به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از خبرماه، مراسم ششمین یادواره شهدای لودریچه با حضور مادر شهید تورجی زاده، عبدانی فرماندار برخوار، بابایی رئیس اداره آموزش و پرورش برخوار، حجت الاسلام و المسلمین سرافراز امام جمعه دولت آباد و پرسنل نیروی انتظامی و سپاه برخوار در حسینیه امام خمینی (ره) لودریچه برگزار و در پایان این مراسم نیز از خانواده شهدای لودریچه تقدیر شد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, خبرماه،,در این مراسم حاج احمد اصفهانی مداحی کرده و در ادامه حاجیهخانم حمیدی اصفهانی؛ مادر بزرگوار شهید تورجیزاده در جمع مردم برخوار در ششمین یادواره شهدای محله لودریچه به بیان خصایص فرزند شهیدشان پرداخت.
,

, مادر شهید گفت: محمدرضا از زمان کودکی با سایر فرزندانم به لحاظ اخلاقی و رفتاری خیلی تفاوت داشت، هیچ گاه نماز شبش ترک نمی شد و از سن شانزده سالگی تصمیم به رفتن به جبهه داشت. من با رفتن او به جبهه مخالفت کردم اما بعد از اینکه حضرت امام خمینی فرمودند که جهاد و شرکت در جنگ واجب شرعی است و رضایت پدر و مادر شرط نیست، در سال ۶۱ محمدرضا به جبهه اعزام شد.
,محمدرضا مرتب مجروح می شد و همیشه به ما می گفت: من از دو چیز می ترسم؛ یکی اسیر شدن و دیگری جانباز شدن و از من می خواست که برای شهادتش دعا کنم.
,دفعه آخری که مرخصی گرفت و آمد، آخرین روزهای اسفند سال ۶۵ بود. سر و صورتش پانسمان پیچ و دستش هم در گچ بود. این بار شدیدتر از قبل مجروح شده بود و حالت های عجیب تری داشت. بیشتر از همیشه سر مزار دوستان شهیدش می رفت. خسته بود و دل شکسته و در دعاهایش با لحن متفاوت تری، آرزوی شهادت می کرد. تصمیم گرفت با برخی دوستانش به مشهد برود. من اول به خاطر اوضاع نامناسب جسمی و جراحات دستش مخالفت کردم و گفتم: «تو نمی تونی با این دست، ساک به دست بگیری و من هم نمیخام بارت را روی دوش دوستانت بگذاری. پس به شرطی اجازه رفتن می دهم که برادرت را هم با خودت ببری تا کمک حالت باشد». که خداروشکر قبول کرد. برادرش علی که همسفر مشهدش شده بود، برایم تعریف کرد: محمد رضا این مدت که مشهد بود حس و حال عجیب و قابل توجه ای داشت. روز اول اصلا داخل حرم نرفت و دورا دور به آقا سلام داد. تا این که روز دوم زودتر از بقیه دوستان اذن دخول را خواند و وارد حرم شد. اشک می ریخت و با آقا صحبت می کرد. به او گفته بودند: “چرا روزهای اول داخل حرم نمی رفتی؟” گفته بود: “من تا حاجتم را از امام رضا(ع) نگیرم، داخل نمی آیم. البته من این ها را بعد از شهادتش فهمیدم. اینکه همان شب اول در مشهد، خواب امام رضا(ع) را دیده بود که به اوگفته بودند: “تو بیا داخل حرم، ما حاجت تو را داده ایم. با این خوابی که در مشهد دیده بود می توان همین را گفت که محمدرضا حاجت شهادتش را از امام رضا (ع) گرفت. محمدرضا حتی بعد از دیدن آن خواب، برای خودش کفنی در مشهد خریده و به حرم امام رضا (ع) تبرکش کرده بود.
, دفعه آخری که مرخصی گرفت و آمد، آخرین روزهای اسفند سال ۶۵ بود. سر و صورتش پانسمان پیچ و دستش هم در گچ بود. این بار شدیدتر از قبل مجروح شده بود و حالت های عجیب تری داشت. بیشتر از همیشه سر مزار دوستان شهیدش می رفت. خسته بود و دل شکسته و در دعاهایش با لحن متفاوت تری، آرزوی شهادت می کرد. تصمیم گرفت با برخی دوستانش به مشهد برود. من اول به خاطر اوضاع نامناسب جسمی و جراحات دستش مخالفت کردم و گفتم: «تو نمی تونی با این دست، ساک به دست بگیری و من هم نمیخام بارت را روی دوش دوستانت بگذاری. پس به شرطی اجازه رفتن می دهم که برادرت را هم با خودت ببری تا کمک حالت باشد». که خداروشکر قبول کرد. برادرش علی که همسفر مشهدش شده بود، برایم تعریف کرد: محمد رضا این مدت که مشهد بود حس و حال عجیب و قابل توجه ای داشت. روز اول اصلا داخل حرم نرفت و دورا دور به آقا سلام داد. تا این که روز دوم زودتر از بقیه دوستان اذن دخول را خواند و وارد حرم شد. اشک می ریخت و با آقا صحبت می کرد. به او گفته بودند: “چرا روزهای اول داخل حرم نمی رفتی؟” گفته بود: “من تا حاجتم را از امام رضا(ع) نگیرم، داخل نمی آیم. البته من این ها را بعد از شهادتش فهمیدم. اینکه همان شب اول در مشهد، خواب امام رضا(ع) را دیده بود که به اوگفته بودند: “تو بیا داخل حرم، ما حاجت تو را داده ایم. با این خوابی که در مشهد دیده بود می توان همین را گفت که محمدرضا حاجت شهادتش را از امام رضا (ع) گرفت. محمدرضا حتی بعد از دیدن آن خواب، برای خودش کفنی در مشهد خریده و به حرم امام رضا (ع) تبرکش کرده بود. ,سر انجام محمد رضا در پنجم اردیبهشت سال شصت و شش در ارتفاعات شهر بانه در استان کردستان در ساعت هفت و سی دقیقه صبح حین فرماندهی گردان یا زهرا در سنگر فرماندهی به شهادت رسیدند. جراحتی که موجب شهادت ایشان شد همچون حضرت زهرا بود: جراحاتی بر پهلو و بازو و ترکش ها یی مانند تازیانه بر کمر ایشان.
, سر انجام محمد رضا در پنجم اردیبهشت سال شصت و شش در ارتفاعات شهر بانه در استان کردستان در ساعت هفت و سی دقیقه صبح حین فرماندهی گردان یا زهرا در سنگر فرماندهی به شهادت رسیدند. جراحتی که موجب شهادت ایشان شد همچون حضرت زهرا بود: جراحاتی بر پهلو و بازو و ترکش ها یی مانند تازیانه بر کمر ایشان.,خانم حمیدی اصفهانی گفت: به عنوان یک مادر شهید از شما تقاضا دارم که پا روی خون شهدا نگذارید و با حجاب خود با دینداری و ولایتمداری پاسدار خون شهدا باشید؛ چرا که جوانانی که چشم خودشان را حفظ نمی کنند، پا روی خون شهدا می گذارند.
,مادر شهید تورجی زاده در پایان صحبت هایش به خواندن فرازهایی از وصیتنامه فرزند شهیدش پرداخت:
,الحمدالله ربالعالمین، شهادت میدهم که معبودی جز الله نیست و برای رشد انسانها پیامبرانی فرستاده که نبی اکرم محمد ابن عبدالله خاتم آنان است.
,او نیز برای استمرار راه صحیح این امت و عدم انحراف از مبانی عالیه اسلام حضرت علی (علیه السلام) را به عنوان ولی و وصی بعد از خود معرفی نمود.
,شهادت میدهم قیامت حق است و میزانی برای سنجش اعمال وجود دارد. بهشت و دوزخ حق است و اجر و جزایی در پی اعمال است.
,امشب که قلم بر کاغذ میرانم، انشا الله هدفی جز رضای دوست و انجام وظیفه ندارم؛ در راه وظایفی که بر عهدهام گذاشته شده از ایثار جان و … هیچ دریغی ندارم.
,زمانی که قدم اول را در این راه برداشتم به نیت لقای خدا و شهادت بود، امروز بعد از گذشت این مدت راغبتر شدهام که این دنیا محلی نیست که دلی هوای ماندن در آن را بنماید.
,خدایا شاهدی که لباس مقدس سپاه را به این عشق و نیت به تن کردم که برای من کفنی باشد آغشته به خون.
,خدایا همیشه نگران بودم که عاملی باشم برای ریخته شدن اشک چشم امام عزیز.
,اگر در این مدت بر این نعمت بزرگ شکری درخور نکردم و یا از اوامرش تمردی نمودم بر من ببخش.
,خدایا معیار سنجش اعمال خلوص است. من میدانم اخلاصم کم است، اما اگر مخلص نیستم امیدوارم.
,اگر گناه و معصیت کورم کرده، بینای رحمتم. با لطف و کرم خود مرا دریاب که با لیاقت فرسنگها راه است.
,هم رزمانم، سخنی با شما دارم. همیشه گفتهام :
,بسیجیها، سپاهیها … این لباسی که بر تن کردهاید خلعتی است از جانب فرزند حضرت زهرا (سلام الله علیها) پس لیاقت خود را به اثبات برسانید.
,نظم در امور را سرلوحه خود قرار دهید. روز به روز بر معنویت و صفای روح خود بیفزایید، نماز شب را وظیفه خود بدانید، حافظی بر حدود الهی باشید، در اعمال خود دقت کنید که جبهه حرم خداست؛ در این حرم باید از ناپاکیها به دور بود.
,عزیزانم، امام را همچون خورشیدی در بر بگیرید، به دورش بچرخید، از مدارش خارج نشوید که نابودیتان حتمی است.
, عزیزانم، امام را همچون خورشیدی در بر بگیرید، به دورش بچرخید، از مدارش خارج نشوید که نابودیتان حتمی است.,پدر و مادرم سخن با شما بسی مشکل استمیدانم این داغ با توجه به علاقهای که به من داشتهاید بسیار سخت است. پدرم مبادا کمر خم کنید. مادرم مبادا صدای گریهی شما را کسی بشنود.
,پدر و مادرم همانطور که قبلاً مقاوم بودید در این فراز از زندگیتان نیز صبر کنید وبا صبرتان دشمن را به ستوه آورید، دوست دارم جنازهام ملبس به لباس سپاه بوده و به دست شما در قبر گذارده شود؛ مرا از کودکی خود از محبان حسین (ع) و زهرا (س) تربیت کردید. از طعن دشمنان نهراسید.
,نهایت و اوج محبت فانی شدن در راه معشوق است و من فانی فی الله هستم. همه باید برویم که انالله و اناالیه راجعون. فقط نحوهی رفتن مهم است وبا چه توشهای رفتن.
,برادر و خواهرانم :
,در زندگی خود، جز رضای حق را در نظر نگیرید، هرچه میکنید و هر چه میگویید با رضای او بسنجید؛ به خاطر یک شهید خود را میراث خوار انقلاب ندانید.
,اگر نتوانستم حق فرزندی و برادری را برای شما ادا کنم حلالم کنید. من همه را بخشیدم، اگر غیبت و تهمت و … بوده بخشیدم؛ امیدوارم شما هم مرا عفو نمایید.
,ببخشیدم تا خدا هم مرا ببخشد.
,اگر جنازهای از من آوردند دوست دارم روی سنگ قبرم بنویسید :
,یا زهرا (علیها السلام).
, یا زهرا (علیها السلام).,از طرف من از همه فامیل حلالیت بطلبید.
,خدایا سختی جان کندن را بر ما آسان فرما.
,در آخرین لحظات چشمان ما را به جمال یوسف زهرا (علیهاالسلام) منور فرما.
,خدایا کلام آخر ما را یا مهدی و یا زهرا قرار بده.
,خدایا در قبر مونسم باش که چراغ و فرش و مونسی به همراه ندارم.
,خدایا ما را از سلک شهیدان واقعی که در جوار خودت در عرش الهی در کنار مولا حسین (علیه السلام) هستند قرار بده.
,والسلام _ محمد رضا تورجی زاده
,

,

,

,

,

,

,

,

, تصاویر شهید محمد رضا تورجی زاده
,

,

,

, انتهای پیام/
,]
ارسال دیدگاه