گزارش؛
ورود دانش آموزان فراموش کار ممنوع
چه زود گذشت و ورق خورد دوران علم آموزیمان و چه زود به فراموشی سپردیم معلم های دیروزمان را همان هایی که سوختند تا بسازند امروز روشن ما را...[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از "پایگاه اطلاع رسانی بوتیا"چه زود گذشت و ورق خورد دوران علم آموزیمان،گاهی دلم می خواهد بی هوا بنویسم، بنیوسم تمام حرف هایی را که از دلم بیرون می آید؛بدون فکر کردن یا کنایه زدن.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, "پایگاه اطلاع رسانی بوتیا",می خواهم از روزهایی بنویسم که گذشتند و رفتند و نیامدن روزهایی که شاید بیایند؛و انگشتانم دکمه های لپ تاپ را یکی پس از دیگری فشار می دهند تا حرفهایم روی دلم انباشته نشوند.
,در رویای خود، تاریخ زندگیم را ورق می زدم که ناگه شمع نیم سوز اتاق خاطراتم قاب نگاهم را میخکوب خود کرد و با تمام وجود آخرین شعله هایش را در سایه های دیوار می تابند.صدای تلویزیون که این روزها آهنگ آشنای گوشم شده است از معلم دوران استاد شهید؛ مرتضی مطهری می گوید.
,نقش ها همه پروانه می شدند و در امتداد نور و به سمت جایی که نمی دانستم کجاست پر می کشدیدن، شمع خاموش شد و آخرین قطره وجودش بر تقویم زندگی، آنجا که دوازدهیمن روز از اردیبهشت که بوی بهشت میداد حک شد.
,بی آنکه متوجه شوم خود را در پیاده روهای شهر دیدم که دیوتانه وار به دنبال کسی یا چیزی می گردم،چشم هایم مدام به این طرف و آن طرف حرکت می کرد اما بدون اینکه گم شده ام را پیدا کنم در گوشه ای از خیابان ایستادم، در رویای خود غرق بودم که صدای ترمز ماشینی مرا به خود اورد، خودرا عقب کشیدم مردی از ماشین پیاده شد و خانمی را بر روی صندلی چرخ دار نشاند.
,حس عجیبی سراپای وجودم را فراگرفته بود و نفسم به شماره افتاد، انگار درست در میان دل مشغولگی های زمانه، حکایت شمع و پروانه با این روز از سال، خاطرات این غریبه آشنا را در گوشم زمزمه می کرد، اما او چه کسی بود؟
,دریای وجودم متلاطم شد تا اینکه سیمرغ خیال از سکوی احساسم سال ها در تاریخ به عقب پر کشیدو از لابه لای ورق های پوسیده از فراموشی، دفتر زرین حیاتم را به ارمغان آورد.
,با اشک چشم غبار از چهره اش زدودم صفحاتش را با شوق ورق زدم تا زیبایی های درونش را به نظاره نشسنم، این دفتر عنوان نداشت و تنها 32 حرف حلقه وار و در طرحی شگرف بر آن نقش بسته بود که با دیدن هر حرف ندایی در درونم ارزشی را یاد آور می شد.
,همینجور پیش رفتم تا به واژه ای رسیدم، همان ندا در وجودم انگاشت؛ "معلم".با دیدن آن زن بغضم شکست و در خود فروریختم، آری او معلم ریاضی دوران راهنمایی من بود، اما چرا روی ویلچر؟فقط اشک می ریختم، در باورم نمی گنجید که او را روزی اینگونه بی حال و بی رمق بر روی یک صندلی چرخ دار ببینم.
, ,
,
, دوست نداشت دانش آموزانش او را روی ویلچر ببیند
, دوست نداشت دانش آموزانش او را روی ویلچر ببیند,انگار بازیگوشی های کودکانه من و صبر و تحمل او کار دستش داده بود، معلمی که ساعت ها پای تخته ایستاد تا ما درس زندگی بیاموزیم امروز با چرخی گردان او را می بردند تا تخت خواب بیمارستان شود، حکایت عجیبی دارد این معلم گویی تمام زندگیش با تخته گره خورده است؛ بیش از سی سال تخته نویسی و از امروز تا آخر عمر اسیر تخت بیماری.
, ,
,
, از دستان من برایش کاری بی نمی آمد، عزیزی چون مادر بر روی صندلی چرخ دار با نگاه اشنایش خیره من شده بود به گمانم امیدهای دیروزش را در امروز من جستجو می کرد. بی مهابا خود را در آغوش لرزانش انداختم دست و پاهایش دیگر رمق حرکت نداشت اما با نگاه اشکبارش صورتم را نوازش می کرد، او می رفت تا جلوه دیگری از صبر را معنا کند، صبر بر مصیبت و فراق را.
,او که جوانی، زیبایی و حتی صدایش را برای ما گذاشت امروز برحسب اتفاق پیکر نیم جانش را نظاره می کردم و با نگاه اشکبارم او را بدرقه می کردم و به راستی که معلم نماد ایثار است، او عشق و احساس پاکی که خود را باتمام دلبستگی هایش به درون آتش می اندازد تا پروانه ای امیدش در اتش کم لطفی ها و محرومیت ها نسوزد.
, ,
,
, برای لحظاتی از خودم بدم آمد که چرا در طول این سالیان یادی از معلم دلسوخته خود نکردم، دلم گرفت از این بی مهری زمانه، اما اینجا زمین است، همان زمینی که بی جهت ادمها در ان دل می شکنند، بی جهت اشک می ریزند، بی جهت محبت را از هم دریغ می کنند، همان زمینی که برادر برادر را نمی شناسد و فرزند چشم در چشم پدر گستاخی می کند پس دیگر از من دانش آموز چه توقعیست که معلمش این فرشته آسمانی را به خاطر بسپارد.
,برخی معلم را شمع می دانند که می سوزد و ذوب می شود در حالی که شمع را می سازند تا بسوزد اما معلم می سوزد تا بسازد فرداهای مارا به بلندای همت خویش.
,یادمان باشد که همه زندگی کلاس درسی است و همه آدمیان برای هم معلم و من از معلم دیروز خود ابتدا خوب زندگی کردن را آموختم تا خوب درس خواندن را.نگران نباش معلم خوبم تورا به خدا میسپارم و ایمان دارم که روزی تخته های سیاه زبان می گشایند و ایثارگری ها و خستگی هایت را شهادت می دهند.
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه