یادداشت/
سربازی که صیاد دلها شد (3)
8 فروند بالگرد 214 از پادگان هوانیروز آمدند و یکی پس از دیگری به زمین نشستند. صیاد شیرازی مأموریت آنها را ابلاغ کرد. علی که به وجد آمده بود از پشت پردههای اشک، موفق شد مواضع دشمن را دیدهبانی و مختصات آن را به توپخانه اعلام کند. لحظاتی بعد، گلولههای 155 م.م بر سر دشمن باریدند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا محمد جواد بیات در صبح الوند نوشت:
, شبکه اطلاع رسانی دانا, صبح الوند,
52 پاسدار در سردشت شهید شدند. این خبر اولِ روزنامهها در 17 مهرماه سال 58 بود. این خبر نه فقط اصفهان که ایران را هم به خشم آورد. آنان پاسداران اعزامی از اصفهان به کردستان بودند که در بازگشت گرفتار کمین ضد انقلاب شده و به طرز فجیعی به شهادت رسیده بودند. در شهرهای مختلف، مردم با برگزاری مراسم نسبت به جنایت ضد انقلاب و کوتاهی مسئولان، واکنش نشان دادند. در اصفهان و مشهد نیز عزای عمومی اعلام شد و در تشییع پیکر شهدا، حجتالاسلام سید احمد خمینی از طرف امام شرکت کرد.
برای بررسی واقعه، جلسه فوقالعاده برگزار شد و سروان صیاد شیرازی نیز از جمله دعوت شدگان به آن جلسه بود.
صیاد شیرازی پیشنهاد کرد: «به نظر من در اصفهان امکان رسیدگی به این مسأله وجود ندارد. پیشنهاد بنده این است که یک گروه به منطقه بروند و در آنجا وضعیت را از نزدیک بررسی کنند.» این پیشنهاد تصویب شد. سید رحیم صفوی و خود سروان صیاد شیرازی برای انجام این مأموریت انتخاب شدند. امام جمعه اصفهان، آن دو را به دکتر چمران که وزیر دفاع و معاون نخستوزیر بود، معرفی کرد.
اتفاقاً پس از شهادت پاسداران، دکتر نیز از طرف امام مأموریت داشت که مجدداً به کردستان برود. غروب هنگام بود که بالگرد حامل دکتر چمران و همراهانش در پادگان سردشت به زمین نشست. سروان علی صیاد شیرازی نخستین بار در آنجا نشانههایی از جنگ در کردستان را با چشم خود دید.
ماجرای آن شب، آغازی برای جلوهگری یک افسر شجاع و مؤمن بود. صبح فردای آن شب، هنگامی که دکتر چمران به آنجا رسید، علی را به آغوش کشید. گویی گوهر گرانقیمتی را یافته باشد. خدا را شکر کرد و پس از آن واقعه، مردم بارها وصف شجاعت این افسر مؤمن را از زبان دکتر چمران در مساجد و محافل شنیدند.
صیاد دلها میگوید: «آن لحظه را یک لحظه تاریخی و تعیینکننده برای خودم میدانم و هیچگاه زمانی را که شهید چمران مرا در آغوش گرفت و با شور و شعف خاصی مرا غرق در بوسه کرد، فراموش نمیکنم. دکتر چمران از روش کار من و راهنماییهایم خوشش آمده بود. از سرگذشتم پرسید و با هم بیشتر آشنا شدیم. از همان جا بود که پیوند قلبی من با او آغاز شد و ما دو تا شدیم برادر و دوست.»
پس از این صیاد دلها در 9 عملیات دیگر شرکت کرد. حالا او به عنوان مشاور و معاون دکتر فعالیت میکرد. آن دو تا پاسی از شب، طرح حمله به ضد انقلاب را میریختند و روز، علی آن را اجرا میکرد. متأسفانه این ایام، زیاد طول نکشید؛ درست هنگامی که آنان ضد انقلاب را در چنگ خود میدیدند و نزدیک بود برای همیشه به بحران کردستان پایان دهند باز هم ضد انقلاب از خطمشی لیبرال گونه دولت موقت سوءاستفاده کرد و خواستار مذاکره و گفتوگو شد و ماجرای قرآن و نیزه بار دیگر تکرار شد! خوانندگان محترم میتوانند برای اطلاع بیشتر در این زمینه به کتاب "کردستان" شهید دکتر چمران، صفحه 116 رجوع کنند.
علی مجدداً به اصفهان بازگشت. مدتی بعد، درجه سرگردی وی ابلاغ شد، اما دلش در کردستان بود. روزی نبود که خبر ناگواری از کردستان نرسد. شهرها یکی پس از دیگری سقوط میکردند و ضد انقلاب همچنان جنایت میکرد.
در این سو، در توفان حوادث پی در پی؛ کردستان فراموش شده بود. چند روز پس از بازگشت آنان، دانشجویان پیرو خط امام، سرنخ همه توطئهها را در سفارت آمریکا یافتند و آنجا را تصرف کردند. با این کار، عمر دولت موقت نیز به سر آمد و اداره کشور تا انتخاب رئیسجمهور و تشکیل دولت به عهده شورای انقلاب گذاشته شد.
در بهمنماه آن سال، انتخابات ریاست جمهوری برگزار شد و ابوالحسن بنیصدر رئیسجمهور شد و امام(ره) فرماندهی کل نیروهای مسلح را به وی سپردند. یک ماه بعد، انتخابات مجلس شورای اسلامی برگزار شد.
اکنون که نهادهای مدنی برای اداره کشور شکل گرفته بودند، حل بحران کردستان در اولویت بود. سرگرد صیاد شیرازی برای این کار طرحی داشت که براساس آن مرزهای غرب کشور کنترل و ارتباط ضد انقلاب با خارج از کشور قطع میشد که آن زمان بیشتر از سوی عراق و امرای فراری ارتش مانند اویسی و پالیزبان پشتیبانی و هدایت میشد.
دوستان همفکر سرگرد طرح او را پسندیدند و برای انجامش با تیمسار فلاحی، فرمانده نیروی زمینی بارها جلسه گذاشتند.
تیمسار گفت: «مسئولیت انجام این طرح فراتر از اختیارات من است و اجازه فرماندهی کل قوا لازم است؛ باید با او صحبت کنید.»
سرگرد گفت: «دست ما که از دامن او کوتاه است!»
تیمسار گفت: «من خودم برایتان وقت میگیرم.»
تیمسار وقت گرفت. ساعت 11 صبح فردای آن روز سرگرد صیاد شیرازی به همراه حجتالاسلام سالک، برادر رحیم صفوی، سروان سید حسام هاشمی و سروان محمد کوششی در دفتر رئیسجمهور رو در روی او نشسته بودند.
سرگرد صیاد به نمایندگی از حاضران به تشریح طرح کنترل مرزها پرداخت.
بنیصدر پیش از این نام سرگرد را از دکتر چمران شنیده بود و میدانست او بیهوده سخن نمیگوید؛ با این حال برنتافت و حرف صیاد را قطع کرد و پرسید: «سرگرد این چیزها از نظر علمی هم درست است؟»
سرگرد به او اطمینان داد، خلاف علم و اصول نظامی کاری نمیکند.
وقتی نوبت به رئیسجمهور رسید به سرعت از طرح آنان گذشت و به کردستان گریز زد!
بعد به چهره سرگرد بُراق شد و گفت: «آقای شیرازی! شما که این همه ادعا دارید چرا به جای مرز به سنندج نمیروید تا به آنجا سامان بدهید؟»
سرگرد بیدرنگ گفت: «ما حرفی نداریم آقای رئیسجمهور؛ همین حالا هم آماده هستیم به آنجا که شما میفرمایید برویم. اما به شرط این که خودتان ما را پشتیبانی کنید!»
رئیسجمهور قول داد از آنان پشتیبانی کند و سرگرد به عنوان نماینده هماهنگکننده او در منطقه باشد تا از امکانات ارتش و سپاه برای آزادسازی شهرهای کردستان استفاده کند.
آن روز که آنان وارد سنندج شدند از آن شهر بزرگ تنها چهار نقطه در دست نیروهای جمهوری اسلامی بود که هر چهار تای آن هم در محاصره دشمن قرار داشت و هر لحظه احتمال سقوطشان میرفت. آن چهار مکان عبارت بود از فرودگاه جنگزده شهر، ایستگاه رادیو تلویزیون سنندج، پادگان لشکر 28 کردستان و باشگاه افسران شهر که از چند روز پیش در زیر آتش و حملات بیامان ضد انقلاب بود و با این که آذوقه رزمندگان تمام شده بود و دشمن خباثت را در حقشان به حدی رسانده که آب را هم به رویشان بسته بود، آنان در میان پیکر شهیدانشان چنان مقاومت میکردند که همه را به شگفتی وا داشته بودند.
صیاد دلها و دوستانش از همان روز کارشان را از فرودگاه آغاز کردند؛ زیرا درگیری آن روز و گلولهباران فرودگاه نشان داد هنگام درنگ نیست.
سرگرد پس از این که اطلاعاتی درباره شهر از فرمانده گروهان حفاظت فرودگاه گرفت، گفت: «باید جواب آتش دشمن را با قاطعیت بدهیم؛ باید هر نقطهای را که از آن گلولهای شلیک میشود و دشمن آنجا را سنگر خود قرار داده است بلافاصله شناسایی کنیم و با خُمپاره و توپخانه منهدم کنیم.»
احساس کرد بعضی از همراهانش نگران جان مردم بیپناهی هستند که احتمال دارد دشمن در میانشان سنگر گرفته باشد به همین دلیل توضیح داد: «نگران نباشید؛ بیشتر مردم که از ضد انقلاب بیزارند به روستاهای اطراف پناه بردهاند یا در پناهگاهها هستند. خیالتان راحت باشد من اجازه شرعیاش را گرفتهام. تا امروز ملاحظه خانه و کاشانه مردم را کردهایم که میبینید دشمن از این عطوفت نظام ما سوءاستفاده میکند و در آن مکانها سنگر میگیرد و برادران ما را اینگونه میکشد؛ بنابراین ما چارهای جز این نداریم و بهتر است محل مناسبی برای دیدهبانی توپخانه پیدا کنیم.»
سرگرد در آنجا متوجه شد گروهی از نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی همدان هم در آنجا هستند. برای آزادسازی گردنه صلواتآباد با فرماندهان تیپ و نیروهای سپاه جلسه گذاشت. 14 گروه 15 نفری برای انجام عملیات تشکیل شد که 10 گروه از ارتش و 4 گروه از سپاه بود. آموزشهای لازم به آنان داده شد. هنگام آموزش، او از دانش بالای نظامی معاون عملیات سپاه همدان شگفتزده شد و پرسید: «برادر شاهحسینی، شما این دورهها را کی دیدهاید؟»
فرمانده سپاه قبل از شهید شاهحسینی پاسخ داد: «جناب سرگرد او و تعدادی دیگری از نیروهای ما از همسفران انقلابی و مؤمن نیروی هوایی ارتش هستند که داوطلبانه با ما به کردستان آمدهاند.» سراسر وجودش لبریز از شوق شد. تجربه او نشان میداد اگر بین ارتش و سپاه وحدت برقرار باشد هیچ دشمنی توانایی ایستادگی در برابر آنان را نخواهد داشت. او بعدها این را ثابت کرد و از رهگذر این وحدت بزرگترین افتخارات نظامی را در تاریخ ایران ثبت کرد.
سرگرد در این عملیات علاوه بر فرماندهی، دیدهبانی توپخانه را هم به عهده داشت. هدفها را مشخص و روی آنها ثبت تیر کرد.
8 فروند بالگرد 214 از پادگان هوانیروز آمدند و یکی پس از دیگری به زمین نشستند. صیاد شیرازی مأموریت آنها را ابلاغ کرد. علی که به وجد آمده بود از پشت پردههای اشک، موفق شد مواضع دشمن را دیدهبانی و مختصات آن را به توپخانه اعلام کند. لحظاتی بعد، گلولههای 155 م.م بر سر دشمن باریدند.
بدینگونه پس از ساعاتی نبرد، ارتفاعات و گردنه حساس صلواتآباد آزاد شد. آن روز، هجدهم اردیبهشتماه 58 بود. عملیات پاکسازی از چهار محور آغاز شد؛ به گونهای که ساعاتی بعد بانگ تکبیر و خمینی رهبر رزمندگان و مردم شهر در آسمان طنین انداخت.
به زودی پایگاههای دفاع از شهر برقرار شد. اخبار بیوقفه از سوی مردم در معرفی مخفیگاههای ضد انقلاب، باعث شد مرکز اطلاعات تشکیل شود. گروه ضربت با همکاری مردم، فوج فوج فریبخوردگان را به بازداشتگاه میآوردند.
حال که مردم احساس امنیت میکردند از پناهگاههای خود بیرون آمده و به دنبال گمگشتههای خود که دستگیر یا ناپدید شده بودند، میگشتند. در یکی از نقاط شهر دو گور دستهجمعی پیدا شد که بیش از 60 نفر از هواداران انقلاب اسلامی در آنجا مدفون بودند.
اکنون هنگام آن بود که به معیشت مردم آسیبدیده از صدمات گروهکهای ضد انقلاب رسیدگی شود و زندگی در شهر جریان پیدا کند. به زودی مسئولان خدماترسانی در ستاد لشکر 28 که مرکز اداره شهر بود، تعیین و مشغول کار شدند. چند روز پس از استقرار امنیت در شهر، صیاد دلها و آقا رحیم به تهران رفتند تا گزارش عملیات را به رئیسجمهور بدهند و برای ادامه کار کسب تکلیف کنند.
عجیب این که خبر این پیروزی بزرگ در میان هیاهوی گروهکها و مناقشات داخلی، کمرنگ و در نهایت گم شد.
جالب توجه آنکه جنگ مطبوعات بین احزاب و گروههای سیاسی به حدی رسید که در روز 22 اردیبهشت 58؛ یعنی روز آزادسازی سنندج، دادستانی انقلاب، 40 روزنامه و نشریه را توقیف کرد.
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
ادامه دارد...
]
ارسال دیدگاه