متوجه شده بود برای فرزندش اتفاقی افتاده است.

,

 

,

 

,

حسین 10 اسفند 58 به شهادت رسید و پیکرش را 25 فروردین 59 تشییع کردند درحالی که سر به تن نداشت و ما این موضوع را نمی دانستیم سرش 6 ماه بعد پیدا می شود و دوستانش سرش را به بدن متصل می کنند و ما متوجه نشدیم چندسال بعد که دوستانش به منزل مادرم آمدند این موضوع را به ما گفتند.

,

, ,

 

,

داستان سیب که بعد از شهادت شهید اتفاق افتاده است هم جالب است: مادرشهید می گوید بعد از باخبر شدن از شهادت فرزندم برای او در مکتب نرجس مراسمی گرفتیم و برای مراسمش یک صندوق سیب سفارش داده بودم.

,

 

,

 

,

 

,

همه سیبهای داخل صندوق زرد بودند دختر عموی حسین، سر صندوق را که باز می کند و سیب برمی دارد و روی یک سیب با خالهای قرمز نوشته شده  شهید، فکر میکردم واقعیت ندارد و اشتباه دیده است و اما درست بود ، سعی کردم خالهای قرمز سیب را پاک کنم اما نمی شد آن سیب را نگه داشتم و تا چهارماه سیب سالم سالم مانده بود و هرچه می گذشت نقطه های قرمز روی سیب نوشته اش را برجسته تر می کردند.

,

 

,

 

,

, ,

دیدن آن همه عکس و دست نوشته و حتی متنهای شعر پدرشهید برایمان دلنشین بود و خام فرهمندپور میگفت من به جای شما بودم این گنجینه ارزشمند را در قابی قرار میدادم که براثر زمان دچار فرسودگی نشود و خواهر شهید هم پاسخ جالبی داشت میگفت ما چون در باغ گل هستیم این غنچه ها به نظرمان نمی آید همچنان که همیشه مادرم به ما می گوید فرزندانش درکنار او قرار دارند و او تنها نیست.

,

 

,

آخرین لحظه های حضور ما در خانه مادرشهید محمدحسین رئوفی است و قاب عکس شهید در دستان مادر شهید لحظه ای به یادماندنی برای ما ثبت می کند.

,

 

,

, ,

 

,

انتهای پیام/

,

 

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه