یادداشت/

سربازی که صیاد دلها شد (2)

سربازی که صیاد دلها شد (2)
روز 22 بهمن‌ انقلاب اسلامی پیروز شد اما دشمن از پای ننشست. درست دو روز پس از پیروزی انقلاب خبر آمد پادگان مهاباد به محاصره نیروهای مسلح حزب دمکرات کردستان درآمده است. عزالدین حسینی، ناگهان به میدان آمد و خود را رهبر روحانی کردستان خواند. او معتقد بود نه‌فقط به خلق کردستان که به دیگر خلق‌های ایران نیز باید خودمختاری داده شود.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا محمد جواد بیات در صبح الوند نوشت:

, شبکه اطلاع رسانی دانا, صبح الوند,

سپهبد یوسفی در میان همه نظامیان و استادان علی، بیشترین تأثیر را در او داشته است و متقابلاً اعمال و کردار علی نیز به عنوان آجودان عملیاتی وی در او بی‌تأثیر نبوده است. بنابراین بی‌جا نخواهد بود که از زبان علی در مورد او بشنویم:
ویژگی این سپهبد این بود که اول اینکه؛ بسیار پاک و مبرا بود از آلودگی‌ها و اصلاً ناپاکی نداشت، چه در مسائل اخلاقی و چه مسائل مادی و به حقوق ارتش هم نیازی نداشت چون از متمول‌هایی بود که کلی املاک در همدان داشت. دوم آنکه، مدیریت بسیار جدی داشت و شبانه‌روز در تلاش بود و به من داشت دیکته می‌کرد که مثلاً در آینده تو می‌خواهی در ارتش یا در نیروهای مسلح مدیریت انجام بدهی، شبانه‌روز در همه جا می‌دوید و به هر جا که می‌رفت بر اوضاع تسلط پیدا می‌کرد. خیلی شجاع بود... اصلاً اهل تشریفات نبود.
شنیدن ماجرای جمعه خونین هفدهم شهریور تهران برایش مشکل بود. تردید داشت آیا در ارتش بماند. ارتشی که به روی مردم مسلمان آتش می‌گشاید.
در جلسه نقشه‌خوانی اصفهان وقتی استاد به کلاس آمد اول روی تخته بسم ا... الرحمن الرحیم نوشت، درس را شروع کرد و تا پایان هیچ سخنی خارج از درس نگفت. کلاس که تمام شد یکی از آنان به دوستش گفت: بدجوری محبت این جناب سروان در دلم نشست فکر می‌کنم می‌توان بهش اعتماد کرد و درباره وضعیتمان با او صحبت کرد!
جناب سروان ما در مورد مسائل اخیر می‌خواهیم با شما حرف بزنیم و از راهنمایی شما بهره‌مند شویم، به نظر می‌آید شما با جاهایی در ارتباط باشید و بتوانید تکلیف ما را مشخص کنید.
سروان صیاد شیرازی ابتدا منکر شد. به هر حال آدمی مانند او که دائم تحت نظر بود، باید بیش از این احتیاط می‌کرد. اما دل او نیز گواهی می‌داد این دو جوان خیلی هم غریبه نیستند. همان روز عصر با هم قرار ملاقات گذاشتند.
در «کمین گل سرخ» اشاره شده است: رابط علی با هسته نیروهای انقلابی ارتش، سروان آقاپرست از لشکر شیراز بود و رابط او نیز سروان یوسف کلاهدوز از جمعی گارد شاهنشاهی، که توسط دکتر حسن آیت با بیت امام در نجف و بعدها نوفل لوشاتو، ارتباط داشتند. آنان می‌خواستند با تشکیل هسته‌های سه نفره، انقلاب را به داخل ارتش بکشانند. دیگر این که وظیفه داشتند سربازان وظیفه را تشویق به فرار از پادگان‌ها کنند، اما انقلابی‌های کادر ارتش در پست‌های خود بمانند که اگر روزی اُمرای ارتش کودتا کردند و... وارد عمل شوند در مقابل آنها بایستند.
آن روز که علی از رادیو شنید:‌ بسم ا... الرحمن الرحیم
شنوندگان عزیز، این صدای انقلاب اسلامی ایران است!
باورش نشد که لحظه پیروزی چنین نزدیک باشد و گمان کرد رویا می‌بیند، یعنی نظام 2500 ساله شاهنشاهی از پا درآمده بود و ارتش تسلیم شده بود؟ این تنها می‌توانست یک معجزه باشد!
در روز بیست و دوم بهمن 57 با تدبیری که علی اندیشید، مرکز آموزش توپخانه اصفهان و تمامی تجهیزات آن، که در نوع خود مجهزترین مرکز آموزش ارتش بود، از دست‌برد مصون ماند. واقعیت این است در آن لحظات شور و شوق تعدادی از گروهک‌های مخالف امام و مردم با سوء استفاده از احساسات پاک مردم انقلابی به غارت پادگان‌ها می‌پرداختند و از این رهگذر فراوان از اموال بیت‌المال و تجهیزات ارتش به یغما رفت و بعدها علیه انقلاب به کار گرفته شد.
صیاد مسئولیت پادگان را به عهده گرفت و به دلیل خصوصیات بالای انسانی‌ که داشت همه پرسنل بدون توجه به درجه او، به دستوراتش احترام می‌گذاشتند و پادگان را حفظ کردند. وی برای حفاظت پادگان از دوستان انقلابیش در اصفهان کمک گرفت و در همان روز تعدادی از جوانان انقلابی به کمکش آمدند که سرپرست آنان جوانی بود به نام سیدرحیم صفوی.
به زودی توسط آنان کمیته حفاظت شهری در اصفهان تشکیل شد و به سر و سامان دادن امور پرداختند، صیاد یکی از اعضای فعال آن بود.
او آن روزها فریادرس همه نظامیانی بود که توسط مردم دستگیر و تحویل دادگاه‌های انقلابی داده شده بودند تا به جرمشان رسیدگی شود. چه بسا در میان آنان بی‌گناهانی هم بودند که صیاد آنان را نجات می‌داد یا کسانی بودند که مجرم بودند، اما مستحق آن احکام صادره نبودند و یا به بازگشتشان امیدی بود.
روز 22 بهمن‌ انقلاب اسلامی پیروز شد اما دشمن از پای ننشست. درست دو روز پس از پیروزی انقلاب خبر آمد پادگان مهاباد به محاصره نیروهای مسلح حزب دمکرات کردستان درآمده است. عزالدین حسینی، ناگهان به میدان آمد و خود را رهبر روحانی کردستان خواند. او معتقد بود نه‌فقط به خلق کردستان که به دیگر خلق‌های ایران نیز باید خودمختاری داده شود.
وقتی خبرنگاری از او پرسید اگر دولت مرکزی تمام درخواست‌های کُرد را بپذیرد اما نام خودمختاری بر آن نگذارد، شما چه می‌گویید؟ در روزشمار جنگ ایران و عراق جلد اول، صفحه 354 به نقل از روزنامه اطلاعات 24/12/57 آمده است او گفت: اگر جبرئیل از آسمان بیاید و قوانینی بیاورد که خودمختاری کردستان در آن نباشد آن را نمی‌پذیریم. و راست می‌گفت زیرا خودمختاری بهانه‌ای بیش نبود.
آنچه که در دستور کار دشمن قرار داشت ایجاد تفرقه در میان اقوام مختلف و پیروان مذاهب گوناگون و نهایتاً تجزیه ایران بود. در هشتمین روز پیروزی انقلاب اسلامی، پادگان مهاباد سقوط کرد. آتش فتنه ضد انقلاب کم‌کم همه کردستان را فرا گرفت؛ به طوری که در آخرین روز سال 57 مردم شنیدند که پادگان سنندج نیز در محاصره است و روزنامه‌ها نوشتند: سنندج حالت جنگ‌زده به خود گرفته است.
خانه‌های پیرامون پادگان لشکر 28 کردستان تخلیه شده و عده‌ای در صدد ترک شهر هستند... گروه‌های بدنام یک صدا فریاد می‌زدند که «ارتش باید منحل گردد!» در روز 28 اسفند 57 امام خمینی (ره)به دفاع از ارتش برخاستند، ایشان در پیامی به مردم کردستان، به نکوهش حمله‌کنندگان به ارتش پرداختند و فرمودند: «ارتش، ژاندارمری و پلیس باید بدانند که از این به بعد آنها حافظ مصالح و استقلال مردم مسلمانند و اگر کسی به آنها حمله کند از مردم نیست و عمال اجنبی است.» آن روز در شهرهای مختلف ایران مراسم اعلام همبستگی مردم با ارتش برگزار شد.
در استادیوم 30 هزار نفری مرکز توپخانه اصفهان، هزاران نفر از ارتشیان گرد هم آمدند تا یکپارچگی خود را با مردم اعلام کنند. آنان بعد از سخنرانی حجت‌الاسلام فلسفی در خیابان‌های شهر به رژه پرداختند و مردم با گُل و نُقل و نبات از ارتش اسلام استقبال کردند. روزنامه اطلاعات نوشت: «آن روز سروان صیاد شیرازی که از مسئولان برگزاری این مراسم بود، بارها اشک شوق ریخت از این که تیر دشمن به سنگ خورده است.» امتیازطلبی ضد انقلاب و مماشات دولت موقت، باعث شد مردم ایران نخستین بهار آزادی خود را با خبرهای تلخی از کردستان و گنبد آغاز کنند و نهایتاً در سایه این سیاست غلط، شهرهای کردستان یکی پس از دیگری سقوط کرد و فاجعه‌هایی مانند قتل عام مردم نقده، پاوه و... به وجود آمد و در تابستان 58 نظام نوپای جمهوری اسلامی، خود را درگیر جنگی داخلی دید که نسخه‌اش در خارج از مرزها پیچیده شده بود. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، بیشتر هم و غم صیاد برای پاکسازی و بازسازی ارتش بود.
در اردیبهشت 58 به همت رهبران انقلاب اسلامی و به کوشش انقلابیانی مانند سروان کلاهدوز، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تأسیس شد. جوانان مؤمن به این تشکیلات نظامی نوپا بسیار اقبال نشان دادند و شتافتند تا در مقابل توطئه‌های خارجی و فتنه‌های داخلی از انقلاب اسلامی خود پاسداری کنند.
گویا شهید کلاهدوز، مایل بود سروان صیاد شیرازی نیز به سپاه انتقال یابد و فرماندهی یکی از مناطق را به عهده بگیرد. اتفاقاً علی نیز علاقه فراوانی به سپاه داشت و در راه‌اندازی آن در اصفهان از هیچ تلاشی دریغ نکرد... او ترجیح داد همچنان در ارتش بماند.
او با وجود همه ناهمواری‌هایی که در پیش رو داشت، باید در کنار دوستان و همفکرانش می‌ماند و کوشش می‌کردند تا ارتشی متناسب با شأن انقلاب اسلامی درست کنند. او لحظه‌ای از حال ارتش غافل نبود. وقتی در آن روزها در روند بازسازی ارتش انحرافاتی احساس کرد، ساکت ننشست و به هر جا که ممکن بود سر کشید و فریاد زد.
در تابستان 58 به همت او در مرکز توپخانه، مراسمی تدارک دیده شد و نمایندگان انجمن‌های اسلامی ارتش به اصفهان آمدند و به مدت دو روز مشکلات را بررسی کردند و راه حل‌های مناسب آن را یافتند.
در همان جلسه برای پیگیری کارها و رساندن پیام آنان به گوش مسئولان بلندپایه نظام، سه نفر به عنوان نمایندگان نیروهای متعهد ارتش انتخاب شدند که به ترتیب اکثریت آرا، سروان علی صیاد شیرازی حائز رتبه اول گردید. نمایندگان به تهران رفتند تا با نماینده وقت امام در ارتش، حضرت آیت‌ا... سیدعلی خامنه‌ای مد ظله العالی گفتگو کنند.
آنان در خیابان ایران در منزل حضرت آیت‌ا... خامنه‌ای(مد ظله‌العالی)، شام مهمان ایشان بودند. این جلسه صمیمی تمام خستگی‌ها و حرمان‌های ماه‌های اخیر را زدود و آنان را به کارشان امیدوار کرد؛ زیرا نماینده امام برخلاف اغلب مسئولانی که آنان دیده بودند، با ایشان هم‌رأی بود و پیشنهادهایشان را پسندید.
این نخستین بار بود که علی، حضرت آیت‌ا... خامنه‌ای را می‌دید و با هم آشنا می‌شدند و به زودی این آشنایی به دوستی مستحکم مبدل شد، به گونه‌ای که بعد از آن هرگاه که علی در دوراهی و سرگردانی‌ها گرفتار می‌شد به ایشان مراجعه می‌کرد و به آنچه که ایشان می‌گفتند، عمل می‌کرد.
ادامه دارد...

,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه