فرصت پرواز؛

مرگ… آن تجربه عظیم هولناک

مرگ… آن تجربه عظیم هولناک
و من هنوز زنده ام!! اشک هایم بی اختیار می بارند... صدای مناجات قبل از اذان به گوش می رسد... ماه مهمانی توست... چه خبر است که هوا گرم است! آیا گرم تر از آتش هایی که دیدم؟
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از ندای اصفهان- تولدم مبارک!!! و واقعا تولدم مبارک بود؟!

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, ندای اصفهان- ,

1

, 1,

بزرگ می شدم… بازی های کودکی و قهر و آشتی ها و خواب های رنگی گذشت…

,

2

, 2,

نوجوانی و دغدغه ها… درس ها و امتحان ها… دوستی ها و دشمنی ها… خیال پردازی ها و بلندپروازی ها گذشت…

,

جوانی و دویدن ها و دنبال شغل و پول و شهرت و زندگی و خوش تیپی و مقام و غیره بودن هم گذشت…

,

4

, 4,

پیر شدم… بچه ها و نوه ها و مشکلات هرکدام و بازنشستگی و غصه ها و شیرینی ها و تجربه ها و… هم گذشت…

,

5

, 5,

و مرگ… آن تجربه ی عظیم هولناک!

,

66

, 66,

 

,

و حالا این منم… تنها… در تاریکی مطلق… زیر خروارها خاک… دست خالی… بی دفاع… متحیر…

,

7

, 7,

و اینجا به خانه ای نیاز دارم اما مصالح از کجا بیاورم؟ خانه های اینجا از خشت و گل نیست از ذکر و عمل نیکوست!

,

8

, 8,

و همچون دنیا به یاران و دوستانی نیاز دارم که با آن ها شاد شوم و آرامش گیرم اما یاوران اینجا باید از ایمان ناب نوشیده باشند،

,

9

, 9,

چقدر تهی دستم اینجا…

,

10

, 10,

در همسایگی ام کسانی هستند که دیدن شادی و آرامش و نعماتی که دارند دهان دلم را آب می اندازد…

,

11

, 11,

 

,

اما…

,

نشسته ام و می اندیشم: در دنیا چه می کردم که تا این حد از جمع کردن توشه غافل بودم؟ زندگی ام پای چه هدفی پژمرده شد؟

,

یادم می آید که ساعتهای زیادی را صرف دیدن برنامه هایی می کردم که پر زرق و برق بود اما پای دل و ایمانم را می لرزاند…

,

 

,

12

, 12,

روزها به دنبال پول درآوردن بودم و زیاد برایم مهم نبود که چگونه این کار را انجام می دهم و زرنگ بازی و کلاه گذاشتن سر دیگران و… حساب و کتاب خمس و زکات را هم که اصلا قبول نداشتم…

,

13

, 13,

وقت زیادی صرف تیپ و قیافه و کلاس و پز و مد و این جور چیزها می کردم… و آن طرف دنیا فقر گلوی انسان هایی را…

,

14

, 14,

با خودم هم حتی روراست نبودم… دلم راضی نبود و این چیزها شادم نمی کرد اما توجهی نمی کردم…

,

فقر و گرسنگی و جنگ و بدبختی و بی حجابی و بی غیرتی و بی اخلاقی مردم به من که ربطی نداشت…

,

15

, 15,

گاهی اوقات مرگ اطرافیان و برخی اتفاقات جرقه هایی را در درونم روشن می کرد و از عاقبت کارها و کوتاهی هایم می ترساند اما وقت و حوصله ی فکر کردن درباره شان را نداشتم. زود سرد و خاموششان می کردم که وقتم تلف نشود و افسردگی نگیرم!…

,

گاهی سوالاتی اساسی برایم پیش می آمد و دلم هوای آسمانی شدن می کرد اما مگر مشغله می گذاشت دنبالشان را بگیرم…

,

16

, 16,

وقت نداشتم سری به علما بزنم و از این دین و ایمانی که آنقدر دم می زنند دقیق سوال کنم…

,

گاهی…

,

گاهی…

,

وای! این چیست که به من نزدیک می شود و اینها چه موجوداتی هستند که بسوی من می آیند و با من چه خواهند کرد؟

,

17

, 17,

چرا همه جا این قدر جوشان و داغ شده؟

,

18
خدایا…

, 18,
,

خدایا…

,

به فریادم برس…

,

خدایا..

,

,

,

19

, 19,

حرم

, حرم,

از خواب می پرم…

,

عرق کرده و ترسیده ام…

,

نفسم بالا نمی آید…

,

دهانم خشکیده و از ترس نمی توانم تکان بخورم…

,

اطراف را نگاه می کنم؛ خانه ی خودمان است! خبری از آتش و آن موجودات وحشتناک نیست… سکوت است و شب،

,

20

, 20,

و من هنوز زنده ام!!

,

اشک هایم بی اختیار می بارند… صدای مناجات قبل از اذان به گوش می رسد… ماه مهمانی توست،

,

و من به راحتی روزه هایم را می خورم… چه خبر است که هوا گرم است! آیا گرم تر از آتش هایی که دیدم؟

,

و نمازهایم را…

,

و بقیه ی اعمال دینی ام را…

,

و حتی اعتقاداتم را که هر روز هدف سوالها و شبهه هاست…

,

چه دارم واقعا؟

,

و حقیقت کجاست؟

,

21

, 21,

22
باید راه بیفتم… باید خودم حقیقت را بفهمم…

, 22,
,

باید زندگی ام را عوض کنم…

,

نمی دانم چقدر فرصت دارم اما…

,

می دانم که این وضع زندگی نیست… بنشینم تا دینم را سوالات و شبهه ها بدزدند…

,

و اعمالم را غفلت ها و کوتاهی ها و زرق و برق دنیا…

,

وقت

, وقت,

لازم نیست حتما خوابی دیده باشم یا مکاشفه ای رخ داده باشد یا معجزه ای… تنها اگر کمی گوش هایم را باز کنم صدای فریاد جهنمیان از همینک هم قابل شنیدن است و اگر کمی چشم هایم را بگشایم آثار قیامت از اکنون قابل دیدن است و اگر کمی عقلم را به کار گیرم…

,

و راستگوترین افراد روی زمین یعنی رسولان هم از آن خبر داده اند… گرچه شبهه ها تصویر رسولان و برنامه ها ی آن ها را هم برایم کدر و نامفهوم نموده اند اما قرآن که هست… و احادیث امامان و کسانی که بتوان گفت عالم واقعی اند…

,

24

, 24,

کافی ست…

,

تو مرا به بهانه های مختلف خوانده ای… نیمه شعبان، شب آرزوها، محرم و صفر، عرفه و غدیر و هزار بهانه ی دیگر در سال… و من مدام در رفته ام و به بازی های بچه گانه ام مشغول شده ام… اما اکنون… در ماه مهمانی…

,

25

, 25,

مهمان جدید نمی خواهی؟ خسته ام… آمده ام نفس روحم را تازه کنم… آمده ام از آب خنک توبه بنوشم… آمده ام که تغییر کنم…

,

جایی برای من هست؟

,

خدای مهربانم… جایی امن تر از آغوش تو نیست… مرا از همه ی این خستگی ها و دودلی ها و تردیدها و پول پرستی ها و دو رویی ها و بی وفایی ها و بی حیایی ها و کارهای به درد نخور و الکی خوش بودن ها و غافل و جاهل بودن ها بگیر و تنها برای خودت بردار…

,

نگذار جای دیگری بروم… بگذار هر کجا که هستم… پای اینترنت یا محل کار، در کنار خانواده یا آدم های دیگر، در دامن دشت یا ساحل دریا، هر کجا… چشمم فقط به لبخند تو باشد… و بگریزم از آنچه تو به آن رضایت نداری…

,

در عوض تو هم مرا از این همه حیرانی و تردید و خستگی و دنبال تایید دیگران بودن و باری به هر جهت بودن بگیر… و برای خودت جدا کن…

,

من تو را دوست دارم… و این تنها اندکی از آن محبت بی نهایتی است که تو به من داری… کاری کن بی وفا نباشم و فراموشم نشود چه راه سختی در پیش دارم…

,

قربانت … بنده ی تازه وارد تو…

,

الهام شاهزیدی (فعال فرهنگی)

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه