نقدی بر عملکرد دستگاه های فرهنگی؛

پنجاه کیلو "سیب زمینی" / در وزارت ارشاد چه می گذرد؟

پنجاه کیلو "سیب زمینی" / در وزارت ارشاد چه می گذرد؟
چطور می توان دیاثت مردی در برابر این طرف و آن طرف بردن همسرش توسط مردی دیگر را به نمایش گذاشت و باز مدعی غیرت دینی شد؟
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از مرآت- آخرین بار که به سینما فرهنگ سمنان رفته بودم "بادیگارد" ابراهیم حاتمی کیا روی پرده بود. آنروز وقتی از سینما خارج می شدم خوشحال بودم که هنوز مردانی هستند که در میان آشفته بازار هنر هفتم، حرف اول خود را فراموش نکرده اند و بدون کمترین احساس شرمی، مرام خود را فریاد می زنند.
چند روز پیش اما یکی از دوستانم تماس گرفت و از به روی پرده رفتن فیلمی خبر داد که به نظر می رسید پرده های زیادی را دریده است.
از آنجا که در این سالها، حرف و حدیث های زیادی در مورد سینمای کشور شنیده بودم برای اطلاع از جزییات این فیلم تصمیم گرفتم به دیدن "پنجاه کیلو آلبالو" بروم.
با کنجکاوی زیادی منتظر شروع فیلم بودم تا حرفهایی که در مورد آن به گوشم خورده بود را بررسی کنم.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, مرآت,
,
,
,

خانواده های زیادی همراه با فرزندان خردسالشان بی اطلاع از اینکه چه چیزی قرار است برایشان نشان داده شود در انتظار دیدن فیلم بودند.

,

"پنجاه کیلو آلبالو" با مراسم عقد دو زوج جوان آغاز می شود و از قضا با مراسم عقد دو زوج دیگر نیز به پایان می رسد.

,

اینطور نوشتم چون بنا ندارم به جزییات صحنه ها و دیالوگ های رد و بدل شده در این فیلم بپردازم.

,

روی سخنم با بازیگران و هنرمندانی نیست که برای لقمه ای نان کفش هایشان را لنگه به لنگه می پوشند.

,

 روی سخنم با خانواده هایی هم نیست که بعد از یک هفته پر از تنش و خستگی، دستان فرزند خود را گرفته اند تا برای ساعتی هم که شده از غصه های روزمره فرار کنند و لبخندی هرچند مصنوعی بر لب خود بنشانند.

,

روی سخنم با آن آپاراتچی کهنه کار سینما "فرهنگ" سمنان هم نیست که عمر خود را عاشقانه در تاریکی سالن گذرانده تا هم از این رهگذر نانی بدست آورد و هم ذهنی را روشن کرده باشد.
اما گله دارم. از خیلی ها گله دارم. من گله ام را صریح می گویم و بسیار خوانا می نویسم حالا آن به اصطلاح "به روزها " های جامعه ام مرا هرچه می خواهند صدا کنند. من کارم را می کنم و آنها هم کارشان را کنند.
من حرفم را می زنم و آنها هم فحششان   را بدهند.
مگر خودشان نمی گویند زنده باد مخالف من. خوب من هم یکی از مخالفین آنها. اینطور هم آنها شعارشان را داده اند و هم من حرفم را زده ام.
پس من گله ام را می گویم. به مدیران فرهنگی این کشور، به مسئولان نظام "اسلامی" ، به شیک پوشان خوش بیانی که بر اریکه قدرت تکیه زده اند و از اعتلای فرهنگی  کشور می گویند. از یکی بودن هنرمند ارزشی و غیر ارزشی سخن به میان می آورند.
قرار بود چه کنیم ؟ قرار بود به کجا برویم؟ قرار بود ما هم مثل آنها شویم یا آنکه اگر نتوانستیم آنها را مثل خودمان کنیم حداقل خودمان را فراموش نکنیم؟!
هرچند درک نکرده ام اما خوب میدانم یک  میز بزرگ چقدر می تواند جذاب باشد. خوب می دانم وقتی خبرنگاران دنبالم بدوند تا سوژه یک روز آنها شوم چقدر لذتبخش است. می دانم لحظه ای که مجری مرا با عنوان جذاب "دکتر" برای تقدیر از بزرگان فرهنگ و هنر کشورم به روی سن دعوت می کند ممکن است چقدر دلفریب باشد.
همه اینها را می دانم. اما این سوال ها برایم باقی است. چگونه می توان ذهن آلوده شده کودکی به دیالوگ های سخیف یک فیلم را آماده پذیرش درس انسانیت کرد؟
چگونه می توان تحقیر "کیان خانواده ایرانی" را از پیشانی سینمای ایران پاک کرد؟
چگونه می شود مقدس ترین سنت رسول مهربانی ها را به امری مضحک تبدیل کرد و همچنان مدعی پیروی از مکتب او بود؟
چطور می توان "دیاثت" مردی در برابر این طرف و آن طرف بردن همسرش توسط مردی دیگر را به نمایش گذاشت و باز مدعی غیرت دینی شد؟

,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

من حرفهایم را زدم. آنها که باید می شنیدند شنیدند و آنها هم که خود را به خواب زده اند به خواب تلخشان ادامه دهند.
بخوابید که دیر نیست روزی که مرد غریبه ای بیدارتان کند...

,
,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه