یادداشت/
سربازی که صیاد دلها شد (5)
در کمال مظلومیت از زبان صیاد میخوانیم: «در آن جلسه من روی ویلچر نشسته بودم و داشتم صحبت میکردم. نقشه را نشان دادم. گفتم: این منطقه شماست و مأموریت شما این است که بروید طرحریزی کنید و آماده شوید. بعد میآیم طرحتان را میبینم. دیدم فرمانده گردان عملکننده با حالت حُجب و حیا نگران است و میخواهد چیزی بگوید، ولی عقب میاندازد. پرسیدم: تو چه میخواهی بگویی؟[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا محمد جواد بیات در صبح الوند نوشت:
, شبکه اطلاع رسانی دانا, صبح الوند,در محور مریوان و پنجوین که در قلمرو فرماندهی او بود آنها میتوانستند به جنگ عراق بروند. برای بازپسگیری مناطق اشغالی غرب، طرحی ریخت به نام والعادیات که به ترکیبی از نیروهای سپاه و ارتش مبتنی بود. از بنیصدر، وقت خواست تا مستقیماً طرحش را با او در میان بگذارد. در قرارگاه جنوب به او وقت دادند خودش را به دزفول رساند. بنیصدر طرح را از او گرفت به یکی از مشاورانش داد و گفت خبرت میکنیم. اما هر چه منتظر ماند خبری نیامد تا اینکه بعدها از طریق آدمی بیگانه به جنگ و نظام، که سابقه آشنایی با او داشت شنید طرحش رد شده است!
,
حالا داشت باور میکرد، بدون این که او را از جنگ و نبرد معذور بدارند، عملاً کنارش گذاشتهاند و دستش را بستهاند! اما صیاد کسی نبود که میدان را خالی کند و تسلیم شود. بیکار ننشست، حالا تمام سرمایه او در منطقه ارتباط و دوستیاش با نیروهای سپاه بود که خوشبختانه از نظر سازمانی موقعیتی داشتند که قرارگاه غرب خیلی نمیتوانست برایشان مانع ایجاد کند. باید از این فرصت استفاده میکرد. طرحی ریخت برای آموزش و سازماندهی سپاه در شرایط جنگی و به دوست قدیمیاش یوسف کلاهدوز داد که آن روز قائممقام فرماندهی کل سپاه بود. به زودی نخستین گروه پاسداران در منطقه کردستان آموزش دیدند. برای تکمیل طرحی سازماندهی سپاه به منطقه سرپل ذهاب رفت او در خاطراتش مینویسد: «هنوز از دروازه ورودی سرپل ذهاب خارج نشده بودیم، که دیدم ماشینی از مقابل... با آن شاخ به شاخ شدیم. آن لحظه احساس کردم پایم قطع شده است. استخوان پای چپم کاملاً متلاشی شده بود و پا از مچ به حالت قطع و له درآمده بود. لگن هم شکسته بود و سر و صورتم نیز جراحاتی برداشته بود.»
وقتی مرا در بیمارستان ارتش بستری کردند روز چهارشنبه بود.
علی وقتی به هوش آمد، متوجه کسی در کنارش شد که با صدای محزون و حال عارفانهای دعایی را زمزمه میکرد. لحظاتی دل و جان به آن ندای روحبخش داد. وقتی چشم باز کرد، دنبال صاحب صدا گشت. آقای رجایی نخستوزیر در کنارش نشسته بود.
صیاد عزیز در خاطرات خود آورده است: «خیلی برایم عجیب بود. او تنهای تنها بود. حتی محافظ هم نداشت. پزشکان و پرستاران متوجه آمدنش نشده بودند و نمیدانستند که نخستوزیر در بیمارستان است. مدتی پهلوی من ماند و با هم به گفتگو پرداختیم. هنگامی که میخواست برود دعایی خواند. صورتم را بوسید و رفت. یک بار نیز حضرت آیتا... خامنهای به ملاقاتم آمد و دو ساعت پیشم ماند. در آن دو ساعت کلی درباره اوضاع کردستان با ایشان که نماینده امام در شورای عالی دفاع بود، صحبت کردم.
صیاد آگاه با بیکاری میانهای نداشت. در بیمارستان هم از کردستان غافل نبود، به پیشنهاد حضرت آیتا... خامنهای تصمیم گرفت از آنچه که در این چند ماه در آنجا اتفاق افتاده است مردم را آگاه کند. نقشه منطقه را به اتاقش زد و هر روز میزبان خبرنگاران بود.
بیشتر از 25 روز نتوانست در بیمارستان دوام بیاورد. کارهای ناتمام زیاد داشت و باید میرفت. آقای محسن رفیقدوست مسئول تدارکات سپاه آمبولانس مدرنی در اختیارش گذاشت که آن قدر امکانات داشت که میشد در آن حتی فرماندهی کرد و وظایف خود را انجام داد. این آمبولانس تازه وارد کشور شده بود.
سرهنگ صیاد وقتی وحدت حاکم بر نیروها در منطقه را دید، درد را فراموش کرد و تصمیم گرفت هر چه زودتر کار کردستان را یکسره کند. گویی خود میدانست که این اوضاع پایدار نخواهد ماند.
از همه شهرهای کردنشین ایران، تنها دو شهر بوکان و اشنویه در اشغال ضد انقلاب باقی مانده بود. پس از نشست هماهنگی عملیات وقتی برگشت حرفهایی شنید اما اهمیتی نداد. شایعات حکایت از آن داشت که ستاد کردستان به زودی منحل خواهد شد و... اما این حرف و حدیثها خیلی هم بیپایه نبود! چند روز بعد در گرماگرم کار نامهای از نیروی زمینی به دستش رسید.
سرهنگ صیاد میگوید: نامهای آمد که به من ابلاغ شد: قرارگاه را به هم بزنم و به عنوان مشاور فرمانده لشکر کردستان، در امر عملیات نامنظم، کار کنم؛ یعنی مسئولیت من از فرماندهی منطقه کرمانشاه و کردستان محدود به کردستان شد، پس از آنجا هم محدود به مشاوره شد. تمام یگانهایی که تحت اختیار من بود از کنترل من درآوردند. البته همه اقداماتی که ما انجام داده بودیم، درست بود. میتوانم با اطمینان بگویم که همهاش از روی صداقت و اخلاص بود. باورم نمیشد که در جمهوری اسلامی، وقتی یک عده دارند مخلصانه و بیریا میجنگند و هیچ توقعی از کسی ندارند با دست خالی هم میجنگند و کارها را به لطف خدا پیش میبرند، آن قدر مورد عنایت نباشند که حداقل بتوانند خدمتشان را ادامه بدهند.
سنندج، مریوان، دیواندره، سقز، بانه و سردشت در دست ضد انقلاب بود، آزاد شد. حالا یک دفعه باید تشکیلات را بر هم میزدیم، در حالی که هنوز کار تمام نشده بود.
علی اکنون چه باید میکرد؟ طبیعی است او به عنوان یک نظامی باید فرمان را اجرا میکرد. این درست. اما از سوی دیگر او آنقدر باهوش بود که متوجه خیانتی باشد که در شرف وقوع بود. 14 ماه پیش را به یاد آورد که در رکاب دکتر مصطفی چمران داشتند به غائله کردستان پایان میدادند که ناگهان آن فرمان دولت موقت رسید و آنها مجبور شدند از سردشت برگردند. بعد بر سر کردستان آن آمد که آمد!
آیا اگر او بیچون و چرا این فرمان را میپذیرفت، برای فردای تاریخ و در برابر خونهای پاک دوستان و سربازانش جواب قانعکنندهای داشت؟ باید تصمیمی میگرفت و گرفت!
سرباز راستین اسلام صیاد دلها میگوید: یادم میآید که برای این مطلب وضو گرفتم و نماز حاجت خواندم، در سه جمله جواب این که نوشته بودند قرارگاه را تحویل بدهم، نوشتم: «ما به دستور مرکز آمدیم و به دستور مرکز خواهیم رفت. باید شورای عالی دفاع دستور بدهد تا ما برویم وگرنه همین جا هستیم چون کارمان تمام نشده است.»
... آن سو از این پاسخ شگفتزده شدند. به نظر آنها صیاد شیرازی با دست خود کار خود را تمام کرده بود! حالا مسیر برای حذف او هموار شده بود.
علی اگر به جای این جواب، شورای عالی دفاع را متوجه ماجرا میکرد، نتیجه بهتری میگرفت. در آنجا کسانی مانند حضرت آیتا... خامنهای، حجتالاسلام هاشمی رفسنجانی، دکتر چمران و... بودند که در مسائل مربوط به امنیت انقلاب اسلامی با او همعقیده بودند و قطعاً در برابر تصمیم غیر منطقی نیروی زمینی از او دفاع میکردند. به هر تقدیر پاسخ او به نیروی زمینی از نظر ارتش تمرد و سرپیچی از فرمان محسوب میشد. برای مخالفانش این سند گرانقیمتی نهتنها برای خارج کردنش از صحنه که حتی برای محاکمه نظامی بود. نامه او را به ضمیمه توضیحات و تفاسیر خود به بنیصدر رساندند و او نیز مستقیماً به امام رساند تا پیشاپیش دست شورای عالی دفاع را ببندد.
اما صیاد شیرازی را نمیشناختند و چون مسئولیت فرماندهی کل قوا را به بنیصدر تفویض کرده بودند، فرمودند: «با ایشان طبق مقررات رفتار کنید.»
اعضای متعهد شورای عالی دفاع وقتی از ماجرا خبردار شدند، به امام مراجعه کردند و خواستار تجدید نظر در اینباره شدند. اما ایشان نپذیرفتند. حضرت امام رضوانا... تعالی علیه برای مقررات و قوانین اهمیتی قائل بودند و حاضر نبودند در اینباره از هیچ تخلفی چشمپوشی کنند.
حکم برکناری سرهنگ صیاد و اخراجش از منطقه تا پیش از این که به دست خودش برسد، در همه منطقه پخش شد، حتی نسخهای هم به پرسنل آشپزخانه لشکر 28 رسید!
و علی آن روز بیخبر از این ماجرا به میاندوآب رفته بود تا فرمانده تیپ و گردان عملکننده از لشکر 64 را نسبت به عملیات توجیه کند!
در کمال مظلومیت از زبان صیاد میخوانیم: «در آن جلسه من روی ویلچر نشسته بودم و داشتم صحبت میکردم. نقشه را نشان دادم. گفتم: این منطقه شماست و مأموریت شما این است که بروید طرحریزی کنید و آماده شوید. بعد میآیم طرحتان را میبینم.
دیدم فرمانده گردان عملکننده با حالت حُجب و حیا نگران است و میخواهد چیزی بگوید، ولی عقب میاندازد. پرسیدم: تو چه میخواهی بگویی؟
گفت: حقیقتاً یک نامه آمده که در منطقه شما هیچکاره هستید و هیچ مسئولیتی ندارید. حالا شما این دستور را به ما میدهید. ما نمیدانیم چکار کنیم!
... البته در آن جا خودم را نگه داشتم و گفتم: اشکال ندارد. من هم الان دستور اجرا به شما ندادم. گفتم فعلاً بروید طرحریزی کنید.
این طوری توجیه کردم که آبروی همه حفظ شود!...
دیدم وضعیت خیلی خراب شد. البته قبل از آمدن به منطقه یک هماهنگی ضمنی با حضرت آیتا... خامنهای داشتم. ایشان واقعاً پشتیبان من بود و راهنماییهایشان خیلی اثر داشت. تماس گرفتم و گفتم که وضعیت به این جا رسیده و نامه را همه جا پخش کردهاند که هیچکارهام، باز هم بمانم یا نه؟
ایشان فرمود: دیگر درنگ نکن و آنجا نمان، سریع منطقه را ترک کن.
آمبولانس رو به تهران ایستاده بود و آماده حرکت. فرماندهان ستاد با ناباوری رفتن صیاد شیرازی را میدیدند. یعنی همه چیز تمام شد؟ آمدنش را به یاد داشتند، در آن روزهای ناامیدی و حرمان، جوانی آمده بود سر تا پا شور و امید.
به هر جا که پایش رسیده بود، افسردگی و انفعال را زدوده بود و دلهای مرده را زنده کرده بود و... فرماندهی را طور دیگری معنا کرده بود و در دلها جا گرفته بود. این همه در کمتر از 8 ماه اتفاق افتاده بود. حالا با دیدن او که داشت با ویلچر خود را به آمبولانس میرساند، دلها آتش گرفته بود و تنها آه حسرت از سینهها بیرون میآمد و لبها گزیده میشد. هر چه که بود میدانستند با رفتن صیاد دیگر کردستان جای ماندن نیست، پس تکلیف چیست؟
جناب سرهنگ! بچهها میگویند حالا تکلیف ما چیه؟ آیا برگردیم به شهرهای خودمان...
نگذاشت حرف سرگرد ترکان تمام شود با قاطعیت یک فرمانده گفت: احمد، به بچهها بگو، هیچ کس حق ندارد کردستان را ترک کند، من روزی بازخواهم گشت و کارمان را ادامه خواهیم داد! لحظاتی بعد در زیر بارش نمنم باران او از سنندج خارج شد و رفت اما راست گفته بود.
ادامه دارد...
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
]
ارسال دیدگاه