در آستانه ی فرا رسیدن هفته معلم؛
معلمی که بعد از ۴۰ سال اولین معلم خود را پیدا کرد
در طول همه سال هایی که معلم بودم دنبال نام و نشان الف قامت یار دبستانی خود بودم اما دریغ از آدرسی و تلفنی.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ معلم ۴۶ ساله ی قلعه گنجی بعد از ۴۰ سال معلم اول دبستان خود را پیدا کرد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,در تمام ۲۵ سال تدریسم بزرگترین آرزویم این بود که دوباره بتوانم معلمی که گوشم را به شنیدن، زبانم را به گفتار و چشمانم را به دیدن باز کرد ملاقات نمایم.
,در طول همه ی سال های که معلم بودم دنبال نام و نشان الف قامت یار دبستانی خود بودم اما دریغ از آدرسی و تلفنی.
,کم کم داشتم ناامید می شدم که تصمیم گرفتم سفر نوروزی نودو پنج را در سواحل نیلگون خلیج فارس بگذرانم.
,در اینترنت به دنبال جاذبه های گردشگری جنوب می گشتم که ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد که اگر اسم معلم خود را سرچ کنم شاید نام و نشانی از او بیابم. کلمه ی خضرتنگکی زاده را در گوگل سرچ کردم اسم روستای تنگک در حوالی بوشهر به چشمم خورد.
,بر تصمیم خود مصممتر شدم چون میدانستم که معلم بزرگ خضر تنگکیزاده اهل بوشهر است.قبل از سفر با تمام اشتیاق برای دوستانم تعریف می کردم که سال۵۲ دبستان تمگران تاسیس شد و یک سال بعد از آن یعنی سال تحصیلی ۵۳-۵۴ معلم سپاهی دانشی به اسم خضر تنگکی زاده اهل بوشهر معلم کلاس اول دبستانم بود به دنبالش می گردم که همه ی مردم و دانش آموزان از آن به نیکی و خوشاخلاقی یاد می کنند.
,دوستانم با تمسخر به من میگفتند بعد از ۴۰سال به دنبال معلم خود میگردی!؟ با تمسخر آنها رعشه بر اندامهایم افتاد بار سفر را بستم و مطمئن بودم معلمم را با قامتی کشیده ملاقات خواهم کرد.
,نمیدانم با چه سرعتی شهرهای جنوبی را پشت سرگذاشتم تا به تنگک رسیدم فقط میدانم بچه هایم می گفتند آرامتر آرامتر.بعد از جست وجو با چندتن از اهالی و یک خانم معلم آدرس پسرعموی او را گرفتم داشت کم کم آرزویم برآورده می شد اشک در چشمانم حلقه میزد.
,بعد از چندساعت این در آن در زدن به یک باره در حیاطی باز شد و کپی برابر اصل جوانی معلمم را دیدم بی شک فهمیدم او کسی نمیتواند باشد جز پسر خضر.
,از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم خیلی سریع پرسیدم خضر تنگکی زاده اینجاست؟ پسرش جواب داد ۲کوچه آن طرفتر.
,سراسیمه سوار ماشین شدم کوچه ها را یکی پس از دیگری سپری کردم درب قرمز رنگ آخری را زدم صدای تاپ تاپ قلب خود را میشنیدم در آن طرف زنگ کسی جواب داد شما؟ جواب دادم دانش آموز شما.
,آیفون قطع شد قلبم از قفسه ی سینه ام داشت خارج می شد که ناگهان قامت کشیده معلم چارچوب در را پر کرد بی درنگ دستش را بوسیدم پرسید شما؟ گفتم دانش آموزت فرزند عباس صادقی از تمگران چون می دانستم پدرم را می شناسد با تعجب اسم برادر بزرگم را آورد.
,خسرویی؟گفتم نه با لبخند و لهجه ی شیرین بوشهری گفت غولومرضایی؟گفتم بلی او را تنگ در آغوش گرفتم و به یاد مهربانی هایش اشک ریختم.
,وارد خانه شدیم جالب این جا بود که بعد از ۴۰سال نام تک تک دانش آموزان خود را از روی عکس به ما می گفت و جویای حالشان بود.جویای حال دانش آموز عزیزش ابراهیم جداوی بود که الان یکی از شهیدان این خطه ی پهناور است.وجالبتر از آن این است که دانش آموزان خضر وقتی آن عکسی که معلمشان برایشان فرستاده بود را می دیدند خود را نمیشناختند اما همکلاسی هایشان را می شناختند.
,و در آخر خضر گفت مشتاق دیدار اهالی تمگرانم و سلام مرا به تک تک آنها برسانید.
,شایان ذکر است که تمگران یکی از روستاهای شهرستان قلعه گنج در جنوب استان کرمان است.
,گزارش از :غلامرضا صادقی
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه