عباسعلی راشکی یک آزاده دفاع مقدس:
مقاومت اسرا نگهبانان عراقی را تسلیم کرد
در اردوگاه اسرا به ما اجازه ی نماز و قران خواندن را نمی دادند، با این حال نماز را ترک نکردیم. آن ها نیز هنگام نماز بچه ها را با کابل می زدند. مقاومتهای رزمندگان اثر گذاشت و این عراقیها بودند که وضعیت را پذیرفتند و حاضر شدند به هر آسایشگاهی یک قران بدهند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، عباسعلی راشکی یکی از آزادگان دفاع مقدس اظهار داشت: نوروز سال ۱۳۷۶ بود . خبر ورود ناو جنگی آمریکا به خلیج فارس به پشتیبانی نیرو های بعثی عراق و در گیر شدن با نیرو های ما چنان جوانان کشور را برای دفاع از وطن غیرتی کرده بود که از همه چیز و همه جا دل کنده و به نبرد بر علیه ظلم بپا خاستند .
من هم کلاس دوم دبیرستان بودم . اعلام آمادگی کردم . من ، محمود اکبریان، بهمن پیکانی ثانی و محمد رضا خمر از دبیرستان امام خمینی(ره) زاهدان به سوی جبهه حرکت کردیم. قرار بود به فاو برویم. تا رسیدیم، گفتند: فاو سقوط کرده و به دست عراقی ها افتاده.
به منطقه عمومی شلمچه اعزام شدیم. در منطقه ای که ما بودیم، دو راهی ای به نام دو راهی شهادت وجود داشت که سنگر فرماندهی نزدیک آن بود و مرتب مورد اصابت گلوله های دشمن قرار می گرفت. دشمن می خواست با در اختیار گرفتن دو راهی، رزمندهای ما را اسیر و شهید کند. در همین حین که دستور عقب نشینی از طرف فرماندهی صادر شد، شهید حسابی مقدم آمد و مسئولیت حفاظت این دو راهی را بر عهده ی من و شهید تیر افکن گذاشت. حمید حسابی مقدم از بچه های تیپ و اطلاعاتی لشکر در گردان بود . به ما گفت: حواستان خیلی جمع باشد . اگر این دو راهی به دست بعثی ها بیفتد، همه ی بچه ها قتل عام می شوند. درست می گفت، تنها معبر خروجی همین بود و اگر دشمن آنجا را می گرفت، عقب نشینی غیر ممکن بود . شهید تیر افکن به من گفت: سمت راست رو مراقبم ، تو هم حواست به مقابل باشه.
,
,
سرم را به علامت تایید تکان دادم و در جایم مستقر شدم . ناگهان صدای گلوله ای را شنیدم. صورتم را که برگرداندم، تیر افکن با بعثی ها در گیر شده بود. برگشتم تا کمکش کنم، نزدیکش رسیدم. با دست روی سینه ام زد و گفت: مگه نگفتم برو. کاری نکن که هم تو رو بزنن و هم منو! به پشت خاکریز برگشتم و نگاه می کردم. بعثی ها به خاکریز نزدیک می شدند. شروع به تیر اندازی کردم. مدتی نگذشت که نیرو های کمکی رسیدند. حمید حسابی مقدم به همراه نیرو ها امد و گفت: چه خبر؟ شما علی آقایی رو ندیدید، نمی دونید بچه های گردان کجا هستن؟
,
در حین گفتگو بودیم که ناگهان متوجه تعدادی از نیرو ها شدیم که از آن طرف خاکریز دست تکان می دادند و فریاد می زدند که از این طرف بیایید، راه باز است. بچه ها به طرف آن ها حرکت کردند. حمید از روی خاکریز به سوی میدان مین دوید و داد زد: بچه ها به آن سمت نرید، نیرو های دشمن اونجان. که ناگهان یک تک تیر انداز دشمن به سویش تیر اندازی کرد ، مجروح شد. وقتی حمید برگشت و به ما رسید، سراسیمه به طرفش رفتم و با صدای بغض آلود گفتم: حمید!
,
نگاهی به من انداخت و گفت: هان! چی شده؟ چرا خودت رو باختی؟ مگه چی شده؟ جنگ همینه... چی فکر کردی این جا جای کشتن و یا کشته شدنه، ولی فرق می کنه که مر دانه بمیریم و یا ناحق کشته بشیم، حالا اسلحه ات رو بردار و بجنگ! آن طرف کلاشی افتاده بود. آن را برداشتم . همه ی بچه ها گرد حمید جمع شده بودند. حالش وخیم بود و خون بالا می اورد. به سختی نفس می کشید. با دیدنم پرسید:
از تیر افکن هم خبر داری؟ نه، چه طور؟ سریع به طرف خاکریز برگشتم. تیر افکن روی خاکریز ایستاده و تیر اندازی می کرد.
,
,
تیر هایش که تمام شد، به پایین خاکریز آمد و با بقیه ی نیرو ها برگشت. یک بسیجی روی خاکریز باقی ماند و به سمت دشمن تیر اندازی می کرد . در همان لحظه، گلوله تانک به سمتش شلیک شد و از شدت موج انفجار به پائین خاکریز افتاد . صحنه ی بسیار بدی بود.گلوله به بسیجی خورد و بدنش به دو نیم شد. عراقی ها نزدیک و نزدیک تر شدند. فرمانده ی عراقی را دیدم روی تانک ایستاد و به اطرافش نگاه کرد. تعداد زیادی اجساد عراقی در اطراف افتاده بود . به شهید بسیجی نگاه کرد. باورش نمی شد که این همه عراقی را یک نفر کشته باشد. خیلی عصبانی شد. از بالای تانک به پائین آمد . به بالای پیکر شهید بسیجی رسید. مقداری نگاهش کرد. با دستش چفیه دور گلوی بسیجی را گرفت و او را بلند کرد و به نیرو های نشان داد و گفت: همه شما را یک بسیجی زمین گیر کرده! و سپس پیکر این شهید را جلوی لوله ی تانک آویزان نمود.
در پشت خاکریز من و حمید به همراه محمود اکبریان، محمد رضا خمر و شهید میر حسین میر حسینی بودیم نمی توانستیم حسابی مقدم را با آن وضعیت تنها بگذاریم. حمید را روی دوشم انداختم.خیلی خونریزی کرده بود و نای صحبت کردن نداشت. حالش لحظه به لحظه وخیم تر می شد، به طوری که دو سه دفعه به من اعلام کرد که او را بگذارم و بروم . باهم آمده ایم با هم نیز بر می گردیم.
دوباره حمید را بغل گرفتم. حالش را پرسیدم. به سختی نفس می کشید. چشمانش را باز کرد ، به من و اطرافیانم گفت: اگر اسیر شدید، از شکنجه نترسید.
دستش را داخل لباسش کرد و بیرون آورد. دستش پر از خون شد. گفت: به آیندگان بگویید خون ما نشانه صداقت ماست. ما تا اخر ایستاده ایم.
با شنیدن حرف هایش ، اشک از چشمانم سرازیر شد . حمید را به دوشم گرفتم و شروع به حرکت کردیم. بچه ها جلو تر رفتندو مقداری از آن ها فاصله گرفتیم. لحظه ای صورتم را برگرداندم . عراقی ها بسیار نزدیک شده بودند. به حمید گفتم: عراقی ها خیلی به ما نزدیک هستند، چه کار کنیم؟ حمید گفت: اسلحه نداریم، مجبوریم اسیر شویم.
,
,
,
,
,
دیگر نای راه رفتن نداشتیم. سرم گیج رفت و حمید از روی دوشم افتاد. دوباره با سختی حمید را برداشتم و به روی خاکریز رفتم و همان جا نشستم. در یک لحظه احساس کردم فردی با کلتی در دست ، بالای سرم ایستاده ، سرم را بالا گرفتم. عراقی بود و به زبان عربی خواست که بلند شوم. دستانم را با دست بندهای پلاستیکی محکم بست . آن قدر محکم که تا چند روز دستم بی حس و زخمی شده بود. حدود یک ساعت و نیم ما را در همان وضعیت نگه داشتند. بیشتر از خودم، نگران حال حمید بودم. خون زیادی از او رفته بود. دو مرتبه سرش را بالا آورد. بار اول شهادتین را گفت و بار دوم دستش را بلند کرد، در حالی که به آسمان چشم دوخته بود، گفت: خدایا شاهد باش که به دوستداران خمینی چه گذشت؟ نگاهی به من انداخت و گفت: برادر! دیدار به قیامت!
,
,
سپس یا حسینی گفت و چشمانش را بست. آن لحظه احساس کردم که امام حسین(ع) آن جا حضور دارد و نظاره گر آخرین نفس های حمید است. من نیز اسیر شده بودم و با تعدادی از رزمنده ها ما را سوار ماشین کردند، معلوم نبود ما را به کجا می برند. خیلی نگران بودم که چه بر سر ما می آید. ما را تا خاکریز های خودشان بردند. با دیدن آن همه تجهیزات و سلاح های جنگی در خاکریز عراقی ها، جا خوردم. اصلا قابل شمارش نبود. دیگر نگران خودم نبودم. به فکر رزمندگانی بودم که با دست خالی به جنگ با این ها آمده بودند. در میان بعثی ها تعدادی از خود فروخته های منافقین هم بودند که اطلاعات بچه های ایرانی را به عراقی می رسانند. یکی از آنها گفت: اگر همکاری کنید، عراقی ها شما را اذیت نمی کنند.
,
یکی از بسیجی ها فریاد زد: شما منافقید! هنوز حرفش تمام نشده بود که چنان لگدی به دهانش زدند که به زمین افتاد و چند تا از دندان هایش شکست و از بینی اش خون آمد. با این حال ساکت نمی شدو مدام می گفت: منافقیه خود فروخته! یکی از آن ها خیلی عصبانی شد و اسلحه اش را در آورد تا او را بزند. اما یکی از عراقی ها جلو آمد و گفت: لا... لا... او را بردند و دیگر هیچ وقت آن بسیجی را ندیدم . انگار این منافقین نمی خواستند از ما بگذرند، یکی از آنها پرسید: کدام گردان بودید؟ چه قدر نیرو داشتید؟ اما هیچ کس جوابش را نداد. خلاصه ما را به تنومه ی عراق و سپس بصره بردند.
حدودا دویست یا سیصد نفر اسیر بودیم. هر شش نفر اسیر را داخل یک ماشین کرده بودند تا تعداد ماشین ها زیاد به نظر برسد و در داخل موتور، وسایل شخصی و خودشان نیز بودند. به بصره رسیدیم . مردم جمع شده بودند تا جشن بگیرند.
,
زنان هلهله می کردند و بعضی ها به طرفمان سنگ می انداختند . سنگی به سر یکی از بچه ها خورد و سرش شکست. زنی در کنار دیوار ایستاده و جلو امد. با چاقوی میوه خوری به پهلوی یکی از بچه ها زد. از هر طرف ضربه ای می خوردیم. من ته ماشین نشسته بودم. احساس کردم گوشم می سوزد. یکی از سنگ ها به گوشم خورده بود و خون می آمد. می خواستم خودم را جمع و جور کنم که سرباز عراقی با لگد به پهلویم زد. از درد به خودم پیچیدم. واقعا استقبال گرمی در ورودمان به بصره بود. همه ی ما را داخل فنسی( مکان بازی تنیس) که تور مانند بود بردند . مدتی آن جا مستقر بودیم. یکی از مجروحین از بچه های کاشان بود. تیر خورده و حالش خیلی بد بود. فریاد زدم: این بنده خدا داره می میره. پانسمانش کنید.
,
اما کسی جواب نمی داد. از بچه ها خواستم که لباسش را پاره کنند و با تکه ها آن زخمش را ببندیم. یکی دیگر از بچه ها حمید تقوی بود که گلوله به ساق پایش خورده بود. او را روی دوشم انداختم. اگر عراقی ها می فهمیدند نمی تواند راه برود، او را می کشتند. حمید رضا حیدری نسب که تیر به پایش خورده بود، به سختی راه می رفت. تشنگی امان بچه ها را بریده بود ،آن هم در آن افتاب گرم و سوزان تیر ماه که دمای هوا بالای ۴۵ درجه بود.
,
بچه ها یکی یکی جلوی چشمانمان از تشنگی شهید می شدند. حسن اصغری بچه ی رفسنجان بود. وقتی صحنه جان دادن بچه ها را می دید. طاقت نیاورد و شروع کرد به فریاد زدن: یا دجله! یا فرات! انا مظلوم! انا غریب! انا عطشان! یا حسین (ع)! این جا صحنه ی کربلا و این جا فرات است. این جا صحنه ی جان دادن بچه هاست. با شنیدن صدایش، عراقی ها آمدند و حسابی کتکش زدند، تا جایی که از صورت و بدنش خون آمد. همه ی بچه ها یک صدا فریاد زدند. عراقی ها برای آرام کردن شرایط، دست از کتک زدن کشیدند. در سطلی قرمز مقداری آب اوردند، اما چه آبی؟! پر از شن بود. برای رفع تشنگی بچه ها یکی یکی سطل را به دهانشان نزدیک می کردند و از آن اب می نوشیدند.
,
در میان عراقی ها سربازی بود که چند روز چشم از من بر نمی داشت. انگار می خواست مطلبی را به من بگوید. حیران نگاه های پر معنی او بودم . یکی روز مرا به سربازی دیگر که انگار برادرش بود نشان داد. نیمه شب ، شیفت نگهبانی آن سرباز بود. وارد فنس شد. کنارم آمد و به عربی گفت: "تعال..." متوجه نشدم چه می گوید. پسر شهید مزاری گفت: احتمالا عراقی می گوید که تو همراهش بروی. منو عبدالرضا مزاری که به زبان عربی تسلط داشت، پشت سرش راه افتادیم. آن طرف تر ایستاد و شروع کرد به صحبت با من، گفت: آن فردی را که شب گذشته همراهم بود شناختی؟ متعجب زده گفتم: نه چه طور؟!
گفت: آن سرباز برادرم است. از ماجرای زخمی شدنش در منطقه برایم تعریف کرده و گفته تو او را در آن حال دیده ای، می توانستی او را بکشی ، ولی این کار را نکرده ای. حال این سوال ذهن مرا مشغول کرده است که چرا او را نکشتی؟ مگر ما دشمن شما نیستیم؟ یک لحظه یادم آمد آن زمان که عراقی ها فرار می کردند، سربازی در خاکریز زخمی افتاده بود و من او را نکشتم. به آن سرباز گفتم:برادرت زخمی بود و بدون اسلحه. این دستور رهبر ماست که آسیبی به اسیر و زخمی نرسانیم.
,
,
,
او گفت: چه کاری از دستم بر می آید تا برایت انجام دهم؟ گفتم: مقداری اب می خواهم و وسایل پانسمان. رفت و با یک بسته اب معدنی و مقداری وسایل پانسمان برگشت. بچه ها همگی اب نوشیدند. چند ساعت گذشت. برگشت و گفت: بیا برو... نمی دانستم چه می گوید: بچه ها خندیدند و گفتند: از تو می خواهد بروی دستشویی. پشت سرش راه افتادم. جلوتر که رفتیم، دستم را باز کرد و گفت: تو آزادی، می توانی بروی بیرون قفس نزد دیگر اسرا گفتم: نمی روم. به همراه او و حاج عبدالرضا به اتاق نگهبانی رفتیم. آن جا حمام و دستشویی بود. حاج عبدالرضا گفت: من می روم تا وضو بگیرم.
یک جعبه کمک های اولیه دیدم . خواستم آن را بردارم. اما آن سرباز نگذاشت و گفت: با جعبه نبر! چون ممکن است کسی متوجه بشود.
محتویات جعبه را داخل لباسم ریختم و به طرف قفس راه افتادم. در بین راه سطل های قرمزی را دیدم که کنار استخر گذاشته بود. متوجه شدم آبی که به ما می دادند از این استخر ها بود. خیلی ناراحت شدم. به قفس محل اسرا رسیدم.
,
,
وسایل را به بچه ها دادم تا استفاده کنند. شیفت آن سرباز تمام شد. بعد از آن سربازی با یک چوب آمد که با آن چوب به زخم های بچه ها می زد. روز بعد از استخبارات نیروی عراق آمدند تا از بچهها اطلاعات بگیرند. بچهها را کتک زدند، اما آن ها اطلاعاتی در اختیار دشمن نگذاشتند. از بصره به بغداد منتقل شدیم. سی و پنج روز در بغداد بودیم. در هر اتاق نه متری، سی نفر اسیر بود. در اردوگاه اسرا به ما اجازه ی نماز و قران خواندن را نمی دادند. با این حال نماز را ترک نکردیم. آن ها نیز هنگام نماز بچه ها را با کابل می زدند.
,
در اردوگاه تکریت و هنگام شکنجه اسرا برای نماز، یکی از برادران بدجوری زخمی شده بود و نوک تیز کابل داخل دستش فرو رفته بود و به شدت خونریزی می کرد. سراغش رفتم و گفتم: برادر! حالت چه طور است؟
گفت: این که چیزی نیست. حاضرم تا اخرین قطره ی خونم مقاومت کنم و دست از نماز خواندن بر ندارم. مقاومت های رزمندگان اثر گذاشت و این عراقی ها بودند که وضعیت را پذیرفتند و حاضر شدند به هر آسایشگاهی یک قران بدهند. این قضیه با تمام سختی هایی که برایمان داشت، بسیار خوشحال کننده به اتمام رسید.
,
,
سال ۱۳۶۸ در اردوگاه بودیم. شب شده بود. ناگهان پنجره ی اسایشگاه باز شد. یکی از عراقی ها وارد شد و خبر فوت امام عزیزمان (ره) را داد . همه شوکه شدیم. مات و مبهوت ماندیم. یکی از بچه ها آیهای از قرارن را خواند ، مبنی بر این که اگر فاسقی خبری برایتان آورد، قبول نکنید. آن عراقی عصبانی شد و رفت.روز بعد که در اسایشگاه که باز شد دنیایی از غم و اندوه فضای اسایشگاه را فرا گرفته بود. همه ی بچه ها ناراحت بودند. هر کسی در گوشه ای گریه می کرد. عراقی ها از این وضعیت وحشت زده شده بودند. درب اسایشگاه را که باز کردند، خودشان کنار رفتند. برای صبحانه و ناهار هیچ کدام از بچه ها نرفتند . این تلخ ترین خاطره ی دوران اسارتم است. این سختی ها را پشت سر گذاشتیم تا زمانی که ازاد شدیم. لحظه ی شنیدن خبر ازادی، دو رکعت نماز شکر خواندم. دو رکعت نماز هم در مرز خسروی خواندم . باید از سخن امیر المومنین علی(ع) پندها بگیریم که می فرمایند: از تاریخ استفاده کنید. من چنان در تاریخ گذشتگان سیر کردم که انگار در زمان آنها بودم.
,منبع: عصر هامون
,انتهای پیام/خ
]
ارسال دیدگاه