تنهایی و زندگی سخت تینا و سینا

تنهایی و زندگی سخت تینا و سینا
تینا و سینا حقی پور که در روستای مرزی کورانه منطقه صومای برادوست ارومیه زندگی می کنند بعد از فوت پدر دیگر روی خوش زندگی را ندیدند و همراه پدر بزرگ فداکار خود به زندگی ادامه می دهند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از سیلوانا نیوز ؛

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سیلوانا نیوز ,

تینا و سینا حقی پور که در روستای مرزی کورانه برادوست ارومیه زندگی می کنند در دوران کودکی پدر خود را از دست دادند بعد از فوت پدر ، مادر ازدواج کرد و آنها را تنها گذاشت شاید شنیدن این داستان برای ما کمی سخت و باور نکردنی باشد اما آری مادر این دو کودک آن ها را تنها گذاشت و رفت.

,

بعد از رفتن مادر این پدر بزرگ بود که با تمام سختی ها و نداری اش سرپرستی بچه ها را برعهده گرفت و آنها را بزرگ کرد بعد از گذشت سال ها هم اکنون تینا برای خود خانمی شده است و کلاس چهارم ابتدایی است ، برادرش سینا هم امسال تازه به مدرسه می رود و کلاس اول ابتدایی است ، این دو خواهر و برادر خیلی همدیگر رو دوست دارند و اطرافیان آنها می گویند که این خواهر و برادر یک لحظه هم نمی توانند از هم دیگر جدا باشند .

,

خوب معلوم است این دو کودک محبت پدر و مادر را با وجود پدر بزرگ فداکارشان به صورت واقعی حس نکردند به خاطره همین مسئله است که ، همدیگر را تنها دارایی خود در این جهان می دانند.

,

, ,

روستای آنها تا مدرسه در حدود 10 کیلومتر فاصله دارد آنها برای رفت و آمد باید از سرویس استفاده کنند ، پدر بزرگ توان پرداخت تمام هزینه سرویس را ندارد ، و مدرسه با کمک 50 هزار تومانی پول سرویس بچه ها را می دهد.

,

زنگ تفریح که شد تینا را پیدا کردیم و کمی پای صحبت هایش نشستیم تینا با معصومیت کودکی اش می گوید :من دوست دارم درس بخوانم و وکیل بشوم تا نگذارم هیچ گاه پدر و مادرها از هم جدا شوند ولی تینا نمی داند که واقعا هستند پدر و مادرهایی که بدون هیچ توجهی به سرنوشت فرزندشان ازهم جدا می شوند و فرزندان خود را ، از نظر روحی و عاطفی آواره می کنند ،‌تینا جان امیدواریم وکیل شوی ولی فکر نکینم بتوانی جلوی لج بازی های برخی بزرگترها را بگیری.

,

او می گوید دوست دارم پول دار شوم و سرپرستی داداش کوچولویم را بر عهده بگیرم تا او دیگر غمگین نباشد ، چون من داداشم را خیلی دوست دارم اون تمام هستی من در جهان است.

,

تینا می گوید من و دادشم هر هفته از بابابزرگ می خواهیم تا ما را سر قبر بابامون ببره ، تا با اون کمی حرف بزنیم ،‌حیف کاش ما هم بابا داشتیم ،‌کاش بابای ما هم هر روز بعد از تعطیل شدن مدرسه میومد دنبالمون ..

,

تینا وقتی از پدرش حرف میزد اشک تو چشماش حلقه زد دیگه توانشو نداشتم بغض گلومو فشار میداد اما برای اینکه بچه ها زیاد ناراحت نشن خودمو و نگاه داشتم .

,

این نکته را باید از قلم نیاندازیم که پدر بزرگ بچه ها با وجود نداری تا این لحضه اجازه نداده است ، بچه ها هیچ گونه کمبودی داشته باشند و هر چه از دستش بر می آمده انجام داده است.

,

بچه ها هر روز از روستای کورانا برادوست با سرویس ده کیلومتر مسیر را تا رسیدن به مدرسه خلیج فارس قصریک طی می کنند و با پشتکاری بی نظیر به درس خواندن ادامه می دهند هم تینا و هم سینا نفرات برتر کلاس خود هستند و امسال در ترم اول به عنوان شاگرد برتر معرفی شدند ، امیدواریم روزی این دو کودک با استعداد با رسیدن به تمام آرزوهایشان زندگی بسیار بهتری برای خود رقم بزنند.

,

, ,

, ,

انتهای پیام/م

,
 
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه