قصیده پرنده رمضان؛

زخم زبان شنیده ای و دم نمی زنی

زخم زبان شنیده ای و دم نمی زنی
شاعر بوشهری و عضو ﺳﺘﺎﺩ ﺟﺸﻨﻮﺍﺭﻩ ﺑﯿﻦ ﺍﻟﻤﻠﻠﯽ ﺷﻌﺮ ﺣﻮﺯﻩ به مناسبت درگذشت زنده یاد حمیدسبزواری شعری را سروده و به روح بلند و دردمند پدر شعر انقلاب تقدیم کرد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از"منبری ها" حجت الاسلام محمدحسین انصارى نژاد شاعر بوشهری و عضو ﺳﺘﺎﺩ ﺟﺸﻨﻮﺍﺭﻩ ﺑﯿﻦ ﺍﻟﻤﻠﻠﯽ ﺷﻌﺮ ﺣﻮﺯﻩ  به مناسبت درگذشت زنده یادحمیدسبزواری شعری را سروده و به روح بلند و دردمند پدرشعرانقلاب تقدیم کرد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, منبری ها,

, , , ,


متن این شعر در ادامه آمده است:

بانگ درای قافله ی سربدارها
پیچیده در سپیده دم کوهسارها

بنگر بر آن کرانه فرود عقاب را
چرخی بزن فراتر از این گیرو دارها

پیری قلم به دست سبکروح درفلق
رد می شود رهای رها از حصارها

آشفته از مقرنس چرخ کمان به دست
ازگردش مشعبد و زخم قمارها

بانگ جرس شنیده و بی تاب می رود
با آخرین ستاره از این رهگذارها

پیری، امام آینه ها را مرید محض
پیری، امیر قافله ی شب شکارها

پیر است و چشم شب شکنش دیدنی تراست
صاف و صریح مثل همان روزگارها

بشنو از او سپیده دمان شعر تازه ای
شعری شبیه زمزمه ی جویبارها

شعری از او در آینه ی صبح سبزوار
چون گیسوی شکن شکن آبشارها

بانگ رحیل می رسد و بال می زند
مثل پرنده ازقفس انتظارها

زخم زبان شنیده اى ،ای پیرشب ستیز
زخم زبان شنیده ای از دوست،بارها

خواندی به رغم سنگ کبوتر ستیزها
خواندی به رغم فتنه ی خنجر گذارها

خواندی تو از گلوی شهیدان ،"سرود درد"
خواندی از آفتاب، میان غبارها

زخم زبان شنیده ای و دم نمی زنی
زخم زبان شنیده از این سوگوارها

جان می دهندازغم کوچت،نگاه کن!
نانی شده است قسمت این مرده خوارها!

ازپرده پرده ی سخنت می رسد به گوش
یک سینه زخم حنجره ی هم  قطارها

دربیت بیت،دغدغه ی انقلاب بود
یعنی به شب ستیزی ات آیینه دارها

دفترشبیه جنگل طاووس،رنگ رنگ
بنگرازآن مکاشفه نقش ونگارها

ای دفترت شبیه درختان سربلند
برسرمراست ازغزلت سایه سارها

شعرت شکوه گمشده ی پابرهنگان
در گرد باد حادثه آن پایدارها

لبریز از شمیم شقایق، ترانه هات
سرشاراز شکوفه ی سرخ انارها

گوشت به ساز عرش و نگنجیده یک نفس
تنهایی ات میان طنین سه تارها

بنگر چقدر شاعرکان خیره بر نوبل
بنگر چقدر در صف اسکار،خوارها

بنگر که باز آمده محو غنیمتند
ازپشت تنگه ی احد"ابن فرار"ها!

قومی تکان نداده شهادت کلاهشان
قومی میان معرکه آتش بیارها

دم می زنند پشت نقاب نفاق و زرق
در رنگ ها که دیدی ازآنان هزارها

اینسان پرنده ی رمضان گشت روح تو
پر زد میان گریه ی شب زنده دارها

ازآن بهار باغ گل سرخ مانده است
می بینمش به وسعتی ازلاله زارها

"ما را نشان برگ گلی زان بهارماند"
ما را همین بس است از او یادگارها


٩٥/٣/٢٣
محمدحسین انصارى نژاد

,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

/ انتهای پیام

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه