یادداشت/

سربازی که صیاد دلها شد (4)

سربازی که صیاد دلها شد (4)
تیمسار فلاحی که در ارتش بزرگ شده بود و می‌دانست درجه در این نهاد چقدر مهم و اساسی است و حتی چند روز ارشدیت هم در سرنوشت خود تعیین‌کننده است، پیشنهاد کرد گره این کار به دست خود شما باز می‌شود. شما به عنوان فرمانده کل قوا می‌توانید به او درجه اعطا کنید تا از مقام سرگردی به سرهنگ تمامی ارتقا یابد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا محمد جواد بیات در صبح الوند نوشت:

, شبکه اطلاع رسانی دانا, صبح الوند,

گویی سنندج آن روز قطعه‌ای از بهشت شده بود. همچنان که امروز بیشتر آنان در بهشت خدا و در کنار هم آرمیده‌اند.

,

بعد از سنندج برای آزادسازی مریوان سرگرد صیاد و دوستانش طرح‌های فراوانی ریختند. احمد متوسلیان از فرماندهان کارساز سپاه اسلام، شهید شهرام‌فر، یار دیرینه صیاد شیرازی، شهیدان شیرودی و کشوری، خلبانان شجاع هوانیروز او را در اجرای طرح آزادسازی مریوان یاری کردند.
پاکسازی شهر مریوان دو روز طول کشید و عصر روز دوم شهر را تحویل احمد متوسلیان و نیروهایش دادند. در خاطرات شهید صیاد شیرازی آمده است: خاطره جالبی از مریوان دارم. شب دومی بود که شهر را پاکسازی می‌کردیم. اطرافمان بسیار خطرناک بود. برای اولین بار دیدم عده‌ای از رزمنده‌ها در زیر نور مهتاب در حال خواندن نماز شب هستند. این صحنه برایم خیلی عالی و دوست‌داشتنی بود. کار آنها من را هم تحریک کرد و آماده نیایش شدم. سرانجام آن دو خلبان خبر آزادسازی شهر مریوان را به فرمانده لشکر 28 رساندند تا او هم خبر را به رئیس جمهور گزارش کند.
در تیرماه 59 بعد از مریوان، مردم بانه که بیش از چهار ماه بود در زیر حاکمیت ضد انقلاب بودند انتظار آزادی شهر را می‌کشیدند.
یگان‌های لشکر 16 زرهی قزوین برای رفتن به بانه ابتدا جاده دیواندره به سقز را پاکسازی کردند. سپس پاکسازی شهر سقز با حضور سرگرد صیاد و بدون مشکل خاصی انجام شد و تیپ سنگین زرهی به سوی بانه حرکت کرد. راه برای پاکسازی شهر بانه هموار شده بود. دشمن مقاومت اعجاب‌انگیزی از خود نشان می‌داد و به هیچ وجه مایل نبود بانه را از دست بدهد. دشمن وقتی عرصه را از همه طرف بر خود تنگ دید به طرف مسجد جامع شهر عقب‌نشینی کرد و در آنجا سنگر گرفت. باز هم ماجرای قرآن و نیزه فرزندان معاویه در حال تکرار بود. آیا کسانی که چند شب پیش از این، پاسداران را سر بریده بودند اصولاً اعتقادی به خدا دارند؟ لحظات حساسی بود. اراده بعضی از نیروها سست شده بود و شیطان وسوسه می‌کرد! فریاد علی برآمد که این همان قرآن بر سر نیزه است. اولین گلوله که از جانب رزمندگان بر سر دشمن فرود آمد دشمن دریافت حقه‌اش نخواهد گرفت و به جای نیرنگ باید به فکر فرار باشد.
بنی‌صدر به دلیل اعتمادی که به سرگرد صیاد شیرازی کرده بود بارها خودش را تحسین کرد. وی به تیمسار فلاحی گفت: آقای صیاد باید تقویت شود. روش او باید در تمام منطقه گسترش یابد. خواسته‌هایشان را برآورده کنید.
تیمسار فلاحی که در ارتش بزرگ شده بود و می‌دانست درجه در این نهاد چقدر مهم و اساسی است و حتی چند روز ارشدیت هم در سرنوشت خود تعیین‌کننده است، پیشنهاد کرد گره این کار به دست خود شما باز می‌شود. شما به عنوان فرمانده کل قوا می‌توانید به او درجه اعطا کنید تا از مقام سرگردی به سرهنگ تمامی ارتقا یابد. وی این کار را کرد و درجه ابلاغ شد. اتفاقاً بعدها در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران این ابتکار شهید فلاحی و عمل انقلابی بنی‌صدر برای مسئولان نظام بسیار کارساز بود.
چند روز بعد وقتی علی به منطقه اورامانات رفت و از منطقه تحت فرماندهی و فرماندار نظامی و فرمانده سپاه پاوه بازدید کرد از ابتکارات شهید ناصر کاظمی بسیار خوشش آمد.
آوازه این دلاور تهرانی را صیاد شنیده بود و پیش‌تر مشتاق این دیدار بود.
آن روزها در طوفان جنگ‌های سیاسی که در مرکز و اغلب شهرهای کشور به راه افتاده بود تعدادی از جوانان مخلص در جامعه ارتشی و پاسداری در کردستان گرد هم آمده بودند و آنچه در میان آنان رونق داشت صفا، صمیمیت و ایثار بود و آن چیزی را که نمی‌دیدند خود (نفس) بود. خدا را می‌دیدند؛ خدا را، خدا را.
سرهنگ صیاد شیرازی نگران حمله ارتش عراق به خاک ایران بود و باید مسئولان را از این اتفاق ناگواری که در پیش بود آگاه می‌کرد.
روز 24 مرداد 59 سرهنگ صیاد شیرازی و همرزمانش چاره‌ای نداشتند جز این که بنی‌صدر را که علاوه بر ریاست جمهوری، فرماندهی کل قوا را بر عهده داشت همراه مشاورانش به منطقه دعوت کنند تا از نزدیک نشانه‌ها و آثار این خطر بزرگ را ببینند.
آنها به کرمانشاه آمدند. رئیس جمهور ابتدا برای مردم نگران این شهر سخنرانی کرد و به آنان اطمینان داد اگر عراق یک وقتی چنین کند در مقابل آمادگی نیروهای مسلح ما شکست خواهد خورد. سپس او و همراهانش در قرارگاه حضور یافتند تا ابعاد این ماجرا را بررسی کنند. جلسه‌ای با حضور فرماندهان عالی‌رتبه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و ارتش جمهوری اسلامی تشکیل شد. در پایان جلسه به پیشنهاد محمد بروجردی، فرمانده ارشد سپاه در منطقه قرار شد رئیس جمهور و همراهانش بعد از ظهر از پاسگاه‌های مورد هدف آسیب دیده، بازدید کنند.
رئیس جمهور و تعدادی از همراهانش با بالگرد به منطقه قصر شیرین رفتند. وی با دیدن آثار برخورد توپ‌های عراقی بر روی پاسگاه‌ها و مردم بی‌دفاعی که مجروح شده بودند تازه فهمید که قشون‌کشی عراق توهم و خیال نیست؛ بلکه منطقه در آستانه جنگ بزرگی قرار دارد؛ اما ای کاش این حس و حال تا تهران باقی می‌ماند!
اکنون شهر سردشت همه امید ضد انقلاب و حامیانش بود. شهری مرزی که آنان را به عراق پیوند زده بود. مقر فرماندهی ضد انقلاب در کردستان بود. دشمن ضمن اینکه بر همه جاده‌ها تسلط داشت از همه طرف هم راه فرار داشت. جاده‌های منتهی به سردشت پیچ در پیچ بود و اطرافش سینه‌کش کوه و درخت‌زار. دیدن این مناظر نیروها را چنان غافلگیر کرده بود که حتی نمی‌توانستند از پناهگاه‌های طبیعی هم که در اطرافشان بود استفاده کنند. به راحتی هدف قرار می‌گرفتند و به زمین می‌افتادند. تعدادی گیج شده بودند و بی‌هیچ تحرکی به زمین چسبیده بودند. گویا هیچ روحیه و امیدی برای نجات ندارند و در این میان آنچه به جایی نمی‌رسید فریادها و دستورهای سرهنگ صیاد شیرازی بود.
سرهنگ می‌گوید: کم‌کم داشتم مأیوس می‌شدم که دیدم یکی از بچه‌های سپاه به نام فتح‌ا... جعفری - که الان از فرماندهان رده ‌بالای سپاه و آدم مخلص و واردی است- با لهجه اصفهانی و تبسم خاصی رو به من کرد و گفت: برادر جان ناراحت نباش. بالاخره چند تا فشنگ داریم و تا آخرش می‌زنیم و دیگر هرچه خدا خواست آن می‌شود!
سرهنگ ادامه می‌دهد: با این حرف انگار پتکی بر سر من زده شد. خودم را یافتم. به خود نهیب زدم که تو مگر برای خدا نمی‌جنگی. چرا یادی از خدا نمی‌کنی. همان جا ذکر و شکر خداوند را به جا آوردم و روحیه‌‌ام را باز یافتم.
یارانش از این روحیه گرفتن صیاد شیرازی، روحیه گرفتند و برای رسیدن دشمن لحظه‌شماری کردند. شب آمده بود و سکوت عارفانه‌اش منطقه را فراگرفته بود. علی آن شب را با شهیدان و مجروحان گذراند. مجروحانی که درد، امانشان را بریده بود؛ ولی سعی داشتند صدایشان را فرو بخورند تا فرمانده‌ ناله و ضجه‌هایشان را نشود. آن شب همنوا با مجروحان، درختان زخمی اطراف جاده هم تا صبح سوختند. سرانجام صبح شد. پاسداران به زحمت توانستند در آن منطقه درخت‌زار جایی برای فرود بالگرد پیدا کنند. پیکرهای شهدا و رزمندگان زخمی به عقب فرستاده شدند؛ اما ستون ماند تا ترمیم شود. در این چند روز بیش از هفتاد شهید داده بودند. بهتر است بنویسم به عدد شهدای کربلا و نزدیک 150 مجروح به عقب فرستاده شده بودند. بقیه نیز آنقدر ضعیف شده بودند که به عقیده سرهنگ اگر یک گروه چهل نفری دست از جان شسته به آن‌ها حمله می‌کرد به راحتی همه ستون را منهدم می‌ساخت!
علی با قرارگاه تماس گرفت و دستور داد تا برایشان نیرو بفرستند. صبح همان روز 60 نفر از سبزپوشان همیشه سرفراز سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عنوان نیروی تازه‌نفس به آنان ملحق شدند.
همگی از سپاه قم و اراک بودند و روحیه خوبی داشتند. سرهنگ در خاطراتش آورده است: در میان نیروهای سپاه دو فرمانده بسیار با ایمان و شجاع وجود داشت به نام‌های رفیعی و علی‌اکبری که بعدها هر دو شهید شدند.
میان آنها و نیروهای ارتشی روحیه دوستی و تفاهم عجیبی حاکم بود. در حالی که ما در محاصره دشمن بودیم. آنها به آموزش قرآن در بین نیروها مشغول بودند و اصلاً به دشمن اهمیت نمی‌دادند و این باعث تقویت روحیه می شد. این برای من تازگی داشت!
آماده ورود به شهر می‌شدند تا از قرارگاه اطلاع دادند رئیس جمهور برای بازدید به منطقه آمده است. رئیس جمهور، نخست وزیر و تعدادی از مشاوران نظامی رئیس جمهور و فرماندهان عالی‌رتبه در آنجا بودند.
محمدعلی رجایی، نخست‌وزیر وقت صیاد را به آغوش کشید و غرق بوسه کرد. سرهنگ می‌گوید: آنقدر از ما خبرچینی کرده بودند و پشت سرمان بد گفته بودند که بنی‌صدر آمده بود تا با من برخورد ‌کند و از فرماندهی برکنارم کند. مدام به گوش او خوانده بودند که صیاد شیرازی همه را به کشتن داده است! ستون تار و مار شده و همه نیروها به اسارت دشمن درآمده‌اند... !
او از شنیدن خبر رسیدن ستون به سردشت چنان متعجب شد که دیگر ساکت شد و هیچ چیز نپرسید. گویی دیگر هیچ چیزی برای گفتن نداشت.
این آغاز رسمی اختلاف سرهنگ و بنی‌صدر بود. اختلافی که به وسیله بعضی از عناصر نظامی تهران‌نشین تدارک دیده شده بود؛ هرچند در ابتدای امر این اختلافات و موضع‌گیری‌ها، شخصی به نظر می‌رسید اما به زودی مشخص شد غیر از این است و این اختلافات در بین دو بینش و دو جبهه است که آن زمان در سطح کشور جریان داشت.
یکی از این دو دیدگاه که به نام‌های لیبرال و خط نفاق شناخته می‌شد در مقابل دشمن خارجی کاملاً سازش‌پذیر بود و در اداره کشور، اعتقادی به نیروی خودی و قدرت اسلام نداشت؛ بلکه پیشرفت در همه ابعاد را در گرو تخصص می‌دید. این قشر به شدت از روی کار آمدن نیروهای انقلابی هراسان بودند. بنی‌صدر محور صاحبان این دیدگاه بود. برای همین، اختلاف او با مجلس و نخست‌وزیر بر سر انتخاب کابینه ماه‌ها طول کشید و در نهایت هم بعضی از وزارتخانه‌ها بدون ‌وزیر ماند؛ اما دیدگاه مقابل این گروه که بعدها «خط امام» نام گرفت کاملاً به توانایی اسلام در اداره کشور اعتقاد داشت و طرفداران این بینش با اندیشه التقاطی مبارزه می‌کردند و تخصص را همراه با تعهد می‌خواستند.
در تابستان 59 که سرهنگ صیاد و تعدادی از نیروهای انقلابی و بسیجی در کردستان می‌جنگیدند در تهران این دو خط رو در روی هم جبهه گرفته بودند و آنچه که در این میان فراموش شده بود دشمن خارجی بود که مرزهای کشور را تهدید می‌کرد.
روابط عمومی قرارگاه در این زمینه اعلامیه‌ای صادر کرد. برادر امینی از پرسنل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، متن اعلامیه را نوشت. در آن اعلامیه، ضمن گوشزد کردن خطر دشمن داخلی و خارجی همه را به وحدت دعوت کرد و از روحانیت متعهد دفاع نمود.
مخالفان سرهنگ صیاد شیرازی، همین را دلیل پشتیبانی او و قرارگاهش از جناح مقابل بنی‌صدر و جانبداری از دکتر بهشتی قلمداد کردند و به وسوسه او پرداختند. او که تا آن روز از صیاد دفاع می‌کرد و در برابر فشار فرماندهان ارتش و مشاورانش برای برداشتن او مقاومت می‌کرد نظرش به کلی برگشته بود و تصمیم گرفت سرهنگ را عزل کند!
سرهنگ می‌گوید: آنقدر بدگویی کرده بودند که مرا برکنار شده می‌دانستند. بنی‌صدر هنگامی که می‌خواست برود، گفت: بیا تهران کارت دارم. گفتم: فعلاً نمی‌توانم منطقه را رها کنم. حداقل چند روزی طول می‌کشد. قبول کرد چند روز بعد بروم به تهران.
این رویداد در 22 شهریور 1359 افتاد؛ یعنی 9 روز پیش از حمله گسترده عراق به ایران.
سرهنگ صیاد شیرازی بعد از رفتن رئیس جمهور و همراهانش به دار ساوین برگشت تا برای جنگ و دفاع از کشور آماده شود.
چند روز بعد نیمه‌های شب به سوی سردشت به راه افتادند. هنگامی که دشمن در خواب بود از پل ربط گذشتند و بدون درگیری وارد سردشت شدند.
مردم بر روی سکوها و بام‌ها ایستاده بودند و ستون نیرومندی را که وارد شهر شده بود و با قدرت پیش می‌رفت، نظاره می‌کردند. ستوان جوانی روی تانک با صدایی دلنشین قرآن می‌خواند.
ادامه دارد ...

,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه