به بهانه روز مادر؛

دستم رابگیر حتی اگر دستت بلرزد مادر

دستم رابگیر حتی اگر دستت بلرزد مادر
مادر زیباترین آفریده خداوند در عالم هستی و زلال ترین واژه در کتابهای لغت نامه است که هرگز تفسیر و معنی نخواهد شد زیرا خوبی ها در برابر این واژه کم می آورند و گاهی هم خجالت می کشند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛  به نقل از سایت خبری ثامن؛مادر زمزمه های عارفانه ات را از خاطر نخواهم برد و لالایی هایت را که با اشک های گرانبهایت همراه بوده برای ابد ترانه زیبای زندگی ام خواهد کرد، مادر روسری ات را بردار تا ببینم چند زمستان بر موهایت نشسته تا من به بهار رسیدم.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سایت خبری ثامن,

هرگز باور نخواهم کرد آنکه برایم تکیه گاه خستگی ها و غم های کودکی ام بود آنکه حتی برای گفتن درد جسمی ام در مطب پزشک نگاهم به او بود زیرا او درد مرا بهتر می دانست حالا دیگر نمی تواند حتی سوزنی را نخ کند و هنگام ریختن چای همیشگی عصرانه دستانش می لرزد.

ما با تو چه کردیم مادر! جوانی هایت را عاشقانه به پایمان پیر کردی و حالا حتی دیگر حوصله شنیدن داستان های زیبایت را هر کدام تجربه ای است که برایش زیر چشمان بهشتی گود افتاده را نداریم و این حرف ها را از مد افتاده می دانیم و وقتی صدایمان می زنی و در کنار آن عاشقانه می گویی دخترم؛ پسرم؛ جانم ؛عزیزم تا میوهایی را که برایمان با دستان لرزانت پوست کنده ای را بگیریم  ما  در دنیای لعنتی مجازی در حال لایک کردن جمله هایی هستیم که معنی هیچ کدا م را نمی فهمیم و فریاد می زنیم نمی خورم اینقدر مرا صدا نزن! مادر بین خودمان بماند، حرفمان را باور نکن و بازهم  صدایمان بزن زیرا صدایت راهمچون نفس برای زندگی لازم داریم.

مادر دستی به سرم بکش و باز هم برایم قصه بگو قصه هایی که در آن همه بچه ها آغوشی زیباتر از آغوش مادر پیدا نکنند تا من چشمان را به آرامی ببندم و در دنیای قصه های عاشقانه ات دیگر سر تو فریاد نکشم و قلبت را نشکنم، دنیایی که در آن پاهایت که دیگر رمقی برای رفتن ندارند بوسه بزنم همان قدم هایی که خداوند وعده بهشت را برایشان داده است.

 

راستی مادر چرا تو همیشه بشقابت را آخر از همه پر می کردی از انچه اگر باقی مانده بود و می گفتی قبلی چیزی خورده ای واقعا قبلا چیزی خورده بودی؟تازه امروز می فهمم چرا چشمانت گاهی به سرخی شفق بود رفتی بودی تشییع پسرهمسایه که چند روز قبل در جبهه شهید شده بود و پیکربی سرش را برای مادرش  آورده بودند.

مادر تو معلم خوبی هستی و من شاگرد تنبلی که حتی رسم عاشقی را هم بلد نیستم اما تو باز هم معلم خوبی بمان؛ خواستی من را هم تنبه کن، اما هرگز تنهایم نگذارحتی اگر دستانت بلرزد حتی اگر چشمانت کم سو شده باشد و حتی اگر رفتن از پله برایت سخت باشد زیرا من پناهی گرمتر و امن تر از آغوشت سراغ ندارم چون من هنوز هم می ترسم، می ترسم از گرگ قصه ها...

دستانم را بگیرمادر دلم تنگ شده برای روزی که چادر گلی گلی ات را سر می کردی و دستان من و خواهر ها و برادرانم را می گرفتی به بازار می بردی تا با پولی که اندک اندک جمع کرده بودی برایمان کیف و کفش نو بخری زیرا بوی ماه مهر می آمد،راستی گفته بودم این روزها بوی ماه مهر را دوست ندارم.

از عجایب روزگار این است که وقتی روز مادر می شود به یاد ماران میافتیم و تنها دلخوشی مان خرید یک هدیه برای مادری است که تمام جوانی و هستی اش رابه ما هدیه داد  وچه تلخ تر خواهد بود که این هدیه دسته گل و جعبه شیرینی باشد در مقابل خانه ای که نه خانه پدری و جایی که بزرگ شدیم بلکه جایی باشد به نام خانه سالمندان.

مرضیه مهدیلو

,

هرگز باور نخواهم کرد آنکه برایم تکیه گاه خستگی ها و غم های کودکی ام بود آنکه حتی برای گفتن درد جسمی ام در مطب پزشک نگاهم به او بود زیرا او درد مرا بهتر می دانست حالا دیگر نمی تواند حتی سوزنی را نخ کند و هنگام ریختن چای همیشگی عصرانه دستانش می لرزد.

,

ما با تو چه کردیم مادر! جوانی هایت را عاشقانه به پایمان پیر کردی و حالا حتی دیگر حوصله شنیدن داستان های زیبایت را هر کدام تجربه ای است که برایش زیر چشمان بهشتی گود افتاده را نداریم و این حرف ها را از مد افتاده می دانیم و وقتی صدایمان می زنی و در کنار آن عاشقانه می گویی دخترم؛ پسرم؛ جانم ؛عزیزم تا میوهایی را که برایمان با دستان لرزانت پوست کنده ای را بگیریم  ما  در دنیای لعنتی مجازی در حال لایک کردن جمله هایی هستیم که معنی هیچ کدا م را نمی فهمیم و فریاد می زنیم نمی خورم اینقدر مرا صدا نزن! مادر بین خودمان بماند، حرفمان را باور نکن و بازهم  صدایمان بزن زیرا صدایت راهمچون نفس برای زندگی لازم داریم.

,

مادر دستی به سرم بکش و باز هم برایم قصه بگو قصه هایی که در آن همه بچه ها آغوشی زیباتر از آغوش مادر پیدا نکنند تا من چشمان را به آرامی ببندم و در دنیای قصه های عاشقانه ات دیگر سر تو فریاد نکشم و قلبت را نشکنم، دنیایی که در آن پاهایت که دیگر رمقی برای رفتن ندارند بوسه بزنم همان قدم هایی که خداوند وعده بهشت را برایشان داده است.

,

 

,

راستی مادر چرا تو همیشه بشقابت را آخر از همه پر می کردی از انچه اگر باقی مانده بود و می گفتی قبلی چیزی خورده ای واقعا قبلا چیزی خورده بودی؟تازه امروز می فهمم چرا چشمانت گاهی به سرخی شفق بود رفتی بودی تشییع پسرهمسایه که چند روز قبل در جبهه شهید شده بود و پیکربی سرش را برای مادرش  آورده بودند.

,

مادر تو معلم خوبی هستی و من شاگرد تنبلی که حتی رسم عاشقی را هم بلد نیستم اما تو باز هم معلم خوبی بمان؛ خواستی من را هم تنبه کن، اما هرگز تنهایم نگذارحتی اگر دستانت بلرزد حتی اگر چشمانت کم سو شده باشد و حتی اگر رفتن از پله برایت سخت باشد زیرا من پناهی گرمتر و امن تر از آغوشت سراغ ندارم چون من هنوز هم می ترسم، می ترسم از گرگ قصه ها...

,

دستانم را بگیرمادر دلم تنگ شده برای روزی که چادر گلی گلی ات را سر می کردی و دستان من و خواهر ها و برادرانم را می گرفتی به بازار می بردی تا با پولی که اندک اندک جمع کرده بودی برایمان کیف و کفش نو بخری زیرا بوی ماه مهر می آمد،راستی گفته بودم این روزها بوی ماه مهر را دوست ندارم.

,

, ,

از عجایب روزگار این است که وقتی روز مادر می شود به یاد ماران میافتیم و تنها دلخوشی مان خرید یک هدیه برای مادری است که تمام جوانی و هستی اش رابه ما هدیه داد  وچه تلخ تر خواهد بود که این هدیه دسته گل و جعبه شیرینی باشد در مقابل خانه ای که نه خانه پدری و جایی که بزرگ شدیم بلکه جایی باشد به نام خانه سالمندان.

, از عجایب روزگار این است که وقتی روز مادر می شود به یاد ماران میافتیم و تنها دلخوشی مان خرید یک هدیه برای مادری است که تمام جوانی و هستی اش رابه ما هدیه داد  وچه تلخ تر خواهد بود که این هدیه دسته گل و جعبه شیرینی باشد در مقابل خانه ای که نه خانه پدری و جایی که بزرگ شدیم بلکه جایی باشد به نام خانه سالمندان.,

مرضیه مهدیلو

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه